Bahman BahmanAuthor 3 books245 followersFollowFollowJanuary 14, 2020 به نام آن که جان را فکرت آموختچراغ دل به نور جان برافروختز فضلش هر دو عالم گشت روشنز فیضش خاک آدم گشت گلشنتوانایی که در یک طرفةالعینز کاف و نون پدید آورد کونینچو قاف قدرتش دم بر قلم زدهزاران نقش بر لوح عدم زداز آن دم گشت پیدا هر دو عالموز آن دم شد هویدا جان آدمدر آدم شد پدید این عقل و تمییزکه تا دانست از آن اصل همه چیزچو خود را دید یک شخص معینتفکر کرد تا خود چیستم منز جزوی سوی کلی یک سفر کردوز آنجا باز بر عالم گذر کردجهان را دید امر اعتباریچو واحد گشته در اعداد ساریجهان خلق و امر از یک نفس شدکه هم آن دم که آمد باز پس شدولی آن جایگه آمد شدن نیستشدن چون بنگری جز آمدن نیستبه اصل خویش راجع گشت اشیاهمه یک چیز شد پنهان و پیداتعالی الله قدیمی کو به یک دمکند آغاز و انجام دو عالمجهان خلق و امر اینجا یکی شدیکی بسیار و بسیار اندکی شدهمه از وهم توست این صورت غیرکه نقطه دایره است از سرعت سیریکی خط است از اول تا به آخربر او خلق جهان گشته مسافردر این ره انبیا چون سارباننددلیل و رهنمای کاروانندوز ایشان سید ما گشته سالارهم او اول هم او آخر در این کاراحد در میم احمد گشت ظاهردر این دور اول آمد عین آخرز احمد تا احد یک میم فرق استجهانی اندر آن یک میم غرق استبر او ختم آمده پایان این راهدر او منزل شده «ادعوا الی الله»مقام دلگشایش جمع جمع استجمال جانفزایش شمع جمع استشده او پیش و دلها جمله از پیگرفته دست دلها دامن ویدر این ره اولیا باز از پس و پیشنشانی دادهاند از منزل خویشبه حد خویش چون گشتند واقفسخن گفتند در معروف و عارفیکی از بحر وحدت گفت انا الحقیکی از قرب و بعد و سیر زورقیکی را علم ظاهر بود حاصلنشانی داد از خشکی ساحلیکی گوهر برآورد و هدف شدیکی بگذاشت آن نزد صدف شدیکی در جزو و کل گفت این سخن بازیکی کرد از قدیم و محدث آغازیکی از زلف و خال و خط بیان کردشراب و شمع و شاهد را عیان کردیکی از هستی خود گفت و پنداریکی مستغرق بت گشت و زنارسخنها چون به وفق منزل افتاددر افهام خلایق مشکل افتادکسی را کاندر این معنی است حیرانضرورت میشود دانستن آن