سورنا، فرزند بزرگ پادشاه مادرش را از دست داده و اکنون شاه از همسر دیگرش صاحب دختری زیبا به نام رخشاد شده است. وزیر بداندیش، هیولایی را وامیدارد تا وارد جسم رخشاد شود. سورنا میفهمد که نوزاد شبها تغییر شکل میدهد و اسبهای پادشاه را میبلعد؛ اما پادشاه که گمان میکند سورنا به خواهرش حسادت میورزد، پسرش را از کاخ بیرون میکند…
مسلم ناصری در سورنا و جلیقهی آتش فانتزی خیالانگیز و پرماجرایی خلق میکند که در عین روایت امروزیاش، ریشه در اسطورهها و افسانههای پر راز و رمز ایرانی دارد.
رمان مسافر شهرهای بینشان او پیش از این جایزهی کتاب سال وزارت ارشاد (۱۳۸۳) و کتاب سال مجلهی سلامبچهها را برای او به ارمغان آورده است
شروعش خیلی خوب بود! یه اتفاق خیلی خیلی افسانهگونه و جادویی. حس کردم آخ جون با یه داستان اسطورهای- افسانهای طرفم، اما نه. در ادامه رفتهرفته جذابیتش کمتر شد. خودمم خیلی ناراحت شدم، چون واقـعـــــــاً ایدهشو دوست داشتم. بعد این وسط جلیقۀ آتش هم خیلی جلیقۀ آتش نبود. ینی چطور بگم، اونقد نقشی نداشت. اونقد شگفتانگیز نبود. اونقد افسانهای و جادویی نبود.
اما طنزهاش خیلی خوب بود! یه تیکههای طنز خیلی خوبی داشت که با خودم میگفتم کاش بیشتر بود! مثلاً اون هیولائه خیلی بامزه بود. :))) یا یه جا یه دیالوگ خیلی خوب داره، میگه به پریهای چپدست قسم بخور. :)) الان خیلی بیمزهست که من میگما، ولی توی داستان بامزه نشسته بود.
بین دو و سه موندم. فعلاً دو میدم بعد اگه نظرم عوض شد.
یه جاهایی توصیفات لازم رو نداشت و به خاطر همین خیلی چیزها رو نمیشد فهمید و شخصیتها رو نمیشد دوست داشت یا ازشون متنفر شد. ایدهی کلیش تا حدودی تکراری بود. البته یه جاهایی از داستان ایدههای جالبی داشت و این ایدهها میتونست خیلی خیلی سطح کتاب رو بالا ببره، ولی بهشون خوب پرداخته نشده بود. البته این رو هم باید درنظر بگیریم که این کتاب، یه کتاب تألیفیه که سال ۸۸ نوشته شده. (من نمیگم کتاب تألیفی بده، خودم کتابهای تالیفی خیلی خوبی خوندهم. فقط این رو نوشتم که بگم این کتاب رو نمیشه با کتابهای ترجمهشده یا تألیفی جدید، مخصوصا توی این ژانر، مقایسه کرد.) بهترین سن برای اینکه این کتاب رو خوند و شاید ازش لذت برد ۹ تا ۱۲ ساله.
ایده ی اول داستان خوب بود اما بعد زد توی جاده خاکی... با ویراستاری کلا مشکل داشتم. کلا با خیلی ویراستاری های کتاب های تالیفی مشکل دارم اما واقعا خوب نبود.
اول داستان طوری که اون افسانه ها رو واردش کرد گفتم واو چقدر خفن اما هر چی جلو تر رفت بی منطق تر شد. درسته داستان فانتزیه اما بالاخره اونم یه مرزهایی داره.
جدا یه جاهایی جذاب بود اما خیلی از بخش هاشم کلیشه ای بود. یعنی داشتی از داستان لذت میبردی و تادااااااا شنگول و منگول میشدن همه میزدن بیرون از شکم آقا گرگه! :/
البته حس میکنم یکم خنگی خودمم بود؛ نباید توی پونزده سالگی داستانی که واسه کودک نوشته شدن رو بخونم:}
من کتاب تخیلی زیاد نخوندم و با روالش آشنا نیستم . اما به نظرم یه داستان تخیلی خوب باید قواعد و نظم خیالی بیافرینه و وقایع با نظم مشخصی اتفاق بیفتند . تو این کتاب کاملا رندوم اتفاقات عجیب میفته و هیچ منطق ساختگی ای هیچ چیز رو توجیه نمی کنه . شبیه قصه های کودکانه بود بیشتر تا نوجوان . مورد دیگه استفاده از اصطلاحات امروزی تو مکالمات آدماییه که مربوط به هزارسال پیش هستند ! مردم هزارسال پیش میگفتن نامردی تو مرام ما نیست داشی ؟ نامگذاری کتاب هم عجیبه ! تنها جایی که به جلیقه ی آتش اشاره میشه جاییه که اشپخدر با خودش میگه وااای جلیقه ی آتش ! و کلن هیچ نقشی برای جلیقه ی آتش وجود نداره و اصلا نفهمیدم چی هست !
انگار یه خلاصه ی خیلی بد از یه کتاب خیلی خوبِ طولانی تر بود که متاسفانه وجود نداره. قسمت های خیلی جالبی داشت ولی اصلا خوب به هم وصل نشده بود و پر از پلات هول بود. اهمیتی نمیدم که کتاب کودکانه. میتونست بهتر باشه
من این سهگانه رو خیلی دوست داشتم، کلن سبک فانتزی مثل رولد دال و ایتالو کالوینو و اینام میپسندم، و کاش یه تیم برتون بومی داشتیم که اینو میساخت. من این سهگانه رو که خوندم تازه فهمیدم که چقدر ذهن تخیلگرام غربیه؛ همش میخواستم تصاویرشو با یه صحنههایی از فیلمای هری پاتر، چارلی و کارخانه شکلات سازی، ونزدی، کارنیوال راو و .... مطابقت بدم ولی هی یادم میومد بابا این ایرانیه، به طرحهای ایرانی فکرکن، کوزه، مقرنس، سرو، آتیش.
نویسنده تلاش زیادی کرده بود که بتونه یه داستان فانتزی خوب خلق کنه ولی جملات تکراری، هیجان کم و داستانپردازی ضعیف در کتاب توی ذوق میزد. هر جا که نویسنده گیر میکرد با خرج چند جمله از پیرمرد سعی میکرد بار معنایی متن را بالا ببرد که هیچ سودی نداشت. کتاب به شدت با فانتزیهای خارجی خوب فاصله داشت. یه جاهایی از کتاب حسم این بود که نویسنده خودش هم متوجه نیست که داستان داره کجا میره و به نظر میرسه کتاب حتی یکبار توسط نویسنده یا یه ویراستار خوب مرور نشده. امتیاز: ۲ از ۱۰.
(خطر لو رفتن داستان (اسپویل))
سورنا پسر بزرگ پادشاه است. پس از مرگ مادر او، پادشاه تصمیم گرفته همسر دیگری اختیار کند و داستان از جایی آغاز میشود که سودابه، همسر جدید شاه باردار شده و قرار است فرزندی را به دنیا بیاورد. وزیر بداندیش و هیولاصفت که به تاجوتخت چشم دارد، عفریت را مأمور میکند تا به سراغ سودابه برود. عفریت خود را به شکل قابله درمیآورد و در لحظهی تولد نوازد حاضر میشود. او موجودی اهریمنی به نام «اشپخدر بچه» را به نوزاد تبدیل میکند و بهجای دختر پادشاه در بستر میگذارد و کودکِ اصلی را میدزدد. این هیولای کوچک باید همهی اطرافیان پادشاه، ازجمله سورنا را بکشد و بخورد! اینچنین وزیر میتواند بهراحتی به پادشاهی برسد! آن شب جشنی برای تولد این کودک برپا میشود. سورنا احساس خوبی نسبت به خواهر ناتنیاش ندارد و تصور میکند اتفاق خوبی نخواهد افتاد، اما همهی افراد دربار، این موضوع را به چشم حسادت میبینند و جدی نمیگیرند. همان شب، یکی از اسبهای محبوب پادشاه گم میشود. درباریان فکر میکنند اسب دزدیده شده. شب بعد اسب دیگر پادشاه هم محو میشود. سورنا که نسبت به این قضیه مشکوک است، تصمیم میگیرد شب دیگر را بیدار بماند و مراقب اسطبل باشد تا دزد اسبها را بیابد. نیمههای شب او چیزی را میبیند که باعث ترس و شگفتیاش میشود؛ خواهر نوزادش به سمت اسبها میخزد و آنها را میبلعد. سورنا این موضوع را با پدرش در میان میگذارد ولی پدرش عصبانی میشود و او را به دروغگویی متهم میکند و از قصر اخراجش میکند. سورنا پس از کلی ماجرا به شهرشان برمیگردد که هیچکس در آن زنده نمانده. البته سورنا به همراه دوستش یاربخت (بختیار) شهر، پدر و خواهرش را نجات میدهد. پدر او را بر تخت پادشاهی مینشاند و خودش به دنبال برادرش اصلان میرود.
This entire review has been hidden because of spoilers.
سورنا شاهزادهای که وزیر پدرش برای از میان برداشتن پادشاه و نشستن بر تخت پادشاهی توطئه میکند. او از اشپخدر عفریت کمک میگیرد و نوزاد جدید پادشاه را با بچهٔ اشپخدر جابهجا میکند. بعد از چند روز اسبهای اصطبل سلطنتی یکی یکی گم میشوند و پادشاه عصبانی به دنبال مقصر میگردد. سورنا از ترس اینکه اسب خودش هم از دست برود شبی در اصطبل مخفی میشود. و اینجاست که او شاهد ماجرای عجیبی است. خواهر نوزادش قل قل خوران به اصطبل وارد میشود و تغییر شکل داده و بعد یکی از اسبهای اصطبل را میخورد و دوباره به قصر و آغوش مادرش برمیگردد. سورنا این ماجرا را برای پادشاه تعریف میکند اما پادشاه حرفش را باور نمیکند و او را متهم به حسادت کرده و از قصر بیرون میکند. و این آغاز سفر سخت سورنا برای یافتن حقیقت و اثبات آن به پدرش است. داستان خوب شروع میشود اما در فراز و نشیبهای آن نقاط مبهمی وجود دارد که نویسنده به راحتی از آنها عبور میکند و کتاب هم خیلی به نظرم عجولانه و سرهمبندی شده و سرعت وقایع بدون وجه منطقی از ارزش کار کم میکند. حالا جلدهای بعدی را هم بخوانم ببینم بهتر میشود یا نه!
یک ستاره با ارفاق واقعا متاسفم قبل اینکه چیزی بنویسم گفتم جاهای خوبی رو هم در نظر بیار .ولی واقعا فاجعه هست تازه این یه مجموعهی سه جلدی ه واقعا نمیدونم نویسنده #مسلم_ناصری چرا اینکار رو کرده برادر وقتی نمیتونی فانتزی بنویسی به خودت رحم کن لاقل دیدم ایشون کلی کتاب کودک و نوجوان دارن من که نخوندم ولی واقعا این کتاب یه ضربه ی مهلک به رزومهی نویسندگی شما محسوب میشه . هیچ چیز مطلقا هیچ چیز مثبتی توی کتاب نیست که بخوام بگم نقطه قوتش باشه آخه حتی اسم کتاب هم واقعاااا هیچ ربطی به داستان نداره . باورتون میشه ؟؟؟؟؟ هیچ جای کتابی جلیقهی آتش هیچ نقشی ندارد اصلا فقط یه کلمه یه جایی اومده که یه جلیقه ای آتش بوده همین بعد نویسنده یادش میره این موضوع رو ...... و چرا اسم کتاب اینه ؟؟؟؟؟
با هزار امید و آرزو سه جلد این کتاب رو از کتابخونه گرفتم که آخجون! بالاخره یک کتاب فانتزی ایرانی با ریشه و نمادهای ایرانی گیرم اومد. ولی بعد از خوندن فصل های ابتدایی کتاب اول کاملا ناامید شدم. داستان خیلی تکراری بود و کتاب برای نوجوان ها خیلی سطح پایین بود. همچنین متوجه شدم تنها عنصر ایرانی که تو این کتاب وجود داره، اسم شخصیت ها است. نظرات رو هم که خوندم دیدم در ادامه نه تنها قرار نیست بهتر بشه، بدتر هم میشه. به عنوان کسی که حتی در بزرگسالیاش هم کتاب های نوجوان رو میخونه و علاقه داره، متاسفانه اصلا نتونستم با این کتاب ارتباط بگیرم و ادامهاش بدم.💔
کتاب فوق العاده خسته کننده پر از جمله های بی معنی و تکراری. بعید میدونم حتی یک بار درست و حسابی ویرایش فنی و ادبی شده باشه. دیالوگ های تکراری و حوصله بر که معلوم نیست گوینده چه کسی هست. بعضی جاها به نظر میاد که خود نویسنده هم حوصله ی داستان رو نداره و فقط یه چیزهایی نوشته که سرهمبندی شده باشه.