What do you think?


سه دفتر فریدون مشیری
A collection of three poetry books by a contemporary Iranian Fereydoon Moshiri."The Cloud and Alley", "The Sea Sin", "Believe in Spring".
- GenresPoetryLiterature
First published January 1, 1990
About the author
فریدون مشیری
45 books356 followersFereydoon Moshiri was one of the prominent contemporary Persian poets who versified in both modern and classic styles of the Persian poem. He is best known as conciliator of classical Persian poetry at one side with the New Poetry initiated by Nima Yushij at the other side. One of the major contributions of Moshiri's poetry, is the broadening of the social and geographical scope of modern Persian literature.
در ۳۰ شهریور ماه سال ۱۳۰۵ در خیابان عینالدوله تهران چشم به جهان گشود. پدر و مادر او هر دو از ادبیات و شعر سررشته داشتند و پدربزرگ مادری او میرزا جوادخان مؤتمنالممالک از شاعران روزگار ناصری بود.
مشیری دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی را در مشهد و تهران به پایان رساند و سپس وارد دانشگاه شد و در رشته زبان ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت، اما آن را ناتمام رها کرد و به سبب دلبستگی بسیاری که به حرفه روزنامهنگاری داشت از همان جوانی وارد فعالیت مطبوعاتی در زمینه خبرنگاری و نویسندگی شد و بیش از سی سال در این حوزه کار کرد.
مشیری سالها عضویت هیات تحریریه مجلات سخن، روشنفکر، سپید و سیاه و چند نشریه دیگر را داشت. از سال ۱۳۲۴ در وزارت پست و تلگراف و تلفن و سپس شرکت مخابرات ایران مشغول به کار بود و در سال ۱۳۵۷ بازنشسته شد.
او در سال ۱۳۳۳ با خانم اقبال اخوان ازدواج کرد و اکنون دو فرزند به نامهای بابک و بهار از او به یادگار ماندهاست.
مشيری توجه خاصی به موسيقي ايراني داشت و در پي همين دلبستگي طی سالهای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ عضويت در شوراي موسيقي و شعر راديو را پذيرفت، و در كنار هوشنگ ابتهاج، سيمين بهبهاني و عماد خراساني سهمي بسزا در پيوند دادن شعر با موسيقي، و غني ساختن برنامه گلهاي تازه راديو ايران در آن سالها داشت.
آشنايي وی با موسیقی سنتی ایران از سالهاي خيلي دور از طريق خانواده مادري با موسيقي وتئاتر ايران مربوط بوده است. فضلالله بايگان دايي ايشان در تئاتر بازي ميكرد و منزل او در خيابان لالهزار (كوچهاي كه تماشاخانه تهران يا جامعه باربد در آن بود) قرار داشت و درآن سالهايي كه از مشهد به تهران ميآمدند هر شب موسيقي گوش ميكردند . مهرتاش، مؤسس جامعه باربد، و ابوالحسن صبا نيز با فضلالله بايگان دوست بودند و شبها به نواختن سهتار يا ويولون ميپرداختند، و مشيري كه در آن زمان ۱۴-۱۵ سال داشت مشتاقانه به شنيدن اين موسيقي دل ميداد.“
فريدون مشيری در سال ۱۳۷۷ به آلمان و امريکا سفر کرد، و مراسم شعرخوانی او در شهرهای مختلف دنیا به طور بیسابقهای مورد توجه دوستداران ادبيات ايران قرار گرفت.
مشیری سالها از درد چشم رنج میبرد و در بامداد روز جمعه ۳ آبان ماه ۱۳۷۹ خورشیدی در بیمارستان تهران کلیلنیک در سن ۷۴ سالگی درگذشت.
در ۳۰ شهریور ماه سال ۱۳۰۵ در خیابان عینالدوله تهران چشم به جهان گشود. پدر و مادر او هر دو از ادبیات و شعر سررشته داشتند و پدربزرگ مادری او میرزا جوادخان مؤتمنالممالک از شاعران روزگار ناصری بود.
مشیری دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی را در مشهد و تهران به پایان رساند و سپس وارد دانشگاه شد و در رشته زبان ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت، اما آن را ناتمام رها کرد و به سبب دلبستگی بسیاری که به حرفه روزنامهنگاری داشت از همان جوانی وارد فعالیت مطبوعاتی در زمینه خبرنگاری و نویسندگی شد و بیش از سی سال در این حوزه کار کرد.
مشیری سالها عضویت هیات تحریریه مجلات سخن، روشنفکر، سپید و سیاه و چند نشریه دیگر را داشت. از سال ۱۳۲۴ در وزارت پست و تلگراف و تلفن و سپس شرکت مخابرات ایران مشغول به کار بود و در سال ۱۳۵۷ بازنشسته شد.
او در سال ۱۳۳۳ با خانم اقبال اخوان ازدواج کرد و اکنون دو فرزند به نامهای بابک و بهار از او به یادگار ماندهاست.
مشيری توجه خاصی به موسيقي ايراني داشت و در پي همين دلبستگي طی سالهای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ عضويت در شوراي موسيقي و شعر راديو را پذيرفت، و در كنار هوشنگ ابتهاج، سيمين بهبهاني و عماد خراساني سهمي بسزا در پيوند دادن شعر با موسيقي، و غني ساختن برنامه گلهاي تازه راديو ايران در آن سالها داشت.
آشنايي وی با موسیقی سنتی ایران از سالهاي خيلي دور از طريق خانواده مادري با موسيقي وتئاتر ايران مربوط بوده است. فضلالله بايگان دايي ايشان در تئاتر بازي ميكرد و منزل او در خيابان لالهزار (كوچهاي كه تماشاخانه تهران يا جامعه باربد در آن بود) قرار داشت و درآن سالهايي كه از مشهد به تهران ميآمدند هر شب موسيقي گوش ميكردند . مهرتاش، مؤسس جامعه باربد، و ابوالحسن صبا نيز با فضلالله بايگان دوست بودند و شبها به نواختن سهتار يا ويولون ميپرداختند، و مشيري كه در آن زمان ۱۴-۱۵ سال داشت مشتاقانه به شنيدن اين موسيقي دل ميداد.“
فريدون مشيری در سال ۱۳۷۷ به آلمان و امريکا سفر کرد، و مراسم شعرخوانی او در شهرهای مختلف دنیا به طور بیسابقهای مورد توجه دوستداران ادبيات ايران قرار گرفت.
مشیری سالها از درد چشم رنج میبرد و در بامداد روز جمعه ۳ آبان ماه ۱۳۷۹ خورشیدی در بیمارستان تهران کلیلنیک در سن ۷۴ سالگی درگذشت.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 24 of 24 reviews
September 5, 2017
پر كن پياله را
كاين آب آتشين،
ديري ست ره به حال خرابم نمي برد...
اين جامها كه در پي هم ميشود تهي؛
درياي آتش است كه ريزم به كام خويش؛
گرداب مي ربايد و آبم نمي برد...
هان اي عقاب عشق!
از اوج قله هاي مه آلود دوردست؛
پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من؛
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد....
درمورد شعر فريدون مشيري، مطالب خيلي جالبي توي كتاب با چراغ و آينه؛ در جستجوي ريشه هاي شعر معاصر ايران، نوشته دكتر محمدرضا شفيعي كدكني هست..
خوندن دوباره ي اشعار فريدون، بعد از سالها، حس خيلي خوبي داشت :)
كاين آب آتشين،
ديري ست ره به حال خرابم نمي برد...
اين جامها كه در پي هم ميشود تهي؛
درياي آتش است كه ريزم به كام خويش؛
گرداب مي ربايد و آبم نمي برد...
هان اي عقاب عشق!
از اوج قله هاي مه آلود دوردست؛
پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من؛
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد....
درمورد شعر فريدون مشيري، مطالب خيلي جالبي توي كتاب با چراغ و آينه؛ در جستجوي ريشه هاي شعر معاصر ايران، نوشته دكتر محمدرضا شفيعي كدكني هست..
خوندن دوباره ي اشعار فريدون، بعد از سالها، حس خيلي خوبي داشت :)
Read
December 8, 2013بشر، دوباره به جنگل پناه خواهد برد ،
به كوه خواهد زد !
به غار خواهد رفت !
...
تو ، كودكانت را بر سینه می فشاری گرم ،
و همسرت را چون كولیان خانه به دوش ،
میان آتش و خون می كشانی از دنبال ،
و پیش پای تو از انفجارهای مهیب
دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد
و شهرهای همه در دود و شعله خواهد سوخت
و آشیان ها بر روی خاك خواهد ریخت
و آرزوها در زیر خاك ... خواهد مرد ...
...
خیال نیست ، عزیزم !
صدای تیر بلند است و ناله ها پیگیر
و برق اسلحه خورشید را خجل كرده است
چگونه این همه بیداد را نمی بینی ؟
چگونه این همه فریاد را نمی شنوی ؟
صدای ضجه ی خونین كودك " عدنی " است ،
و بانگ مرتعش مادر ویتنامی
كه در عزای عزیزان خویش می گریند
و چند روز دگر نیز نوبت من و توست
كه یا به ماتم فرزند خویش بنشینیم
و یا به كشتن فرزند خلق برخیزیم
و با به كوه
به جنگل
به غار ، بگریزیم
...
پدر ، چگونه به نزد طبیب خواهی رفت
كه دیدگان تو تاریك و راه باریك است
تو یك قدم نتوانی به اختیار گذاشت
تو یك وجب نتوانی به اختیار گذشت
كه سیل آهن در راه ها خروشان است
...
تو ، ای نخفته شب و روز روی شانه ی اسب ،
به روزگار جوانی ، به كوه و دره و دشت
تو ای بریده ره از لای خار و خاراسنگ !
كنون كنار خیابان در انتظار بسوز
درون آتش بغضی كه در گلو داری
كزین طرف نتوانی به آن طرف رفتن
حریم موی سپید تو را كه دارد پاس ؟
كسی كه دست تو را یك قدم بگیرد نیست
و من - كه می دوم اندر پی تو - خوشحالم
كه دیدگان تو ، در شهر بی ترحم ما
به روی مردم نامهربان نمی افتد
...
پدر ! به خانه بیا با ملال خویش بساز
اگر كه چشم تو بر روی زندگی بسته است
چه غم كه گوش تو و پیچ رادیو باز است :
" هزار و ششصد و هفتاد و یك نفر " امروز
به زیر آتش خمپاره ها هلاك شدند
و چند دهكده دوست را ، هواپیما
به جای خانه دشمن گلوله باران كرد ... !
...
چه جای گریه ، كه كشتار بی دریغ حریف
برای خاطر صلح است و حفظ آزادی
و هر گلوله كه بر سینمه ای شرار افشاند
غنیمتی است ! كه دنیا بهشت خواهد شد
...
پدر ، غم تو مرا رنج می دهد ، اما
غم بزرگ تری می كند هلاك مرا :
بیا به خاك بلا دیده ای بیندیشیم
كه ناله می چكد از برق تازیانه در او
به خانه های خراب ،
به كومه های خموش ،
به دشت های به آتش كشیده متروك
كه سوخت یك جا برگ و گل و جوانه در او
به خاك مزرعه هایی كه جای گندم زرد
لهیب شعله ی سرخ
به چار سوی افق می كشد زبانه در او
به چشم های گرسنه
به دست های دراز
به نعش كودك دهقان ، میان شالی زار
به زندگی ، كه فرو مرده جاودانه در او
...
بیا به حال بشرهای های گریه كنیم
كه با برادر خود هم نمی تواند زیست
چنین خجسته وجودی ، كجا تواند ماند ؟
چنین گسسته عنانی كجا تواند رفت ؟
صدای غرش تیری دهد جواب مرا :
- به كوه خواهد زد !
به غار خواهد رفت
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد .
به كوه خواهد زد !
به غار خواهد رفت !
...
تو ، كودكانت را بر سینه می فشاری گرم ،
و همسرت را چون كولیان خانه به دوش ،
میان آتش و خون می كشانی از دنبال ،
و پیش پای تو از انفجارهای مهیب
دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد
و شهرهای همه در دود و شعله خواهد سوخت
و آشیان ها بر روی خاك خواهد ریخت
و آرزوها در زیر خاك ... خواهد مرد ...
...
خیال نیست ، عزیزم !
صدای تیر بلند است و ناله ها پیگیر
و برق اسلحه خورشید را خجل كرده است
چگونه این همه بیداد را نمی بینی ؟
چگونه این همه فریاد را نمی شنوی ؟
صدای ضجه ی خونین كودك " عدنی " است ،
و بانگ مرتعش مادر ویتنامی
كه در عزای عزیزان خویش می گریند
و چند روز دگر نیز نوبت من و توست
كه یا به ماتم فرزند خویش بنشینیم
و یا به كشتن فرزند خلق برخیزیم
و با به كوه
به جنگل
به غار ، بگریزیم
...
پدر ، چگونه به نزد طبیب خواهی رفت
كه دیدگان تو تاریك و راه باریك است
تو یك قدم نتوانی به اختیار گذاشت
تو یك وجب نتوانی به اختیار گذشت
كه سیل آهن در راه ها خروشان است
...
تو ، ای نخفته شب و روز روی شانه ی اسب ،
به روزگار جوانی ، به كوه و دره و دشت
تو ای بریده ره از لای خار و خاراسنگ !
كنون كنار خیابان در انتظار بسوز
درون آتش بغضی كه در گلو داری
كزین طرف نتوانی به آن طرف رفتن
حریم موی سپید تو را كه دارد پاس ؟
كسی كه دست تو را یك قدم بگیرد نیست
و من - كه می دوم اندر پی تو - خوشحالم
كه دیدگان تو ، در شهر بی ترحم ما
به روی مردم نامهربان نمی افتد
...
پدر ! به خانه بیا با ملال خویش بساز
اگر كه چشم تو بر روی زندگی بسته است
چه غم كه گوش تو و پیچ رادیو باز است :
" هزار و ششصد و هفتاد و یك نفر " امروز
به زیر آتش خمپاره ها هلاك شدند
و چند دهكده دوست را ، هواپیما
به جای خانه دشمن گلوله باران كرد ... !
...
چه جای گریه ، كه كشتار بی دریغ حریف
برای خاطر صلح است و حفظ آزادی
و هر گلوله كه بر سینمه ای شرار افشاند
غنیمتی است ! كه دنیا بهشت خواهد شد
...
پدر ، غم تو مرا رنج می دهد ، اما
غم بزرگ تری می كند هلاك مرا :
بیا به خاك بلا دیده ای بیندیشیم
كه ناله می چكد از برق تازیانه در او
به خانه های خراب ،
به كومه های خموش ،
به دشت های به آتش كشیده متروك
كه سوخت یك جا برگ و گل و جوانه در او
به خاك مزرعه هایی كه جای گندم زرد
لهیب شعله ی سرخ
به چار سوی افق می كشد زبانه در او
به چشم های گرسنه
به دست های دراز
به نعش كودك دهقان ، میان شالی زار
به زندگی ، كه فرو مرده جاودانه در او
...
بیا به حال بشرهای های گریه كنیم
كه با برادر خود هم نمی تواند زیست
چنین خجسته وجودی ، كجا تواند ماند ؟
چنین گسسته عنانی كجا تواند رفت ؟
صدای غرش تیری دهد جواب مرا :
- به كوه خواهد زد !
به غار خواهد رفت
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد .
May 27, 2018
شعرای مشیری مثل همیشه ساده، روان و دوست داشتنی.
فضای گناه دریا، دلگیر کننده و یأس آور.
ابر و کوچه خیلی خوب بود و از بهترین شعرای مشیری هستن که تا الان خواندم.
شعرای بهار را باور کن هم شاد هم غمگین هستند.
..........
بیچاره دل خطای تو در چشم او نکوست
گوید به من : هر آنچه که او کرد خوب کرد
فردای ما نیامد و خورشید آرزو
تنها سپیده ای زد و آنگه... غروب کرد.
...........
تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من
او هستی من است که آینده دست اوست
....
در خانه خود نشسته ام ناگاه
مرگ آید و گویدم :ز جا بر خیز
این جامه عاریت به دور افکن
وین باده جانگزا به کامت ریز
......
درون معبد هستی
بشر . در گوشه ی محراب خواهش های جان افروز
نشسته در پس سجاده ی صدنقش حسرت های هستی سوز
به دستش خوشه ی پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ
نگاهی می کند. سوی خدا _ از آرزو لبریز_
به زاری از ته دل. یک «دلم می خواست » می گوید.
شب و روزش « دریغ » رفته و « ای کاش » آینده ست.
من امشب . هفت شهر آرزوهایم چراغان است!
زمین و آسمانم نور باران است!
کبوتر های رنگین بال خواهش ها
بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند.
صفای معبد هستی تماشایی ست :
ز هر سو . نوشخند اختران در چلچراغ ماه می ریزد
جهان در خواب
تنها من، در این محراب:
دلم می خواست : بند از پای جانم باز می کردند
که من، تا روی بام ابر ها، پرواز می کردم،
از آنجا، با کمند کهکشان، تا آستان عرش می رفتم
در آن درگاه، درد خویش را فریاد می کردم!
که کاخ صد ستون کبریا لرزد!
مگر یک شب، ازین شب های بی فرجام،
ز یک فریاد بی هنگام
_ به روی پرنیان آسمان ها_ خواب در چشم خدا لرزد !
دلم می خواست : دنیا رنگ دگر بود
خدا، با بنده هایش مهربان تر بود
ازین بیچاره مردم یاد می فرمود !
دلم می خواست زنجیری گران،
از بارگاه خویش می آویخت
که مظلومان، خدا را پای آن زنجیر
ز درد خویشتن آگاه می کردند .
چه شیرین است : وقتی بیگناهی داد خود را
از خدای خویش می گیرد.
چه شیرین است امّا من،
دلم می خواست : اهل زور و زر . ناگاه !
ز هر سو راه مردم را نمی بستند و
زنجیر خدا را بر نمی چیدند!
دلم می خواست : دنیا خانه ی مهر و محبّت بود
دلم می خواست : مردم، در همه احوال با هم آشتی بودند.
طمع در مال یکدیگر نمی کردند.
کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند
مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند .
ازین خون ریختن ها، فتنه ها، پرهیز می کردند .
چو کفتاران خون آشام، کمتر چنگ و دندان تیز می کردند!
چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکندست
چه شیرین است وقتی، آفتاب دوستی،
در آسمان دهر تابندست.
چه شیرین است وقتی، زندگی خالی ز نیرنگ است.
فضای گناه دریا، دلگیر کننده و یأس آور.
ابر و کوچه خیلی خوب بود و از بهترین شعرای مشیری هستن که تا الان خواندم.
شعرای بهار را باور کن هم شاد هم غمگین هستند.
..........
بیچاره دل خطای تو در چشم او نکوست
گوید به من : هر آنچه که او کرد خوب کرد
فردای ما نیامد و خورشید آرزو
تنها سپیده ای زد و آنگه... غروب کرد.
...........
تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من
او هستی من است که آینده دست اوست
....
در خانه خود نشسته ام ناگاه
مرگ آید و گویدم :ز جا بر خیز
این جامه عاریت به دور افکن
وین باده جانگزا به کامت ریز
......
درون معبد هستی
بشر . در گوشه ی محراب خواهش های جان افروز
نشسته در پس سجاده ی صدنقش حسرت های هستی سوز
به دستش خوشه ی پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ
نگاهی می کند. سوی خدا _ از آرزو لبریز_
به زاری از ته دل. یک «دلم می خواست » می گوید.
شب و روزش « دریغ » رفته و « ای کاش » آینده ست.
من امشب . هفت شهر آرزوهایم چراغان است!
زمین و آسمانم نور باران است!
کبوتر های رنگین بال خواهش ها
بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند.
صفای معبد هستی تماشایی ست :
ز هر سو . نوشخند اختران در چلچراغ ماه می ریزد
جهان در خواب
تنها من، در این محراب:
دلم می خواست : بند از پای جانم باز می کردند
که من، تا روی بام ابر ها، پرواز می کردم،
از آنجا، با کمند کهکشان، تا آستان عرش می رفتم
در آن درگاه، درد خویش را فریاد می کردم!
که کاخ صد ستون کبریا لرزد!
مگر یک شب، ازین شب های بی فرجام،
ز یک فریاد بی هنگام
_ به روی پرنیان آسمان ها_ خواب در چشم خدا لرزد !
دلم می خواست : دنیا رنگ دگر بود
خدا، با بنده هایش مهربان تر بود
ازین بیچاره مردم یاد می فرمود !
دلم می خواست زنجیری گران،
از بارگاه خویش می آویخت
که مظلومان، خدا را پای آن زنجیر
ز درد خویشتن آگاه می کردند .
چه شیرین است : وقتی بیگناهی داد خود را
از خدای خویش می گیرد.
چه شیرین است امّا من،
دلم می خواست : اهل زور و زر . ناگاه !
ز هر سو راه مردم را نمی بستند و
زنجیر خدا را بر نمی چیدند!
دلم می خواست : دنیا خانه ی مهر و محبّت بود
دلم می خواست : مردم، در همه احوال با هم آشتی بودند.
طمع در مال یکدیگر نمی کردند.
کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند
مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند .
ازین خون ریختن ها، فتنه ها، پرهیز می کردند .
چو کفتاران خون آشام، کمتر چنگ و دندان تیز می کردند!
چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکندست
چه شیرین است وقتی، آفتاب دوستی،
در آسمان دهر تابندست.
چه شیرین است وقتی، زندگی خالی ز نیرنگ است.
October 3, 2007
اشعار فریدون مشیری تاثیر بسیار خاصی روی من دارند شعر های فریدون مشیری خود زندگیست بسیار ملموس اما با چینش زیبای واژه ها در کنار هم به ویژه شعر کوچ ی مشیری که شاید تا سالیان یال در اطره ها و برای هر نسلی جاودانه باشد
....
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
آذر .م
....
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
آذر .م
August 4, 2008
مرا عمری به دنبالت کشاندی
سرانجامم به خکستر نشاندی
ربودی دفتر دل را و افسوس
که سطری هم از این دفتر نخواندی
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرکشی هم فشاندی
گذشت از من ولی آخر نگفتی
که بعد از من به امید که ماندی
سرانجامم به خکستر نشاندی
ربودی دفتر دل را و افسوس
که سطری هم از این دفتر نخواندی
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرکشی هم فشاندی
گذشت از من ولی آخر نگفتی
که بعد از من به امید که ماندی
May 20, 2017
بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
اهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که پیش ازین ,نپسندی به کار عشق
ازار این رمیده سردر کمند را
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست عشق کدام است غم کجاست؟
بگذار تا بگویمت:این مرغ خسته جان
عمری است درهوای تو از اشیان جداست
دلتنگم انچنان که گر ببینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنیین که هیچ وفا نیست با منت
اهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که پیش ازین ,نپسندی به کار عشق
ازار این رمیده سردر کمند را
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست عشق کدام است غم کجاست؟
بگذار تا بگویمت:این مرغ خسته جان
عمری است درهوای تو از اشیان جداست
دلتنگم انچنان که گر ببینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنیین که هیچ وفا نیست با منت
November 18, 2023
گرچه هر مرگی تسلی بخش ماست
کاندر این هنگامه تنها نیستیم!
بدتر از مرگ است آن دردی،که:باز،
زندگی میخندد و ، ما نیستیم!
کاندر این هنگامه تنها نیستیم!
بدتر از مرگ است آن دردی،که:باز،
زندگی میخندد و ، ما نیستیم!
Read
June 7, 2011اشعار استاد مشیری به روانی آب . به سبکی ابر و به پاکی دلهای مهربان است دست و روی خود را با اشعار او شستشو دهید
December 4, 2019
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنیابزار بنیانکن
ندارم جز زبانِ دل
دلی لبریزِ از مهر تو ای با دوستی دشمن
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی است
زبان قهر چنگیزی است
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
برادر! گر که میخوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسانکش برون آید.
تو از آیین انسانی چه میدانی؟
اگر جان را خدا داده است
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلتانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با تو ست
ولی حق را ـ برادر جان ـ
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…
اگر این بار شد وجدان خوابآلودهات بیدار
تفنگت را زمین بگذار…
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنیابزار بنیانکن
ندارم جز زبانِ دل
دلی لبریزِ از مهر تو ای با دوستی دشمن
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی است
زبان قهر چنگیزی است
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
برادر! گر که میخوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسانکش برون آید.
تو از آیین انسانی چه میدانی؟
اگر جان را خدا داده است
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلتانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با تو ست
ولی حق را ـ برادر جان ـ
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…
اگر این بار شد وجدان خوابآلودهات بیدار
تفنگت را زمین بگذار…
Read
August 12, 2007زمان نمی گذرد عمر ره نمیسپرد
صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است
نه شب هست و نه جمعه
نه پار و پیرار است
جوان و پیر کدام است زود و دیر کدام است
اگر هنوز جوان مانده ای به آن معناست
که عشق را به زوایای جان صلا زده ای
ملال پیری اگر میکشد تو را پیداست
که زیر سیلی تکرار
دست و پا زده ای
زمان نمی گذرد
صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است
خوشا به حال کسی
که لحظه لحظه اشت از بانگ عشق سرشار است
صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است
نه شب هست و نه جمعه
نه پار و پیرار است
جوان و پیر کدام است زود و دیر کدام است
اگر هنوز جوان مانده ای به آن معناست
که عشق را به زوایای جان صلا زده ای
ملال پیری اگر میکشد تو را پیداست
که زیر سیلی تکرار
دست و پا زده ای
زمان نمی گذرد
صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است
خوشا به حال کسی
که لحظه لحظه اشت از بانگ عشق سرشار است
October 14, 2013
من ٬ در آن لحظه ٬ که چشم تو به من می نگرد
برگ خشکیده ایمان را
در پنجه باد
رقص شیطانی خواهش را
در آتش سبز!
نور پنهانی بخشش را
در چشمه مهر
اهتزاز ابدیت را می بینم
بیش از این ٬ سوی نگاهت ٬ نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را
یارای تماشایم نیست
کاش می گفتی چیست
آنچه از چشم تو ٬ تا عمق وجودم جاری ست.
برگ خشکیده ایمان را
در پنجه باد
رقص شیطانی خواهش را
در آتش سبز!
نور پنهانی بخشش را
در چشمه مهر
اهتزاز ابدیت را می بینم
بیش از این ٬ سوی نگاهت ٬ نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را
یارای تماشایم نیست
کاش می گفتی چیست
آنچه از چشم تو ٬ تا عمق وجودم جاری ست.
December 28, 2018
این اشعار دیوانه کنندن. هر کدوم رو میشه بار ها و بار ها خوند و در عین حال از ترس تموم شدنشون محتاط تر پیش رفت.
تمام وجودم با تک تک بخش هایی که داره وقت خوندن اشعار فریاد میزنه و چه قدر صدای تنهاییم قشنگ تر و شیوا تر میشه .
تمام وجودم با تک تک بخش هایی که داره وقت خوندن اشعار فریاد میزنه و چه قدر صدای تنهاییم قشنگ تر و شیوا تر میشه .
November 30, 2024
بی تو، مهتابشبی، باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
از این عشق حذر کن!
لحظهای چند بر این آب نظر کن،
آب، آیینi عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم: حذر از عشق!؟ ندانم!
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم،
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
از این عشق حذر کن!
لحظهای چند بر این آب نظر کن،
آب، آیینi عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم: حذر از عشق!؟ ندانم!
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم،
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
January 7, 2022
بگذار تا بگویمت:این مرغ خسته جان
عمری است درهوای تو از اشیان جداست
دلتنگم انچنان که گر ببینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنیین که هیچ وفا نیست با منت
عمری است درهوای تو از اشیان جداست
دلتنگم انچنان که گر ببینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنیین که هیچ وفا نیست با منت
May 29, 2020
کتاب شعری که در شور سنین نوجوانی خواندم و شعر های آن را از بر کردم. بی شک مفهوم عشق و درد در راه آن را می شود از شعر های این کتاب درک و دریافت کرد.
June 17, 2007
gozideei az behtarin ketabhaie shaer.man asheghe shear haie feredoon moshiri hastam.be nazaram behtarin shearhaie no male moshiri va akhavan sales hastan.az in ketab shearhaie :lahze didar,mearaj,akharin joreie in jam, ey hamishe khoob,khosh be hale ghonchehaie nime baz va albate kooche hamishe too zehnam mandegaran va be nazre man dar noe khodeshoon shahkar mahsoob mishan.
October 15, 2007
Moshiri is one of the biggest Irainian contemporary poets. his poems are realy easy to read,despide of having deep meaning. this book doesn't contain all Moshiri's poems but reading it, is a good way for getting familiar with him and his poems. i make you sure that you will enjoy it.
April 16, 2007
I really love his poems....
November 20, 2007
yad gereftam ke arvaz konam,
ba balhaye ehsas hamchon mardi ke arvaz kard baraye eshgh va ehsas, baraye binahayate roya, baraye khoda!
ba balhaye ehsas hamchon mardi ke arvaz kard baraye eshgh va ehsas, baraye binahayate roya, baraye khoda!
Read
May 20, 2009my favorite book
December 31, 2015
سیه چشمی به کار عشق استاد
به من درس محبت یاد می داد
مرا از یاد برد آخر،ولی من
به جز او عالمی را بردم از یاد
به من درس محبت یاد می داد
مرا از یاد برد آخر،ولی من
به جز او عالمی را بردم از یاد
June 23, 2023
شعر های غمگینی دارد،کمی آدم رنجیده می شود...
June 5, 2007
the sound of love
Displaying 1 - 24 of 24 reviews





















