"I was thinking how right ma was -- Mrs. Nugent all smiles when she met us and how are you getting on Mrs and young Francis are you both well? . . .what she was really saying Ah hello Mrs Pig how are you and look Philip do you see what's coming now -- The Pig Family! " This is a precisely crafted, often lyrical, portrait of the descent into madness of a young killer in small-town Ireland. "Imagine Huck Finn crossed with Charlie Starkweather," said The Washington Post. Short-listed for the Bram Stoker Award and the Man Booker Prize.
Patrick McCabe came to prominence with the publication of his third adult novel, The Butcher Boy, in 1992; the book was shortlisted for the Booker Prize in Britain and won the Irish Times-Aer Lingus Prize for fiction. McCabe's strength as an author lies in his ability to probe behind the veneer of respectability and conformity to reveal the brutality and the cloying and corrupting stagnation of Irish small-town life, but he is able to find compassion for the subjects of his fiction. His prose has a vitality and an anti-authoritarian bent, using everyday language to deconstruct the ideologies at work in Ireland between the early 1960s and the late 1970s. His books can be read as a plea for a pluralistic Irish culture that can encompass the past without being dominated by it.
McCabe is an Irish writer of mostly dark and violent novels of contemporary, often small-town, Ireland. His novels include The Butcher Boy (1992) and Breakfast on Pluto (1998), both shortlisted for the Booker Prize. He has also written a children's book (The Adventures of Shay Mouse) and several radio plays broadcast by the RTÉ and the BBC Radio 4. The Butcher Boy and Breakfast on Pluto have both been adapted into films by Irish director Neil Jordan.
McCabe lives in Clones, Co. Monaghan with his wife and two daughters.
Pat McCabe is also credited with having invented the "Bog Gothic" genre.
This is a powerful book, one that fills the reader with pity and terror.
The protagonist is Francie Brady, a sort of Irish Huckleberry Finn, with three important differences: 1) Francie still yearns to be respectable, 2) he has no wise Jim to guide him, and 3) he is despised by his town and betrayed by Joe, his own Tom Sawyer. Alas, there is no Mississippi river to escape to, and the book ends in blood and madness.
Yet--and this is one of the strange strengths of the book--it is narrated by Francie in an upbeat, almost jaunty tone that never loses its sense of humor or its humanity.
اجازه بدین من از شکلکهای تلگرام(لعنتالله علیه) استفاده کنم برای بیان حالتم: 😦 😨 😰 😱
شاگرد قصاب خیلی داستان عجیبیه. آغازش آدمو میگیره، درحالیکه فلشبک میزنه و جریان رو تعریف میکنه و لابهلاش گاهی از زمان حالش هم خیلی ظریف و ریز فکت میده. با زبان طنزش کیف میکنیم. اما مثل زندگی در پیش رو و ناطوردشت، یه طنز تلخ و دردناک داریم. منتها ناطوردشت غلظتش خیلی کمتره، پایانبندی هم مثبته. زندگی در پیش رو یه حالت بینابین داره، و شاگرد قصاب کاملاً سیاه و تاریک و روانپریشانهست.
نحوۀ شکلگیری یه شخصیت قاتل و روانپریش با ذهن بیمار و نوع نگاه خلاق و جالب اما مجنونش، باعث شده رمان راحتخوانی نباشه. هرچند که پیمان خاکسار عزیز نثر بسیار تمیز و شفافی براش انتخاب کرده و پیچیدگیهای نثر و زبان اصلی رو نداره. اما تونسته اون دیوانگی شخصیت رو نشون بده. واسه توصیف خیلی از شخصیتها یه تمثیلهای بامزه و خلاقانهای بهکار میبره، اما در زیرلایه اتفاقات وحشتناکی میافته. خودکشی مادرش، درخودماندگی و افسردگی و بدرفتاری پدرش، از دست دادن دوست نزدیکش و اون پایانبندی فوقالعاده.
راوی یه جاهایی واقعاً غیرقابل اعتماده. نمیفهمی کجا رو داره خیالپردازی میکنه، کجا واقعیته. توی پایانبندی این گسیختگی واقعیت و خیال کاملاً درهم میآمیزه و پاتریک مککیب بهشکلی استادانه داستانو میبنده که ما رو رها نمیکنه.
The Butcher Boy or Francie Brady’s Descent Into MADNESS (<--imagine I’m using my best Dan Rather for 48 Hours Mystery voice there)
At first I thought this was going to be a sort of case study in the makings of a sociopath (failure to conform to social norms – check; deceitfulness – check; disregard for safety of others – check; consistent irresponsibility-check; check; check; check). But oh no, it is far far worse than that for our little Francie Brady. Francie Brady skips right through sociopathy and lands smack dab in the middle of a complete psychotic break of epic proportions.
Let me make a confession. I am not a crier. Books do not make me cry. I can only remember crying ONCE while reading The World According to Garp, when Garp’s son , remember that? Sigh. But here I am, sitting on the train making my way to work and suddenly this salty watery substance starts flowing from my eyes! What the hell McCabe? Why’d you have to go and make me cry? I’m reading the story and I’m thinking, “Why does he keep putting up fly paper? Where are all the flies coming from? And what’s with the smell? Pilchards? Is it rotten meat? What’s going on?” And then, DUN DUN! The officer says, “Maggots – they’re right through him,” and suddenly it dawns on me, WHAT THE HECK!!!!.
McCabe’s stream-of-consciousness writing style is difficult to adjust to at first. (Mr. McCabe, allow me to introduce you to quotation marks. And this here, this is a comma.) The story is told in such a way that you (the reader) aren’t sure whether what’s happening is actually happening, or if Francie is lost somewhere in his own imagination, or if he’s remembering something that happened in the past and mixing it all up with what’s happening in the present. Stick with it. It’ll start making sense. And although the content is often horrific, that Francie Brady is a funny mutha.
Did you ever find yourself repeatedly wincing at the written word? Yeah, it’s one of those books. As I turned the last page, I found myself experiencing a serious case of cognitive dissonance. Because while Francie is undoubtedly a disturbed, cruel, reprehensible character, he had this sort of sarcastic wit that I really related to. I related to a psychopath. And I couldn't help feeling sorry for him. Fictional or no, I'm not sure how I feel about that.
کتاب با این جمله شروع می شود : "وقتی جوان بودم ، بیست یا سی یا چهل سال پیش توی شهر کوچکی زندگی می کردم که همه به خاطر کاری که با خانم نوجنت کرده بودم دنبالم می گشتند ... " و بلافاصله شما را پرت می کند وسط داستان شخصیت اصلی داستان " فرنسی" کسی که جامعه ، دوستان و حتی خانواده طردش کردن ، نمونه ای از شخصیتهای سیاه ولی دوست داشتنی هست که در ادبیات و سینما نمونه اون رو زیاد دیدیم . مک کیب نویسنده کتاب به صورت کاملا استادانه و روانشناسانه شکل گیری یک جانی رو در طول داستان بیان میکنه و اینقدر با مهارت این کار رو انجام میده که حس همذات پنداری دیوانه واری با " فرنسی " پیدا میکنید ، با فرنسی دیوانه میشید ، بی خیال میشید ، آزرده میشید ، تنها میشید و دیوانه می شوید ، اینقدر به فرنسی نزدیک می شوید ، که بعضی جاها دلتون میخواد داد بزنید بگید نکن بابا نکن این راهش نیست ، بیا بریم سراغ یه کار دیگه ، وقتی فرنسی تو اون شب بارونی تنها پشت پنجره خونه آقای پرسل ایستاده و جو و فیلیپ رو نگاه میکنه دلتون میخواد بپرید تو داستان و دستتون رو بذارید رو شونه " فرنسی " و بگید : بی خیال پسر بیا بریم تاور یه کم خوش بگذرونیم .
داستان شاگرد قصاب در عین خشونت و دیوانه بازی های فرنسی داستانی بسیار غمگین و تفکر برانگیزیه ، دلم برای "فرنسی " تنگ میشه ، این اولین باره که دلم میخواست میتونستم دوست صمیمی شخصیت یک داستان خیالی باشم .
پاتریک مک کیب نویسنده ایرلندی در کتاب شاگرد قصاب با طنزی تلخ و سیاه دنیای یک نوجوان مبتلا به اختلالات روانی را وصف کرده . کل داستان ماجراهایی ایست که فرانسی برادی ، ضد قهرمان داستان تعریف کرده است . نویسنده داستان را به صورت تلفیقی از اول شخص و جریان سیال ذهن روایت کرده که به داشتن درک بهتری از دنیای فرانسی کمک کرده است . فرانسی زندگی تلخی داشته ، سختی هایی که کشیده ذهن او را به شدت پریشان و آشفته کرده ، او برای هر چیزی داستانی می سازد . داستان هایی در ظاهر بی معنی اما بسیار متناسب با دنیای او . فرانسی برادی با پدری همیشه مست و مادری بسیار ناامید زندگی را سر می کرده ، او به خوبی از جهنمی که او را دربر گرفته آگاه بوده ، اما ذهن کم توان او گمان می برده که این حقیقت را تنها اعضای خانواده می دانند از این رو زمانی که خانم نوجنت خانواده او را خوک می نامد دیگر پریشان می شود . همین خوک است که هم داستان را می سازد هم زندگی فرانسی و هم سرنوشت خانم نوجنت را . مک گیب گرچه کوشیده تراوشات ذهنی فرانسیس پریشان را توصیف کند اما در کنار آن حسرت طبقه فرودست جامعه برای پیوستن به طبقه متوسط را هم در کلام برندی و حتی در نگاه او می توان یافت . جنگ با ورود فیلیپ از خانواده ای متوسط است که شروع می شود . خانواده تحصیل کرده فیلیپ با پدر همواره مست و مادر افسرده فرنسی تفاوت بسیار دارد . نویسنده که از زبان فرنسی سخن گفته تلاش چندانی هم برای پوشیده نگاه داشتن همدلی خود با فرنسی و خشم او از فیلیپ نکرده است . تک گویی بلند مک گیب به همراه جریان سیال ذهن تنها با کمک طنز می توان خواند و تحمل کرد . قالب داستان گرچه ممکن است کمی پیچیده باشد اما مسیر و ماجرای آن چندان سخت یا مبهم نیست . مک گیب دنیایی ساخته که که در آن مرز میان حقیقت و خیال و به همین ترتیب مرز میان عقل و جنون چندان مشخص نیست . داستان جذاب و دردناک او که همانند فرو ریختن یک انسان زنده هست را باید چندین بار خواند تا لذت آن را بتوان بیشتر درک کرد .
In More Street where I did dwell A butcher boy I loved right well He courted me my life away And now with me he will not stay
I wish, I wish, I wish in vain I wish I was a maid again But a maid again I’ll never be Till cherries grow on an apple tree
I wish my baby it was born And smiling on its daddy’s knee And me poor girl to be dead and gone With the long green grass growing over me
He went upstairs and the door he broke He found her hanging from a rope He took his knife and he cut her down And in her pocket these words he found
”Oh make my grave large, wide and deep Put a marble stone at my head and feet And in the middle a turtle dove So the world may know I died of love”
فعلا این موزیکی که همراه با خوندن این کتاب گوش میدادم رو میگذارم تا یادم نره این کتاب چقدر قلبمو مچاله کرد... 🥲
گفت دیگه باید تمام این چیزها رو فراموش کنی. هفتهی دیگه تنهاییت تموم میشه، از انفرادی میآی بیرون، نظرت چیه؟ دوست داشتم توی صورتش بخندم: چطور تنهایی آدم تمام میشود؟ خندهدارتر از این نشنیده بودم. ولی چیزی نگفتم، فقط گفتم چه قدر عالی...
دیگه باید تمام این ها رو فراموش کنی.هفته دیگه تنهاییت تموم می شه،از انفرادی میای بیرون،نظرت چیه؟ دوست داستم توی صورتش بخندم: چطور تنهایی آدم تمام می شود؟ خنده دار تر از این نشنیده بودم
داستان تماما روایت اول شخص یک قاتل روان پریش م��انسال،با زبان یک نوجوان و طنزی تلخ از دوران کودکی و نوجوانی اش است و از همان ابتدا به سوی جنون پیش می رود.از میانه داستان مرز میان وهم و واقعیت از بین می رود و تشخیص آن گاهی برای خواننده غیرممکن می گردد.با این حال وقایع داستان در وهم نیز همچنان در جریان است و با خواندن جملات آتی آن قسمت می توان به اتفاقات رخ داده در پشت پرده ی وهم پی برد.خشونت داستان با توجه به سبک روایت آن ممکن است در ابتدا برای خواننده عجیب و غیرمنتظره باشد.در مورد نام کتاب نیز مترجم در این ارتباط توضیح مناسبی در مقدمه آورده و ترجمه ترانه فولکوریک در متن داستان نیز آمده است
شاگرد قصاب، کتابی که یک نفس تمومش کردم و به حق که لایق پنج ستاره هست
فلش بک اتفاقاتی که یک نوجوون ایرلندی تجربه کرده، فرنسی، شخصیت اصلی کتاب، کاملا مشخصه که یک رگش به هولدن (ناتور دشت) رفته و تقریبا الگوهای رفتاری مشابهی با اون داره، ولی بعضی جاها حتی از هولدن هم زبون نفهم تر و لجباز تره! پسرکی که توی هیچ اتفاقی کوتاه نمی یاد و در بدترین شرایط هم سرش بالاس و غرورش رو حفظ می کنه و از حقش نمی گذره! هیچ چیز جلو دار فرنسی نیست، تنبیه خونواده، کار اجباری در کلیسا، دیوونه خونه، بیمارستان، فرنسی یه تنه جلوی یک ایرلند می ایسته و تموم محله از دستش می نالن.
منتها قسمت اول فقط بخشی از طنز کتاب بود، کتابی که یکم باید دقیق تر شد روش و متوجه پیام های عمیقش هم شد. مثل وحشت مردم ایرلند و آشوب ناشی از جنگ سرد دهه ی شصت میلادی، و یا جنبه عمیق روانشناسی کتاب که روی بعضی از جمله ها باید مکث کرد و خوب فکر کرد!
فرانسی، که پدرش دائم مست هست و خانوم ها و همسایه ها لقب خوک رو به پدرش دادن، مادری که بیمار و سپس میمیره، و در نهایت پسرک نوجوونی که برای پس انداز کردن پول برای خرید شکلات به شاگردی قصابی محله در میاد......... خط داستان روشنی داره و اگه بیشتر توضیح بدم لو میره.
توصیه می کنم اگر دنبال کتابی هستید که طعم ناتور دشت داشته باشه با ته مزه ی روانشناسی و گوشه هایی از جنگ سرد و ایرلند اونموقع، این بهترین کتاب ممکنه. ترجمه روونی داره و خوندنش سخت نیست.... خلاصه پنج ستاره کاملا حقشه :)
Previously with "Breakfast on Pluto" I got the "feel" for this Irish writer. Certainly, McCabe has his own brand. He loves his readers to fully embody his fully-realized protagonist; one enjoys the rational irrationalities that litter a wartorn broken psyche of Francie, a pauper who is taken in by the community only to be persecuted for a hideous crime. Think of an Irish Charley from "Flowers for Algernon."
Think too, "A Clockwork Orange"! The ultraviolence & a masterful, invented dialogue is also present here. Francie is a psychopath (a-la "American Psycho", a-la "Zombie" by Joyce Carol Oates) who becomes the Butcher boy, or apprentice, killing with an underrated joy the pigs and piglets of the sty. Despite what is in his gray matter, his hands do things independently. Is he possessed? Is he the "bi-product of his environment"? Maybe. Yes. He's truly insane, and to actually go deep into the abysmal terrors, like a marvelous case study, is what McCabe excels at. It is also poignant and funny. Like a twisted Huck Finn, a macabre Holden Caufield, an astute Oliver Twist. Francie is as unforgettable as all those winnies... & the patina he gives off, of a sad, pathetic underdog, perennial lost child, gives him immediate candidacy to the literary equivalent of Our Patron Saint of Unadulterated Evil.
از میان برداشتن مرز خیال و واقعیت و استفادهی درست و مفید از آن نیاز به ظرافتی دارد که مککیب استادانه از پس آن برآمده. در تمام لحظات مهم کتاب این نبود قطعیت باعث جذابیت بیشتر شده است. بچهای جذاب و متفاوت که در مسیر داستان دچار مشکلات فراوانی مانند فوت مادر و تجاوز میشود ما را .با عقاید و نظرات عجیبش همراه میکند و در این همراهی هیچچیز قطعیت ندارد. مسیر جذاب یک جنون
آنچه این رمان را ویژه میکند این است که مانند یک خواب بلند است. خوابی درگیر با تمام احساسات انسانی. خوابی وهمآور و جاری. و همانطور که اگر در .میان یک خواب برخیزی سخت و عذابآور است رهاکردن کتاب کار بسیار سختی است و تقریبا ناممکن
I had completely forgotten that I read this book last year and unfortunately I don't have the same feelings towards it today. It was a 4 stars last time but this one it was perhaps 2.5 stars but I'll rate it 3 ---
This was a lot more intense and disturbing than I've anticipated but a good story nevertheless, had me intrigued by the audiobook from the beginning to end.
شاگرد قصاب داستانیست گیرا و پرکشش به همون اندازه که هول انگیز و تاریک و احتمالن از لحاظ روحی به شدت درگیرکننده
داستان از زبان اول شخص قهرمان داستان، فرنسی تعریف میشه...پسری که در طول داستان یکی یکی همه ی داشته های عزیز زندگیش رو از دست میده و اهسته وارد دنیای فانتزی خشنی در ذهن خودش میشه و ما رو هم با خودش همراه می کنه. فضای مالیخولیایی داستان که از روان پریش شدن راوی به دلیل شدت مصائب و بدبختی هاش نشات می گیره، کمتر اجازه ی تفکیک واقعیت و وهم، حقیقت و خیال، دیالوگ صحنه های واقعن رخ داده و مکالمات ساخته ی ذهن فرنسی رو به خواننده میده
نویسنده نخواسته این دو رو از هم جدا کنه. صحنه های واقعی بی هیچ نشانه ای به دنبال صحنه های خیالی و خشن ذهنی راوی میایند. نویسنده کمتر از علائم دستوری استفاده کرده که از همون ابتدا کار خوندن رو سخت تر هم میکنه
ولی صبر کنید...سختی های اوائل رو تحمل کنید.فضاسازی عالی دراومده. حین خوندن این کتاب مدام حس میکردم دو تا دست از نوشته ها بیرون اومدن و من رو با خودشون بردند به همون شهر کوچیک محل زندگی فرنسی، به همون خونه، به همون دارالتادیب، به همون کشتارگاه، همون خیابون ها و مغازه ها...از اطراف کنده میشید و با فرنسی همراه
ادامه ی داستان رو نمیشد حدس زد.انتظار وقوع چیزی رو نداشتم و همزمان احتمال رخداد هزار تا اتفاق رو می دادم.هرچیزی ممکن بود تو صفحه ی بعد اتفاق بیفته...به نظرم یکی از نکات خیلی خاص و یکتای کتاب این بود و تا به حال ، حداقل من، جای دیگه ای باهاش برخورد نکرده بودم.این میزان از غیرقابل پیش بینی بودن برام بسیار نو بود
قاتلی که دلتون براش خواهد ساخت و مقتولی که از کشته شدنش دلتون خنک خواهد شد رو شاید در کمتر داستانی بشه پیدا کرد...مقتولی که همه ی دردها، خواسته یا ناخواسته زیر سر اون بود
به جرات میگم هرچند متخصص نیستم ولی شاگرد قصاب جز سخت ترین متون زبان اصلی ای بود که خوندم، زبان کوچه و بازاری ایرلندی، لغاتی که گاهن حتی تو لعت نامه هم یافت نمیشن، حرکت سیال ذهن یه راوی روان پریش که پشت هم و همزمان در عالم واقعیت و خیال حرف میزنه و عمل می کنه و عدم استفاده از علائم دستوری، مشخصه های بارز متن بود
و اگه خوانندگان از ترجمه ی این اثر راضیند، اگه روح اثر با همه سختی هاش به خواننده فارسی زبان منتقل شده باز هم جا داره از آقای خاکسار به خاطر معرفی یه شاهکار ناشناخته ی دیگه به جامعه کتابخوانان ایران تشکر کنیم
هیچ وقت فکر نمی کردم جو این را بپرسد، هیچ وقت فکر نمی کردم مجبور شود این را بپرسد، ولی پرسید مگر نپرسید؟ و وقتی شنیدم که این را گفت احساس کردم دارم بخار می شوم، هر چی بیشتر در برابرش مقاومت می کردم بدتر می شد، انگار شده بودم یک کاغذسیگار که می رفت بالا تا برسد به سقف، تو رو خدا با من بیا جو، این تنها چیزی بود که می خواستم بگویم، آدم های لال ته شکمشان سوراخ دارند و من هم همین حس را داشتم، لال ترین آدم روی کره زمین که هیچ کلمه ای نداشت.
شاگردقصاب مونولوگیست از زبان نوجوانی ایرلندی به نام فرنسی بردی که با فلش بکی به گذشته آغاز میشود. اولین رویارویی ما با فرنسی در حالی است که در سوراخی در علف های کنار رودخانه قایم شده و اهالی شهر کوچک "به خاطر کاری که با خانم نوجنت کرده دنبالش می گردند." پاتریک مک کیب تنها با این جمله در ابتدای کتاب، ما را به قلب داستانی از خشم و جنون پرتاب می کند. داستان نوجوانی سرگشته، طرد شده از اجتماع و خانواده که در تقابل با حجم نفرتی که در پیش روی اوست، به تدریج بازی دیوانه واری را آغاز میکند. ممکن نیست در جهان فرنسی بردی غرق نشد، با این حال همه خوب میدانیم که هیچ کدام از ما او را در خانهی خودمان نمی خواهیم. و همین مسئله است که حس ترحم ما را بر میانگیزد. همچون جان بنویل دیگر نویسنده ی شهیر ایرلندی در "کتاب مدارک"، پاتریک مک کیب نیز در شاگرد قصاب تصویری تکان دهنده و به شدت ملموس از ذهنی آشفته ارائه میدهد. اما این فرنسی بردی است که با چند گام ما را به سوی جهنم میبرد و خواننده سحرشده او را در هبوط جنونآمیزش همراهی میکند. فرنسیِ مک کیب در اثنا و حتی پایان داستان همراهی و پشتیبانی خواننده ی وحشت زده از خود را حفظ میکند. به این ترتیب که خواننده در جریان داستان هر چه بیشتر با او هم ذات پنداری میکند و هر چه خشونت داستان توسط فرنسی پر رنگتر میشود، همدردی خواننده با او نیز رنگ بیشتری میگیرد. و در کنار تمام این ها کتاب از نقطهی قوت مهمی برخوردار است و آن این که فرنسی داستان را با لحنی سرخوش و تا حدی گستاخانه نقل میکند که شوخ طبعی رکنی جدایی ناپذیر از آن است. همینطور نیز مرز واقعیت و خیال در جایجای داستان به طور مداوم دستخوش تغییر است و این خواننده را بیش از پیش از این موضوع آگاه میکند که با یک راوی آشفته ذهن سر و کار دارد. شاید فرنسی به نوعی هاکلبری فین ایرلندی باشد با سه تفاوت کلیدی: یک این که فرنسی همچنان در آرزوی این است که مورد احترام دیگران واقع شود. دو این که او جیمِ عاقلی ندارد که او را هدایت کند و سوم این که او منفور جامعه ای است که در آن زندگی می کند و جو نیز (تام سایرِ فرنسی) به او خیانت کرده. افسوس که در داستان مککیب رود میسیسیپی وجود ندارد که بتوان به آن گریخت و سرنوشت فرنسی به خون و جنون ختم میشود.
"هیچ وقت فکر نمیکردم جو این را بپرسد، هیچ وقت فکر نمی کردم مجبور شود این را بپرسد، ولی پرسید مگر نپرسید؟ و وقتی شنیدم که این را گفت احساس کردم دارم بخا�� می شوم، هر چی بیشتر در برابرش مقاومت می کردم بدتر میشد، انگار شده بودم یک کاغذسیگار که میرفت بالا تا برسد به سقف، تو رو خدا با من بیا جو، این تنها چیزی بود که میخواستم بگویم، آدمهای لال چون نمیتوانند فریاد بزنند توی شکمشان سیاهچاله دارند و من هم همین حس را داشتم، لالترین آدم روی کره زمین که هیچ کلمهای نداشت."
"دیگه باید تمام اینها رو فراموش کنی. هفته دیگه تنهاییت تموم میشه، از انفرادی میای بیرون، نظرت چیه؟ دوست داشتم توی صورتش بخندم: چطور تنهایی آدم تمام میشود؟ خنده دار تر از این نشنیدهام."
Patrick McCabe perfectly captures the voice of Francie Brady, who remembers his childhood a young derelict somewhere in rural Ireland during the early 1960's in this violent, surreal but also moving book. Francie's voice carries the story, which is compelling, hilariously campy and absolutely tragic at the same time - we laugh only because we don't want to cry.
The novel's biggest success is its duality - the total immersion in Francie's mind, and its refusal - or inability - to perceive and understand certain things, and us being aware of what's happening outside his bubble. In his naivete, Francie always has a justification and explanation for any event or situation, even if it's absolutely absurd - a fan of comic book and movies with John Wayne, he thinks in terms of popular culture of the era and acts accordingly. Francie is a character who's often difficult to sympathize with - he's cruel to a new schoolboy, Philip Nugent, bullies him and takes away his comic collection, provoking a feud with Nugent's mother which will spark the book and eventually prove tragic. Yes only the coldest heart would not feel compassion for him, even when he's at his most revolting - behind this skin and these eyes there still lies a yearning for childhood innocence, forever lost so long ago amidst apathy, emotional and physical violence and the endless petty cruelties. Little by little it was jabbed away by pins and needless of small-town meanness until the flesh was raw and vulnerable; perhaps in a different time and different place Francie Brady would be a completely different person, but in this incarnation he is Francie Brady, The Butcher Boy.
"رؤیا، مخدر واقعیت است زمانی که زندگی تیره و تار شود، تخیل و رؤیاپردازی برای جلوگیری از فروپاشی ذهن به پا میخیزد تا کمی اوضاع را تلطیف کند..."
تمام شاگرد قصاب در این چند خط از آرتور میلر خلاصه میشه رویا پردازیهای کودکی که همه چیزهایی که دوست داشته رو یکی پس از دیگری از دست میده و راهی جز تخیل و زندگی در رویا براش باقی نمیمونه
«هفته دیگه تنهاییت تموم میشه، از انفرادی میای بیرون، نظرت چیه؟ دوست داشتم توی صورتش بخندم: چه طوری تنهایی آدم تمام میشود؟ خنده دارتر از این نشنیده بودم.»
I had a mate at school who was a young offender and used to truant and was constantly getting into shitty situations at home and in the neighbourhood... and people judged him so harshly and acted like it was all his own making rather than it being the result of trauma and other fucking people. He was such a cool kid and also had the same kind of imagination and mental wit of Francis Brady from this book. Just makes me remember how unfair life is for some kids and that's worth remembering.
فرنسی، نوجوان روانپریش و دیوانه. داستان یه طنز بسیار تاریک و از وسط هاش پر از توهمات فرنسی بود که حسابی فکرم رو بهم ریخت به شکل لذت بخشی. ترد شدگی و نبود مهر تو زندگیش و عوامل دیگه ای فرنسی رو به جنون می کشونه. غیر از هانیبال و هاکلبری فین و ناطور دشت یه رگه هایی از پرتقال کوکی هم داشت این رمان. پایان بندی اگه تیره و تار تر میبود ۵ میدادم و بیشتر مبهوت میشدم و با اشتیاق بیشتری تعریف میکردم ازش از این به بعد.
This book-- a horror novel, by all measures-- nominated for the Booker prize, which is a pretty big deal. The reason why is the damn thing is beautiful. What's beautiful about it is the lyricism; that the voice singing to you belongs to a violent child whom you also feel terribly terrible for only deepens the music. As I read the sentences and paragraphs, as the curly little curse words dropped and bounced on the pages, as the rage bloomed like mushroom-shaped peonies, as the disorder and confusion strung out in long snakes-- I kept seeing a jigging, grinning young man Malcolm McDowell, dancing through his evil in the opening scenes of the film adaption of A Clockwork Orange.
Like when I saw the iconic Kubrick film and read the iconic Burgess book, what I read here pummeled me, gutted me-- but it was so, so beautiful. It's the beauty that gives the reader access to such terrible material, such violent experiences. It was the same with Burgess. These writers even used the same tools-- an irresistible dialect and a young man's seemingly familiar voice-- to allow us into their stories. Why else would we go into these snake pits with these particular salamanders?
Really, this is such a good book. There's a lot here to think about. If you enjoyed Burgess's big hit, you will see countless parallels. I recommend it!
«نرفتم خانه. تمام شب، راه رفتم و فکر کردم چه کار باید بکنم. رفتم توی مرغدانی خوابیدم. هزار جفت چشم، حیران بودند که این کیست که تو دنیای پُر از پوشال ما خوابیده ... میخواستم بگویم: " قُدقُد؛ من فِرِنسی هستم." ... ولی ... ولی خسته تر از این حرف ها بودم.» من این قسمت رو که جایی خوندم مشتاق شدم کتاب رو بخونم. کتاب، خاطرات بچهای رواننژنده که آدمها و روزگار هرچه داشته ازش گرفتند و به سمت دیوانگی هلش دادن. متن به شدت غمگین و آزارگری داره و نثر کتاب با وضعیت ذهنی فرنسی مطابقه. امتیاز ۴.۵
مـامـان از پلـهها کشــیدم پـایین و دمـار از روزگارم درآورد ولی پــدر ِ خـودش بیشـتر درآمـد چون دســتهاش مثـل برگ توی باد شـروع کردند به لرزیدن و بعد تـرکه را انداخت و توی آشـپزخانه به زور سـر پا ایســتاد .و پشـتســر هم گفـت ببخـشـید .گفـت تـوی دنیـا هیـچکـس را به اندازهی من دوسـت ندارد .بعد بغـلـم کرد و گفـت بهخـاطـر اعـصـابش اسـت که این کارها را میکنـد .گفـت من و پدرت همیشــه اینجوری نبودیم بعـد به چشـمهام نگاه کرد و گفـت فرنسی... تو که هیچوقت منو از خـودت ناامیـد نمیکنـی، میکنـی؟ .منظـورش این بود که مثـلِ پدرت مرا ناامیـد نمیکنی ،گفتم نه هرچــهقدر هـم با چوب سـیاه و کبـودم کند صـد میلیون سال هم حاضـر نیسـتم ناامیـدش کنم گفت ببخشید از اینکه چنین کاری کرده و تا وقتی زنده است دیگر همچـین کاری نمیکنـد ...گفـت دنـیــا پُــرِ کسـانی اسـت که آدم را ناامیــد میکنـنـد
اینکه پنج ستاره میدم نه به خاطر ترجمهی «خوب» آقای خاکسار و نه صرفا به خاطر فرم و درونمایه و محتوا و فضاسازی اثره. به خاطر حالییه که به دلیل شباهت سلیقهای با مککیب نویسنده در آبشخورهای فکریای که نهاااایتا ختم به ساخت این اثر شده دارم. ادامهی بکت، ادامهی فاکنر، ادامهی جویس و وولف و تصحیح اشتباهات سلینجر در این اثر گرد هم اومده. کتابی با دو سه حلقهی مفقود، در پی کتابهای دیگه. اتفاقا بیردی که نویسنده از کمیکهای مختلف ساخته تا مخاطب رو گم کنه، لذت کشف این غولهای مخفی نویسندگی در زیرلایههای متن رو دوچندان میکرد. کالفیلدی با شیوهی روایت بنجی که اتفاقاتی مالویی رقم میزنه ... بینظیر بود.
«هفته ی دیگه تنهاییت تموم میشه، از انفرادی می آی بیرون، نظرت چیه؟ دوست داشتم توی صورتش بخندم:چه طوری تنهایی آدم تمام میشود ؟ خنده دار تر از این نشنیده بودم.»
تو معرکه ایی شاگرد قصاب. فرنسی برادی عزیز، نه تو یه بیمار روانی نیستی:( چقد من برات غصه خوردم:( چقد تو خوبی فرنسی :( بااینکه از نظر شخصیتی نامتعادلی و واقعیتو وهم و قاطی کردی باهم، امابازم من دوسِت دارم :(
McCabe’s 1992 classic is a sublime masterclass of menacing, dislocated narration that inhabits the skin of the titular butcher boy Francie Brady with astonishing skill and humour across a rollicking, blacker-than-#000000 comedy wrapped in a Ken Loach movie from hell. One of the most brutal and moving modern Irish novels.
يه شخصيت عجيب و غريب كه به قول خودمون نميدونه با خودش چند چنده و يه جاهايي واقعا اعصاب كُش ميشه،اما نويسنده خيلي خ��ب دليل اين كارها و رفتارهاي عجيب رو بيان كرده با توضيحاتي كه از خانواده اش و زندگيش داده. خوبي كتاب اينه كه با كمترين توضيحات و بدون كش و قوس همه چيز رو براي آدم شفاف ميكنه.
در مورد این اثر حرف و سخن بسیاره ومن قرار نیست چیزی بیشتر و بهتر از همه ی نقد و نظر های مثبتی که راجع بهش گفته شده داشته باشم (تا جایی که میدونم نقد منفی تا حالا وجود نداشته )اگر کسی مایله ؛واقعا می خواد تجربه ی ناب و متفاوتی در کتاب خوانی داشته باشه، می تونم کتاب رو بهش توصیه کنم. بشرطی که جسارت ورود به یه دنیای عجیب و هراس انگیز رو داشته باشه. من می تونم بگم این اثر یکی از متفاوت ترین تجربه های من بودووو اثری که نفسم رو به شماره انداخت؛ جا هایی از داستان تصور میکردم تنفسم قطع شده! من مرده ام؛ امکان نداره الان تو این لحظه من زنده باشم!؛ مدام مجبور بودم به خودم یاد اوری کنم من دارم یه داستان میخونم و این مرز رو باید حفظ می کردم مرز خودم به عنوان یک خواننده و روبرو شدن با یک داستان و گرنه قطعا مرده بودم!!!! این اثر یک نیرور جادوی عجیب و غریبی داره که شما رو تو خودش محو میکنه شما کاملا با فرنسی یکی میشید و این غیر قابل توصیف ترین تجربه ی شما خواهد بود چرا سعی دارم این تجربه ی غیر قابل توصیف و غریب رو تشریح کنم دارم مضحک میشم هنوز فرنسی رو میبینم که اشک هاش رو گونه اش سرازیره انجا کنار ایستاده اه .... اقای خاکسار من با همه ی وجود سپاس گذارم!!!!
آدمهای لال چون نمیتوانند داد بزنند احتمالا توی شکمشان سیاه چاله دارند.
هفته ی دیگه تنهاییت تموم میشه، از انفرادی میای بیرون، نظرت چیه؟؟ - دوست داشتم توی صورتش بخندم! چطوری تنهایی آدم تمام می شود؟! خنده دار تر از این نشنیده بودم.
A story about a boy, Francie Brady who becomes a criminal simply because of the situation he finds himself in. His father is a drunkard and his battered mother has a suicidal tendency. He has a good friend, like Tom is to Huck, Joe but one day they steal the comics collection of another boy, Phillip and the boy's mother is so angry she calls Francie's family PIGS. Feeling disappointed with how his father treated his uncle Alo who he admires, Francie goes to Dublin and becomes a petty thief. When he comes back, he loses his Joe to Phillip and so he takes revenge and that is the start of his path towards becoming a certified psychopath.
It is a story of a boy's descent to madness. Told in the first-person narrative and in a charming Irish English kind of way, I was reminded of Frank McCourt's Angela's Ashes (4 stars) except that the things that Francie says are mostly dark and disgusting. There were some funny and okay, innocent in a way young Irish boys I supposed think and talk, but while reading I could not follow some of Francie's thoughts unlike when I was reading McCourt's. I guess the mind of Francie was too dark for my brain to handle.
The Butcher Boy is written without punctuation marks and separation of dialogues and thoughts that I found challenging yet it seemed to me that McCabe probably wanted to capture in this style what goes on in the mind of a criminal boy. So, there is no point in comparing this with the young McCourt whose main problems are how to get food for himself and his family and a cure for his red eyes. Here the young Francie does all those crimes while working in an abattoir as a butcher because deep inside he is longing for acceptance and love not only from his parents but also from his friend, Joe.
So, like Nabokov's Lolita, this book may have a disgusting and disturbing storyline but if you dig deeper this is just a story of a boy who wants to make his parents proud of him and feel loved and wanted. That's where Lolita's magic lies and that's also the afterthought I had after reading this whole book.