What do you think?
Rate this book


179 pages, Paperback
First published January 1, 2007
آگاهی قدرت است یا محکومیت و بیداد؟ کمترین ستمِ مرگ در حق مادرم آن بود که آنچه در طول زندگی امیدوارش ساخته و به او الهام و آگاهی بخشیده بود، همان چیز مرگ را برایش دشوارتر ساخت
مرگش به هیچوجه مرگی آسان نبود. در مورد مرگ مادرم هیچ چیز به آسانی نگذشت مگر آخرین ساعتهای زندگیاش. دشوار بود و کند، گاهی بهنظر میآمد که لاکپشتوار به سوی مرگ پیش میرفت. درست پیش از مرگ رو به سوی یکی از پرستاران کرد و گفت: "دارم میمیرم" و بعد زد زیر گریه. اگر بیماریاش بیرحمانه بود، مرگش هم بیرحمانه بود. تا عصر آن روز دیگر در میان ما حضور نداشت، گرچه هنوز زنده بود. پزشکان آن را موقعیت پیش از پایان مینامند. بیهوش نبود، بلکه به جایی ژرف در درون خودش رفته بود، شاید به آخرین پناهگاه هستیاش و بعد به سادگی رفت. نخست نفسی عمیق برآورد، چهل ثانیه وقفه بود، چه زمان بیانتها و رنجآوری است وقتی که پایان هستی یک انسان را تماشا میکنیم، و بعد نفس عمیق دوم. همهی اینها چند دقیقه بیشتر طول نکشید. سپس وقفه دائمی شد و برای همیشه از هستی واماند