سرگذشت شیرین سربداران در زمانی که مغولها بر ایران مسلط بودند، سلطان ابوسعید از اولاد هلاکو در سلطانیه پایتخت خود فرمانروایی میکرد. او ماموران خود را که «ایلچی» نام داشتند برای ماموریتهای مهم اعزام میکرد. ایلچیها به هر شهر و دیاری که میرسیدند، اهالی محل مجبور بودند پذیرایی شایانی از آنها بکنند و هرچه را خواستند فراهم کنند. یکی از این ایلچیها به قریه «باشتین» (از دهات سبزوار) که مردم آن از شیعة متعصب بودند رسیدند و بعد از این که بهترین عمارت را برای اقامت ایلچی انتخاب کردند، برای خوشگذرانی زنانی طلب کردند. آزاده دختر زیباروی برای این امر در نظر گرفته شد؛ اما آزاده که زنی غیرتمند بود حاضر بود به دار آویخته شود اما تسلیم مغولها نشود. در حین دستدرازی مغولان به زنها، جنگی درگرفت و به جز چندنفر ایلچی و همراهانش کشته شدند. در این میان «عبدالرزاق» فرزند خواجه «فضلالله» که جوانی رشید بود و پدر او بین مردم اسلحه پخش میکرد به روستا وارد شد. مردم روستا با گفتههای او و شجاعت و غیرتمندی آزاده که دل عبدالرزاق را نیز ربوده بود، نام سربدار به خود گذاشتند و برای جنگ و دفاع از مملکت و ناموس خود آماده شدند.
به نظرماین کتاب یک شاهکار به تمام معناست ! تاریخ سربداران رو به طور کامل از اولین پادشاه آنها تا اواخر این حکومت رو به وسیله ی یک داستان زیبا بیان میکنه تنها مشکلی که این کتاب داشت توضیحات اضافی آن بود یعنی مطلبی را که خواندیم رو سه جهار بار تکرار می کند و این در برخی از اجزای کتاب کاملا رو اعصاب بود اما توصیه ام اینه اگر به تاریخ یا به داستانهای رمانتیک علاقه ای دارید این کتاب را امتحان کنید . لینک کتاب در طاقچه https://taaghche.com/book/6738/%D8%A8...
حمزه سردادور، نویسنده مورد علاقه منه چون ورود من به دنیای کتاب ها رو رقم زده ، با داستان های تخیلی و تاریخیش . این داستان هم برمی گرده به دوران سربداران و حمله موغول ها در کنار یک داستان خیالی و کم کم اطلاعت تاریخی رو بهت تزریق می کنه.