Drei Menschen wollen die Welt verändern. Ein vierter hat begriffen, dass der Mensch immer derselbe ist. Wer wird das letzte Wort haben? Es geht um das nicht unbedenkliche Schicksal dreier Männer, die sich aus verschiedenen Motiven nichts mehr und nichts weniger in den Kopf gesetzt hatten, als die Welt teils zu ändern, teils zu retten, und denen nun das freilich grausame Pech zustieß, mit einer Frau zusammenzukommen, die weder zu ändern noch zu retten war, weil sie nichts als den Augenblick liebte.
Friedrich Dürrenmatt (1921 – 1990) was a Swiss author and dramatist.
Dürrenmatt was born in the Emmental (canton of Bern), the son of a Protestant pastor. His grandfather Ulrich Dürrenmatt was a conservative politician. The family moved to Bern in 1935. Dürrenmatt began to study philosophy and German language and literature at the University of Zurich in 1941, but moved to the University of Bern after one semester. In 1943 he decided to become an author and dramatist and dropped his academic career. In 1945-46, he wrote his first play, "It is written". On October 11 1946 he married actress Lotti Geissler. She died in 1983 and Dürrenmatt was married again to another actress, Charlotte Kerr, the following year.
He was a proponent of epic theater whose plays reflected the recent experiences of World War II. The politically active author gained fame largely due to his avant-garde dramas, philosophically deep crime novels, and often macabre satire. One of his leading sentences was: "A story is not finished, until it has taken the worst turn". Dürrenmatt was a member of the Gruppe Olten.
چیز آنچنان بخصوصی توی این نمایشنامه، یا بهتر بگیم رذلنامه، به چشم من نیومد بجز چندین آدم رذل که حسابی از خجالت هم در میان! لذا از جهت شخصیتپردازی، واقعا جالب توجه بود. ولی بجز اون حقیقتا ریختهپاشیده بود و هرچند یه جاهایی دیالوگهای خیلی قشنگی رد و بدل میشد ولی گذرا بود و در هیاهوی رفت و آمد شخصیتها گم میشد.
از بین همه شخصیتا، "آناستازیا" از همه جالبتر بود. باقی شخصیتهای اصلی من جمله "میسیسیپی"، "سنکلود" و "سابرنزی" همه در راستای یک ایدئولوژی و آرمانشهر دست به کارهای رذیلانه میزدن ولی "آناستازیا" از یک نوع دیگه رذل بود و همیشه در حال روی هم ریختن با آدم قویتر بود در عینحال که یک دونه هم برای روز مبادا داشت! :))) سر جمع، بدک نبود.
چه کرده دورنمات حقیقتا. منو بسیار یاد نمایشنامه حکومت نظامی (شهربندان) کامو انداخت. قبل از هرچیزیم بگم که مقدمه مترجم خیلی خوب بود ولی به نظرم اگه روی اسپویل حساسید حتما بعد از خوندن متن مطالعه اش کنید.
به نظرم این نمایشنامه از جنس آثاری بود که همه چی دارند: محتوای عمیق، نمادهای درخور و مناسب، فضاسازی جالب، تکنیک های خاص و مدرن نمایشی، ریتم پر فراز و فرود، دیالوگ ها و مونولگ های خواندنی و...
ازدواج آقای میسیسیپی ملغمه ای بود از تلاش های بشر علیه روال عادیِ دنیا؛ اون هم از دریچه نگاه بسیار بدبینانه و قابل تأمل دورنمات. آیا واقعا میشه هیچ عنصری رو توی دنیا تغییر داد؟ آیا لطف یا شرّ خداوند نسبت به دنیا بینهایته؟ در زمان برخورد و تضاد ایدهآل های انسان های مختلف، چه نتیجهای به بار خواهد اومد؟ این رو میشه تقریبا سوالایی دونست که نویسنده واکاوی میکنه؛ اونم بسیار زیبا و مترجم هم بهشون اشاره میکنه تو مقدمه.
از طرفی تمامی شخصیت های محدود این نمایشنامه خودشون یک دنیا قصه اند، یک دنیا زندگی یا به عبارتی دیگر، هر کدام واقعا بیانگر یک زندگی انسانی اند. سبک جذاب نویسنده در پس و پیش کردن زمان و بازی و حرف زدن با تماشاچیان و لو دادن پایان داستان در صفحات آغازین کتاب، بسیار چشمنواز بود.
آماده باش! وقتی که تو ما را در روشنایی نقره رنگ آسمان خرد میکنی، من در پشت اسب لاغرم به نقطه بسیار دوری که مافوق عظمت توست به غرقاب سوزان ابدیت فرو میروم.
A man is brought before a firing squad and executed. Instead of falling, he walks toward the audience to reveal they have just witnessed the end of the play. Following an early performance of The Marriage of Mr. Mississippi, German writer Gottfried Benn asked rhetorically, “Is this still theater? This chaos and juxtaposition from movies, radio plays, Punch-and-Judy scenarios, compressed time, foreshadowing and flashbacks, speaking to the public, self-projections of figures in imaginary space, resurrection of the dead and ongoing discussions—: Is this perhaps the theater of the future?” (1) It is, indeed, difficult to describe without having read it. I'll try.
Prosecuting attorney (or district attorney) Mississippi meets with the widow of a man who recently died of a heart attack and informs her that he knows that she poisoned him. Then he admits that he too just poisoned his wife in the same way because he knew that both who died were having an affair. But rather than prosecute her, he proposes marriage as penance for both of them. His goal is to institute a world based on the laws of Moses. During the course of the play, we meet two more idealists. One, Saint-Claude, is a committed Communist seeking a world revolution. The third is an aristocratic doctor who believes in a world based on love and ethics.
Mississippi and Saint-Claude, are linked by a common criminal and carnal past, parting in their youth to very different lives, but their fates intertwine during the course of the play. As Saint-Claude says to Mississippi, “The West gambled away freedom as the East did with communism; in the West, Christianity became a farce, and in the East, communism; both sides betrayed themselves.” (2) Mississippi tells him, “You’re dreaming.” Saint-Claude responds, “I calculate.” (3) As Saint-Claude further explains, “We both wanted justice. But you wanted the justice of heaven and I of the earth! You want to save imaginary souls and I real lives.” (4)
Dürrenmatt gives some of the best, eternal quotes to the Justice Minister, a politician who outranks Mississippi, the civil servant who has condemned 350 to death in his zeal to move 3,000 years back to a law of “an eye for an eye” in order to move society forward. This creates a political uproar causing the Justice Minister to observe, “I’m a politician. I can’t possibly afford to be become just as unpopular as you,” (5) and “As Justice Minister I have to assess whether justice is politically sustainable or not!” (6)
This volume also includes the screenplay from a movie made in 1962. It doesn’t pack nearly the punch of the play and often moves into trite and superficial scenes and dialogue. But Dürrenmatt again gives the Justice Minister the best line, one that seems to apply strongly to today’s U.S. congressional majority: “I’m not talking here to the child that you are, but with the politician you’re supposed to be.” (7)
(1) Ist dies noch Theater? Dies Durch- und Nebeneinander von Kino, Hörspiel, Kasperle-Szenarium, zeitlichen Verkürzungen, Vor- und Rückblenden, Sprechen ins Publikum, Selbstprojektionen der Figuren in einem imaginären Raum, Auferstehung von den Toten und Weiterdiskutieren—: Ist das vielleicht das zukünftige Theater? (2) SAINT-CLAUDE Der Westen hat die Freiheit verspielt und der Osten die Gerechtigkeit; im Westen ist das Christentum eine Farce geworden und im Osten der Kommunismus; beide Teile haben sich verraten… (3) MISSISSIPPI Du träumst. SAINT-CLAUDE Ich rechne. (4) SAINT-CLAUDE Wir wollten beide die Gerechtigkeit. Aber du wolltest die Gerechtigkeit des Himmels und ich die Gerechtigkeit der Erde! Du willst eine imaginäre Seele retten und ich den realen Leib! (5) MINISTER Ich bin Politiker. Ich kann es mir unmöglich leisten, ebenso unpopulär zu werden wie du. (6) MINISTER Als Justizminister muss ich die Gerechtigkeit danach einschätzen, ob sie politisch tragbar ist oder nicht! (7) SIR THOMAS Ich rede hier nicht mit dem Kindskopf, der Sie sind, sondern mit dem Politiker, der Sie sein sollten.
متفاوت بود و خارج از سبک همیشگی نمایشنامه هایی که تابحال خوندم؛ مثلا هرازگاهی بازیا متوقف میشد و یکی از بازیگرا داستان رو خارج از زمان وقوع برای مخاطب روایت میکرد. این برای من جدید و جالب بود. پر از طعنه و کنایه و طنز تلخ!
اولین تجربه ی خوندن دورنمات بود و مشتاق شدم سه تا کتاب دیگه ای که ازش دارم رو هم به زودی بخونم. البته برای من، این به زودی ممکنه یه سال طول بکشه. چون کتابای نخونده ی زیادی دارم که همشون به طرز وسوسه انگیزی صف کشیدن واسه خونده شدن. و خب همیشه ترجیح دادم از یه نویسنده دوتا کتاب پشت سر هم نخونم چون خسته کننده میشه برام (البته نویسنده های روس استثنا هستن تو این مورد❄)
خلاصه نمایشنامه ی خوبی بود، تصوری که با توجه به عنوانش برای خودم داشتم کاملا نقش براب شد و این خیلی کم پیش اومده تاحالا. بهرحال غافلگیر شدن هم جذابیتای خودشو داره🍃
اون(نویسنده) منو اینطور خلق کرد. کنت بودوفن اوبلوهه سابرن زیو . تنها کسی که اون، از صمیم قلب دوستش داره. چون من در این نمایش تنها کسی هستم که عهدهدار وقایع عشقی هستم. عشقی که غلبه بر اون یا شکست خوردن در اون، هر دو شایستگی عالی شخصو میرسونه.
بین نمایشنامه نویس های خارجی بعد از برشت من هیچ نمایشنامه نویسی رو در حد دورنمات دوست ندارم.صرف نظر از مرحوم ساعدی که اون هم به نظرم در حد بهترین نمایشنامه نویس های جهانیه
بازهم هجو و بازهم يك لحظه تامل براي بهتر ديدن سير قهقرايي اخلاق،فرمانروايي دروغ و خيانت! به نظرم دورنمات بازهم هنرمندانه اينها را در كنار هم قرار داده و بدون شعارزدگي ما را از خواب غفلت بيدار مي كند.
" از اين پس، تا شبی که در آن رخت بربندم، نام تو رو، مانند ضجهی یک طاعونی که عابرینو هشدار میده، فریاد خواهم زد. تو به من دشنام دادی و من تو رو دوست دارم. تو به من تهمت زدی و من تو رو دوست دارم. تو نام خدا رو مسخره کردی و من تو رو دوست دارم. اما بعد از این تو را برخواهم گرداند. و تو دیگر منو نخواهی دید. من برای همیشه تو رو ترک میکنم. اما تنها عشق تو رو، عشقیو که هرگز ضعیف نخواهد شد، عشقیو که مرا نابود کرده و کشته، و به نام آن همیشه زنده خواهم بود، با خودم همراه خواهم برد. و به هر سرزمینی که من، کنت رذل دائمالخمر، برم، آن را با گد��یان تقسیم خواهم کرد. من در دنیایی هستم که دیگر نجاتپذیر نیست. و به صلیبی از مسخرگی خودم چهارمیخ شدهام. به تکهچوبی که منو مسخره میکنه، لخت و بیحافظ، به نام آخرین مرد مؤمن، در مقابل خدا آویخته شدهام. "
همیشه کسانی که خواستار ثبات وضعیتِ به سود خویشند انسان های خواستار بهبودی و پیشرفت را مغلوب خود میکنند.
🔔 اگه رو اسپویل حساس هستین مقدمهٔ ( کامل و مفید ) ابتدای کتاب رو بعد از اتمام نمایشنامه مطالعه کنید. « چه بسا بعد از مطالعه دیگر نمایشنامه ی آقای درونمات ، ملاقات با بانوی سالخوره چون احتمال اسپویل اون کتاب هم در این مقدمه وجود داره :) جناب سمندریانِ بزرگوار کم کاری نکردن 😂 »
در مجموع نمایشنامه رو دوست داشتم ولی کمی از چارچوب سلیقه م خارج بود با این وجود تمام سعیم رو کردم باهاش ارتباط برقرار کنم 💘
Das Stück hat mich irgendwie nicht so gepackt. Der Beginn war vielversprechend und auch das Geschehen zum Teil kühn und genial, aber auch langweilig und wiederholend. Das Theaterstück hat mir jedoch besser gefallen, wie das Drehbuch. Das Drehbuch war fliessender und angenehmer zu lesen, jedoch das Ende war im Vergleich weniger gelungen.
نمایشنامه را بسیار دوست داشتم. شخصیتها دو بُعد متفاوت داشتند. یک بعد از آنها که به سان یک راوی با تماشاچیها صحبت میکند، و به روایت آنچه رخ داده میپردازد؛ آگاه به تمام اتفاقات و مسائل است! اما آنجا که به صحنهی نمایش برمیگردند و به بازی روایت بیانشده میپردازند؛ از چیزی اطلاع ندارند و در موقعیت و لحظه قرار دارند!
Aus meiner Sicht treffen hier - in typischer Dürrenmatt-Manier, geprägt von seiner bereits vielfach verschriftlichten Suche nach Sinn und Moral - die altbekannten ideologischen Gegenspieler Christentum und Kommunismus aufeinander. Neu hinzu tritt diesmal der Existentialismus als Antagonist. Von dieser Prämisse habe ich mir viel erhofft - und zumindest auf rhetorischer Ebene wurde diese Hoffnung teilweise ertullt. Tiefere, neue Erkenntnisse konnte ich - zumindest nach einer ersten Lekture - jedoch nicht gewinnen. (Was nicht heißt, dass es jedem so gehen muss)
برای این سراغ این کتاب رفتم که میخواستم توی راه و رفت و آمد نمایشنامه رادیویی گوش کنم و بیشتر با توجه به اسم مترجم از نوار انتخابش کردم نمایش از طبیعت انسان و شکست ایدهآلها صحبت میکنه اما من با فرمش که خیلی گلدرشت و غیر واقعی و با کلمات ثقیل ساخته شده (مثل اکثر نمایشها) خیلی ارتباط برقرار نکردم
The Marriage of Mr. Mississippi is a mix of humor and bitterness. Dürrenmatt uses unexpected situations to raise questions about justice and morality. The characters each represent a way of thinking, yet they are shown as contradictory and alive. For me, the play was more than just a satire; it was a mirror of human contradictions.
„Es war aber ja mal was anderes.“ Ich stelle mir das gute Schweizer Bürgertum der anlaufenden fünfziger Jahre vor, in Zürich, Bern, Basel, Luzern, Winterthur, nie zerstörten, im westeuropäischen Boom eminent aufblühenden, ordentlichen Städten, wie sie aus ihren Premieren-Abonnements kommen, die Zahnärzte, Kinderärzte, unverheirateten Lehrerinnen, Bibliothekarinnen, Anwälte, Notare, Bank-Prokuristen, Witwen, wie sie sich ein wenig wundern, weil es schon auch wild und grell war und man nicht so genau weiß, was es einem sagen soll, aber gelacht wurde oft, manchmal war er wohl sehr kühn, obwohl, vielleicht auch taktlos und irgendwie „übertrieben“.
Der seinerzeit in Basel und Zürich arbeitende Regisseur Ernst Ginsberg hatte, erfahre ich aus Wikipedia, Dürrenmatt sogar empfohlen, dieses Stück zu verbrennen. Ungeachtet dessen wurde es später eine Reihe von Jahren oft gespielt und Anfang der 1960-er Jahre mit Bombenbesetzung verfilmt: O. E. Hasse, Martin Held, Johanna von Koczian, Hansjörg Felmy, Charles Regnier, Karl Lieffen, Ruedi Walter, Max Haufler, Edith Hancke.
Hier gibt Dürrenmatt dem Affen Zucker. Die sarkastische Komödie eignet sich wunderbar dazu, seine Manierismen, Frechheiten, Eitelkeiten, Puppenspieler-Tricks und weltphilosophischen Standard-Gedanken per Schnelldurchgang zu besichtigen. Ein grandioser Fruchtsalat, bloß darf man nicht darauf hoffen, dass man irgendwas besser verstünde hinterher oder mehr wüsste! Die von mir halluzinierten Senkrecht-Schweiz-Bürger hatten sich vom jungen Nationalautor ein „Uns will der Dichter damit sagen: ...“ versprochen, dann war da viel Trubel, es machte einem Vergnügen, war aber wohl zu viel insgesamt, aber, na ja, es war mal was Anderes. Der Rest ist Ratlosigkeit.
Die Dekoration bleibt immer gleich: ein mit antiken Stilmöbeln ausgestopfter Salon mit schöner Aussicht. Und da er immer wieder mal damit kokettiert, wie viel er von Brecht gelernt hat, dass es episches Theater ist, tritt zuerst einer auf, der nicht der Herr Mississippi ist, und führt einem vor, wie er am Ende des Stücks erschossen werden wird. (Dazwischen immer so Sachen wie zwischen Bühne und Zuschauern hängende Spiegelrahmen und die Figuren überprüfen ihr Aussehen im Spiegel.) Danach verspricht es erst einmal gut überdreht und parodistisch zu werden. Passend zur französischen Einrichtung scheint Dürrenmatt die Form einer Ehefarce ergriffen zu haben. Anastasia hat, unentdeckt, ihren Gatten vergiftet, weil sie den Grafen Bodo mehr liebte und mit ihm fliehen wollte. Mississippi, der Generalstaatsanwalt, weiß das allerdings. Jedoch hat auch er seine Gattin vergiftet. Denn in besagter Nacht war Anastasias Mann in seiner Wohnung und hat ihn mit seiner eigenen Ehefrau betrogen. Sie müssten, typisch unglaubwürdige Dürrenmatt-Logik, jetzt, da sie durch Schuld aneinander gekettet sind, heiraten. Weil die Ehe die größte aller Strafen sei.
So weit, so spaßig - und selbstverständlich so absurd und konstruiert, dass sich kein Schweizer betroffen fühlen muss. Aber da sind auch schon diese großen geistesgeschichtlichen Koffer, die in Dürrenmatt-Werken mitten im Raum herumstehen, damit irgendwer drüber wegfällt oder sich daran verhebt. Mississippi, der Staatsanwalt, ist ein Fanatiker der, Achtung: „Gerechtigkeit“, die für ihn mit der alttestamentarischen identisch ist. Er verlangt diese Eheschließung als „Buße“. Er hat bereits Hunderte von Verbrechern aufs Schafott gebracht. Der eine Prinzipienwahn heischt bei Dürrenmatt aber stets nach einem gegenteiligen, dazu dann gleich mehr.
Doch zuvor. Was halt auch ganz Dürrenmatt ist, ist diese zigarrenschmauchende, rotweintrinkende Gönnerhaftigkeit gegenüber dem wenig logischen, wenig vertrauenswürdigen Geschlecht der Frau. Anastasia stimmt zwar sofort zu, folgt aber überhaupt keiner Ideologie, sondern stets ihrem eigenen Vorteil, allenfalls noch dem, was sie sich als „Liebe“ einredet. Das Publikum wird sie noch mehrfach dabei erleben, wie sie Dinge schwört, von denen wir schon wissen, dass sie nicht stimmen. Oder dass sie den einen Partner für den kommenden Nächsten verrät.
Nun zum anderen (männlichen) Prinzip. Das ist die soziale Gerechtigkeit, bzw., damals im Kalten Krieg jedermann sofort plausibel, der Marxismus, der Kommunismus, der Stalinismus. Den verkörpert der reisende Revolutionsstifter Saint-Claude, der, o Wunder, aber „Der Besuch der Alten Dame“ kommt dann nicht von ungefähr, ein ganz enger Jugendfreund des Mississippi ist. Seinerzeit waren sie bettelarm, haben sich eine Zeitlang prostituiert, dann gemeinsam ein Bordell geleitet. (Klärli Wäscher war auch nicht immer Milliardärin.) Sie mögen und achten einander immer noch, aber dummerweise hat Saint-Claude gerade die Revolution im Lande angezündet, diese schreit nach dem Blut des furchtbaren Juristen Mississippi.
Dies würde allerdings auch das Leben von Anastasia gefährden. Aber im Zuge der Revolutionsunterdrückung kann Diego, der Justizminister, sich zum Staatschef aufschwingen und er ist an Anastasia interessiert. Allerdings kehrt aus der Vergangenheit nun Graf Bodo zurück, den man seinerzeit im Glauben ließ, der Mord an Anastasias Mann wäre aufgeflogen, woraufhin er in die Tropen abhaute und eine Art Albert Schweitzer wurde. (Wir sehen: Seine feixenden Spielchen mit gängigen Heiligen-Figuren kann Dürrenmatt selten unterdrücken.) Graf Bodo, in dem wir den gut gekleideten Herrn erkennen, der zum Schluss dann exekutiert werden wird, geht davon aus, dass er und Anastasia sich immer noch lieben, dass sie ihren rechtmäßigen Mann verlassen, mit ihm fliehen wird. Angesichts der Unbeständigkeit der Dame scheinen Zweifel erlaubt. Derweil sitzen der gerechte Mississippi und der kommunistische Saint-Claude in, respektive, Irrenhaus und Knast. Sowieso kommt andauernd dieses namenlose Trio von Männern vorbei, wie es das in Dürrenmatt-Komödien mehrfach gibt, mal sind sie Irrenwärter (siehe „Die Physiker“), mal Eunuchen bzw. abgelegte Verhältnisse (siehe „Alte Dame“), mal das Erschießungskommando.
Und der wonnigen Parodien nicht genug: Es gibt auch noch diese Giftbecher-Trinkszene aus „Kabale und Liebe“ oder „Romeo und Julia“, wo der Eine den Anderen töten will und nicht merkt, dass er selbst schon was im Tee hat.
Es ist viel Trubel und Flachsen. Man fragt sich, ob außer der Konstellation Anastasia zwischen den Polen Mississippi (langfristig war diese Namenswahl nicht gut fürs Stück, glaube ich) und Saint-Claude auch dessen Hinter-Doppelung aus Diego und Bodo noch sein musste. Man fragt sich, mag es von Wikipedia und dessen Quelle Elisabeth Brock-Sulzer (Schweizer Lehrerin und Journalistin) auch so vertreten worden sein, ob die (am Ende natürlich überlebende) Opportunistin Anastasia wirklich das Herz der reinen Liebe veranschaulicht.
Vor allem weiß man nach wie vor überhaupt nicht, gesetzt, dass harte Auge-um-Auge-Justiz nicht das Werkzeug zur Gerechtigkeit unter uns Menschen ist, Marx-Kapital das Passende zur Schaffung ökonomischer Freiheit, wohin die moderne Welt sich sonst entwickeln sollte.
Apartes, fruchtiges Durcheinander. Bald schon wieder vergessen. Ich schwöre. Ich las es zum zweiten Mal im Leben und vom ersten Mal wusste ich absolut nichts mehr.
نمایشنامه از حیث کمدی تقریبا جذاب بود. احتمالا از حیث محتوا هم در سال 1950 که این به نگارش در آمده جذابیت های بیشتری داشته است! نمایشنامه روایت شکست ایدئال و ایدئولوژی هاست، دوگانه های حق و باطل (نمایش در عبور و مرور مکرر افراد نمایشنامه از در راست (recht به معنای حق و درستی) و در چپ شکل میگیرد.) نمایش شکست یک قانون گرای افطراطی و یک چپ کمونیست را روایت میکند که هر دو این مسیرهای زندگیشان را در زمان آوراگیشان برای نجات نوع بشر انتخاب کرده اند. نکته جالب نمایشنامه برایم شاید در این باشد که شکست ایده ها و ایدئالوژیها بیش از آنکه از شکست نظری ایده ها بر آید، از ذات غیرایدئال و پلید انسانی برمیاید. در انتهای داستان اخلاق مسیحی و یک بورژوای اشرافی، گویی تنها قربانی داستان هستند. قربانیانی که در واقع دشمنان اولیه این ایدئولوژیهاند.
این نمایشنامه شخصیت های خیلی جذابی داشت. یک نفر زنیه که هدفش فقط نجات پیدا کردنه و برای همین کار حاضره هر شرایطی رو برای زندگی قبول کنه. از طرف دیگه شخصیت های دیگه هرکدوم دارای اندیشه های متفاوت، و در عین حال همگی در راه خطا هستن. در واقع کل نمایشنامه تقابل بد و بده نه حق و باطل که این یه نوآوری محسوب میشه در نوع خودش. نکته قابل توجه نمایشنامه این بود که دو شخصیت با پیشینه مشابه و زندگی مشابه، هرکدوم یک کتاب پیدا میکنن و میخونن و کتابها باعث میشه مسیر زندگی متفاوتی رو انتخاب کنن هرکدوم: یکی آیین موسی و دیگری کمونیسم! اما مسیر جدید باز هم پر از بدی میشه برای اونا. و بهمون یادآوری میکنه که کسی که کم کتاب میخونه، از کسی که هیچ کتابی نخونده خطرناک تره. چون سعی میکنه تمام حقیقت رو توی همون یک کتاب ببینه و چشمش رو روی حقایق دیگه ببنده!
Oje, ich bin eigentlich immer ein großer Fan von Dürrenmatts Werken. Mir gefallen der Humor und seine Gedanken bezüglich Moral und Gerechtigkeit. Dennoch konnte mich dieses Werk nicht abholen. Es war für mich trocken, der Inhalt weniger leicht zu verstehen als in vielen anderen Werken. Ich bin in Bezug auf Kommunismus etc. auch nicht allzu bewandert und habe somit vermutlich nicht alles vollkommen verstanden. Nach etwa einem Drittel habe ich aufgegeben. Hier dennoch noch ein paar interessante Zitate:
"Alles in der Welt kann geändert werden, [...] nur der Mensch nicht." "Die Welt ist schlecht, aber nicht hoffnungslos, dies wird sie nur, wenn ein absoluter Maßstab an sie gelegt wird." "Das Halten eines Ehrenwortes ist ein Luxus, den uns unsere Herkunft gar nicht gestattet." "Es gibt etwas, das man nicht bezahlen kann: das Leben." "Dem Menschen kann nichts anderes helfen als der Mensch. [...]. Das Gesetz Gottes kann der Mensch nicht erfüllen, er muss sich selbst das Gesetz schaffen." "Die Welt hat nicht die Erlösung von den Sünden nötig, sie muss vom Hunger und von der Unterdrückung erlöst werden, sie hat nicht auf den Himmel zu hoffen, sie hat alles von dieser Erde zu hoffen." "Du kannst mich nicht hindern und ich kann dich nicht ändern." "Es ist schön, zu küssen, wenn die Welt aus den Fugen gerät."