محمد شمس لنگرودی در این مصاحبه عمدتاً به پاسخگویی به پرسشهایی سیاسی و اجتماعی پرداخته است. غالب صحبتهای مطرحشده در کتاب، معطوف است به موضوعات سیاسی و اجتماعی؛ تاجاییکه مینماید زندگی شخصی شاعر و فرازونشیبهایش و نیز آن دسته از رخدادهایی که در شاعری و شعر او دخیل بوده، بهشکل چشمگیری زیر سایۀ اینگونه موضوعها مانده است. البته دراینباره شخصیت سربهتو و درونگرای شمس لنگروی بیتأثیر نبوده است. تقریباً در هر جایی از مصاحبه که موضوع سخن به زندگی شخصی شاعر برمیگشته، جوابهای مبهم و کلی و درپرده دیده میشود. بااینهمه، تصور میکنم مصاحبهگرِ این کتاب طرز مصاحبه با شاعر و هنرمند را بهخوبی نمیدانسته و نتوانسته مطلبهایی آنگونه که سزاوار است، بهدردبخور و جالب از مصاحبهشونده بهدست دهد. بهنظرم، برای پیبردن به چگونگی مصاحبهای کارآمد و پرمغز با پرآوازگان عرصهی فرهنگ و هنر، مقایسهی این مصاحبه با مصاحبههای «ناصر حریری» با اهالی فرهنگ مفید باشد.
بههرروی، شاعری که در طی این مصاحبه شناسانده میشود، آدمی است سرخورده و مأیوس با دغدغههای بزرگ و حلنشده؛ کسی که دورهای آرمانگرایی را از سر گذرانده و بهدنبال ناکامیهایی، یکسره آرمانگریز شده و از هرچه شعار و اندیشهی انقلابی دلزده است. وی بهصراحت در گفتههایش خود را و زندگی گذشتهاش را نقد میکند و میکوشد تا حد ممکن بیپردهونقاب حرفش را بزند. باوجوداین، گمان میکنم میشده حرفهای بسیار بیشتر و اساسیتری دربارهی تاریخ ادبیات معاصر ایران و نیز ماهیت هنر و شاعری بهمیان بیاید که در این کتاب چندان به آنها پرداخته نشده است.