Varied works of French writer Romain Rolland include Jean Christophe (1904-1912), a series of satirical novels; he won the Nobel Prize of 1915 for literature.
The committee awarded him "as a tribute to the lofty idealism of his literary production and to the sympathy and love of truth with which he has described different types of human beings."
✨امتیاز اصلی این جلد : 4/5 از 5 دوستان قراره صحبت کنیم راجع به آخرین جلد از دوره چهار جلدی «جانِ شیفته» شاهکاری تکرار نشدنی از «رومن رولان» و ترجمه مطلقا بی نظیر «محمود اعتمادزاده» عزیز ؛ که خدایش بیامرزد. جلد چهارم متشکل از سه بخشه و هر بخش خاصیت و ویژگی داره که باعث نمیشه جلد چهارم رو ما پیوسته بدونیم علت هم اینه که در هر بخش ، سخن و موضوع سخن متفاوت با دوتای دیگهست. بخش اول ؛ صحبت از «خیانت و بخشش» داره و این خیانت ساخته میشه به سه دلیل : 1.انگیزه خیانت 2.شخصیت پردازی فوق العاده 3.روانکاوی شخصیت ها. بخشش هم ساخته میشه و حتی میشه گفت تعلیق در بخشش بهتر از خیانت ساخته میشه. علت هم عشقی هست که ما در جلد قبل خوندیم. من بیشتر از این از بخش اول حرف نمی زنم چون اسپویل میشه فقط این رو بگم که بخش اول تنها بخش جذاب و کاملا درست جلد چهارمه. بخش دوم ، ضعیف ترین بخش جلد و حتی کل چهار جلد کتابه. داستان تماما آغشته به سیاست میشه و معنای انسانی رو به حداقل می رسونه. حالا که ما داریم به پایان اثر نزدیک میشیم ، نویسنده باید فضایی رو بچینه که ما آماده خداحافظی با شخصیت ها بشیم. اما اینکار رو نمیکنه و ریسک بزرگی می کنه : شخصیت وارد میکنه. یکی اضافه و دو تای دیگه از دو جلد قبل به داستان بر می گردونه. از جلد دوم به جرات میشه گفت 70% متن مختص فرانسوی های وقت رومن رولان نوشته شده. حتی فرانسوی های امروز خیلی نمی تونن باهاش ارتباط بگیرن.
(من برای اسپویل نشدن اسم نمیبرم اما اگر کتاب رو نخوندین و روی اسپویل حساس هستین پاراگراف بعدی رو رد کنین)
یک مرگ داریم ، که بسیار سطحیه و دراماتولوژی و برانگیختگی احساسی در مخاطب ایجاد نمیکنه. مخاطبی که مدت طولانی با این شخصیت همراه بوده ابدا ناراحت نمیشه از این مرگ. اما این مرگ اونقدرا هم بد نیست. چرا که نشون میده انسان وقتی که زندگیش مانوس با سیاست باشه ، ناخواسته اهمیت و سطح زیستش پایین میاد. اینجا بنظرم «رولان» با ماهیت صحبت های «شوپنهاور» و «فردینان سلین» شدیدا موافقه : «وطن و سرباز مفاهیمی ابداعی برای درگیری بین مردم هستن و ارزشی ندارن.»
(از این پاراگراف به بعد اسپویل نداریم) بخش سوم ، بخش پایانی هست. تقابل دو شخصیت کاملا متضاد رو داریم : «آنت» و «سیلوی». «آنت» (که قلم نویسنده لحظهای ترکش نمیکنه) در تمام زندگی از چگونه زیستن لذت میبره و «سیلوی» مثل باقی شخصیت ها ، می خواد از رسیدن به مقصد لذت میبره. رسیدن به مقصد رو با سیلوی تجربه میکنیم ، و حس میکنیم. اما لذت بردن از مسیر رو با آنت خیلی بهتر تجربه می کنیم. بنظرم بخش سوم اگر یک عنوان بشه براش انتخاب کرد اون : «سرنوشت» هست. یک اشتباه در پایان داستان داریم : عاقبت و سرانجام تعدادی از شخصیت ها که برای ما دیگه فرعی نیستن ، معلوم نمیشه. پایان دادن به داستان پایان به شخصیت هاست. من بنظرم «رومن رولان» یا خودش میخواسته و یا میخواسته دیگران ، پایان اون تعداد شخصیت ها رو در جلدی ادامه بدن.
در جلد چهارم «رولان» از تکنیکی استفاده میکنه که ما نسخه اصلیش رو (که خیلی حرفهای تر هم بود) در «شیاطین» از «داستایفسکی بزرگ» خوندیم. این تکنیک ترکیب نثر «سوم شخص و اول شخص» هست. نویسنده در داستان (خیلی کوتاه) حضور پیدا میکنه و این حضور شاید بشه گفت به دلیل واقعی تر شدن روایت حکایت هاست.
•°• و کلام آخر : من ، چهار جلد از این اثر رو بطور کامل و هر جلد یک نقد توضیح دادم و بر مبنای فرم و لذت مخاطب از متن ، نقد کردم. امیدوارم با نوشتن این نقدها ، کمک کرده باشم به مخاطب که تصمیم بگیره این اثر براش مناسب هست یا نه؟ و کمک کرده باشم به افرادی که میخوان بنویسن تا این اشکالات رو از متن و سبکشون برطرف کنن.
°•° یک تقدیر : جناب «محمود اعتمادزاده» عزیز ، درباره ترجمه اثر فرمودهاند که : «ترجمه جانِ شیفته ، پیرم کرد.» ، درست فرمودن ، کار طاقت فرسا و بشدت سختی بوده. چرا که هر جمله از این کتاب گاهی یک پاراگرافه و نقطه نداره. گاهی اوقات هنر نویسنده باعث ستم کشیدن مترجم میشه. و الحق والنصاف ، «م.ا. به آذین» عزیز ، نام خودش رو با ترجمه های «جانِ شیفته» ، «ژان کریستف» ، «دُن آرام» و «باباگوریو» تا ابد زنده نگه داشت. روحش شاد و یادش تا ابد زنده. جناب «اعتماد زاده» هرکس این کتاب رو غیر از شما ترجمه کرده بود ، قطعا به این معرکهای نمی شد.
اضافه گویی نکنم و کلام رو به آخر برسونم ؛ «جانِ شیفته» با شخصیت فوق العاده «آنت ریویر» تا ابد در ذهنمون میمونه و جز تاثیرگذارترین آثاری هست که در زندگیمون خوندیم.
شروع خوانش دوره چهار جلدی : 1404/05/13 ساعت 23:45 پایان خوانش دوره چهار جلدی : 1404/06/18 ساعت 01:47
و اما جان شیفته... دربارهی جلد چهارم باید بگم که نیمهی دوم بهتر از نیمهی اولش بود. یا بهتره بگم کتاب پایان خوبی داشت.
خب حالا بریم سراغ یک مرور کلی از این چهار جلد. امتیازم به مجموع چهار جلد " دو از پنج" هست.
جان شیفته از اون کتابهایی نبود که به کسی پیشنهادش کنم. از اونهایی هم نبود که در خلوت خودم خیلی دوستش داشته باشم. رابطهم باهاش جوری بود که اگر با گروه همخوانی نمیخواندمش همون جلد دوم رهاش کرده بودم. کتاب شروع خیلی خوبی داشت. پایانش هم خوب و واقع بینانه بود ولی امان از اون وسطها که اتفاقا بخش عمدهی کتاب هستند. گفتوگوهای سیاسی، جنگ و رخدادهای بینهایت روزمره برام جذابیتی که نداشت هیچ، خیلی هم حوصله سر بر بود. یک جایی در اواسط کتاب متوجه شدم که دارم در ناخودآگاهم با آتش بدون دود مقایسهش میکنم. شباهتهایی دارند مثل این که از زندگی یک نفر آغاز میشن و پای نسل بعدی رو هم وسط میکشند. شباهتهایی مثل عشقها، فعالیتهای سیاسی و... اما این کجا و آن کجا. همین مقایسه (که ادعا نمیکنم مقایسهی درست و بهجاییه) باعث شد که ادامهی کتاب بیش از پیش به دلم ننشینه.
جان شیفته اصلا اونقدری که انتظار داشتم خوب نبود اما از خواندنش پشیمان نیستم چون یک) دوباره بهم ثابت شد که هر خیلی معروفی لزوما مطابق سلیقهی من نیست و قرار نیست عاشقش بشم. دو) ادبیات فرانسه کلا مدلی که من دوستش داشته باشم نیست و خیلی کم پیش میاد که کتاب فرانسوی بره تو فهرست دوست داشتنیهام.
با همهی اینها اگر به تاریخ فرانسه علاقهمند باشید و اطلاعاتی هم در این زمینه داشته باشید، ممکنه جان شیفته رو بپسندید.
روایت خطی داستان به شیوهی کلیه رمانها و داستانهای کلاسیک مشهود است. داستان از زندگی زنی به نام آنت آغاز میگردد و با مرگ وی تمام میشود، اما در این میان حوادثی رخ میدهد که میشود نامش را "زندگی" نهاد؛ نه صرفاً زندگی شخصی بلکه زندگی اجتماعی! دربارهی کتاب "عقدهی سیندرلا" باور داشتم که هر زنی باید این کتاب را مطالعه کند و هر مردی نیز که علاقهمند به زنی است باید کتاب را عمیق بخواند. این رمان نیز در همان جرگه است. کتابی که شخصیت اصلی داستان " آنت" است زنی که با زنان اطرافش کلی فاصله دارد. تلاشش برای استقلال ستودنی است. در جامعهی سترون آن زمان فرانسه آنت شخصیتی منحصر به فرد دارد؛ او با جود کارشکنیهای همراهان مرد خویش راه خود را به سمت یک زندگی مستقل باز میکند.او مانند دیگر زنان اروپایی همعصر خود نیست؛ وی آزادی روحش را به رسمیت میشناسد و از سرکوب شدن بیزار است. او چون سربازی در خط مقدم است؛ زنی که دوست دارد خلاف جهت زمانه حرکت کند و بندهای محدودکننده را پس بزند. «زن شیفته که با دستهای تبدارش خود را از رویا بهدربکشد، از رویایی به رویای دیگر، تا به آخرینشان میرسد.»(رولان،۱۳۷۸: ۱۷۴_۱۷۵) و رومن رولان به زیبایی شخصیت آنت را به تصویر کشید همانگونه که "جوزپه تورناتوره" کارگردان " مالنا" تصویری ماندگار از بیپناهی زن بدون حضور مرد در جامعهای مردسالار به تصویر میکشد!
من خانه ی توام .درمن سکونت گزین.اگرتوپرم نکنی خالی ام.چه معجزه ای است،موجودی انسانی رادوست داشتن.برای چه این یک ؟نمیدانم.آنچه می دانم این است که من این یک رادوست دارم وعشق اومراازمیان مردگان به زندگانی بازمی آورد.
اندیشه نیستی مادرترحم است مرزمیان تووهمنوع تورا،ترحم ازمیان برمی دارد یکسانی تووهمنوع تو ،همنوع تورادرتوبه تحقق می رساند آن که همنوعش رادرخودبه تحقق رساند،به من می پیوندد آن که به من پیوندد،بوداخواهدشد
بعضی حرف ها، بعضی فیلم ها و مهم تر از همه، بعضی کتاب ها، هیچ وقت قدیمی نمی شن. هیچ وقت تکراری نمی شن. کتاب های کلاسیک همه همینجورن. تکراری نمی شن که هیچ، مجبورتون می کنن که بارها و بارها بخونینشون. بارها و بارها عاشقشون بشین و لحظه لحظه زندگی هاتون رو با هم تقسیم کنین. کلاسیک های فوق العاده عالی، تا به حال زیاد خواندم. اما جان شیفته حرف ندارد. بارها و بارها می خوانیش، و هنوز هم دلت دنبال آنت ریوییر است. مانده ام که آخِر مگر یک داستان چه قدر می تواند قدرت داشته باشد؟ مسلما خیلی
جان شیفته، شده است طلسم زندگی من. اگر نباشد، ظاهرا نمی توانم کاری از پیش ببرم. چیزی کم دارم. و چه مبارزه ای را ترتیب داده جناب رولان، با یک کتاب، در برابر همه کلاسیک هایی که دوستشان دارم.
پی.اس. اگر کتاب "چرا باید کلاسیک ها را خواند" نوشته ایتالو کالوینو رو نخوندین، بهتره پیداش کنین و بخونینش تا بیشتر از این از نظریات یک خواننده و نویسنده درست و حسابی محروم نشین.
تصور می کنم هیچ کس دیگری جز به آذین نمی توانست این کتاب را ترجمه کند! باری این کتاب برنده جایزه نوبل شده است و این مجموعه چهار جلدی از دید من بسیار سنگین تر از رمان مشهور ژان کریستف است. ارتباط برقرار کردن با این رمان کار آسانی نیست. این رمان، بی گمان یک رمان اجتماعی است و تلاش می کند جامعه را به روشنی تصویر کند هرچند خواندن این چهار جلد کار آسانی نبود ولی خواندنش لذت عجیبی داشت
آنت به تمام معنا یک مادر است. مادری برای تمام بشریت. زنی که هرچقدر خطاکار باشی آغوشش برایت باز است. اندک قضاوتی راجع به تو نمیکند. میتوانی در جوار پرتو وجودش مسیرت را بیابی بدون این که این روشنایی رنگی از نصیحت و سرزنش داشته باشد. راستش را بخواهید من در وجودش پیامبری یافتم!
دیگر او پروای هیچ چیز نداشت.راه میرفت و نمیدانست کجا میرود.سپس ناگهان به نخستین مهمانخانه ای که بر سر راه خود دید-خانه ای بدنام و چرکین- وارد شد.بی آنکه نگاه کند اتاقی گرفت...و در آن جا در بروی خود بست.یک زندگی در او به پایان رسیده بود!باز یک زندگی!خدایا!پس اخر رشته زندگی ها کی به پایان خواهد رسید؟ ص:1269-70
خب اول اینو بگم که من طبق یه قراری با خودم قصد دارم کتابا و رمانای چند جلدی و معروف کلاسیک و تو دهه ی ۲۰ زندگيم بخونم و ایده شم از اونجایی به ذهنم رسید که تو برنامه ی کتاب باز سروش صحت یه بارگفت رمانای شاهکار جهان و باید حداقل دو بار و تو دوتا دوره ی زندگی خوند یکی تو جوونی و یکی تو میانسالی و انوقته که آدم تازه درکشون میکنه . منم این تصمیمو گرفتم و اگه تا چهل سال عمر کنم احتمالا اون موقع میخوام دوباره بخونمشون حالا بریم سراغ این کتاب عزیز. اولش جدا با ترس از اینکه خوشم نیاد شروعش کردم چون هم مامان هم محبوبه یکم خوندنش و خوششون نیومده بود اما در کمال تعجب و خوشحالی خودم کتاب منو تو همون صفحات اول گرفت. داستان از جایی شروع میشه که آنت ریوی یر شخصیت نسبتا اصلی داستان بعد از مرگ پدرش از خلال نامه هایی که ازش پیدا میکنه میفهمه خواهری ناتنی داره که از وجودش تا اون زمان بی خبر بوده و همین که اينو میفهمه براش انگیزه ای میشه که خواهرشو پیدا کنه .بعد از پیدا کردن سیلوی ،خواهرش، که تقریبا قطب مخالف آنته موتور داستان به حركت در مياد و جريان زندگي دوخواهر جلو ميره و به جايي ختم ميشه كه آنت پسر دار ميشه و بعد از اينكه پسرش مارك كم كم بزرگ ميشه ما شاهد رابطه ي پر فراز و نشيب اين مادر و پسريم و داستان حول محور اونا ميگرده قلم رومن و رولان و تواناييش تو توصیف احساسات دروني شخصيت هاش واقعا منو شگفت زده مي كرد و به قول خودش زندگي دروني كاراكتراش انقدر قوي بود كه به عنوان يه درونگرا از اينكه بعضي احساسات و افكاري كه خودمم دارم و حتي نميتونم برا خودم توصيفشون كنم توسط يه نويسنده تو يه گوشه ي ديگه از دنيا تو یه قرن دیگه گفته شده ذوق مي كردم . داستان پر از جزييات و شخصيت هاي فرعي و گاها يه سري توصيفاي اضافه از موقعيته و همزمان شرايط فرانسه بين سالاي ١٩٠٠تا تقريبا ١٩٣٠رو از نظر اجتماعي سياسي مي بينيم .به جنگ جهاني اول با نگاهي كه كمتر خودم ديده و شنيده بودم پرداخته ميشه و از همه مهمتر روابط انساني آدماس كه به ظريف ترين شكل ممكن به تصوير كشيده ميشه.
و حالا بريم سراغ عزيز ترين كاراكتر اين كتاب براي من كه مثل يه الگو و يه شخصيت آزاده و دوست داشتني هميشه گوشه ي قلبم ميمونه.
روش ساده و پر شكوهي كه آنت براي زندگيش پيش ميگيره و شور زندگي كه حتي تو سالاي پيري هم تو قلبش زندس انقد واقعي و عميق بود كه تا حدود زيادي ترسم از پيري ريخت وحتي يه جاهايي دلم خواست كه سنم بالا بود و جهان و مثل اون و از نگاه اون مي ديدم و زندگي مي كردم . رابطه ي آنت با پسرش كه يه آميزه ي قشنگ از عشق و نفرت و دوستي و دشمني بود نگاهمو به شدت نسبت به مادر بودن تغيير داد.
يه چيزي كه منو عاشق رماناي طولاني ميكنه سير تحولي شخصيت ها و نزديك به واقعيت بودن اتفاقاته .اينكه زندگي با همه ي لحظه هاي ملال آور و يكنواخت و پرحادثه اش با هم ديده بشه منو تو داستان طوري غرق ميكنه انگار كه خودم دارم زندگيش مي كنم. يكي از لذت بخش ترين كارايي كه بعد ازخوندن يه رمان طولاني ميشه كرد برام اينه كه به شخصيت ها وقتي تازه داستان داشت شروع ميشد فكر كنم و با هم مقايسشون كنم و از تغييراتي كه خودمم تو مسير باهاشون متوجهش نشدم يا از ياد بردم شگفت زده بشم.
خلاصه كه شايد اولش اين رمان و با گارد و ترس از دوست نداشتنش شروع كردم و وسطاش برام يه رمان قابل قبول وقشنگ بود اما آخرش شد از اونايي كه يه گوشه ي قلبم ميمونن و بخشي از وجودم ميشن…
در آخر اگه كتابخون تقريبا حرفه اي هستين ،از نثر شاعرانه و پر توصيف خوشتون مياد ،وقايع سياسي و تاريخي رو دوست داريد ،از پرداخته شدن به روابط انساني و لايه هاي دروني روان انسان لذت مي بريد (و از فرانسه خوشتون مياد 😂)حتما بريد سراغ اين كتاب . خوندن كتاب اگر بينش كتاباي ديگه نخونيد حدودا سه ماه طول ميكشه ولی خب یه سره خوندن این مدل کتابا یکم سخت میشه و ممکنه آدم زده بشه واسه همین خوندن کتابای آسون و روون تر مابین خوندنش خیلی بهتره مرسي كه تا اينجا خونديد💙
ژان کریستف و جان شیفته را م. به آذین(محمود اعتمادزاده) به فارسی ترجمه کرده که اولی یکی دو سال قبل از انقلاب و دومی در سال های اول انقلاب منتشر شده اند.
و انتها. نمودی زیبا از جان شیفتگی. آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند. اثری دلی. کتابهای زیادی هستند که در این فضا حرفهای زیباتری برای گفتن دارند، اما نویسنده به هدفی که میخواست رسید. خیلی خوب.