شمس تبریزی، محمد بن علی 582 - 645 سرگذشتنامه، نقد و تفسیر، عرفان از سری مجموعه کتابهای بنیانگذاران فرهنگ امروز - ویژه فرهنگ ایران و اسلام Shams-e Tabrizi شهر هفتاد بابا، تخم بطی زیر مرغ خانگی، شمس پرنده، پژواک معارف زمان، شمس در قونیه، شمس و مولانا در چه سن و سالی به هم رسیدند، تصویر مولانا در مقالات شمس، تصویر شمس در کلام مولانا، جهان شادمانه شمس، غروب خورشید، برای مطالعه ی بیشتر، نمایه، فهرست تحلیلی
محمدعلی موحد در سال ۱۳۰۲ در شهر تبریز دیده به جهان گشود. تحصیل را در مدارس تدین و اتحادنوی همین شهر آغاز نمود و در سال ۱۳۱۹ پس از اخذ دیپلم متوسطه در رشتهٔ ادبی به تهران آمد. اما به واسطهٔ فوت پدر (در سال ۱۳۱۷) به تبریز بازگشت و سرپرستی خانواده را برعهده گرفت و به مدت ده سال در تبریز و تهران رحل اقامت افکند.
در سال ۱۳۲۹ به شرکت نفت آبادان رفته و پس از خلع ید انگلیسیها در سال ۱۳۳۲ سردبیری روزنامهٔ شرکت نفت را به عهده گرفت و در همین سال به تهران انتقال یافت. وی در سال ۱۳۳۲ کار بر روی ترجمهٔ رحله این بطوطه را انجام داد که در سال ۱۳۳۶ منتشر و به واسطهٔ قدرت قلم و شیوایی ترجمه، مورد توجه ارباب فضل قرار گرفت و نام موحد بر سر زبانها افتاد. چنانکه استادانی چون مجتبی مینویی و محمدعلی جمالزاده او را مورد تشویق و تفقد قرار دادند.
دکتر موحد تحصیلات خود را در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران ادامه داد و موفق به اخذ مدرک دکترای حقوق خصوصی از این دانشگاه شد و در سال ۱۳۳۸ پس از فراغت از تحصیل برای آشنایی بیشتر با مباحث حقوق بینالملل به انگلستان رفته و مطالعات خود را زیر نظر پرفسور جنینگز در کمبریج و پروفسور شوارتزنبرگ در لندن ادامه داد.
همچنین در این دوران با ایرانشناسی چون آربری، مینورسکی و لاکهات مجالست کرده و به تحقیق بر روی نسخههای خطی موجود در موزهٔ بریتانیا پرداخت و از این میان نسخهٔ سلوکالملوک تالیف فضلالله روزبهان خنجی متخلص به امین را برای تصحیح انتخاب کرد.
وی علاوه بر وکالت پایه یک دادگستری، از آغاز تاسیس شرکت ملی نفت ایران در کادر حقوقی شرکت نفت وارد شد و تا بالاترین درجات (مشاور عالی رئیس هیئت مدیره، مشاور ارشد و عضو اصلی هیئت مدیره) انجام وظیفه کرده و در ابتدای تاسیس اوپک به مدت شش ماه معاونت اجرایی آن سازمان در ژنو را عهدهدار بوده است.
دکتر موحد در کنار مشاغل رسمی به تدریس حقوق مدنی و حقوق نفت در دانشکدهٔ حقوق دانشگاه تهران و دانشکدهٔ علوم مالی و حسابداری پرداخته است.
وی در طول زندگی خویش همواره مشغول به تحقیق، تالیف و ترجمه بوده و آثار بزرگی از خود به یادگار گذاشته است که بیشک، بزرگترین آنها تحقیق در متون عرفانی، به ویژه چاپ انتقادی مقالات شمس تبریزی است.
...دل به امید وصلِ تو بادْ به دست می رود کتابِ ارجمندِ شمس تبریزی به قلم دکتر محمدعلی موحدِ عزیز احوال خوشی را برای خواننده ی خواستار آگاهی بیشتر و دقیق تر درباره ی شمسِ تبریز و به دنبال آن خداوندگار مولانا پدیدار می آورد کتاب بسیار خوش خوان و روان نوشته شده و تحقیق بسیار دقیقی هم برای نوشتن آن انجام شده است. در کتاب با زمانه/ مکان/ احوالات و رودرویی شمس و مولانا آشنا می شود خواننده، و جا به جا از سخنان هر دوی آنها برای آگاهی دقیق تر استفاده شده است؛ بهره از مقالات شمس و فیه ما فیه و غزلیات مولانا از آنها است کتاب گزارشی بسیار خوب است بر روشن کردن چهره ی شمس تا آنجا که منابع هست و ستردن آن تصویر معمولن گنگ و گاهی برساخته ی خیال از او. این که شمسِ دینِ تبریز خود چرا عارفی گرانقدر بوده است؟ و این که پیشینه ی زندگی او از کجا سرچشمه می گیرد و تا به کجا می رود؟ شاید بشود بگویم چیستی او. شمس به عنوان نمونه ای از انسان خودساخته بسیار خوب در این کتاب شناسانده می شود و کتاب رهگشایی ست ارزشمند برای خواننده ای که قصد ورودِ آگاهانه به جهان شمس تبریز و مولانا جلال الدین دارد. نه آن رویا و خیال ها که با گذشت زمان بر رخسار عارفان نشسته است این جا نیز دکتر موحد مانند همه ی نوشته های دیگرشان جانب انصاف را دارد و این است که کتاب را برای من بسیار خواندنی تر هم می کند. سپاس از ایشان و همه ی صفایی که در وجودشان هست که خود وارسته ای گرامی هستند در روزگارِ دروغ زنانِ بی مایه باری عصرگاهان و شب های خوشی با این کتاب سپری شد و احوال خوبی رقم زد. حال خوشی ست
آن میر غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت میکنند
پایان گرفت در ساعت 5:56 عصرگاهانِ پنج شنبه 1397/03/10
گفت خدا یکی است گفتم اکنون تو را چه؟ چون تو در عالم تفرقهای، صد هزاران ذره، هز ذره در عالمها پراکنده پژمرده، فروافسرده... ... او یکی است، تو کیستی؟ تو ششهزار بیشی. تو یکتا شو. وگرنه از یکی او تو را چه؟
شمس تبریزی با نوعی تفاخر از شهرش یاد می کند. او تبریز را دریایی می داند و خود را خاشاک که از دریا به کناری افتاده است. " آنجا کسانی بوده اند که کمترین شان منم. که بحر مرا برون انداخته است. همچنان که خاشاک از دریا به گوشه ای افتد. چنینم تا آنها چون باشند." . . " سر پیشرفت تصوف این بود که پیران قوم حالتی خوش داشتند و کلامی نغز و دلکش. ان ها عبادت و نظافت را با استراحت و سماع و موسیقی و رقص توام کرده بودند. از همین رو مردم وپادشاهان دوستشان می داشتند." . " و آبی از سر عطش ننوشیدم. که عکس خیال تو را در کاسه ی آب ندیدم." . " محمد خوارزمشاه که نامدارترین سلاطین عالم اسلام بود سر به نیست شده بود و کسی نمی دانست که اودر کجاست؟ گاهی می گفتند که در نزدیکی های همدان مرده و مرگش را پنهان نگاه داشته اند. گاهی گفته اند که به سوی فارس رفته و در آنجا مرده است و گاهی گفته اند به طبرستان رفته و در دریا خزر درگذشته است وسرانجام این روایت اخیر درست درآمد." . "امدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند." . " نیک مرد بود الا عاشق نبود. مرد نیکو دیگر است و عاشق دیگر... احوال عاشق را هم عاشق داند." . " پدر از من خبر نداشت. من در شهر خود غریب. پدر از من بیگانه. دلم از او می رمید." . " می گویند عالم از شیخ کامل خالی نیست. من هم به هوای دیدن چنان شیخی از شهر خود بیرون امدم. اما دراین جستجو ناکام ماندم. شیخ کامل که هیج. شیخ هم ندیدم که دست کم اینقدر از خود وارسته باشد که اگر به او بگویند فلانی پشت سر تو بد می گفت برایش تفاوتی نکند ونرنجد و اگر هم می رنجد از آن گوینده برنجد که نقدا دارد بدگویی می کن. چنین شیخی هم ندیدم و حال انکه این هنوز پله ی اول است و دارنده این صفت باید صدهزار سال دیگر راه برود تا به حد کمال برسد. اما عاقبت مولانا را یافتم که این صفت را داشت وبرای خاطر همین صفت بود که او را برگزیدم واز حلب بدن جا امدم.". . " خود تقاضای این سودا بی قراری ست و سفر است که در ابتدا گرچه مطلوب را هیچ جای نیست." . " و این سیر وسفر آدمی ست در خود که باید دایم از حال به حال دگر گردد. اگر جاهل است عالم شود و اگر غمگین است شادمان گردد و اگرمنقبض است منبسط شود همچو سنگ لعل. راه رود، معنوی، بی حرکت قدم.". . " به فقیهی راضی مشو. گو زیادت خواهم. از صوفی ای زیادت. از عارفی زیادت. هرچه پیشت آید از آنزیادت. " درواقع شمس در هیچ منزلی فرود نمی آید و به هیچ شرابی از پا نمی افتد." . " تو را از قدم عالم چه؟ تو قدم خویش را معلوم کن که تو قدیمی یا حادث؟ این قدر عمر که تو را هست در تفحص حال خود خرج کن. در تفحص قدم عالم چه خرج می کنی؟ ای احمق. عمیق تویی. اگر عمیقی هست تویی. . " در میان عارف و معروف حجاب ها از نور است و حجب نور را نهایت نیست." . " این مرد اهل است. با نشستن او می آسایم وآسایش می یابم." . سال تولد واقعی شمس چه اهمیتی دارد. سال تولد واقعی او از زمانی ست که مولانا را دیده است. . " بایزید در حال خود تا جایی پیش رفت که دامن از دست داد و در برابر شکوه و عظمت او خیره ماند." . " اکنون تو را چه؟ چون تودر عالم تفرقه ای. صدهزاران ذره، هر ذره در عالم ها پراکنده، پژمرده و فروافسرده او خودهست. وجود قدیم اوست. تو را چه؟ چون تو نیستی. او یکی ست.تو کیستی؟ تو شش هزار بیشی. تو یکتا شو. و گرنه از یکی او تو را چه؟ . کمال در آن سوی مستی ست. یعنی در هوشیازی. شاعران از شراب مردافکن گفته اند. شمس از مرد شراب افکن می گوید. هرچه می خورد هشیارتر. هرچند مست تر هوشیارتر. تا گلو پر شده اس همچنان هوشیار و هوشیارکننده ی جهانی و عالیم. . در خواب دیدم که مرا گفتند که تو را با یک ولی همصحبت کنیم. گفتم کجاست آن ولی؟ شب دیگر دیدم گفتند در روم است. چون بعد از چندین مدت بدیدم. گفتند که وقت نیست هنوز الامور مرهونه باوقاتها. . گفتند مولانا در میان قوم، ناهموار . " این ذوقنون عالم که در فقه و اصول و فروع متبحر است اینها هیچ تعلق ندارد به راه خدا و راه انبیا. بل پوشاننده است او را.اول از اینها همه بیزار باید شد. اورا پیری و مریدی راست است. و راه ورای پیری ومریدی ست." . " تا بدانی این عمل ها را به اندرون، هیچ تعلقی نیست." " پاره ای از انانیت کم شود راه مسلمانی بر او پیدا شود." " انکس به صحبت من راه یافت علامتش آن است که صحبت دیگران براو سرد شود وتلخ شود. نه چنان سرد شود و همچنین صحبت می کند بلکه چنانکه نتوان با ایشان صحبت کردن." . " زاهد کشوری بودم صاحب منبری بودم کرد قضا دل مرا عاشق و کف زنان تو صبر پرید از دلم، عقل گریخت از سرم تا به کجا کشد مرا مستی بی امان تو" . " مولانا می فرماید با تو آشنا شدم این کتاب ها در نظرم بی ذوق شده است." . "نه از فراق مولانا مرا رنج نه از وصال او مرا خوشی خوشیمن از نهاد من رنج من از نهاد من." . " تشنه ای خواهم آب زلال جوید." . " آبی بودم برخود می جوشیدم و می پیچدم و بوی نا می گرفتم تا وجود مولانا بر من زد روان شد. اکنون می رود خوش و تازه و خرم." . " یک غزل بی تو هیچ گفته نشد." . " شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد." . " هیچ عاشق نمیتواند دلیل بیاورد که چرا دل به معشوق بسته و هیچ کس نمی تواند با اقامه ی دلیل او را بر آن دارد که دل از معشوق برکند." . " تو آسمان منی. من زمین به حیرانی" . " هر که را خلق و خوی فراخ دیدی و سخن گشاده و فراخ حوصله که دعای خیر همه عالم کند که از سخن او تورا گشاددل حاصل می شود و این عالم و تنگی بر تو فراموش می شود آن فرشته است وبهشتی و آن که سخنش قبضی می بینی و تنگی و سردی آن شیطان است ودوزخی". . " که گفت ان زنده ی جاوید بمرد؟ که گفت آن آفتاب امید بمرد؟" . من بر خود نهم رنج سفر را. جهت صلاح کار شما. زیرا فراق پزنده است. البته فراق پخته می کند و مهذب می کند. . شمس با همه ی بزرگان زمانه ی خود نشست و برخاست داشت. سهروردی را گویند که علمش بر عقلش می چربد. . فخر رازی که به خود غره بود. می گفت محمدتازی چنین گفته و محمد رازی چنین می گوید.اما هرچه هست امام فخر با آن همه دعوی و باد در آخر کار همه را فروگذاشت ونوشته های خود را عبث و موهوم خواند و گفت علم های متدوال هیچ نیست. ظاهر آنهمه را مرعوب می کند وباطن آن هیچ نیست. آری آن ازدهای هفت سر کرمی بیش نبود و این بحث ها همه مشتی قیل و قال بودند. آورده اند که در کوچه ای نشتسه بود و می گریست. پرسیدند چرا می گری؟ گفت سی سال بر باوری بودم و امروز فهمیده اماشتباه است می ترسم همه ی باورهای من چنین باشند. . محی الدین عربی و ماجرای میل جسنی و در شصت سالگی مزدوج شدن با زنی نود ساله و تمایل جنسی که از هیجده سالگی از بین رفته بود و... ابن عربی را پرکارترین در میان صوفیه می دانند زیرا در دوران او علما به نوشتن رغبتی نشان نمی دادند چن معتقد بودند حقایق عالم را نمیتوان از راه نوشتن انتقال داد به دیگران
بسم الله. خدا رو شاکرم که این کتاب من رو با شخصیت بزرگی چون استاد محمدعلی موحد آشنا کرد. و اما شمس شمس به طور دقیق در سال ۶۴۲وارد قونیه شد اما تاریخ هجرتش رو برخی ۶۴۳ و برخی ۶۴۴ میدونم و این یعنی شاید فقط یک یا دو سال در معیت مولانا بوده. مولانایی که به عقیده شمس لای دروس تئوری دفن میشده و می بایست توسط شمس به دنیای عمل وارد میشد. در رابطه با مرگ شمس هم حرف و حدیث زیاده. عده ای معتقدم سلطان ولد اون رو کشته(طایفه بکتاشیان که خودشون با سلطان ولد مشکل دارن)، عده ای معتقدن جمعی از هواداران مولانا شمس رو کشتن و جنازه رو در چاهی انداختن که شمس شبانه به خواب سلطان ولد اومده و محل اختفای جسد رو گفته و سلطان ولد و جمعی از محارم اون رو به خاک سپردن که البته این نقل قول از فاطمه خاتون همسر سلطان ولد بوده ظاهرا. و چندان تایید شده نیست. اما عده ای هم معتقدن در راع برگشت به تبریز شمس در خوی از دنیا رفته و مقبره ش هم واقعا در همون خوی عه و اون یادبودی که تو قونیه براش ترتیب دادن بیشتر جنبه ی توریستی و اینا داره.
این سومین کتابیه که راجعبه شمس خوندم. و باعث شد ازش خیلی خوشم نیاد. این حد از کبر و غرور و بی اعتمایی به ظواهز و البته بعضی خشونت های رفتاری برام جالب توجه نیستن. وقتی میگه در حدیث الدنیا سجن المومن درپیچیدم و من که سجنی احساس نکردم به شک میفتم. وقتی میگه من از خایه های بط که زیر مرغ خانگی بود به بار آمدم خیلی خوشم نمیاد.
و اما به تازگی فهمیدم اسم واقعی ش محمد بود.......... چرا محمد ها اینجوری شمس ان؟ چرا محمد ها اینجوری معشوقه میشن؟
تو این کتاب فهمیدم اوحد کرمانی متهم بوده به شاهدبازی. مثل سلطان محمود و غلامشدایاز.
اما بعضی جمله های شمس رو دوست داشتم: اونجا که میگه هیچ کس نیست از بشر که قدری انانیت در او نیست. اونجا که میگه در خلوت باش و فرد باش. اونجا که معتقده اونی که مست از عشق الهیه هنر نکرده. بعد از این مستی یه هوشیاریه. اصل اونه. واسه همین منصور حلاج که اناالحق گفته از نظرش چندان ارزشی نداره. باید ظرفیتشو میبرد بالاتر. این آخرین کتابی بود که امسال خوندم.
طبق تاریخی که پایان کتاب نوشتم، این کتاب را 17 سالگی خواندهام. بجز شور و عشقی که به حضرت شمسالدین محمدبن علیبن ملک داد تبریزی داشتم و تحت تأثیر عمیق شخصیت وی بودم، چیز دیگری از این کتاب در یادم نیست. امروز این کتاب بعد از سالها که به یکی از دوستانم قرض داده بودم به دستم رسید. بدم نمیآید ببینم حوصلهی خواندنش را در این روزها و این زمان دارم یا خیر؟ *** ندارم
یکی از بهترین کتابها درباره ادبیات که به زبان فارسی خوانده ام. هم جامع است هم اضافه گویی ندارد هم قابل درک برای خواننده است هم ساده انگارانه نیست. شمس را در بستر زمانه اش معرفی صحیحی می کند. کلاً شمس زیر سایه مولانا بوده و خوب است که کتابی در باره خود اوست. برای علاقه مندان ادبیات فارسی در هر سطحی کتابی مفید است
در مجلسی که استاد موحد حضور داشت، با هزاران هراس و خجالت، پیش رفتم و درخواست کردم که صفحه اول این کتاب را برایم امضا کند. و استاد "به رسم یادگاری" امضایش کرد.
تقریبا میشه گفت همون کتاب گزین گفتار های شمس نشر نگاه بود همراه با توضیحات کامل تر و تاریخ و این حرفا... خوب بود ولی بعد چند تا کتابی که از شمس و مولانا خوندم خیلی چیز تازه ای برام نداشت...
من بر ِ مولانا آمدم، شرط این بود اول که نمی آیم به شیخی، آنکه شیخ مولانا باشد ، او را هنوز خدا بر روی زمین نیاورده ، و بشر نباشد. من نیز آن نیستم که مریدی کنم ، آن نمانده است مرا !........... اکنون من دوست ِ مولانا باشم ، و مرا یقین ست که مولانا ولی خداست .... اکنون دوست ِ دوست ِ خدا ولی باشد . این مقرر است .
***
... من معامله می طلبم . من معامله را می نگرم. مثلا چو من ترش باشم ، تو ترش می باشی چو من می خندم ، تو می خندی من سلام نمی کنم ، تو هم سلام نمی کنی همچنین می آید که تو را عالمی هست جدا ، فارغ از عالم ما و نیز وقتی نبشته های ما را با نبشته های دیگران می آمیزی، من نبشتۀ تو را با قرآن نیامیزم !... و وقتی چیزی گویم بنویس ! کاهلی کنی
شمس موحد زبان حال عارف جان سوخته ای است که بابیان وزبان عارفانه از مشکلات زمان وظرافت عقلانی مولانا خبر میدهد برای بیشتر لذت بردن از این کتاب شمار ار دعوت می کنم که بخش تخم بطی زیر پای مرغ خانگی را قسمت
از بهترین کتابهایی که در عصر حاضر دربارۀ مولانا و شمس تبریزی نگاشته شده است، میتوان به کتاب «پلهپله تا ملاقات خدا» اثر دکتر عبدالحسین زرینکوب، «خط سوّم» نوشتۀ دکتر ناصرالدین صاحبالزمانی و «شمس تبریزی» به قلم دکتر محمدعلی موحّد اشاره کرد.
کتاب «شمس تبریزی» علاوه بر اینکه به مانند دو اثر دیگر از مجموعه آثار مولوی و سه منبع معتبر و قدیمی «ولدنامهِ سلطان ولد»، «رسالۀ سپهسالار» و «مناقبالعارفینِ افلاکی» بهره جُسته است، از کتاب خودِ شمس با عنوان «مقالات» نیز بسیار منتفع شده و به کرّات بدان استناد نموده است.
از زندگی شمس اطلاعات گستردهای وجود ندارد! سلطان ولد و سپهسالار از نام او سخنی نیاوردهاند. در مقالات شمس نیز تنها به لقب او یعنی شمسالدین اشاره شده و در مناقبالعارفینِ افلاکی است که با نام کامل او، شمسالحق و الدین، محمد بن علی بن ملک داد تبریزی آشنا میشویم (موحد، ۱۳۷۵: ۳۹-۴۰).
شمس تبریزی گویی از پدری بزّاز و عاطفی و در خانوادهای معمولی متولّد گشت. از همان کودکی حالات غیرعادی و غریبی داشت که مایۀ نگرانی پدر و مادرش بوده است (همان: ۴۱-۴۳). او که ظاهراً تنها فرزند خانواده بود (همان: ۴۳)، روزبهروز تفاهمش با پدرش کمتر و مشکلتر میشد تاآنکه در اوان بلوغ با پدر خود احساس بیگانگی و حتی احساس نوعی خطر و دشمنی میکرد و مهربانی پدر سودی نمیبخشید (همان: ۴۴ الی۴۶). لذا از فقه و مدارس فقهی فاصله گرفت - هرچند ارتباط خود با عالَم فقاهت را هیچگاه ترک نکرد (همان: ۴۸) - و بهطور ناشناس به سفر پرداخت (همان: ۶۷).
شافعی مذهب بود - برخلاف مولوی که حنفی بود (همان: ۴۵-۴۶) - و در حلقۀ درس طلّاب حاضر میشد، اما مانند آنان شهریه و مستمری دریافت نمیکرد و نان دسترنج خود را میخورد (همان: ۵۳). بدین شکل که برای گذراندن زندگی در جوانی به مَشّاقی (عملگی) و در ایام کهولت به معلّمی و بندبافی اشتغال داشت (همان: ۶۹). شمس علّامه نبود اما از علوم رسمی زمان بهرۀ کافی داشت و آن را ارج مینهاد، لیکن آن علوم را در راه کشف حقیقت بیفایده و بلکه مزاحم تلقّی میکرد و انس او با قرآن و تسلّط وی در تفسیر عرفانی کمنظیر بود (همان: ۵۸-۱۷۴).
و اما بیاعتناییاش به مراسم و تشریفات تصوّف مانند موی بریدن، خرقه دادن، تعلیم ذِکر و چلّه نشستن را گویی از استادش پیرِ سلّهباف گرفته بود (همان: ۵۹-۶۲-۱۷۴) و باآنکه سلوک در جادۀ طریقت را نیازمند رهبری و دستگیری پیر میدانست، چلّهنشینی و خلوتگزینی را روش موسی و نه متابعت از پیامبر اسلام میپنداشت (همان: ۱۲۲-۱۷۴). چنانکه پرنده خوانده شدن شمس نیز ناظر به علوّ همّت و اوج معرفت وی بوده است، نه آنچنان که افلاکی کثیرالسفر بودن و یا طیالارض و قدرت خارقِ عادت داشتن را تصوّر کرده است (همان: ۸۰-۸۱)! �� شمس برای پیدا کردن شیخی کامل از تبریز خارج شد، اما در این جستوجو ناکام ماند تاآنکه مولانا را بدین صفت یافت (همان: ۶۶). او باآنکه در مقالات، خود را آفتاب و مولانا را ماهتاب میداند که در پیِ آفتاب میرود و نور را از او میگیرد - چنانکه مولانا هم عیناً این تشبیه را در سخنان خویش انعکاس داده است - اما از طرفی دیگر پیوند خود و مولانا را در چارچوب پیری و مریدی جای نمیدهد و فاش میگوید که پیوند او با مولانا پیوند دوستی است (همان: ۱۷۷-۱۷۸). و حتی مولانا در این مسیر به درجهای میرسد که انبیا و اولیا حسرت دیدارش را میبرند و شمس خود را از شناخت او قاصر میداند: «ولله که من در شناخت مولانا قاصرم. در این سخن هیچ نفاق و تکلّف نیست و تأویل (همان: ۱۵۰-۱۵۳)».
شمس تبریزی مولانا را پانزده شانزده سال پیش در بیستوچهار سالگیِ او دیده و شناخته بود و این مسئله را در چند جای مقالات ذکر کرده است. اما علّت همصحبت نشدن با مولانا را عدمِدرک اسرار از جانب وی برشمرده است (همان: ۱۳۸ الی۱۴۰). تاآنکه در جمادیالآخر سال ۶۴۲ وارد قونیه میشود (همان: ۱۰۶) و برای دومین مرتبه در شصت سالگی - در این زمان سنّ مولانا مشخّص نیست و برخی از جمله سپهسالار او را سیوهشت ساله و بعضی چون مولویشناس تُرک، عبدالباقی گلپینارلی، وی را با توجّه به اشعار آمده در دیوان شمس مردی شصتودو ساله شمرده است (همان: ۱۲۷-۱۲۸-۱۳۷) - مولانا را در دکّهای کنار کاروانسرا میبیند و از او علّت «سبحانی ما اعظم شأنیِ» بایزید بسطامی را میپرسد.
مولانا در این گفتوگوها که تا شش ماه و بهصورت خصوصی در حجرۀ صلاحالدین زرکوب ادامه مییابد، ضمن توضیح و تفسیر گفتۀ بایزید، این عارفِ اُمّی (همان: ۱۶) را در مقابل پیامبر کوچک میشمرَد. چنانکه شمس نیز با نفی تکفیر بایزید و حلاج، آن دو را ضعیف و فرومانده در عالَم مستی معرّفی میکند که بهمانند پیامبر به هشیاری پس از مستی نرسیدهاند (همان: ۱۰۸ الی۱۱۹).
مولانا به دستور شمس خواندن کتاب معارفی را که از پدرش به یادگار داشت، کنار گذاشت. دست از تعلّقات اجتماعی خود شُست و مریدان را به حال خویش رها کرد. اما باز کافی نبود که این فقیه شهر باید همۀ هستیَش را مسخّر شمس کند و بلند شود و در حلقۀ سماع درآید و برقصد. اینها گفتنش آسان است و به کار بستنش سختِ سخت است، و شگفتا که مولانا آسانِ آسان صید شمس شد، دستآموز او گردید و به واسطۀ فرمان شمس تا آخرِ عمر به رقص و موسیقی پرداخت (همان: ۱۴۲-۱۴۳-۱۷۲).
پیرامون شعر هم باآنکه مرحوم فروزانفر بر آن اعتقاد بود که مولانا تا قبل از آشنایی و فریفتگی شمس شعر نمیگفت، ولی به یقین نمیتوان گفت که مولانا پیش از پیوستن به شمس هرگز درصدد طبع آزمایی برنیامده بود. مولانا در ده سالِ اوّل بـیشتر غزل و دوبیتی و پس از آن بـیشتر مثنوی سروده است (همان: ۱۷۲-۱۷۳).
شمس در مقالات، خود را پیرمردی با ریش اندک، تنی لاغر و پُرطاقت، نافذکلام، درونگرا، بلندهمّت، منیعالطبع، ناآرام، تند و پرخاشگر، در بندِ آداب و رسوم نبودن و صریحاللهجه معرّفی میکند (همان: ۱۷۴). و مولانا نیز او را در دیوان کبیر، نه خداوند که خداوندِ خداوندِ خداوندانِ بحق میخواند (همان: ۱۷۵). لذا مریدان متعصّب مولانا که سخت دلبستۀ او بودند ناخشنودی خود را از شمس پنهان نمیکردند. از اینروی، شمس برای بار نخست مولانا و مریدان او را تنها گذاشت و رفت. و مولانا چنان افسرده شد که مریدان از رفتار خود شرمسار و پشیمان گشتند... چندی برنیامد که قاصدی از شام به همراه نامهای از شمس رسید.
مولانا فرزند خود سلطان ولد را با بیست تن از مریدان نزد شمس فرستاد و استدعای بازگشت او را کرد. شمس هم که نرفته بود تا مولانا را برای همیشه تنها بگذارد، دعوت او را پذیرفت و به همراه فرستادگان وی به قونیه باز آمد (همان: ۱۵۶-۱۵۷). تااینکه پس از تقریباً سه سال همنشینی با مولانا بر اثر ستیزهجوییهای متعدّد بدخواهان تصمیم به تَرک دوبارۀ قونیه میگیرد و مکرّر در گوش سلطان ولد میخواند که اینها میخواهند مرا از مولانا جدا کنند و من هم تصمیم خود را گرفتهام و این نوبت چنان غیبت خواهم کرد که اثر مرا هیچ آفریده نیابد. و چنین بود که در سال ۶۴۵ برای همیشه از قونیه رفت (همان: ۱۹۸).
مولانا هم که هرگاه بسیار برافروخته میشد دشنامِ غَرخواهر (خواهرجنده) را بر زبان میآورد، - در مقالات شمس نیز با این واژه روبهرو میشویم (همان: ۱۵۴-۱۵۵) - دو مرتبه به جستجوی شمس تا شام رفت و او را نیافت (همان: ۲۰۴). تاآنکه سرانجام خبر مرگ او رسید و به اغلب احتمال در راه تبریز، بلکه بدون تردید چنانکه دکتر محمد امین ریاحی در مقالهای با عنوان «منارِ شمسِ تبریز در خوی» آورده است، شمس در خوی و در آرامگاهی که مشهور است دفن شده است.
بر اساس کتاب تمجید شدۀ «شاهد صادق» اثر محمدصادق آزادانی اصفهانی، شمس در همان سال ۶۴۵ درگذشته است (همان: ۲۰۵ الی۲۱۱). و شایعۀ قتل او به دست منکران و بدخواهان که حاصل روایات متناقض و تردیدآمیز برخی چون افلاکی است، قابل قبول نبوده و خدشهپذیر است؛ چراکه سلطان ولد و سپهسالار که شهود عینی آن وقایع بودند مطلقاً اشارهای به قتل شمس ندارند (همان: ۱۹۸-۱۹۹).
از دیگر نکات مطرح شده در کتاب شمس تبریزی میتوان به تمجید شمس از شادی اشاره کرد و اینکه هم مرگ و هم زندگی را دوست داشت و در تفسیری عارفانه در مقالات خود میآورد:
مرا از این حدیث عجب میآید که «الدنیا سجن المؤمن» که من هیچ سجن ندیدم. همه خوشی دیدم (همان: ۱۸۶-۱۸۷).
شمس تبریزی فلسفه را حجاب شمرده و فیلسوف را به باد تمسخر میگیرد (همان: ۱۷۹) و پس از آنکه رباعیات شکّاکانه و ملحدانۀ خیام بر سر زبانها افتاد و مشایخ تصوّف به مقابله با او پرداختند، عطار و شمس نیز ضمن عدمِنسبت لاابالیگری به خیام، او را گمگشته و سرگردان خواندند (همان: ۱۹۲-۱۹۶).
و اما از عالمان همعصر شمس میتوان به افرادی چون ابنعربی، شهابالدین سهروردی، فخر رازی و اوحدالدین کرمانی اشاره کرد. شمس از سهروردی به بزرگی یاد میکند (همان: ۸۹-۹۰). دربارۀ اوحدالدین، که خود را امردباز و حشیشی میخواند، نظر مثبتی ندارد (همان: ۹۴-۹۸) و ابنعربی را هرچند عامل بهظاهر شرع میشمرد، اما متابع نمیدانست (همان: ۱۰۵).
موحّد معتقد است که محییالدین بن عربی همواره در عالَم رؤیا و امور غریبه سیر میکرده است و برخلاف سلوک ادّعایی وی در زنگریزی و بیزاری از همبستر شدن با زنان تا سیوهشت سالگی، نسبت به آنان آتشین مزاج بوده است؛ چراکه دیوانی عاشقانه دربارۀ دختر زیبای مکینالدین اصفهانی با عنوان ترجمانالاشواق سرود و او را نازکاندام و کمرباریک وصف کرد. چنانکه در کتاب فتوحات مکیه آورده است: چندی در خدمت زنی تقریباً نودوپنج ساله بوده است که از نظر جمال و شکفتگیِ رخسار و نرمی و لطافتِ تن چون دختری چهارده ساله بوده است (همان: ۱۰۳-۱۰۴).