Jump to ratings and reviews
Rate this book

بر شانه فلات

Rate this book

80 pages, Paperback

First published January 1, 1977

2 people are currently reading
66 people want to read

About the author

محمد مختاری

20 books87 followers
محمد مختاری در روز ۱ اردیبهشت سال ۱۳۲۱ به دنیا آمد و در ۱۲ آذر ۱۳۷۷ خورشیدی در ماجرای قتل‌های زنجیره‌ای ترور شد. وی از شاعران، نویسندگان، مترجمان و منتقدان معاصر ایران بود. وی چندین سال در بنیاد شاهنامه فعالیت داشت. از اعضای کانون نویسندگان ایران و همچنین عضو هیأت دبیران آن بود. او در پاییز ۱۳۷۷ ترور شد. ترور او، محمدجعفر پوینده، داریوش فروهر و پروانه اسکندری به قتلهای زنجیره‌ای معروف شد و مقامات وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی در بیانیه‌ای اعتراف کردند که این قتل‌ها به دست عوامل این وزارتخانه صورت گرفته‌است. مختاری آثاری در بررسی آثار شاعران معاصر از جمله نیما یوشیج و منوچهر آتشی دارد. از مختاری دو فرزند به نام‌های سیاوش و سهراب به جا مانده است که حاصل ازدواج وی با مریم حسین‌زاده است

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
22 (32%)
4 stars
23 (34%)
3 stars
20 (29%)
2 stars
2 (2%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 17 of 17 reviews
Profile Image for Narjes Dorzade.
284 reviews297 followers
Read
April 27, 2020
بدنی انتقادی‌ست شعراو،بدنی در ابتدا دراماتیک که توامان نقد به جامعه؛ وضعیت موجود و خود وارد می‌کند.اگرچه موتیف‌ها گاه تکرار می‌شوند اما هربار فرمی جدید می‌‌یابند
Profile Image for Fakhte nasiri.
65 reviews9 followers
March 2, 2023
تو بر کرانه‌ی عالم
درون خویش به یغما فتاده‌ای
که « ز این هزار هزاران
یکی نگفت که بر شانه‌ات چه می‌گذرد.»
Profile Image for Farnaz.
360 reviews124 followers
September 21, 2017
نگاه استوائی
تمام قاره ها را گرم کرده است
____________________________________________________________
سنگین تر از قدم هایم
تاریکی فشرده ی پیچانی ست
که بر گذاره ی خوف گزنده ام
می پیچد
و سینه ی فسرده خاک را
می انبارد
بوی شکوفه مثل نفس
بر یال های بادی کز آفاق دیگری
تنها و تنگ می گذرد
آویخته ست
و تنگی عبور و پریشانی غبار
ویرانی زمین را
با آسمان کوتاه و سنگین
می پیوندد
انگار هرگز ستاره ای ندرخشیده است
یا خاک
هرگز شکوفه ای را
بیدار و تابناک ندیده است

از چشم من فراتر
اما
آن کهکشان ناپیدا
با جادوی مبارک اندیشه
گسترده است
تنهایی شکسته ی دیرین می گوید:
یکدم شکفتگی همه ی خاک باستانی را
تا رویای سایه گستر هجده هزار عالم و آدم
می گسترد

اما کدام واقعه آن ساعت را
نزدیک می کند؟
وقتی که هیچکس دیگر شک نمی کند،
و خیره بودن و ماندن
سودای دیرسال هزاران هزار چشم و دلی ست
کز هاله ی مدار دگرگونگی
وحشت می کنند
یا عشق آن حکایت دیرینه نیست
یا خود آدمی از یاد رفته است

آیا من این چنین
انگاره های دوزخ را
بر پرده های اوهامم
نظاره می کنم؟

پا بر سر کدام زمین بگذارم
کز التیام و سامانی
نشانه ای باشد؟
آن ربه ی مبارک دیرین کجاست
که آدمی را روزی به کام درد می افکند؟

ای بادهای مسموم
دیوانه تر وزیدن گیرید
و ابرها را از بار زهرهاتان
آبستن کنید
تا بر زمین من
یکباه سیلی از گزنده و افعی
باریدن گیرد

باران کژدمی مگر این خواب را برآشوبد
____________________________________________________________
من همچنان به پیری این سرزمین
خو کرده ام
و لاشه ام سرایت گندیدن است
توفان و سیل و دود و حریق
بس نیست،
راهی به آب های جهان بگشایید

آه آنچنان به خویشتن افتاده ام
که بازوانم دیگر
بازو نه، رشته های نیاز
و آز بی فرجامی ست
که بح و شامی را پیوند می دهد،
وز معبر زمانی پلی می بندد
تا امن، تا حقارت
کاش این زمان به راه نفس سرب و سنگ
می رویید
____________________________________________________________
مردی کنار پنجره
از قله ای فرو می افتد
از سینه تا فسردگی آسمان
از نای تا فشردگی شهر
از خشم تا گرفتگی حنجره

دیدارش از کناره ی بودن
رعبی چنان مهیب در اندامش
ایجاد کرده است
کز استخوان و پوستش
اینک جدا
افتاده است
در پرده های دور و جدای عب
افسرده است
آغازش از کدام بهانه ست،
و چشم هایش را در کدام ویرانه از یاد برده است؟

زیبایی مدام جهان در کدام دیدار
از یاد رفته است؟
کاینک زمان همیشه از این تنگنای بی روزن
آغاز می شود
مردی کنار پنجره
در گریه های کودکیش
ـ شاید ـ

می بیند
کز انفجار یاخته سرشار بود،
فوج نسوج و خون
فوران داشت،
و تکه تکه شدن
آسمان بی فرجامی را
می گسترد

مردی کنار پنجره می بیند
کز هر سوی خیابان
دستی دراز می شود
و سایه ای را در باد می رباید،
و نورها را خاموش
می کند،
و دستی از کناره های سپیداران
خاکستری سپید
می افشاند

وقتی که تشنه ی همه ی آب های عالم بود
دریا به ساحلی برهوتش
افکند
که کرکسانش در هرم خاک
آتش گرفته بودند
و اینک که جرعه ای تنها آرامش می کند
تلخابه ای رگانش را می فرساید،
و خشک می کند اندامش را
چنان که در کنار پنجره انگار
سنگی ست
کز قله ای فرو می افتد
____________________________________________________________
رفتار بی قرار قدم ها
____________________________________________________________
انگار
چیزی
در من خراب می شود
مه بر سر خیابان
می افتد،
و شهر را می پوشاند
____________________________________________________________
پنداشتم
کز آفتاب خواهم گذشت،
و چشم هایم اکنون
می بینم
تنها به سایه ای از این جهان تعلق دارد
که در تداوم خویش
آمیزگار سی شب یلداست
____________________________________________________________
تیغی درون حنجره
خاری درون چشم
با دست هایی از خزه انباشته
از کوچه تا خیابان،
از قتلگاه بازو
تا بیکران ویران بودن،
آرام و ناگزیر می آید
صبح از کنار گرسنگی برمی خیزد،
و تا شب آهن و سیمان و دود
از رشته های آبی رگ هایش
تارهای تاریک
می تنند
اندیشه اش چگونه از این دام می رهد،
و حس دردش
کی در کدام رگ جاری می گردد؟
با وهمناک خستگی و بی پناهی
خو کرده است و
در همه ی شهر
آوای آشنایی
جز همرهان رنج مداوم
تاریکنای عمرش را روشن نمی کند

ای بردبار
خورشید خشمگین و هراسان نمی شود
حتی اگر هزارسال بر تو بتابد
چونانکه بر تمام نیاکانمان تابیده است

جز تو کسی نه بوده
نه خواهد بود
جز تو مدار آهن و آتش را هیچکس
نمی شناسد
وین سان که در کناره ی خاک ایستاده ای
جز تو کسی به سادگی آسمان نخواهد بود
بنگر چگونه می جهد از گوشه ای شهاب،
بنگر پگونه آب
سختای سنگ را می ترکاند

این غول نیست
پرواری بوریت اینک
از چارسوی خستگی سرزمینت
برخاسته ست
و اندامش آفتاب را پوشانده است
بنگر چگونه خشم یکی ذره
پوستش را
می لرزاند
با گردباد سینه ات آغاز کن
توفان تمام عالم را خواهد گرفت
____________________________________________________________
و نعره های ساکت رگ ها
که سینه ها را
انباشته
و استخوان جمجمه ها را
ترکانده است
____________________________________________________________
اینک
نسلی که با برآمدن آفتاب
در تیرگی فرو
می رود

اینک تبار من
با خواب های تلخ و پریشان کودکانش
و من که در هجوم زمان
خیره مانده ام
بر خرمنی عظیم
از دست ها و سنبله ها
و چشم ها
و استخوان ها
و خواب کودکان را
می آشوبم
____________________________________________________________
خفاش وار می زید،
وز لانه ای به لانه و
غاری به غار
می کوچد
چشمش درون پرده ای از کوری
بگشوده است،
و بانگش از نهایت سنگی
در سنگ
می پیچد
از سایه اش گریزان است،
وز لرزش ملایم برگی تمام ادامش
می لرزد

آه
این پوست، این عصب
این استخوان،
روزی تراکم همه ی نور بود
وز لحظه ای فشردگیش
انفجاری
در پرده های حنجره
می ترکید،
و پرده های زمان را
می سوزاند
و آفتاب ترین آفتاب را
بر عمر آدمی می تاباند
نفرین بر این شکستگی بی امان
کز آهنی درخشان
زنگاری کرده است
وز آتشی شتابان
خاکستری،
در کوچه های تنهایی گشتن
وز خود ستوه بودن و آرام
از کناره گذشتن
چشمان بر روی هرچه فرو بستن
انگار سایه ایست که از بادهای تاریکی
می جنبد
بنگر چگونه چشم و نگاهش را
برمی گیرد،
و پلک هایش را
با دست می فشارد
این تن چه بود
کاین سان بلندنای شکوفنده ی روانش را
تا دخمه های کور
فرود آورد؟

مشتاق بام های جهان
در ژرفنای بی نفسی
می گندد
و کرم های پذیرفتن
در بستر عصب هایش
می لولند
____________________________________________________________
آنقدر در برابر باد ایستاده ام
کز نسج هایم
بوی ز هم گسستن خاک و گیاه می آید

روحم مغاک اعقه هایی نهفته است،
و اژدهایی
از آتش فشرده
در خویش خفته دارد
کز یک نفس
صد استوا به دور زمان
می تواند
گسترد

آه آدمی چگونه در این مرکز همیشگی انفجار می زید
و ساده و خاموش
می ماند؟

از هیبت نهفته ی اندیشه اش
گریزانند
افواج واژه ها
با این همه لبانش را
آرام می گشاید
و غغول های ذهنش را
در تارهای آوایش
رام می کند
آتشفشان خاموشی ست
کز خاک و درد می گذرد

ویران و تکه تکه در اقصای خاک
می گردد و گناه عالم را
بر دوش می برد،
و چهره اش
با خنده می گشاید،
و انفجاش انگار
تا دامن قیامت
باید ادامه یابد

آه ای زمانه بر لبه ی این مغاک
چندان درنگ کرده ای
کز ژرفنایش
چشم عمیق مرگ هراسانست
نفرین به من که تاب میارم
و روی می گردانم
و لحظه ی شکافتن این سدوم را
هر دم نظاره می کنم
و بیم سنگ شدن دیریست
از خاطرم گریخته است
____________________________________________________________
من ایستاده ام
و شانه های خردم
در هیبت سکوت
سنگین شده ست
____________________________________________________________
فرجام من
در انتهای خاک چه زیباست
____________________________________________________________
رگ های من همیشه عطشناک اند
____________________________________________________________
مرگ آنچنان به سایه ات
آمیخته است
که روشنایی صد آفتاب نیز
از رگانت
بازش نمی شناسد
____________________________________________________________
چگونه از دیدار دست هایی
غمگین
نباشد
کز آسمان و زمین
کوتاهند؟
چگونه چشم فرو بندد؟
که سینه ای انبوه
بر مصب رگ ها
هجوم آورده ست
که لحظه لحظه فروتر می رود
____________________________________________________________
همیشه ی ناگاه
____________________________________________________________
و ریشه هایش
رگان ساده و سرگشته ی نیاکانم را
به نسج هایم پیوسته است
و ذره ذره ی افسردن زمانم
مگر که تاوانی
از این پیوستگی ست
____________________________________________________________
تو بر کرانه ی عالم
درون خویش به یغما فتاده ای
____________________________________________________________
چگونه در دل این هاویه
قرار می یابد آدمی،
و مشتعل شدن و انفجار پوست
قرار ساکن اندیشه را
نمی آشوبد؟

مگر
که حس آدمی از سنگ بود؟
مگر که آتش تنها در استخوان و گوشت
می افروزد؟

به این جهنم پر دامنه
نظاره می کند
و بی خیال می سوزد
و ذره ذره ی اندامش
به دود و خاکستر
نزول می کند

چه دودی از همه سو می رود!
زوال آدمی از زادگاه من
به مرزهای جهان می وزد

من از تمام زمین جز نگاه خاموشی
ندیده ام
که بر کرانه ی ویرانیش
به حسرتی تنها بر عمر خویش می ��گرد،
و در تموج درد
به باد می رود

تو از کدام زمان آمدی
که چشم هایت در این کرانه بیگانه ست؟

چنان
تمام خلوت بی نام و ناشناس جهان
چنان به وحشت تنهایی ام آشنایم
نساخت
که ازدحام دم افزون سرزمینم

کنار این همه ویران بی زبان
کنار این همه آینه
دل شبانه ی هر جغد نیز می ترکد
تمام خاک چنین است؟

مرا به روشنی آسمان
مخوان
که در نگاه من و خاک الفتی ست
شبی که ماه بر اندام آسمان رویید
نگاه خاک
چنین دردناک
نبود
مرا ب همدمی آسمان
مخوان
وگر که آدمی آرامم
نکرد
به ریشه های گیاهان می پیوندم،
و چشم هایم را
دوباره از دل جنگل می گسترم
Profile Image for Dina.
111 reviews55 followers
June 29, 2025
آه ای زمانه‌ی بر لبه‌ی این مغاک
چندان درنگ کرده‌ای
کز ژرفنایش
چشم عمیق مرگ هراسانست.
نفرین به من که تاب میارم
و روی می‌گردانم
و لحظه‌ی شکافتن این سدوم را
هر دم نظاره می‌کنم،
و بیم سنگ شدن
دیریست
از خاطرم گریخته است.

- بخشی از شعر «در مرکز همیشگی انفجار».
Profile Image for Behzad.
653 reviews122 followers
February 4, 2022
«دوباره از دل این هاویه»


چگونه در دل این هاویه
قرار می یابد آدمی،
و مشتعل شدن و انفجار پوست
قرار ساکن اندیشه را
نمی آشوبد؟

مگر
که حس آدمی از سنگ بود؟
مگر که آتش تنها در استخوان و گوشت می افروزد؟

به این جهنم پردامنه
نظاره می کند و بی خیال می سوزد.
و ذره ذرۀ اندامش
به دود و خاکستر
نزول می کند.

چه دودی از همه سو می رود!
زوال آدمی از زادگاه من
به مرزهای جهان می وزد.

من از تمام زمین جز نگاه خاموشی
ندیده ام
که بر کرانۀ ویرانیش
بحسرتی تنها بر عمر خویش می نگرد،
و در تموج درد
به باد می رود.

تو از کدام زمان آمدی
که چشمهایت در این کرانه بیگانه ست؟

تمام خلوت بی نام و ناشناس جهان
چنان به وحشت تنهائی آشنایم
نساخت
که ازدحام دم افزون سرزمینم.

کنار این همه ویران بی زبان
کنار این همه آئینه
دل شبانۀ هر جغد نیز می ترکد
تمام خاک چنین است؟

مرا به روشنی آسمان
مخوان
که در نگاه من و خاک الفتی ست.
شبی که ماه بر اندام آسمان روئید
نگاه خاک
چنین دردناک
نبود.
مرا به همدمی آسمان
میخوان
و گر که آدمی آرامم
نکرد
به ریشه های گیاهان می پیوندم،
و چشمهایم را
دوباره از دل جنگل می گسترم.
.........................

شعر مختاری، شعری متعهد و سیاسی، بدین معنا که میتوانش بازتابی از روزگار بیرون دانست؛ شعری تصویرساز و زبان آور، و دوری گُزین از محاوره و هیئت روزمرۀ زبان؛ شعری وصلت خورده با عقبۀ فرهنگ و ادبیات و اساطیر؛ و بالاخره شعری که گویی می کوشد راهی یا روزنی به بیرون از این شب تار جست و جو و پیدا کند.
Profile Image for Parnian.
43 reviews63 followers
January 16, 2025
«عجب که آدمی آرام می‌شود، و نسلی از پی نسلی به سایه می‌پیوندد.»
Profile Image for Hossein Hayati.
6 reviews2 followers
May 20, 2023
آن‌قدر در برابر باد ایستاده‌ام
کز نسج‌هایم
بوی ز هم گسستنِ خاک و گیاه
می‌آید.
Profile Image for Mojtaba.
26 reviews2 followers
November 15, 2021
!چه دودی از همه سو می‌رود»
زوال آدمی از زادگاه من
«به مرزهای جهان می‌وزد
Profile Image for Miss Ravi.
Author 1 book1,179 followers
December 21, 2020
موجی مرا به یغما خواهد برد،
می‌دانم،
وز خواب‌های کودکی‌ام دانش‌ زلالی
اندوخته‌ام
که دشت‌های عمرم را سرشار می‌کند
و چشمه چشمه به دریایی می‌پیوندد
که در غروبگاهی
از جای می‌برد،
وز پای درمی‌آوردم.

فرجام من
در انتهای خاک چه زیباست.
آنک دریای روشنی که به عمری
گسترده است:
دیدارگاه سادگی آب و آسمان.

زیرا که من
هرگز نشانه‌ای از خویش
براین سرزمین خشک نمی‌یابم.
خاکسترا مرا
در آب‌های گرم خلیج بشویید
و خاطرم را
در بستر ملول کشف رود ساده بسپارید.
Profile Image for Parnian.K.
83 reviews121 followers
July 12, 2021
«آه آدمی چگونه در این مرکز همیشگی انفجار می‌زید
و ساده و خاموش
می‌ماند؟»
Profile Image for مهسا.
246 reviews27 followers
November 23, 2022
نفرین به من که تاب می‌آرم
Profile Image for شادی‌آفَرین .
155 reviews8 followers
February 9, 2020
*محمد مختاری/بر شانه فلات*

...
چه تنگ حوصله است آسمانت
که سایه برگی لرزان، می پوشاندت
.
و بال می زنی و چشمهایت از گشتن
درون تیرگی و خون و باد می لرزد
.
و آخرین بال
به سينه افق دوردست
فرو می رود
.
و بالهایت را
خاک و باد
به بازی گرفته اند
.
راهی به آبهای جهان بگشایید
.
و چشم هایش را در کدام ويرانه از یاد برده است
.
آیا گیاه ساده ای از من رهاترست 
.
و چشمهایم
اکنون می بینم
تنها
به سایه ای از این جهان تعلق دارد
که در تداوم خویش
آمیزگار سی شب یلداست
.
اینک نسلی
که با برآمدن آفتاب در تیرگی
فرو می رود.
.
آه
این پوست
این عصب
این استخوان
روزی تراکمِ همه‌ی نور بود
.
روحم مغاکِ صاعقه های نهفته است
.
نفرین به من
که تاب می آورم و
روی می گردانم
.
من ایستاده‌ام
و شانه‌های خُردَم
در هِیبَتِ سُکوتی
سَنگین شده است
.
مرگ آنچنان به سایه‌اَت آمیخته است
که روشنیِ صد آفتاب نیز
از رگانَت
بازش نمی شِناسَد
.
و بیقَراریِ آهویِ زَخمدیده
قَرارِ دَشتها را
بَر هَم نمی‌زَنَد
.
چه ساده آمَده‌ای
وَ سَخت می‌گذری
.
تو از کدام بیابان گذشته‌ای
که اهتِزازِ عَلَف
زِ پای در می‌آرَدَت
.
پَرَنده، دَر طلبَ ت نیست
Profile Image for Atefe Dtr.
114 reviews11 followers
July 12, 2025
وهم
«به کار خویشتن ایثاری
نمی‌شناسد باران.
و خوشه‌های سنبله بر خاک و آدمی
نثار می‌شود.
تو بر کرانه‌ی عالم
درون خویش به یغما فتاده‌ای
که «ز این هزار هزاران
یکی نگفت که بر شانه‌ات چه می‌گذرد»
به تابخانه‌ی پندارت آتشی‌ست
که منظرت را تبخیر می‌کند
نشسته‌ای و طلب می‌کنی،
و پر گشوده به سودای خویش
و دور می‌شود آن سینه سرخ،
که موج آوایش
رگان آرامت را روزی آشفته بود.
شرابه‌های افق را به طوق افگنده‌ست،
و با فرو شدنش در شرار چشم انداز
نگاه بیگاهت تار می‌شود.
جزیره‌ای تنها نیستی
که سفینه‌ی گم گشته از ستیزه‌ی موج
به سرنوشتی محتوم
کناره‌ات را جویا شود.
پرنده در طلبت نیست،
و روز برنیامده تا بر مدارت
بتابد.
گیاه، آب، ستاره
همیشگان صدای تو نیستند،
اگر که بر نیامده‌ای
آفتاب برمی‌آید،
و آب گودالش را پیدا می‌کند.
چنار هفتصدساله از درون
به آتش
کشیده می‌شود،
و شاخه‌های جوان
به بوی نور و نسیم
ز خاک برمی‌آیند.»
Profile Image for Hana Hmp.
134 reviews39 followers
May 21, 2024
«عجب که آدمی آرام می‌شود،
و نسلی از پی نسلی به سایه
می‌پیوندد.»
هنوز هم شعر بزرگ‌ترین نجات‌دهنده‌مه.
Profile Image for Mahtab.
33 reviews14 followers
September 15, 2023
بعد از کدام قرن بر این دشت ساقه‌ای می‌روید؟
Profile Image for Aida.
44 reviews
October 14, 2023
زیرا که من
هرگز نشانه‌ای از خویش
بر این زمین خشک نمی‌یابم
Displaying 1 - 17 of 17 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.