کتاب استانبولچی نوشتهٔ معصومه صفایی راد و ویراستهٔ اکرم دژهوست گنک است و انتشارات سوره مهر آن را منتشر کرده است. این کتاب روایت سفر معصومه صفایی راد و عکسهای او از استانبول است.
قبلا از خانم صفایی راد کتاب سفرنامه باکو به اسم آنجا که باد کوبد رو خونده بودم. به اون کتاب خیلی انتقاد داشتم و نقاط ضعف زیادی داشت. جالبه که توی این کتاب خیلی از این موارد رفع شده. اول از همه نویسنده برای محرم میره استانبول تا توی مراسمهای محرم ترکیه شرکت کنه، پس انتظارتون از این کتاب نباید مقایسه با استانبولی ضابطیان باشه و خب از نظر من خوبه که یه نفر هدف داشته باشه و تکلیفش با خودش مشخص باشه. همسر نویسنده تو این کتاب همراهش هست و این خیلی کمک کرده مخصوصا چون زبان ترکی بلد هستند. برعکس کتاب قبلی نویسنده دایم در حال غر زدن و ایما و اشاره و قضاوت مردم نیست. و از همه جالب تر سعی کرده بریدههایی ادبی (معمولا شعر) از کتابهای دیگهای در مورد ترکیه رو در جاهای مناسب به کار ببره و حتی اگه یه جاهایی اطلاعات ویکیپدیایی داده، سعی کرده خوب چفت متن بشه به نظر من خیلی نسبت به کار قبلی ایشون پیشرفت داشت و خوشحالم که خوندمش
کتاب خوبی بود. این سومین کتابی بود که از ایشون میخوندم. میتونست مجموعه پستهای اینستاگرامی خوبی باشه. حجم ظاهری کتاب زیاده ولی حجم محتوایی زیادی نداره. گرچه سعی شده مطالب تاریخی گنجونده بشه ولی باز هم نه تنها به ثقیل شدن کتاب کمک نکرده که حتی گاهی حوصلهسربر هم شده. نکتههای جالبی که داشت میتونست اون شکل تغییرات و دگرگونی روابط ابتدای آشنایی باشه که در طول کتاب میبینیم یا تفاوتها و طرز نگاههای مختلف.
«آقای همسفر تلفن دست گرفته بود و از دوست و آشناهایی که اینطرف آب و آنطرف آب داشت سراغ خردهمراسم دهه را در استانبول میگرفت. روز جمعه بود و گویا رسم چند سال اخیر ایران، که اولین جمعهٔ دههٔ محرم مراسمی برای شیرخوارگان حسینی برپا میکنند، به آنجا هم رسیده بود. گوشیام میگفت اذان ظهر را دادهاند. از معدود خوبیهای هتل سابق این بود که پنجرهٔ اتاقمان رو به منارهٔ مسجدی باز میشد که صدای اذان را توی اتاقمان میریخت؛ هرچند اذانهای پنجگانه گاهی گیجکننده میشد. دلم نمیخواست توی اتاق هاستل نماز بخوانم. آقای همسفر بر پرسیدن اصرار داشت و من بر جستوجو کردن روی نقشه. او گفت سر راه از رسپشن آدرس مسجد را میپرسد. من ولی چشمم آب نمیخورد. چرا مرد تگزاسی باید از آدرس نزدیکترین مسجد به هاستل خبر داشته باشد؟ بعید میدانستم کسی قبل از ما چنین سؤالی از او کرده باشد. قطعاً مورد مبتلابهش نبوده که برود یاد بگیرد! مرد تگزاسی پشت پیشخوان نبود. یک نفر دیگر جایش نشسته بود که البته او هم انگلیسی را همانقدر قشنگ حرف میزد. گویا برادر مرد شب قبل بود. آقای همسفر از مکالمهشان خندان برگشت. _ میگه سر کوچه مسجد داره! من ولی زودتر به جواب رسیده بودم؛ نه از جستوجو روی نقشه. نگاهم به کاغذی بود که روی در ورودی چسبانده بودند و کروکی محله را کشیده بودند. موقعیت هاستل و محل نزدیکترین سوپرمارکت و کلیسا و مسجد را رویش مشخص کرده بودند. تگزاس مورد نظر بیش از حدّ انتظارم حرفهای بود.»
با یاد اشتیاقی که سر سفرنامه بوسنی و خرده استوریهای اینستای خانم صفایی داشتم نشستم سر کتاب ولی اونطور که باید حق سفرنامه برام ادا نشد، گرچه خود نویسنده اشاره کرده بود به این نکته ولی چشمم دنبال اطلاعات بیشتری از فرهنگ عاشورای مردم ترکیه بود تا داستانهای تاریخی گذشته و روابط ایران و ترکیه…
زمان خوندن کتابم به طرز عجیبی مقارن شد با دهه اول محرم،مثل ده فصل کتاب! موقع شروع حواسم نبود که سفرنامه درباره محرمه ولی به طرز عجیبی روز اول محرم شروع شد و امروز که روز اخره تموم:)
کتاب سفرنامه نویسنده به ترکیه هست، توصیفاتی که داشته خوب بوده، همچنین روابط روزمره بین خودش و همسرش رو هم اورده که به نظرم شیرین و جالب بود، کتاب استامبولی از منصور ضابطیان هم سفر نامه به کشور ترکیه هست، که فک کنم مکمل خوبی برای شناخت ترکیه باشه اگر به سفرنامه علاقه دارین بخونین «استانبولچی» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/130285
دیدن محرم استانبول از نگاه کسی که با من قرابت اندیشه داره مهمترین عنصری بود که منو تا آخر کشوند ولی به قول خود نویسنده آنطور که باید و شاید حق استانبول رو ادا نکردن.