محمد مختاری در روز ۱ اردیبهشت سال ۱۳۲۱ به دنیا آمد و در ۱۲ آذر ۱۳۷۷ خورشیدی در ماجرای قتلهای زنجیرهای ترور شد. وی از شاعران، نویسندگان، مترجمان و منتقدان معاصر ایران بود. وی چندین سال در بنیاد شاهنامه فعالیت داشت. از اعضای کانون نویسندگان ایران و همچنین عضو هیأت دبیران آن بود. او در پاییز ۱۳۷۷ ترور شد. ترور او، محمدجعفر پوینده، داریوش فروهر و پروانه اسکندری به قتلهای زنجیرهای معروف شد و مقامات وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی در بیانیهای اعتراف کردند که این قتلها به دست عوامل این وزارتخانه صورت گرفتهاست. مختاری آثاری در بررسی آثار شاعران معاصر از جمله نیما یوشیج و منوچهر آتشی دارد. از مختاری دو فرزند به نامهای سیاوش و سهراب به جا مانده است که حاصل ازدواج وی با مریم حسینزاده است
بدنی انتقادیست شعراو،بدنی در ابتدا دراماتیک که توامان نقد به جامعه؛ وضعیت موجود و خود وارد میکند.اگرچه موتیفها گاه تکرار میشوند اما هربار فرمی جدید مییابند
نگاه استوائی تمام قاره ها را گرم کرده است ____________________________________________________________ سنگین تر از قدم هایم تاریکی فشرده ی پیچانی ست که بر گذاره ی خوف گزنده ام می پیچد و سینه ی فسرده خاک را می انبارد بوی شکوفه مثل نفس بر یال های بادی کز آفاق دیگری تنها و تنگ می گذرد آویخته ست و تنگی عبور و پریشانی غبار ویرانی زمین را با آسمان کوتاه و سنگین می پیوندد انگار هرگز ستاره ای ندرخشیده است یا خاک هرگز شکوفه ای را بیدار و تابناک ندیده است
از چشم من فراتر اما آن کهکشان ناپیدا با جادوی مبارک اندیشه گسترده است تنهایی شکسته ی دیرین می گوید: یکدم شکفتگی همه ی خاک باستانی را تا رویای سایه گستر هجده هزار عالم و آدم می گسترد
اما کدام واقعه آن ساعت را نزدیک می کند؟ وقتی که هیچکس دیگر شک نمی کند، و خیره بودن و ماندن سودای دیرسال هزاران هزار چشم و دلی ست کز هاله ی مدار دگرگونگی وحشت می کنند یا عشق آن حکایت دیرینه نیست یا خود آدمی از یاد رفته است
آیا من این چنین انگاره های دوزخ را بر پرده های اوهامم نظاره می کنم؟
پا بر سر کدام زمین بگذارم کز التیام و سامانی نشانه ای باشد؟ آن ربه ی مبارک دیرین کجاست که آدمی را روزی به کام درد می افکند؟
ای بادهای مسموم دیوانه تر وزیدن گیرید و ابرها را از بار زهرهاتان آبستن کنید تا بر زمین من یکباه سیلی از گزنده و افعی باریدن گیرد
باران کژدمی مگر این خواب را برآشوبد ____________________________________________________________ من همچنان به پیری این سرزمین خو کرده ام و لاشه ام سرایت گندیدن است توفان و سیل و دود و حریق بس نیست، راهی به آب های جهان بگشایید
آه آنچنان به خویشتن افتاده ام که بازوانم دیگر بازو نه، رشته های نیاز و آز بی فرجامی ست که بح و شامی را پیوند می دهد، وز معبر زمانی پلی می بندد تا امن، تا حقارت کاش این زمان به راه نفس سرب و سنگ می رویید ____________________________________________________________ مردی کنار پنجره از قله ای فرو می افتد از سینه تا فسردگی آسمان از نای تا فشردگی شهر از خشم تا گرفتگی حنجره
دیدارش از کناره ی بودن رعبی چنان مهیب در اندامش ایجاد کرده است کز استخوان و پوستش اینک جدا افتاده است در پرده های دور و جدای عب افسرده است آغازش از کدام بهانه ست، و چشم هایش را در کدام ویرانه از یاد برده است؟
زیبایی مدام جهان در کدام دیدار از یاد رفته است؟ کاینک زمان همیشه از این تنگنای بی روزن آغاز می شود مردی کنار پنجره در گریه های کودکیش ـ شاید ـ
می بیند کز انفجار یاخته سرشار بود، فوج نسوج و خون فوران داشت، و تکه تکه شدن آسمان بی فرجامی را می گسترد
مردی کنار پنجره می بیند کز هر سوی خیابان دستی دراز می شود و سایه ای را در باد می رباید، و نورها را خاموش می کند، و دستی از کناره های سپیداران خاکستری سپید می افشاند
وقتی که تشنه ی همه ی آب های عالم بود دریا به ساحلی برهوتش افکند که کرکسانش در هرم خاک آتش گرفته بودند و اینک که جرعه ای تنها آرامش می کند تلخابه ای رگانش را می فرساید، و خشک می کند اندامش را چنان که در کنار پنجره انگار سنگی ست کز قله ای فرو می افتد ____________________________________________________________ رفتار بی قرار قدم ها ____________________________________________________________ انگار چیزی در من خراب می شود مه بر سر خیابان می افتد، و شهر را می پوشاند ____________________________________________________________ پنداشتم کز آفتاب خواهم گذشت، و چشم هایم اکنون می بینم تنها به سایه ای از این جهان تعلق دارد که در تداوم خویش آمیزگار سی شب یلداست ____________________________________________________________ تیغی درون حنجره خاری درون چشم با دست هایی از خزه انباشته از کوچه تا خیابان، از قتلگاه بازو تا بیکران ویران بودن، آرام و ناگزیر می آید صبح از کنار گرسنگی برمی خیزد، و تا شب آهن و سیمان و دود از رشته های آبی رگ هایش تارهای تاریک می تنند اندیشه اش چگونه از این دام می رهد، و حس دردش کی در کدام رگ جاری می گردد؟ با وهمناک خستگی و بی پناهی خو کرده است و در همه ی شهر آوای آشنایی جز همرهان رنج مداوم تاریکنای عمرش را روشن نمی کند
ای بردبار خورشید خشمگین و هراسان نمی شود حتی اگر هزارسال بر تو بتابد چونانکه بر تمام نیاکانمان تابیده است
جز تو کسی نه بوده نه خواهد بود جز تو مدار آهن و آتش را هیچکس نمی شناسد وین سان که در کناره ی خاک ایستاده ای جز تو کسی به سادگی آسمان نخواهد بود بنگر چگونه می جهد از گوشه ای شهاب، بنگر پگونه آب سختای سنگ را می ترکاند
این غول نیست پرواری بوریت اینک از چارسوی خستگی سرزمینت برخاسته ست و اندامش آفتاب را پوشانده است بنگر چگونه خشم یکی ذره پوستش را می لرزاند با گردباد سینه ات آغاز کن توفان تمام عالم را خواهد گرفت ____________________________________________________________ و نعره های ساکت رگ ها که سینه ها را انباشته و استخوان جمجمه ها را ترکانده است ____________________________________________________________ اینک نسلی که با برآمدن آفتاب در تیرگی فرو می رود
اینک تبار من با خواب های تلخ و پریشان کودکانش و من که در هجوم زمان خیره مانده ام بر خرمنی عظیم از دست ها و سنبله ها و چشم ها و استخوان ها و خواب کودکان را می آشوبم ____________________________________________________________ خفاش وار می زید، وز لانه ای به لانه و غاری به غار می کوچد چشمش درون پرده ای از کوری بگشوده است، و بانگش از نهایت سنگی در سنگ می پیچد از سایه اش گریزان است، وز لرزش ملایم برگی تمام ادامش می لرزد
آه این پوست، این عصب این استخوان، روزی تراکم همه ی نور بود وز لحظه ای فشردگیش انفجاری در پرده های حنجره می ترکید، و پرده های زمان را می سوزاند و آفتاب ترین آفتاب را بر عمر آدمی می تاباند نفرین بر این شکستگی بی امان کز آهنی درخشان زنگاری کرده است وز آتشی شتابان خاکستری، در کوچه های تنهایی گشتن وز خود ستوه بودن و آرام از کناره گذشتن چشمان بر روی هرچه فرو بستن انگار سایه ایست که از بادهای تاریکی می جنبد بنگر چگونه چشم و نگاهش را برمی گیرد، و پلک هایش را با دست می فشارد این تن چه بود کاین سان بلندنای شکوفنده ی روانش را تا دخمه های کور فرود آورد؟
مشتاق بام های جهان در ژرفنای بی نفسی می گندد و کرم های پذیرفتن در بستر عصب هایش می لولند ____________________________________________________________ آنقدر در برابر باد ایستاده ام کز نسج هایم بوی ز هم گسستن خاک و گیاه می آید
روحم مغاک اعقه هایی نهفته است، و اژدهایی از آتش فشرده در خویش خفته دارد کز یک نفس صد استوا به دور زمان می تواند گسترد
آه آدمی چگونه در این مرکز همیشگی انفجار می زید و ساده و خاموش می ماند؟
از هیبت نهفته ی اندیشه اش گریزانند افواج واژه ها با این همه لبانش را آرام می گشاید و غغول های ذهنش را در تارهای آوایش رام می کند آتشفشان خاموشی ست کز خاک و درد می گذرد
ویران و تکه تکه در اقصای خاک می گردد و گناه عالم را بر دوش می برد، و چهره اش با خنده می گشاید، و انفجاش انگار تا دامن قیامت باید ادامه یابد
آه ای زمانه بر لبه ی این مغاک چندان درنگ کرده ای کز ژرفنایش چشم عمیق مرگ هراسانست نفرین به من که تاب میارم و روی می گردانم و لحظه ی شکافتن این سدوم را هر دم نظاره می کنم و بیم سنگ شدن دیریست از خاطرم گریخته است ____________________________________________________________ من ایستاده ام و شانه های خردم در هیبت سکوت سنگین شده ست ____________________________________________________________ فرجام من در انتهای خاک چه زیباست ____________________________________________________________ رگ های من همیشه عطشناک اند ____________________________________________________________ مرگ آنچنان به سایه ات آمیخته است که روشنایی صد آفتاب نیز از رگانت بازش نمی شناسد ____________________________________________________________ چگونه از دیدار دست هایی غمگین نباشد کز آسمان و زمین کوتاهند؟ چگونه چشم فرو بندد؟ که سینه ای انبوه بر مصب رگ ها هجوم آورده ست که لحظه لحظه فروتر می رود ____________________________________________________________ همیشه ی ناگاه ____________________________________________________________ و ریشه هایش رگان ساده و سرگشته ی نیاکانم را به نسج هایم پیوسته است و ذره ذره ی افسردن زمانم مگر که تاوانی از این پیوستگی ست ____________________________________________________________ تو بر کرانه ی عالم درون خویش به یغما فتاده ای ____________________________________________________________ چگونه در دل این هاویه قرار می یابد آدمی، و مشتعل شدن و انفجار پوست قرار ساکن اندیشه را نمی آشوبد؟
مگر که حس آدمی از سنگ بود؟ مگر که آتش تنها در استخوان و گوشت می افروزد؟
به این جهنم پر دامنه نظاره می کند و بی خیال می سوزد و ذره ذره ی اندامش به دود و خاکستر نزول می کند
چه دودی از همه سو می رود! زوال آدمی از زادگاه من به مرزهای جهان می وزد
من از تمام زمین جز نگاه خاموشی ندیده ام که بر کرانه ی ویرانیش به حسرتی تنها بر عمر خویش می ��گرد، و در تموج درد به باد می رود
تو از کدام زمان آمدی که چشم هایت در این کرانه بیگانه ست؟
چنان تمام خلوت بی نام و ناشناس جهان چنان به وحشت تنهایی ام آشنایم نساخت که ازدحام دم افزون سرزمینم
کنار این همه ویران بی زبان کنار این همه آینه دل شبانه ی هر جغد نیز می ترکد تمام خاک چنین است؟
مرا به روشنی آسمان مخوان که در نگاه من و خاک الفتی ست شبی که ماه بر اندام آسمان رویید نگاه خاک چنین دردناک نبود مرا ب همدمی آسمان مخوان وگر که آدمی آرامم نکرد به ریشه های گیاهان می پیوندم، و چشم هایم را دوباره از دل جنگل می گسترم
آه ای زمانهی بر لبهی این مغاک چندان درنگ کردهای کز ژرفنایش چشم عمیق مرگ هراسانست. نفرین به من که تاب میارم و روی میگردانم و لحظهی شکافتن این سدوم را هر دم نظاره میکنم، و بیم سنگ شدن دیریست از خاطرم گریخته است.
چگونه در دل این هاویه قرار می یابد آدمی، و مشتعل شدن و انفجار پوست قرار ساکن اندیشه را نمی آشوبد؟
مگر که حس آدمی از سنگ بود؟ مگر که آتش تنها در استخوان و گوشت می افروزد؟
به این جهنم پردامنه نظاره می کند و بی خیال می سوزد. و ذره ذرۀ اندامش به دود و خاکستر نزول می کند.
چه دودی از همه سو می رود! زوال آدمی از زادگاه من به مرزهای جهان می وزد.
من از تمام زمین جز نگاه خاموشی ندیده ام که بر کرانۀ ویرانیش بحسرتی تنها بر عمر خویش می نگرد، و در تموج درد به باد می رود.
تو از کدام زمان آمدی که چشمهایت در این کرانه بیگانه ست؟
تمام خلوت بی نام و ناشناس جهان چنان به وحشت تنهائی آشنایم نساخت که ازدحام دم افزون سرزمینم.
کنار این همه ویران بی زبان کنار این همه آئینه دل شبانۀ هر جغد نیز می ترکد تمام خاک چنین است؟
مرا به روشنی آسمان مخوان که در نگاه من و خاک الفتی ست. شبی که ماه بر اندام آسمان روئید نگاه خاک چنین دردناک نبود. مرا به همدمی آسمان میخوان و گر که آدمی آرامم نکرد به ریشه های گیاهان می پیوندم، و چشمهایم را دوباره از دل جنگل می گسترم. .........................
شعر مختاری، شعری متعهد و سیاسی، بدین معنا که میتوانش بازتابی از روزگار بیرون دانست؛ شعری تصویرساز و زبان آور، و دوری گُزین از محاوره و هیئت روزمرۀ زبان؛ شعری وصلت خورده با عقبۀ فرهنگ و ادبیات و اساطیر؛ و بالاخره شعری که گویی می کوشد راهی یا روزنی به بیرون از این شب تار جست و جو و پیدا کند.
موجی مرا به یغما خواهد برد، میدانم، وز خوابهای کودکیام دانش زلالی اندوختهام که دشتهای عمرم را سرشار میکند و چشمه چشمه به دریایی میپیوندد که در غروبگاهی از جای میبرد، وز پای درمیآوردم.
فرجام من در انتهای خاک چه زیباست. آنک دریای روشنی که به عمری گسترده است: دیدارگاه سادگی آب و آسمان.
زیرا که من هرگز نشانهای از خویش براین سرزمین خشک نمییابم. خاکسترا مرا در آبهای گرم خلیج بشویید و خاطرم را در بستر ملول کشف رود ساده بسپارید.
... چه تنگ حوصله است آسمانت که سایه برگی لرزان، می پوشاندت . و بال می زنی و چشمهایت از گشتن درون تیرگی و خون و باد می لرزد . و آخرین بال به سينه افق دوردست فرو می رود . و بالهایت را خاک و باد به بازی گرفته اند . راهی به آبهای جهان بگشایید . و چشم هایش را در کدام ويرانه از یاد برده است . آیا گیاه ساده ای از من رهاترست . و چشمهایم اکنون می بینم تنها به سایه ای از این جهان تعلق دارد که در تداوم خویش آمیزگار سی شب یلداست . اینک نسلی که با برآمدن آفتاب در تیرگی فرو می رود. . آه این پوست این عصب این استخوان روزی تراکمِ همهی نور بود . روحم مغاکِ صاعقه های نهفته است . نفرین به من که تاب می آورم و روی می گردانم . من ایستادهام و شانههای خُردَم در هِیبَتِ سُکوتی سَنگین شده است . مرگ آنچنان به سایهاَت آمیخته است که روشنیِ صد آفتاب نیز از رگانَت بازش نمی شِناسَد . و بیقَراریِ آهویِ زَخمدیده قَرارِ دَشتها را بَر هَم نمیزَنَد . چه ساده آمَدهای وَ سَخت میگذری . تو از کدام بیابان گذشتهای که اهتِزازِ عَلَف زِ پای در میآرَدَت . پَرَنده، دَر طلبَ ت نیست
وهم «به کار خویشتن ایثاری نمیشناسد باران. و خوشههای سنبله بر خاک و آدمی نثار میشود. تو بر کرانهی عالم درون خویش به یغما فتادهای که «ز این هزار هزاران یکی نگفت که بر شانهات چه میگذرد» به تابخانهی پندارت آتشیست که منظرت را تبخیر میکند نشستهای و طلب میکنی، و پر گشوده به سودای خویش و دور میشود آن سینه سرخ، که موج آوایش رگان آرامت را روزی آشفته بود. شرابههای افق را به طوق افگندهست، و با فرو شدنش در شرار چشم انداز نگاه بیگاهت تار میشود. جزیرهای تنها نیستی که سفینهی گم گشته از ستیزهی موج به سرنوشتی محتوم کنارهات را جویا شود. پرنده در طلبت نیست، و روز برنیامده تا بر مدارت بتابد. گیاه، آب، ستاره همیشگان صدای تو نیستند، اگر که بر نیامدهای آفتاب برمیآید، و آب گودالش را پیدا میکند. چنار هفتصدساله از درون به آتش کشیده میشود، و شاخههای جوان به بوی نور و نسیم ز خاک برمیآیند.»