آنچه در این کتاب میخوانید حرفهای شماس، عارف پیر گمشدهای است که در قرن هیچدهم میزیسته، او همسایه قرناقرن ماست. او نه مقبرهای دارد و نه سنگ مزاری؛ ما هم حالا پذیرفتهایم که او در خویشتن مرده و سنگ مزارش گیاه گوجهفرنگی کوچکی است که همه ساله در بلندیهای گوگیل و در گلدان خانه من سبز میشود، گل میدهد و گوجههای قرمز کوچکی از آن متولد میشود که بو و طعم عجیبی دارد.
گفت: آسمان دادند ،مگیر؛ زمین دادند،دوری کن؛ پادشاهی دادند،نخواه؛ آب دادند،نخور؛ آوا دادند،ننیوش؛ خواب دادند،مگیر؛ تنهایی اگر دادند، هر چه داری بفروش و بگیر. ****** گفت: آنچه در خنده می بینی در اندوه نگو. آنچه در اندوه می بینی در خنده نگو.
شطح نو کتابی است به قلم هیوا مسیح که در نقش عارفی خراسانی از قرن هیچدهم به بیان شطح و جملات عرفانی می پردازد. شطحیاتی که بوی مدرن شدن و تازگی می دهد. گفت: در قله ی اورست بودم تا جهان را تماشا کنم دیدم اما، این جهان است که در پست و بلندای خود ایستاده مرا تماشا می کند. بی هوش شدم.
من اول که سراغ این کتاب رفتم به اشتباه تصورم این بود که واقعا این شماس خراسانی یه آدم تاریخیه، بعد که کتاب رو شروع کردم دیدم نه این یه شخصیت خیالیه و در واقع این اثر قطعه های ادبی-عرفانی هیوا مسیحه - شامل 101 قطعه ادبی
محتوای کتاب به نظرم دلچسب نبود و در مقابل سنت عرفانی معمول برداشت یا نگاهی نو نداشت که بشه گفت این رو "هم" بیایم بخونیم. تقریبا همه ی قطعه های ادبیش هم برای من فاقد جذابیت ادبی خاص بودن. بگذریم از اینکه اطلاق شطح به خیلی از این قطعات ادبی محل تردیده
عرفانی که در لابلای خطوط می شد دید من رو بیشتر به سمت عرفان مسیحی یا یه جاهایی تفکر شرق آسیایی می برد. تأکید مدام بر اینکه گناه - و جهنم - مدخل سعادت - و بهشته - و تأکید بر نوعی خودسپاری به جریان چیزها - نوعی بی عملی تائویی - مؤید این حرفمه. همان عنوان "شماس" - که مقامی کلیسایی است - و ساکن خراسان بودن هم اشارتی به این ربط و نسب دارد
با این حال بعضی قطعه های ادبیش بهتر بودن، قطعه های شماره ی 12، 14، 18، 20، 22، 35، 38، 47، 64، 78، 91 و 100. و بعضی دیگه از این دسته باز بهتر بودن مثل شماره های 50، 74 و 79
حاشیه: توجه کنید که روی جلد آن کلمه هیجدهم نیست، "هیچ"دهم است
■سیر تغییر زاویه و نگاه هیوا مسیح با همه وفاداری اش به عرفان کلاسیک، در این اثر کوتاه به نتیجه می رسد... گزینه گویه های عارفی در قرن هیچ دهم! که هنوز سالها مانده است به آن برسیم.... ■■گفت: دری بود؛ می کوفتمش ، می کوفتمش، باز نمی کردند. صدایی گفت: دروازه ی دوزخ است آن
■■■گفت: بر هوا می نویسم و به کهکشان دور می روم. نگاه کن! چه مدرسه ای ست آسمان شب که ستارگانش مشق عشق می نویسد همه یک قلم همه یک صدا.
■■■■گفت: شکوهناک تر از این نیست: آفتاب می تابد بر من. نگاه کن چه بی سایه ام من!
■■■■■گفت: کسی گفت : خدا در آب دریاهاست گفتم: مرا قطره ای بس.
■■■■■■گفت: چشمها بسته و دست بر پیشانی نهادم تصویری که ساختم در خود این بود: ____ <<< من فکر می کنم >>> ولی تهی تر از من هیچ کس در جهان نبود آن لحظه.
■■■■■■■گفت: کسی پرسید: تو کیستی؟ گفتم : بپرس تو چیستی؟ هیچ کس در این جهان ، کسی نیست، ما همه ، چیزیم و چیستیم؛ آنگاه که ریسمان بریده شد، از کیستی جدا ماندیم.
■■■■■■■■■■گفت: آینه ، یعنی دیگر شکلی شیشه، یعنی یک شکلی
■■■■■■■■■■در تهران کودکی فال فروش دسته فالی پیشم گرفت پرسیدم: چه می کنی کودک گفت: به آنان که در دیروز مانده اند آینده را می فروشم....