دو همشاگردی قدیمی که زمانی هر روز همدیگر را می دیدند و به هم کتاب قرض می دادند و درباره ی کتاب هایی که می خواندند با هم بحث می کردند و گاهی از شدت بحث کارشان به زد و خورد می کشید، بعد از دبیرستان سال تا سال همدیگر را نمی بینند (و اگر هم ببینند، تصادفی ) و راهشان در زندگی از هم جدا می شود : یکی به دنبال گمشده ای می گردد که به هر کسی رو نشان نمی دهد و دیگری خودش را توی آپارتمان کوچکی حبس کرده است تا رمانی درباره ی انقلاب بنویسد. دست روزگار پس از سالها آن دو را در برابر هم قرار می دهد : یکی دست از دنیا شسته است تا به ایده آل های زمان کودکی اش وفادار بماند و در رمانی که درباره ی انقلاب می نویسد حق مطلب را ادا کند و دیگری به دنبال یک شاه کلید می گردد - شاه کلیدی که تا وقتی که توی جیبت باشد، همه ی درها به رویت باز می شود
جعفر مدرس صادقی با قلمی شیوا و سبک نگارش متفاوت و منحصر به فرد میشه گفت که او یکی از خلاقانه ترین نویسندگان مدرنیستی ایران است. رمان شاه کلید با عکس روی جلد آن از مهدی سحابی از نشر مرکز رمانی مدرنیستی هم شباهت با رمان گاو خونی از همین نویسنده، فضای دوران قبل و بعد از انقلاب در تهران را باز گو میکند که راوی اول شخص آن به قتل رفیق خود در زندانی اعتراف میکند، پیچیدگی شخصیتها در داستان از طریق روایتی که تا دوسوم کتاب رآلیستی جلو میرود و یکباره فضای داستان به فضای گفتگوهای درونی خود راوی تغییر ناگهانی میکند و با صحنه هایی غافلگیر کننده داستان را به پایان میرساند. البته یکی از تکنیک هایی که میشه گفت خلاقیتی در نگارش رمان های جعفر مدرس صادقی مشهود است طرز نوشتارش است. یک جمله در داستان ممکن است به یک الی دو صفحه نوشته شود.مثلا یک جمله از توصیف مکان یا اتفاق با جمله های کوتاهی توسط حرف اصافه "و" به هم پیوسته اند و یک جمله را میسازد. برای مثال:
( وقتی که آمدیم خانه، مادرم با روی خوش و با ماچ و بوسه از ما استقبال کرد و بلافاصله او را برد توی اتاق خودش و لباس مشکی اش را از تنش درآورد و موهاش را تا آنجا که میشد کوتاه کرد و بعد توی آشپزخانه حمامش کردیم و مادرم موهاش رو شست و تمام بدنش لیف و صابون زد و من سطل سطل و تاس تاس و هر وقت که مادرم میگفت، آب میریختم روش و مادرم همانطور که لیف و صابون میزد، قربان صدقه اش میرفت و معذرت خواهی می کرد و میگفت بمیرم برات که گذارت به این کلبه درویشی افتاد و تو حالا مجبوری به اتش ما فقیر بیچاره ها بسوزی و ببخشید که ما حمام نداریم و اسباب تجملمان در حد همین تاس و دو لچه ایی ست که میبینی...و شادی هم از آن طرف از تک و تعارف کوتاهی نمیکرد و تشکر میکرد و معذرت خواهی می کرد که مارا به زحمت انداخته است و میگفت خداکند این دوره سیاه هرچه زودتر تمام شود تا او بتواند زحمات مارا جبران کند و از خجالتمان دربیاید.) (یک جمله از کتاب)
الگوی کلی همون همیشگی جعفر مدرس صادقی بود اینجا هم.
ترکیبی از سیاست و عرفان در روایتی شبه رئالیستی که البته کلیدهای جدی ای بهت میده برای اینکه مشخص کنه رئالیسم نیست و اصولاً روایت بسیار مخدوش و زیر و زبر شده ایه که از ذهن یه راوی غیر قابل اعتماد میاد، که سعی داره خودش رو تبرئه کنه احتمالاً یا حقیقت یا فکتی رو که پنهانه بیان نکنه یا طور دیگری بیان کنه. اما خب اونقدری هم مهم نیست که حقیقت چیه، چون هر خواننده ای ته ذهن خودش میتونه حدسهای درستی بزنه. بلکه مهم طرز گفتنه. تهش شاید هیچکدوم از این آدمها اصولاً وجود نداشته باشن. اصولاً شاید ماجرا چیز دیگه ای بوده باشه. اما مهم همین پروسۀ ذره ذره اطلاعات - یا ضد اطلاعات - گرفتن و تلاش برای کشفه. اگه بخوام یه توصیه بکنم به خواننده قبل از شروع هر کتابی از جعفر مدرس صادقی، اون توصیه اینه: «هیچی لزوماً همونی نیست که به نظر میرسه.» و بعد هم دیگه چیزی نمیگم.
شاه کلید هم مانند بسیار ی از رمانهای صادقی از اواسطش رئالیسم را رها می کند.در ابتدای کتاب شاهد نمایش بازیگونه ای از انقلاب هستیم فضایی که گویا نشاط هم در خود دارد آشنایی راوی با شیرین و ثبت یک رابطه به نوعی عاشقانه که راوی هیچگاه به آن اعتراف نمی کند تا می رسیم به بعد از انقلاب که اکنون فضای بازی جای خود را به فضای جدی می دهد.برخورد در کوه و توصیف راوی از عوض شدن شادی گویای همین عوض شسدن فضا و منظر است.از اینجاست که باز هم وارد هزارتوی سشورئالیتی نویسنده میشیم هر چند اینبار به نوعی نویسنده نمی تواند مانند آثار بزرگش این عنصر را به خوبی در دنیای رمان نمایش دهد خلق شخصیت احمد بدون مقدمه خاصی صورت می پذیرد و این رازگونگی پدیدار شدن احمد تا انتها برای خواننده نه چندان آشنا با سبک مدرس صادقی باقی می ماند.به نظرم تفسیر روانشناسی (که در بسیاری از نقدهای موجود بر رمان به آن اشاره شده )همچون وجود اسکیزوفرنی در قهرمان اصلی و اینکه احمد بعد دیگر راویست با توجه به نمود فیزیکی شخصیت احمد چندان مقبول به نظرم نمی رسد و هدف نویسنده چیزی فرا تر از وصف چند شخصیت نگون بخت بیمار است. شاه کلید به ظاهر بعضی تابوها و خطوط قرمز را می شکند و شاید به ذهن خیلیها خورده باشد که این رمان چگونه اجازه نشر پیدا کرده .به نوعی می توان دیدگاه و نحوه روایت ابوتراب خسروی را در داستانهای کوتاهش و مدرس صادقی را در رمانهای بلندش از یک منظر یکی دانست(هر چند زیاد بودن آرایه های ادبی برخلاف نثر کتابی و سلیس مدرس صادقی خوانش رمانهای خسروی را سخت و وجود کمبود فضا داستانهای کوتاه صادقی را گنگ )حضور عناصر چپ در این رمان هم به مانند کله اسب و شریک جرم(وجه نمادین آن سگی به اسم فیدل و آتش گرفتن او) گرچه نمی تواند نوع نگرش سیاسی نویسنده را مشخص کند ولی این نکته را نشان میدهد که چپها در داستانهای ایرانی عناصر جذابی هستند.
خیلی خوب. چیز زیادی از کتاب باقی نمونده که فکر میکنی اه چه خستهکننده داره میره که تموم بشه و چه بد و کلیشه. اما یه دفعه انگار تازه داستان روایت شده، آدم استرس میگیره. همون روزش اعترافهای مهرداد علیخانی رو خووندم و همزمانی با فصلهای آخر این کتاب، باعث شده این دو روز خیلی حواسم پرت بشه بهش.