Jump to ratings and reviews
Rate this book

در جستجوی حسن، مسافرت یک خانواده آمریکایی به وطن، ایران

Rate this book
2 people are currently reading
9 people want to read

About the author

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
1 (20%)
4 stars
0 (0%)
3 stars
4 (80%)
2 stars
0 (0%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 2 of 2 reviews
Profile Image for Bahman Bahman.
Author 3 books242 followers
July 31, 2021
جایی دور، در تخیلات خود می‌دانستم که شاهزاده‌ای، عاشق برزگری شجاع شده و یا شاهزاده دیگری با ملوانی جوان به دنبال سرنوشت خود فرار کرده. امید، حسن به ما می‌گفت که «همیشه باید به آینده امیدوار بود.»

کسانی که برای خانواده ما کار می‌کردند فقط حسن و فاطمه نبودند بلکه مادر فاطمه، خورشید، که معمولاً از دو بچه فاطمه، علی و مهدی، نگهداری می‌کرد، و برادر حسن، محمد که اخیراً از ارتش اخراج شده بود، زیرا جیپ ارتشی را چپ کرده بود نیز اضافه شده بودند. محمد چون کار دیگری نداشت، راننده خانواده ما شده بود. ما معمولاً در صندلی عقب می‌نشستیم، و او با رانندگان اتومبیل‌های دیگر و عابران سر و کله می‌زد. ما هم مجبور می‌شدیم خودمان را محکم نگه داریم که در صورت ترمزهای ناگهانی راننده، به شیشه جلو اصابت نکنیم! یک بار، حسن از مادرم خواست که به جای برادرش محمد، به اداره پلیس مراجعه کند، زیرا کاشف به عمل آمده که اتومبیل ما یک تخلف رانندگی داشته و حسن هم، بحق، می‌ترسید که اگر برادرش به پلیس مراجعه کند، گواهی‌نامه خود را از دست بدهد.

حسن با روشی آرام و توأم با شوخ‌طبعی، به نحوی شایسته، زندگی همه ما را اداره می‌کرد. با اینکه حسن رسماً اداره‌کننده امور خانواده ما بود، ولی برای ما خیلی بیشتر از آن بود. او مانند «ویرجیل» همیشه راهنمای ما بود. از بازارهای تاریک گرفته تا یاد دادن آداب و رسوم محلی، با عشق و علاقه‌ای که برای درک فرهنگ او لازم بود و کار ما را آسان می‌کرد.

او قسمت مهمی از زندگی ما شده بود. تصورات و تخیلات ما را می‌ساخت و دنیای ما را وسیع‌تر می‌کرد. حسن جثه‌ای نه چندان بلندقد، اما قوی و عضلانی داشت. چهره آرام و سبیل‌های مشکی و جالب او از حکمت عامیانه و دانایی طنزآمیزش حکایت می‌کرد.

با نبودن تلویزیون در آن زمان، او قصه‌های مضحک و عجیب و غریب ملانصرالدین را برای ما تعریف می‌کرد که در آنها مسائل پیچیده زندگی و راه‌حل‌های زیرکانه و در عین حال خنده‌آور ارائه می‌شد. در چشمان او همیشه جرقه‌ای برق می‌زد.

ما همیشه انتظار می‌کشیدیم که حسن ما را برای دیدن نوازندگان دوره‌گرد و حاجی فیروز خبر کند. حاجی فیروز، دلقکی بود که صورت خود را سیاه می‌کرد و درست قبل از فرا رسیدن سال نو، هنگام برگزاری جشن‌ها و مبادله هدایا، رقص‌کنان، مقابل درب خانه‌ها ظاهر می‌شد.
13 reviews
April 20, 2021
سفرنامه ی خانواده ای آمریکایی که در جستجوی حسن خدمتکارشان به ایران سفر میکنند و..
نثر روانی داشت. و من را با خود همراه کرد.
Displaying 1 - 2 of 2 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.