اشعار این مجموعه حال و هوای خاطرات کودکی حافظ موسوی را دارند و سرشار از عناصر طبیعت مانند گردو و زیتون و باد هستند اما در عین حال رویکردی مدرن و خلاق و گاه غافلگیر کننده و نوعی طنز در آنها وجود دارد که البته در کارهای بعدی ایشان نیز در غالب های دیگر تجلی یافته است.حالتی مدرن که با زندگی شهری درآمیخته
پاییز هیچ حرف تازهای برای گفتن ندارد با اینهمه از منبر بلند باد بالا که میرود درختها چه زود به گریه میافتند !
مجموعه دوم حافظ موسوی شاعر و منتقد شعر که کارگاه شعر کارنامه بعد از فوت مرحوم منوچهر آتشی توسط ایشان اداره می شود و من در آنجا افتخار شاگردی ایشان را داشته ام
اشعار این مجموعه حال و هوای خاطرات کودکی حافظ موسوی را دارند و سرشار از عناصر طبیعت مانند گردو و زیتون و باد هستند اما در عین حال رویکردی مدرن و خلاق و گاه غافلگیر کننده و نوعی طنز در آنها وجود دارد که البته در کارهای بعدی ایشان نیز در غالب های دیگر تجلی یافته است. برای آشنایی بیشتر خوانندگان چند نمونه از اشعار این مجموعه را می آورم:
دست در دست ماه کنار برکه قدم می زنیم ماه خیس است تو می لرزی بارانی ام را به شانه ی ماه می اندازم برکه تاریک می شود تو کجایی ؟
------------------
پاییز هیچ حرف تازه ای برای گفتن ندارد با این همه از منبر بلند باد بالا که می رود درخت ها چه زود به گریه می افتند !!
------------------
فرض کن ما مسافران یک اتوبوس لکنته ایم با بلیط های ارزان یکسره در جیب هایمان و عشق فرض کن که ساده تر از فرض قبلی ما مثل غریبه ای است که کنار ما می نشیند و بی مقدمه سر صخبت را باز می کند (به شرط ان که خواب نباشیم) ... ... حالا تمام این فرض ها را کنار بگذار ... ...
برای آشنایی بیشتر با اشعار حافظ موسوی می توانید به لینک های زیر مراجعه کنید hafezemosavi.blogfa.com www.vazna.ir
در سطرهای قبلی این شعر کودکی بر پله های سیمانی نشسته است که نگرانیِ چشم هایش را نمی فهمد ____________________________________________________________ کودکی هایم زیر آوار مانده است باریکه راهی که مرا به جنگل می برد پوشیده از سرخس و گزنه راهم نمی دهد دیوارها در کوچه هایی که دیگر نیستند دراز کشیده اند
زیر هر خشت استخوانی از من می پوسد
سایه های من آن سوی رودخانه آن سوی سرخس گزنه ها و بوته های تمشک است
باریکه راهی که مرا به جنگل می برد... ____________________________________________________________
سیبی که در نگاه تو می چرخد آدم را وسوسه می کند بیا از این جهنم فرار کنیم! اندازه ی همین یکی دو سطر فرصت داریم از تیررس نگاه این فرشته ها که دور شویم بهشت که نه نیمکتی را نشان تو خواهم داد که مثل یک گناه تازه وسوسه انگیز است باید شتاب کنیم اما تو...باید مواظب موهایت هم باشی شاخه های این درخت های کنار خیابان گیره از موهای دختران می ربایند باد هم که نباشد برای پیشانی این شهر هزار بهانه پیدا می شود
همچنان مادیان سیاه کتاب موردعلاقهام از حافظ موسویه. :)) و خب، این یکیو خیلی دوست نداشتم. با این که یهو قسمتای وسط کتاب، چنتا شعر خیلی خوب داشت، ولی در کل، دست و دلم به سه ستاره نمیره. :-" 2.75*
بیا از این جهنم فرار کنیم اندازهی همین یکی دو سطر فرصت داریم از تیررس نگاه فرشتهها که دور شویم بهشت که نه نیمکتی را نشان تو خواهم داد که مثل یک گناهِ تازه وسوسهانگیز است
باید شتاب کنیم اما تو،...باید مواظب موهایت هم باشی شاخههای این درختهای کنار خیابان گیره از موی دختران میربایند
باد هم که نباشد برای پریشانی این شهر هزار بهانه پیدا میشود
این کتاب را یکی از رفقا به من هدیه داده بود. تا الان شعری از آقای حافظ موسوی نخوانده بودم. چندان طرفدار این نوع شعرها که نمیدانم در دستهبندیهای اشعار نو نامش چیست، نیستم. دو سه شعرش را زیاد خوشم آمد، مابقی هم دوست داشتنی بود.
روایت حادثه قبل از وقوع / خوانش شعری از حافظ موسوی / رُزا جمالی
( این مطلب پیش ازین در روزنامه ی صدای عدالت مورخ 25 اردیبهشت 1380 منتشر شده است.)
در سطرهای بعدی... / حافظ موسوی
در سطرهای بعدی این شعر
کودکی
بر پله های سیمانی ظهور می کند
دویدن خرگوش ها را به یاد می آورد
پرواز کوتاه کبک ها
باد را به خاطر می آورد
و رنگ به رنگی زیتون زاران را:
سبز، سربی، نقره ای
سبز، سربی، نقره ای
ماشین را همین کناره ی جنگل نگه دار
هوای بعد از باران
خوردن دارد
( کودک هنوز ظهور نکرده است
این ریسمان رنگارنگ
چه بی هنگام
از آسمان فرود آمده است)..
این شعر در بهمن 1373 سروده شده است و شاید بتوان آن را یکی از نخستین شعرهایی دانست که با شیوه های بیانی به چالش بر می خیزد. ذهن شاعر در این شعر وابسته به قصه، عوامل داستانی و رابطه ی علت و معلولی ست. بهتر است که در این شعر به جای اینکه به دنبال تصویر و ارتباطات زیبایی شناسی کلام بگردیم، به جستجوی یک اتفاق باشیم؛ در این شعر اتفاق ساده ای افتاده ست اما شیوه ی روایت آن را پیچیده کرده است.
این شعر که گاه شعر نشانی سپهری را متبادر می کند، هر چند که شاعر این شعر از جهان نگری متفاوتی برخوردارست، به طوری به هیچ پس زمینه ی اساطیری و یا تاریخی اشاره نمی کند و به نظام نشانه شناسی ملموس و بی تکلفی نزدیک می شود، پدیده ای رمزی تبدیل می شود که جهان اطراف خود را دچار نگرش انتقادی می کند یا خطاهای جهان اطراف را بر ملا می کند، آنچه که کودک می بیند، مرد نمی بیند و آنچه که مرد می بیند کودک نمی بیند.
دایره ی کلماتی مثل کودک، ظهور، درخت ... در کنار واژگانی مثل ماشین، نوشابه ی خنک، خیابان... از بار پیامبر گونه ی شعر می کاهد و به شعر باری صمیمی و امروزی می دهد، شاعر را ازجهان ماهوی به جهان امروزی می رساند.پله های سیمانی تنها ترکیب خشن و زمختی ست که به دور از فضاسازی ییلاقی شعر، باری حتمی، قاطع و شهری را به شعر تحمیل می کند. تخطی های شاعر نوعی دموکراسی ذهنی نسبت به جهان اطراف به وجود آورده است. بار عاطفی کلماتی که شاعر استفاده کرده است در معرض یک آرمانگرایی به تخریب می رسد به طوری که به ناتوانی، قاصر بودن و ساده بودن خود اعتراف می کند.
و چگونه در این شعر تعلیق به وجود آمده است؟ شگردهای به وجود آمدن تعلیق در این شعر چیست؟ ما در این شعر روایت خطی و زمانمند به شیوه ای که زمان اول، دوم و سوم داشته باشیم نداریم. بلکه دچار نوعی تعلیق به شیوه ی رفت و برگشت زمانی هستیم، به طوری که گاه لحظه ی اول داریم، لحظه ی دوم و دوباره لحظه ی اول.
علاوه بر این ما در این شعر گاه با پیشگویی و روایت قبل از وقوع حادثه روبرو هستیم که قبل ازین نادر بوده است و تنها نمونه هایی از آن را پیش ازین در روایات مقدس داشته ایم.
در سطرهای بعدی این شعر
کودکی به کوچه می آید
مقایسه کنید با این آیه ی قران که: کن فیکون. و خدا گفت بشود و شد. در این آیه خدا هم راوی ست و هم کننده . اقتدار روایت در کتاب های مقدس می طلبد که چنین شیوه ای که در ظاهر ناممکن است به وجود بیاید ولی ما در روایات ادبی هم این را دیده ایم با اینکه شعر حافظ موسوی از زبان راوی دانای کل نامحدود بیان می شود، وجود این شیوه ی روایی آن را قابل بحث تر از پیش می کند.
رفت و برگشت های زمانی ( و حتا قطع و وصل های زمانی) یکی از مواردی ست که زمان را در این شعر به تحلیل می برد و غیر ازین ما با شعری چندصدایی مواجه هستیم که دارای جنبه های نمایشی و سینمایی ست، به نحوی که شاعر حتا برای نشان دادن این مساله در شکل دیداری از سه گونه تقطیع و نوشتار بهره می گیرد ( استفاده از پرانتز، گیومه و تغییر فونت ها.)
به نظر می رسد اوج دراماتیک شعر سطرهای زیر باشد:
در سطرهای بعدی این شعر
خیابان شلوغ می شود
و کودکی که از اسب و کوچه آمده بود
صندلی ها را واژگون می کند
میخانه را به آتش می کشد
( معلوم می شود که سطر "دست هایش هنوز خیس است" درست نبوده)
زبان شعر از تکلف به دور است، ملموس بودن توصیفاتی که راوی به دست می دهد قابل درک است. شاید شعر از نشانه هایی اجتماعی برخوردار باشد. دوری از تتابع اضافات و صفت و موصوف شعر را قابل لمس و منوط به عامل روایت کرده است . جملات مقطع و کوتاه است، توصیفات بیرونی و گزارشی ست، شاعر از صفت و موصوف دوری گزیده است. استحاله ای از نشانه های بیرونی در شعر دیده می شود و به شکلی غیر مستقیم ذهنیت شاعر شکل گرفته است.
پایان بندی شعر خواننده را غافلگیر می کند و این زمانی ست که شاعر در پایان شعر می گوید: ��ودکی که گفته بودم هنوز نیامده ست...
از ستاره ها دورتر نمی روم تو همین جا منتظر باش به گنجشک ها گفته ام هوای دلتنگی ات را داشته باشند تا من برگردم جایی میان همین ستاره ها چمشه ای ست پوشیده از علف های نقره ای مگر تو نمی خواستی زیر نور ماه بنشینی و درخت ها و گربه ها و شیروانی های نقره ای را - تماشا کنی؟ ماه، از آب همین چشمه نوشیده است که این همه مهتابی ست کنار پنجره منتظرم باش!
سه ستاره بري اين مجموعه ولي همه ي شعر ها سه ستاره اي نيستن...براي يکي دوتاش ستاره کم مياري اما براي چندتايي يه ستاره به نظرت کافيه.ا گاهي دو سه بند عالي و بکر در يک شعر اومده و دلم مي خواست اين بند ها ي برجسته با قرار گرفتن در اين شعر که اونقدر ها تر و تازه نيست کم رنگ نمي شدن.ه
سیبی که در نگاه تو می چرخد آدم را وسوسه می کند/بیا از این جهنم فرار کنیم!/اندازه ی همین یکی دو سطر فرصت داریم/از تیررس نگاه این فرشته ها که دور شویم/بهشت که نه/نیمکتی را نشان تو خواهم داد/که مثل یک گناه تازه وسوسه انگیز است