عنوان: لطفعلی خان زند، از شاهی تا تباهی؛ نویسنده: پناهی سمنانی (محمد احمدپناهی)؛ تهران، کتاب نمونه، 1373؛ در 232 ص؛ چاپ چهارم 1374؛ موضوع: سرگذشتنامه لطفعلیخان زند از 1181 هجری قمری تا 1209 هجری قمری - قرن 20 م لطفعَلی خان زند (1148-1173 خورشیدی) واپسین فرمانروای زند بود که میان سالهای 1168 تا 1173 خورشیدی (1203 تا 1209 قمری) بر سر پادشاهی با هماورد نیرومندش آغا محمدخان قاجار به نبرد پرداخت و سرانجام از او شکست خورد و با مرگ او پرونده دودمان زند نیز بسته شد. وی پسر جعفرخان زند و نوه صادق خان زند برادر بنیانگذار فرمانروایی زندیان کریمخان زند وکیل الرعایا بود. وی دارای ویژگیهای برجسته بسیاری چون خوش سیمایی، دلاوری، نیرومندی و هوش سرشار بود. وی از ادب و شعر هم بیبهره نبود. در ین تحقیق با استفاده از منابع مستند موضوعات مختلفی از زندگی لطفعلی خان زند: اخلاق ، رفتار و چگونگی کشتـه شدنش نگاشتـه شده است. این شاهـزاده زند از دوران طفـولیت سوارکاری بی نظیر، تیراندازی تیزبین و دلاوری بی باک وغیور بود. ایشان هیچ فرصت مناسبی را از دست نمیدادند. او که با استفاده از جنگ داخلی در خاندان زند، موقعیت خود را در شمال و حوزه مرکزی کمابیش مستحکم ساخته بود، قصد تسخیر شیراز کرد. لطفعلی خان و همراهان او امیدوار بودند که شیراز را به راحتی خواهند گرفت اما آنها غافل بودند که حاج ابراهیم کلانتر در انتظار است تا به آنها خیانت کند و سرانجام، سپاه این دلاور زند براثر خیانت حاج ابراهیم خان کلانتر (صدر اعظم) به سود آقا محمد خان قاجار، نتوانستند شیراز را تسخیر کنند. لطفعلی خان از پادشاهان جوان و آخرین پادشاه دوره زندیه بودند. ایشان توانستند با شجاعت بر مدعیان سلطنت پیروز شوند و دولت زندیه را بار دیگر سر وسامان بخشند. در پایان حکومتش او را با انواع شکنجه های وحشیانه از قبیل درآوردن چشمانش از حدقه، کشتند. در روایت ها آمده که دست و پی او را هم بریدند و آنچه به تهران آوردند تنه ی وی بود که هنوز جان داشت و بالاخره او را کشتند و سپس پیکرش را در بقعه امامزاده زید دفن کردند
برای خیلی از مطالبی که در کتاب نوشته شده بود منبع ذکر کرده بودند اما برای یک سری که نیاز بود اشاره ایی نشده بود و من نمی دونم که درست هستش یا نه اما فکر می کنم هنوز هم اونقد کامل و جامع در مورد زندگی شاه زند و حتی نبرد کرمان نبود یک مسئله رو نیاز داشتم که بنویسم و این بود که نویسنده اشاره می کنه به ارامگاه شاه زند و میگه :(مردم یاد و یادمان چهره هایی که دوست دارند در قلب خود حفظ می کنند و در افسانه ها یی که می افرینند , حیات ابدی می بخشند . پس ما چه نیازی داریم به ارامگاهی که از گزند باد و باران هم در امان نخواهد بود ) واقعا نمی دونم چرا نویسنده باید همچین حرف خامی بزنه من از ایشون چیزی نخوندم جز این کتاب ولی اگر اینجوری می خواهیم توجیه کنیم وضعیت اسفناک ارامگاه ایشون رو و کوتاهی خودمون رو باید بگم شاید اصلا بهتر بود این حرف رو نمی زد چون اینقدر این حرف بچگونه و جهت دار هست که حس می کنم کل این کتاب رو خراب کرده این که به زندگی شاه زند پرداختن و خودشون رو موافق راه ایشون نشون دادن با این که در مقابل ارامگاهشون که چنین وضعیتی داره همچین واکنشی نشون بدن بهم نمی خوره من نمی تونم این رو درک کنم در مورد مطالبی هم که منبع نداشت باید تحقیق کنم که تا چه حد درست هستش