Mehdi Khalaji is a senior fellow at The Washington Institute, focusing on the politics of Iran and Shiite groups in the Middle East. A Shiite theologian by training, Mr. Khalaji has also served on the editorial boards of two prominent Iranian periodicals and produced for the BBC as well as the U.S. government's Persian news service.
From 1986 to 2000, Mr. Khalaji trained in the seminaries of Qom, the traditional center of Iran's clerical establishment. There he studied theology and jurisprudence, earning a doctorate and researching widely on modern intellectual and philosophical-political developments in Iran and the wider Islamic and Western worlds. In Qom, and later in Tehran, Mr. Khalaji launched a career in journalism, first serving on the editorial board of a theological journal, Naqd va Nazar, and then the daily Entekhab. In addition to his own writing, he has translated the works of the humanist Islamic scholar Muhammad Arkoun.
In 2000, Mr. Khalaji moved Paris where he studied Shiite theology and exegesis in the Ecole Pratique des Hautes Etudes. He also worked for BBC Persian as a political analyst on Iranian affairs, eventually becoming a broadcaster for the Prague-based Radio Farda, the Persian-language service of the U.S. government's Radio Free Europe/Radio Liberty. At Radio Farda, he produced news, features, and analysis on a range of Middle Eastern, Iranian, and Islamic issues.
داستان زندگی پرفرازونشیب جوان طلبه ای درقم که سرازپاریس درمی آورد. باشناخت غیرمستقیم ولی دقیقی که ازقم و زندگی طلبگی دارم ، روایت کامل و دقیقی از فضای شهر و حال طلبه های دچارمحدودیت وشک میدهد .داستان غیرخطی درقم ، تهران و فرانسه میگذرد. احوال او درخارج ازقم بقول آل احمد درکتاب " سنگی برگوری " مثل .....دوغ ندیده است ( جاییکه شرح سفرش به اروپا رامیدهد ) . اگر حرف زدن "خلجی" رادیده باشید ، به مهارت سخنرانی خرفه ای و آخوند مابانه او آگاه هستید . داستان شباهت زیادی به زندگی اودارد.
مهدیِ خلجی رو چند باری بهطور اتّفاقی از بیبیسیِ فارسی دیدم و بهنظرم رسید که جزوِ معدود آدمآئی اونجاس که مزخرف نمیگه. بعداً که فهمیدم خلجیِ-امروز-اتئیستْ یه روزی طلبه بوده، برام خیلی کنجکاویبرانگیز شد اوضاع، و وقتی هم که شنیدم یه داستانِ بلندِ نسبتاً معروفی داره که به شکلی و در پوششی اتوبیوگرافیاش محسوب میشه بهنظرم رسید که باید بخونماش... الآن که تموم شد به این نتیجه رسیدهم که کسائی که یه شیفتِ بزرگِ عقیدتی داشتن نباس چیزی بنویسن که به نوعیِ پرداختِ این شیفت باشه؛ چون حاصل کار چیزی جز درشتنمائیها و اگزجرهدیدنِ گذشته و بروز فتیشیستیِ وضعیّتِ حال نمیشه. القصّه داستانِ خوبی نبود، شاید اصلاً «داستان» نبود
هر آدم بوی میدهد. هر جایی هم حتی بوی خاصی دارد. سخت ترین چیزی که می شود توصیف کرد، بوست. رنگ و صدا و طعم و اشیا را راحتتر میشود اسم گذاشت؛ سرخ است یا زرد، خشن است یا زنگدار، ترش است یا گس، نرم است یا سفت. اما همه بوها نام ندارند. راست میگوی. مثل بوی تو که آدم نمیداند چه بنامدش. #ناتنی #مهدی_خلجی در این مدت که شروع کردم به داستانخوانی، می تونم بگم کمتر رمانی تونسته من رو به جوری جذب کنه که هرجا بشینم بگم این خوبه. وقتی من یک رمانی را شروع می کنم برعکس خیلی ها بجای فرم نگاهم به محتواست. که نویسنده چطوری تونسته حرفش رو در قالب قصه بزنه و شعار نده. تا به مخاطب احترام بگذاره و بذاره مخاطب خودش برداشت کنه. ناتنی از همین رمان هاست. جدا از توانایی زبانی بی نظیره آقای خلیجی، می تونم بگم فرم زیبایی داره. توی فکری؟ خستهام خانم. خیلی خستهام. دارم تمام میشوم. چای را در استکان ریخت. جایی باید تمام شد. تا تمام نشوی شروع نمی شوی. گفتم خیلی بی رحماناند. همه چیز را مصادره کردهاند. خدا را هم مصادره کردهاند. دلام دارد می ترکد. دیگر روی هیچجا بند نیستم. #ناتنی #مهدی_خلجی
انکار نویسنده ذهنش را رها کرده بود تا هر جه از ایران در خودش مانده تداعی شود. همه ی تصوراتی که داشته در قالب رمانی تداعی شده ولی تلاش خلجی برای از بین بردن سیر خطی داستان و پیچیده نشان دادن کتابش بسیار ناشیانه می نماید. هر از چند گاهی در متن آرایه ها کمک میکنند تا جمله ی قصاری ساخته شود ولی محتوا آنقدر سخیف است که جمله های خوب متن بی خاصیت می شود. بدون شک تصویری که دیوید رینتل (نویسنده ی فیلم بدون دخترم هرگز) از ایران ساخته از تصویر سازی کتاب به مراتب به واقعیت نزدیک تر است. معلوم است که به خاطر انحراف اخلاقی (یا شاید بنابه تاکید خود مولف انحراف جنسی) از خدا بی خبری بلایی سر نویسنده ی بخت برگشته آمده که این چنین سطر، سطر کتابش بوی کینه میدهد. نویسنده به حساب و خیالش دین و متدینین را نقد اخلاقی کرده اما آنقدر کینه توزانه و اگزجره، کاراکتر سازی می کند که هیج نوع حسی در خواننده ایجاد نمیشود..... تصمیم جدی داشتم تا کتاب "نظم نوین روحانیت در ایران" را بخوانم ولی به شدت مرددم!
هیچ موقع از مسخره کردن حوزه خوشم نمیآمد. میگفتند آخوندها همهاش فکر طهارت و نجاست هستند و یا اینکه اگر زن پنبه را چندبار در فَرجش کند، میفهمد از حیض پاک شده. اینها جزو درس طلبگی بود، اما همۀ آن نبود (خلجی، ۱۳۸۷: ۴۲).
رمان «ناتَنی»، روایت بُریدن یک طلبه از حوزۀ علمیۀ قم تا دیدن هتلها و شبهای شهر پاریس است. مهدی خلجی (متولّد سال ۱۳۵۲ در قم)، نویسندۀ کتاب مذکور، ظاهراً از سال ۱۳۶۳ تا ۱۳۷۶ در حوزه تحصیل کرده است و از این سیزده سال، پنج سال آن را به شرکت در دروس خارجِ فقه و اصولِ وحید خراسانی و جواد تبریزی اختصاص داده است. خلجی پس از خروج از حوزه و مهاجرت به اروپا، با بیبیسیِ فارسی، رادیو زمانه و رادیو فردا همکاری نمود و از سال ۲۰۰۵ عضو مؤسسۀ مطالعات خاور نزدیک واشینگتن است.
دوازده سالم بود که به مدرسۀ علمیۀ کرمانیها میرفتم، در کوچهپسکوچههای بازار قم. صبحها درس حاشیۀ ملاعبدالله در منطق میخواندیم... حاشیۀ ملاعبدالله را که باز میکردی هر صفحهاش اینقدر کلمه داشت که باید آن را یک ساعت میخواندی. وسط صفحه متن بود و بالا و پایین و چپ و راست هم حاشیه (همان: ۳۲). وقتی به پدرم گفتم میخواهم بروم مدرسۀ عادی و درسم را ادامه بدهم، کشیدهای توی گوشم خواباند... از خانۀ امام زمان میخواهی کجا بروی بدبخت؟ کسی که به امام صادق پشت کند، خیر نمیبیند. خاکبرسر! من میخواستم تو فقیه بشوی. مرجع تقلید بشوی... میخواهی مثل بچهمزلّفها دانشگاه بروی که چه بشود؟ این همه دکتر و مهندس مثل کود شیمیایی توی مملکت ریخته (همان: ۳۸). در این داستان با برخی از جزییات حوزه، و خصوصاً حوزۀ علمیۀ قم، آشنا میشویم؛ با شهریۀ طلاب، مباحثههای آنان، صیغه در قبرستان شیخانِ قم و کلاسهایی ازجمله منطق، لمعه، رسائل، مکاسب و کفایه در مسجدِ اعظم و مدرسههای فیضیه و دارالشفاء و آیتالله گلپایگانی. پدرم روی سجاده نشسته بود. نگاهی کرد و لبخندی زد. ذِکرش را بُرید. فؤادجان! این فؤادجانِ اول صبح آشنا بود. زود رفتم وضو گرفتم... از بیدار شدن زورکی بدم میآمد. دردی سَرم را سنگین میکرد. خوابیدن سحرگاهی حسرتی بود (همان: ۳-۴). پیرهن سفید یقه آخوندیام را روی شلوار انداخته بودم (همان: ۸). زنها همه در پارچههای سیاه پوشیده بودند... طلبهها غیر از لباس عادی، که لباس خانه بود، قبایی داشتند که یکبارونیم دور بدن میپیچید. رویش هم عبایی میانداختند که درحقیقت میشد سهبار دور هیکل آدم بگردد. روی سرشان هم عمامه میبستند سیاه یا سفید، دستکم پنجمتر (همان: ۶-۷).
مقسّمها سه روز اولِ هر ماه قمری را شهریه میدادند. طلبهها از این حجره به آن حجره میرفتند و در صف دیگری میایستادند تا شهریۀ این ماهِ آن یکی مرجع تقلید را هم بگیرند (همان: ۹۳). توی این شهر فقط دو چیز را میشد در ملأ عام بوسید؛ در و ضریح حرم را یا دست علما و مراجع تقلید را (همان: ۶۴). روضه که تمام میشد، مردم هجوم میآوردند سمت آقا [گلپایگانی] تا دستهاش را ببوسند. گاهی هم قندی، نباتی، چیزی میآوردند تا آقا حَمدی بر آن بخواند و فوت کند، بلکه شفای مریضی شود. مسئول گرفتن وجوهات شرعی، پسرهاش بودند. وقتی کسی میآمد سهم امامش را بدهد، دوزانو مینشست و حساب سالش را میگفت. پول را دودستی میداد. پسر آقا سرش را از سینه عقبتر میبرد. با حالتی بیاعتنا به پول آن را میگرفت. خداوند مال شما را تطهیر کند (همان: ۶۹-۷۰). قهرمان داستان پیش از احضار شدن به دادگاه ویژۀ روحانیت و اخراج کامل از حوزه، به دلیل عدمِرعایت زیِ طلبگی از حوزۀ قم اخراج میشود. لذا به تهران میرود و به حوزههای مجتهدی و چیذر مراجعه میکند هرچند در هیچکدام پذیرفته نمیشود؛ چراکه مجتهدی به مانند پیرمردِ قمی، که به صورت پسرها نمره میداد (همان: ۳۵)، ظاهرِ او را نمیپسندد و مدیر چیذر هم متذکر میشود که صحبت کردن و لباس پوشیدن او به طلاب نمیخورد (همان: ۶۲).
آقای جاویدی، که بچهها میگفتند زمان شاه افسر نیروی هوایی بوده، عمامهاش را مثل کلاه افسرها میبست؛ کوچک و سفت. زیِ طلبگی یعنی چه؟ در نماز جماعت صبح شرکت نمیکنید. رفت و آمدهای مشکوک [شرکت در کلاسهای آزاد فلسفۀ دانشگاه شهید بهشتی] دارید. ریشتان هم همیشه کوتاه است (همان: ۶۰). شما خطرناکتر از روشنفکرهای بیدین هستید. آمدهاید در حوزه درس خواندهاید، تا مثل کسروی بذر فتنه و فساد در طلبهها بپاشید (همان: ۷۲)؟ از دیگر نکات ذکر شده در این رمان مختصر، که در سال ۱۳۸۳ برای نخستینبار توسط نشر گردونِ برلین منتشر شد، ترسیم تصویری سیاه از سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات و به تصویر کشیدن نقش مهم زن و عشق حاکم در طبیعت آدمی است. وقتی به مادرم گفتم احمد آدم میکشد، من نمیتوانم با یک آدمکُش زندگی کنم، سرم داد کشید که اگر میکشد، دشمنان اسلام را میکشد (همان: ۵۵). چقدر دوست داشتم زهرا را نگاه کنم که با شکمی برآمده، آرام آرام قدم برمیدارد... وقتی شنیدم یکبار در دوران حاملگی از شوهرش کتک خورده، رگهام سیم برق شد و به تمام بدنم شعله پاشید. زهرا عکس یک زنِ لخت را میکشد... بعد از مدتی احمد آن را میبیند. اول از ترس یا عصبانیّت فریاد میکشد. بعد چاقوی آشپزخانه را برمیدارد و بدنِ لخت زن را پارهپاره میکند... از اول هم موافق نبوده زهرا نقاشی بخواند... خودش ریاضی خوانده بود. اما مدرکش در سپاه خیلی به دردش نمیخورد (همان: ۵۱). یکبار عموم زینبِ [ده یازده ساله] را با دستۀ جارو آنقدر زد که برای همیشه یادش ماند نباید بدون جورابِ ضخیم برود در حیاط را باز کند و آشغالها را به سپور بدهد (همان: ۸). قم پشتِ دیوارهایی از ترس پنهان شده بود. اولِ شهر، تابلو وزارت اطلاعات، منجنیقی بود که به ذهن مسافر تیر پرتاب میکرد. از همۀ مردم میخواست اطلاعات خود را به ستاد خبری اطلاع دهند (همان: ۹۸).
من خیلی دوسش داشتم. از چیزی نوشته که تا حالا دربارش داستان نخوندم، تضاد بین فضاهایی که نویسنده در اونها حضور داشته و اتصال زمان ها بهم. رمان قوی و خواندنی و فراموش نشدنی بود.
بارگاس یوسا در کتاب «نامههایی به یک نویسندهی جوان» مینویسد: «بدون شک شما با تئوری معروف فاصله گذاری برتولت برشت آشنا هستید. او اعتقاد داشت برای این که در نگارش نمایشی حماسی و آموزشی به اهداف خود دست یابد، توسعه تکنیکی در نمایش - در شیوه اجرا، حرکت با گفتار بازیگران و نیز صحنه آرایی - لازم است که به تدریج توهم را از میان بردارد و به تماشاچی یادآوری نماید آنچه در صحمه نمایش میبیند زندگی واقعی نیست. بلکه تئاتر است. دروغ و نمایشی که در عین حال میباید نتایج و درسهایی را در ذهن او ترسیم سازد تا به حرکت و عمل وادارش کند.... و اما فریبایی یک رمان دقیقا هدفی متضاد را دنبال میکند: کوتاه کردن هر چه ممکن حد فاصل داستان از واقعیت و از میان برداشتن این مرز، هم چنین زنده و پویا ساختن این دروغ چون واقعیتی مانا، توهمی در نهایت اقتدار و نیز توصیفی قابل اعتماد از واقعیت.» من عمیقا با بارگاس یوسا موافقم. به همین دلیل هم وقتی اول رمانی این جمله را میخوانم آنقدر توی ذوقم میخورد که لحظهای تردید میکنم که آیا واقعا باید آن را خواند؟ « بسیاری از خوانندگان از من پرسیدهاند آیا داستان فواد، قصهی زندگی من است یا نه. بیگمان نیست. خوانندگان ممکن است در ناتهنی شباهتهای فراوانی به مکانها، زمانها، آدمها و رویدادهای «واقعی» بیابند. بیتردید شباهتها «تصادفی» است. ناتنی قصهای بیش نیست...» مقدمهای که مهدی خلجی در ابتدای انتشار مجازی رمان در رادیو زمانه، ابتدای کتاب آورده است. باید بگویم که همانطور که خود خلجی از زبان راوی داستانش میگوید «بسته به خواننده، باورپذیری شخصیت فرق میکند. این تجربههای خواننده است که میگوید چه چیز واقعیت دارد...»، من نیز اگر عقیده داشته باشم «فواد»، خود نویسنده است این چند خط ابتدای کتاب نمیتواند مرا قانع کند که نیست و اگر عقیده داشته باشم که نیست، هیچ شباهتی با آدمها و مکانهای دنیای واقعی نمیتواند قانعام کند که هست. با این حال خوشحالم که بر تردیدها خط کشیدم و این داستان بلند صد صفحهای را خواندم. متن روان و چرخشهای بیشمار فضا و زمان از ویژگیهای این اثر است. چرخشهایی که بعضا با هوشمندی تحسین برانگیزی همراه میشوند اما گاها خواننده را اذیت میکنند. چرخشهایی که مدام میان معشوقههای فواد شخصیت اصلی داستان و شهرهای محل زندگی او از قم تا پاریس را در برمیگیرد. عشق و اروتیسم بدون شک یکی از ویژگیهای این داستان است اما سماجت نویسنده برای توصیف آن با «داغ شدن» و «گرما» و «خشک شدن» را نمیپسندم و عقیده دارم تکرار این واژهها مثل تکرار هر چیز دیگری، اثر آن را کم میکند. بار دراماتیک داستان زیاد است. آنقدر که گاهی خواننده در اینکه یک نفر این همه اتفاق را تجربه کرده باشد، شک میکند. با همهی این تفاسیر «ناتنی» روایتی است گسترده از تابستانهای داغ قم تا شبهای پاریس که به خواندنش میارزد. رمان را سال ۲۰۰۳ نشر گردون منتشر کرده است، در سال ۲۰۰۸ توسط رادیو زمانه به صورت آنلاین عرضه شده است و به تازگی توسط نشر زریاب در افغانسان منتشر شده است.
To me, this is a good story, revealing gaps that rarely other books indicate. 1) The author has mentioned that despite some similarities, this is NOT his story. Still some reviewers are insisting that it is his. In addition, as Ernest Hemingway says about writing " write one true sentence, and then go on from there." There is not a problem with reflecting true things that we have met and experienced and then add up spices (per Nancy Lamb mentioned in her book The Art and Craft of Storytelling). This is exactly what fiction is. 2) This book is able to transfer feelings to the reader, they are sometimes complicated and mixed, which is fine. I also would like to mention that craft of writing is different from just making correct and beautiful sentences (As Nancy Lamb mentioned in her book The Art and Craft of Storytelling). Thus, a book might have sentences which might not be said in real life or phrases which are not a sentence. This is exactly why Alice Munro won the Nobel Prize (please refer to the book "Carried Away" by Alice Munro to see lots of examples). 3) I believe a book review must be independent from the author, although it is truly difficult.
I noticed many reviews on this book were raising (1), (2) and (3) which I do not find them relevant.
رمان نثر قوی و نسبتا ادبی داره ولی کمی سرعتش بالا بود به نظرم و پرش های بیش انداره بین موقعیت ها و اسم های مختلف گاهی من رو سردرگم می کرد. ولی به هر حال، فضاهای سنتی مذهبی ایدئولوژیک و تضاد بارزشون رو با یه جامعه آزاد (مثل پاریس در این رمان) رو خیلی خوب توصیف کرده بود. انتهای داستان رو خیلی خوشم نیومد. یه کم بیش از حد گنگ بود. کلا حسم این بود که رمان خیلی قوی شروع شد ولی هرچی به انتها نزدیک شد جلوه هاش واسم کمرنگ تر شدن.
از زیباترین رمان های فارسی در سال های نزدیک نوشته ای که قرار بود مطابق عرف، بروی کاغذ بیاید و از اولین قربانیان سیاست سانسور و خفقان پیش آمده پس از افول اصلاحات در ایران شد. خواندنی و جذاب.