داستان_نمایشنامه ای با دو پرده متفاوت که حقیقت زندگی و برخی از موقعیت هامون رو نشون میده. کتاب پارادوکسی است از تلخی تهمت ها و متهم ساختن پرده اول برای نجات زندگی خود و شیرینی فداکاری ها و تسلیم شدن های پرده دوم برای نجات عزیزان! نثر کتاب اونقدر دوست داشتنی و روانه ک میتونید دو ساعته تمومش کنید. قشنگ تر از کتاب _به نظر من_ جمله های توی کتاب بود، باید یک سری هاشون رو طلا گرفت، بهشون فکر کرد و بعضا عمری باهاشون زندگی کرد (: به نظرم این کتاب یکی از آثار خوب نادر ابراهیمیه که شاید کمی غریب مونده.
بد نبود، مفرح بود حتی، مخصوصاً حضور نویسنده در نمایشنامه، و همین طور بلند شدن مرده وسط نمایشنامه. ایدۀ اصلی (در پردۀ اول همه همدیگه رو متّهم می کنن - در پردۀ دوم همه خودشون قتل رو به گردن می گیرن) من رو خیلی یاد "راشومون" انداخت. منتظر بودم که جایی از نمایشنامه، مثل راشومون، مقتول خودش قتل رو به گردن بگیره، اما چنین اتفاقی نیفتاد.
چیزی که توی ذوق می زد، خطابه و بیانیه صادر کردن های مداوم شخصیت ها بود. خیلی زود قصه از حالت روانش در اومد و با شعارهای پی در پی و مختلف پر شد. تا جایی که در نهایت با دستگیر کردن قاتل، کلّ نمایشنامه به اعلامیه ای سیاسی بدل شد.
چند صفحه شو که خوندم دوباره برگشتم روی جلد رو نگاه کردم تا مطمئن بشم نویسنده خود نادر ابراهمیه. خبری از اون سبک دل انگیز بین نظم و نثر نبود. یه نمایشنامه خیلی جدی و بدون رحم و کوبنده. خوندنش خالی از لطف نیست ولی خیلی ام دلنشین نبود همون داستان های کوتاه و بلند نادر ابراهیمی رو به اینا ترجیح میدم.
راستش نادر ابراهیمی انقدر سطح توقعاتمان را بالا برده است که با نوشته های معمولی اش اقنا نمی شویم! ولی مثل تمام آثار شما فکر خواهید کرد شما در باب خودتان و اعمال خودتان عمیقا فکر خواهید کرد
اتهام ها و قضاوتها تلخ است و تلخی آن در این نثر با هنرمندی تمام به جان می نشیند، هنر نادر ابراهیمی در توصیفات و تک عبارتهای به کار رفته در این متن، واقعا وصف ناشدنیست
خوب نبود.. راستش کلا با قلم نادر ابراهیمی خیلی نمیتونم ارتباط برقرار کنم. نویسنده ایه که حس میکنم تلاش کرده تا اونجا که میتونه جملات قشنگ و فلسفی رو جا به جا تو نوشته هاش بگنجونه و به خورد آدم بده. جوری که تو ذوق میزنه! چه تو داستانای عاشقانه ش چه این کتاب که مثلا سبکش کمی متفاوت بود! ولی قلم همون قلم نادر بود.. به نظر من کلا خیلی اغراق آمیز مینویسه در کل طرفدارش نیستم
کتابش یکم عجیب بود، البته تو سبک خود نادر ابراهیمی بود. نمایشنامه بود و خیلی کشش داشت داستانش، نتیجهگیری تهشم هم عجیب بود هم جالب، سورپرایز شدم در واقع. اما در نهایت یه ستاره رو به خاطر تندروی آخر کتاب کم کردم چون به نظرم دیگه نیازی به این همه سختگیری نبود.
... نویسنده: فقط پرسیدم. منش: بله...فقط پرسیدی، و با یک پرسشِ بهظاهر معصومانه، ذهنم را گرفتار کردی. در هرسوآلی میتواند یک اتّهام وجود داشته باشد. چرا پرسیدی؟ چرا پرسیدی؟ ...
کتابی که با مطرح کردنِ موضوعِ یک قتل، دنبال پیدا کردن مقصر میگرده. در خانه و در اجتماع. قتل، ظلم و جنگ و مقصرِ اصلیِ اون. مقصرانِ حدودیِ اون و ...
به اندازهی دیگر نوشتههای نویسنده جذبم نکرد، اما انتهای پردهی دومش خیلی بهتر بود. ارزش خونده شدن داشت. دلیل آنچنان جذب نشدنم شاید این بود که انتظار داشتم مانند دیگر داستانهای نادر ابراهیمی در طی داستان حرفها و شعارها مطرح بشن. همزمان فکر میکنم این نوع مطرح کردن از روی قصد بوده و البته نمایشنامه بودن و محدود بودن زمانِ انتقال مطلب هم تاثیر داشته. نمیدونم. اما به هر حال خواندنش لذت داشت، گرچه نه آنچنان مثل بقیهی نوشتههای نادر ابراهیمیِ بزرگ
حقیقتا خیلی کتاب خوبی بود. اسم کتاب هم کاملا جالب و منطبق هست با موضوع. هنوز نظر دوستان رو نخوندم ولی برداشت های متفاوتی میشه داشت از شخصیت ها اینکه هر کدوم از شخصیت ها نماینده چی بودن. نادر ابراهیمی با این کتاب "بی تفاوتی" یا به قول خودش عابر بودن رو به شکل خلاقانه ای محاکمه کرد. به قول فوئنتس آنکه شاخ گاو را میگیرد به اندازه کسی ک قربانیاش می کند، جنایت کرده است.
این کتاب اصلا راجب این نیست ک چه رازی پشت این جنایت بوده. شخصیت ها بیدلیل شعار گونه نیستن. کاملا کتاب نمادینه با محوریت بیان این موضوع ک چشم بستن به اتفاقات جنایته. یک قصه معمولی و قدیمی در باب جنایت. مقتول اسمش "مقصوده" یک نفر اسمش منش هست، مادر و پدر و خواهر و برادر هر کدوم نماینده یک قشرن. حتی نویسنده بی موضع هم در انتهای داستان از جنس عابر، جنایت کار شمرده میشه. اصلا چرا باید مامور به پدر - نماینده سرمایه داری - احترام میذاشت. به نظرم واقعا اثر خوبی بود و از خوندن نظرات بقیه ناراحت شدم.
This entire review has been hidden because of spoilers.
مهدی: [به فریاد و خشم] آخر تو چهطور میتوانی، مثل گاو، سرت بیندازی پایین و بروی پی زندگیات؟ پی نان و آب و میوهات، پی احتیاحات شکمی و رختخوابیات، پی زن و بچهات، پی عشقت، تفریحت، عرقخوریات، ولگردیات، عیّاشیات، الواطیات، کتابخوانیات، ساز و ضرب گوشکردنت؟ تو چهطور میتوانی در چنین دنیایی، کاری به کار هیچکس نداشتهباشی، و هیچچیز نباشی؟ها؟ من نمیگوییم با این باش یا آن، چپ باش یا راست، باخدا باش یا بیخدا، تندرو باش یا محافظهکار. من میگویم: باش! و تو نیستی ای مرد! من باید دشمنم را بشناسم تا با او بجنگم، دوستم را بشناسم تا با او کنار بیایم؛ امّا تو در این میان، چیستی؟ ناجوانمردترین دشمن، انسان. تو، به زیانِ عدالتی، به زیان حقیقتی، و به زیانِ بشریتی! تو ضدّ طهارتی، ضدّ سلامتی و ضدّ مقاومتی... تو قاتلی هستی که خود نمیدانی مرتکب چندین جنایت شدهیی؛ حال آنکه خونِ همهی شهیدان، به گردن توست. تو سنگی هستی، پیش پای حرکت؛ سدّی هستی در برابر تکامل... تو قاتلی، قاتلی، قاتل!