Jump to ratings and reviews
Rate this book

یاس و داس

Rate this book
یاس و داس اثر فرج سرکوهی نشر باران سوئد

269 pages, Hardcover

First published January 1, 2002

10 people are currently reading
235 people want to read

About the author

فرج سرکوهی

2 books45 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
26 (36%)
4 stars
19 (26%)
3 stars
16 (22%)
2 stars
6 (8%)
1 star
4 (5%)
Displaying 1 - 11 of 11 reviews
Profile Image for Peiman E iran.
1,436 reviews1,098 followers
October 27, 2017
‎دوستانِ گرانقدر، این کتاب در موردِ کانونِ نویسندگانِ ایران و سختی هایی که به قولِ خودشان در راهِ آگاهیِ مردمِ ایران زمین کشیدند و دیدند، میباشد
‎سرکوهی، در موردِ کتاب ها و نشریات و همچنین تشکیلِ احزابِ مختلف و آشنایی با «جلال آل احمد» و نشست ها و جلساتِ کانون، توضیح میدهد و به مشکلاتی که داشتند، همچون سانسور و حبس در زندان و زجری که از جانبِ دولت متحمل شدند، میپردازد.. البته باید بگویم که امثال جلال آل احمد ها، توده ای بودند و به نوعی استالین زاده و به خیالشان روس ها میتوانستند دنیا را و مردم ایران را آزاد کنند... خیانت های این بردگانِ روسی در حق جوانانِ ناآگاه این سرزمین کم نبوده است
‎بگذریم....در این میان در کتاب از قتلِ اندیشمندان و نویسندگانی همچون «سعیدیِ سرجانی» و «احمد میرعلایی» نیز در کتاب سخن رفته است
‎عزیزانم، این کتاب، برایِ آن دسته از دوستانی که ممکن است از ادبیاتِ معاصرِ ایران و شخصیت هایِ ادبی و پژوهشگرانِ این سرزمین در 50 تا 100 سالِ پیش، اطلاع و آشنایی نداشته باشند، شاید کسل کننده و بدونِ جذابیت باشد
------------------------------------------
‎امیدوارم این ریویو در جهتِ شناختِ این کتاب، مفید بوده باشه
‎<پیروز باشید و ایرانی>
Profile Image for HAMiD.
521 reviews
July 26, 2025

و می بینم که چه بد کردند با دلِ آرزومندمان تیرهای دشمن و طعنه های دوست. چه بد کردند با دلِ سودایی و عاشق مان شمشیرها و خنجرها که از هر سو بر ما فراز کردند و چه نصیب بردند اشقیای سفاک از آن همه که با ما کردند جز لعنت روزگار؟ پیری رسیده است و مرگ بر آستانه به انتظارِ نوبت مان چشم می دراند و ما و جلـادانِ آرزوهای ما را به کامِ تنگِ گور می برد


هشت و نیمِ صبح گاهانِ پژمرده ی چهارمِ مرداد یکهزارو چهارصدوچهار
به خاطره ی بکتاش آبتین و ستار بهشتی و حمید حاجی زاده
و برای همه ی آنها که هیچ نامی از ایشان حتا سنگی بر گوری به یادگار نیست
و... شگفتا و دریغا و حسرتا از این شعر شاملو که هزار سال است می خوانیم اش

چاهِ شغاد را ماننده
حنجره‌یی پُرخنجر در خاطره‌ی من است
چون اندیشه به گورابِ تلخِ یادی درافتد
فریاد
شرحه‌شرحه برمی‌آید
Profile Image for Parastoo.
98 reviews467 followers
Read
December 25, 2017
به شرح درد و رنج دیگران نمی‌توانم ستاره بدهم. خواندنش برای درک شرایط نویسندگان در دورهٔ استبداد کمک‌کننده است و تاریخچهٔ نسبتاً جمع‌وجوری از فعالیت‌های کانون نویسندگان ایران به دست می‌دهد.
به نظرم یک ویرایش اساسی نیاز دارد. تکرار زیاد دارد و خطاهای تایپی و این‌ها.
صداقت فرج سرکوهی در شرح توانایی‌ها و ناتوانی‌های خود و دیگر نویسندگان دوست‌داشتنی است.
Profile Image for Behzad.
653 reviews122 followers
August 17, 2025
اینطور که میبینم گویی کانون نویسندگان ایران به تعداد اعضا و شرکت کنندگانش، و حتا به تعداد کسانی که به اجبار یا به انتخاب بیرون آن ایستادند و می ایستند، روایت دارد و زاویه های تاریک. روایت فرج سرکوهی جامعیت و جذابیت روایت منصور کوشان را ندارد. در خیلی مقاطع تلاش کرده از رخدادها یا برهه هایی بگوید که در آنها حضور و شرکت نداشته، به دلایل مختلف. که لزوماً ایرادی ندارد، منتها اتکاپذیری ادعاهایش را با شک مواجه می کند، همانطور که منصور کوشان در مقاله ای در کتاب «ایران، ایرانی و ما» شک ورزیده است.
و البته اینکه چندتا از مُهره های اصلی کانون نویسندگان در دهۀ هفتاد دل خوشی از فریبرز رئیس دانا نداشتند، برای عجیب و ناخوشایند بود، به ویژه که فریبرز رئیس دانا جزو آدم های مورد علاقه ام است.
شخصاً خیلی دلم میخواهد روایت یکی از اعضای زن را از کانون نویسندگان بشنوم و بخوانم؛ مثلاً حرفهای فرشته ساری را.

البته کانون همه چیز این کتاب نیست. روایت ها شخصی هم هست. از زندگی و کارهای روزنامه نگاری خودش، و از حشر و نشرش با دیگر چهره های دست به قلم و روشنفکری. و ماجرای اتوبوس ارمنستان که هرقدر از آن بخوانیم کم است. و قتلهای زنجیره ای. و و و...
Profile Image for Saman.
1,166 reviews1,075 followers
Read
September 8, 2016
برای من و ما که تشنه‌ی کلمه، داستان، شعر، نقد ادبی، بازخوانی متون و این دست مقوله‌ها بودیم، مجله‌ی (آدینه) بود و (دنیای سخن). من هر دوی این مجله‌ها را می‌گرفتم و (آدینه) را بیشتر و بهتر می‌پسندیدم
آن زمان(بازه‌ی زمانی 1372 الی 1376) مثل این روزها کمتر کتاب چاپ می‌شد. البته روزنامه داشتیم که اسمش (کیهان) بود و روزنامه مخالفی هم بود با نام سلام
در حاشیه: هیچ وقت جدال قلمی (هوشنگ گلشیری) و (بهاالدین خرمشاهی) را در این روزنامه‌ی (سلام) فراموش نمی‌کنم. (گلشیریِ) باسواد، نقاد، ریزبین و معمولاً بی‌رحم و خودخواه در چند مقاله به (بهاالدین خرمشاهی) انتقاد کرده بود که آقای (خرمشاهی)، شما به صورتی بد، زشت، ناقص و بی‌سوادانه قرآن را ترجمه کردید و سواد این کار را نداشتید و ندارید. این چند مقاله‌ی (گلشیری) و (خرمشاهی) در آن زمان داستانی به پا کرده بود که بیا و ببین. دست آخر هم هیچ کدام از موضع خویش پایین نیامدند و بانو (سیمین دانشور) بود که چیزی نوشت در حُکمِ حَکَم ماجرا که: آقای (گلشیری)، شما اینقدر سخت نگیر و در نوشته‌هایتان نسبت به ترجمه‌ی آقای (خرمشاهی) گاهاً بی‌انصافی روا داشتید و آقای (خرمشاهی) شما هم سواد و دانش ترجمه‌ی قرآن کریم را نداشتید و ندارید و خرده‌های آقای گلشیری نسبت به ترجمه‌ی شما از (قرآن) پُر بیراه نیست
باز هم تکرار می‌کنم: پاراگراف بالا در حاشیه بود و هیچ ربطی به کتاب ندارد. صرفاً یاد و خاطره‌ی آن دوران بود
****

گمان می‌کنم آقای (فرج سرکوهی) را اکثر کسانی که کتاب و مجله می‌خواندند و یا اهل فرهنگ‌اند می‌شناسند. (فرج سرکوهی) در طی یک چشم به هم زدن گم شد. خبری ازش نشد. همه منابع اعلام کردند: (فرج سرکوهی) رفت آلمان؛ حتی رییس جمهور وقت هم خروج او را تایید کرد. اما (سرکوهی) واقعاً از ایران خارج نشده بود و وارد آلمان نیز نشده بود. پس واقعا (فرج سرکوهی) کجا بود؟
نامه‌های (فرج سرکوهی) از دوران بازداشتش و تلاش وی برای رهایی از مرگ حدیثی‌ست خواندنی که در همان زمان نیز جزو رسوایی‌های امنیتی یک کشور به حساب می‌رفت. وی پس از رهایی از آن دوران و هجرت به آلمان کتاب (یاس و داس) را منتشر کرد که ملاحظه می‌فرمایید.
زندگی، تهدید، فقر، تهدید، فشار، بازداشت، انفرادی، شکنجه، بازداشت، تهدید، ترس، شب، ترس، شکنجه، تاریکی، تحقیر، معجزه، آزادی، فردا، روشنایی، یک آسمان دیگر، آسمانی دیگر، یک آسمان آزادی
من اینجا بس دلم تنگ این
و هر سازی که می‌بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟



Profile Image for Kamran Motamedi.
52 reviews64 followers
January 19, 2018
در درامد کتاب آمده: «این دفتر فصلی است از «حال اهل درد» که این راوی برداشت‌ ها و خاطرات زنده‌ گی فرهنگی و سیاسی خود در آن روایت کرده است. فصلی که در این دفتر مکتوب شده است اما تنها روایت کانون نویسنده گان ایران است و اشقیای فرهنگ‌کش در دو دهه‌ی گذشته…رسم‌الخط این دفتر نزدیک است به همان رسم‌ الخط آدینه که من می‌پسندم…»

کتابی است خواندنی که احتمالا در رده تاریخ شفاهی می‌گنجد. با توجه به زمان چاپ کتاب (سال ۲۰۰۲) طبعا بر بسیاری وقایع گرد گذر زمان خورده البته که نویسنده کوشیده تا بر جزییاتی که احتمالا در به یادآوردن گذشته از بین می‌روند تاکید نداشته باشد. با این حال فضای استبداد زده که امروز توسط جمع کثیری از نویسندگان و روزنامه‌نگاران نیز تکرار و بازتولید می‌شود این آثار را معدود روزنه‌هایی برای حقیقت نگه می‌دارد.

جاهایی در کتاب میتوانست تاریخ ها و ارجاعات را دقیقتر ذکر کند که نیست و برخی جاها ترتیب زمانی از دست خواننده خارج میشود. (برخی جاها هم مبهم است. مثل آن اقتصادادن چپ و... که معلوم نیست چرا اسم نمی‌ آورد. )خصوصا که کتاب کاملا به روش خطی-تاریخی نوشته نشده و برگشت‌هایی دارد. هرچند اندک.

بحث‌های تشکیل کانون نویسندگان و تهیه منشور (به شیوه اقناعی نه رای‌گیری که زمان کار را زیاد میکند)، جاسوسی و دسیسه‌ها و برخورد دولتی که بعدها رفسنجانی جانی را محبوب گروهی از طبقه متوسط تهرانی و برخی دیگر از شهرهای بزرگ کرد نشان میدهد که چطور میشود چنین مبارزاتی را تبدیل به حمایت نویسندگان از روحانی کرد. پس از قتلها، فضای ترس و سرکوب و پروپاگاندا اثربخش بوده است. تجربه شکل‌گیری دوباره کانون بعد از انقلاب و در فضای استبداد زده بسیار آموزنده است.

در ادامه برخی از رونویسی‌های کتاب هنگام خواندن را میاورم:


این مکتوب را به کشته‌گان جمع مشورتی کانون نویسنده‌ گان غفار حسینی، محمدجعفر پوینده، محمد مختاری و احمد میرعلایی پیش کش میکنم.

نسل ما در دهه چهل چشم عقل به جهان باز کرد. وارثان بی تقصیر شکستی بودیم که بر ما آوار شده بود. ۱۲
جلال مرجع بود و اتوریته در آن سالها. ۱۲
صمد را بنیان گذار داستان‌نویسی مدرن کودکان ایران میدانم. ۱۳
آن قصه دروغ غرق شدن صمد به دست ساواک که جلال ساخت به نیاز نسل ما و به نیاز جامعه نیازمند شهید و قهرمان پاسخ داد. ۱۴

در زندان شمار دل بسته‌گان به ادبیات و هنر معاصر چندان نبود…متهم به روشنفکری و داشتن گرایش لیبرالی…بیشتر زندانیان از منظری مطلق‌نگر و قالبی و مبتنی بر شعارهای کلی و کلیشه‌ای آن روزگار به جهان و به فرهنگ می‌نگریستند. فدایی و روحانی و مجاهد و توده‌ای و مائوئیست و و و فرق ��داشت از این منظر. اغلب آدمهایی بودند مبارز و سرسخت و مقاوم و باز اغلب ناآشنا با دانش و بینش و فرهنگ. ۱۸
آقای بیژن جزنی هم بود که جزوه‌های سیاسی می‌نوشت. تحلیل‌های قالبی و باب روز. جزوه‌ایی هم دارد به نام «تاریخ سی ساله». روایتی نامستند و سراپا اتهام علیه این و آن. ۱۸
مجاهدین و چپ تشکیلاتی با تابوهای اخلاقی و مذهبی و سنتی، با ریاضت‌کشی و تحقیر اندیشه و جسم و شادی، با ستایش عمل و خشونت، به مثل، به جنگ لیبرالیزم می‌رفتند که به گمان‌اشان ام‌الفساد بود. مائوئیست‌ها که شیفته انقلاب فرهنگی چین بودند در تحقیر کردن روشنفکری و اندیشه‌ورزش و مطالعه و در تبلیغ ریاضت‌کشی دست بالایی داشتند. ارمغان‌های انقلاب فرهنگی چین با سنت‌های اخلاقی و مذهبی و فرهنگی جامعه ایرانی آن روزگار می‌خواند. به مثل چند ماهی در زندان جمشیدیه زندانیان را وادار کردند که فقط غذای زندان بخورند و آنچه را که خانواده‌ها می‌اوردند دور بریزند. چند ماهی در زندان قزل قلعه ائتلافی از مجاهد و مائوئیست و فدائی حتا لباس‌های زیر را اشتراکی کرده بود. در هر دو حال پس از شیوع بیماری‌های گوارشی و پوستی از تحقق کمونیزم انقلابی و جامعه ‌بی‌طبقه توحیدی در زندان دست برداشتند. ۱۹
اهل فرهنگ در زندان هم از ساواک و پلیس و بند در تعب بودند و هم از دوستان هم‌بند. آموزه‌های انقلاب فرهنگی چین و رئالیسم سوسیالیستی شوروی، استالینیزم نهفته و وابستگی آشکار توده‌ای، اخلاقیات سنتی - مذهبی مجاهدین و روحانیون و دیگر گروه‌های مذهبی، پوپولیزم، فرهنگ تک‌صدایی و استبدادی، بی‌فرهنگی و کم‌سوادی و مطلق‌نگری، آش درهم جوشی را به عنوان «فرهنگ انقلابی» بر دیگ میان و مقاومت می‌پخت. واکنش ناخودآگاه در برابر مدرنیته تحمیلی و تقلیدی حکومت شاه هم بود. خشونت ساواک هم موثر بود که فرصت مطالعه و تامل و تفکر به کس نمی‌داد. ۲۰
بچه‌های زندان چون همه جوانانی که در دهه ۴۰ و ۵۰ با جنبش مبارزه علیه شاه می‌پیوستند، به معمول، از حساس‌ترین، باهوش‌ترین، فداکارترین، مبارزترین و پاک‌ترین بچه‌های نسل ما بودند. آن کمبودها که گفتم نه در بودن‌ اشان بود و نه در انگیزه‌های‌ اشان. آن ناتوانی‌ها در فرهنگ‌ اشان خانه کرده‌بود. ۲۰
شاملو البته استثنا بود و محبوب همه‌ گان…تنها روحانیون و موتلفه و حزب ملل اسلامی‌ ها از جادوی شعر او در امان بودند. ۲۱
شب‌های کانون در زندان چون رخنه‌ای در دیوار استبداد و چون نشانه‌ی از آغاز پایان تلقی شد و روحیه‌ها را بالا برد. ۲۲
چپ مستقل ایران، مرادم افراد مستقل از سازمان ها است، بخش اعظم فرهنگ معاصر ایران را در دهه‌های ۴۰ و ۵۰ خلق کرده است اما از چپ سازمانی در فرهنگ جز تبلیغات عوام گرایانه سطحی کم‌تر کاری با ارج بر جای مانده است. ۲۲
جواهران کم‌یاب و نادری بودند خلیل ملکی و امیرپرویز پویان در میان رهبران سیاسی نسل پیش از ما و نسل ما که با ذهنی وقاد و قلمی توانا و چشمی باز در فرهنگ و سیاست آثاری به میراث گذاشتند که - جدای از درستی و نادرستی آراء - حاصل اندیشه‌ ورزی و تفکر اشان بود و نه شرح و حاشیه و کپی‌ های دست چندم. ۲۲

کانون به دوران انقلاب اسلامی
سیاسی شدن کانون نویسنده‌گان در این دوره، انشعاب ۱۳۵۸ و نتایجی که هرکس و هر منظر در سال‌های تامل بعد از ضربه ۶۰ از این ماجراها گرفت در سمت و سوهای جمع مشورتی کانون و در آن چه ما سالها بعد از آن کردیم و گفتیم و نوشتیم تاثیر بسیار داشت. ۲۵

۱۳۵۸ - انشعاب حزبی‌ها
نهادی ناوابسته و مستقل چون کانون نویسنده‌ گان در ایران نادر و کم سابقه بود. پس در آن چه رخ داد به ناگزیر بی تجربه‌ گی هم در کار بود. ۲۶
کانون از همان آغاز شکل‌گیری خود به نهاد نویسنده‌ گان معترض و منتقد بدل شد. ۲۶
کانون در سالهای انقلاب اسلامی به شدت به سود اپوزیسیون، سیاسی و جانب‌دار شد. «شورای نویسنده‌ گان» هم که حزب توده - بعدتر - راه انداخت آن روی پررنگ‌تر همین سکه بود و از حکومت حمایت می‌کرد. ۲۶
توده‌ایی‌ها به برگزاری شب‌های شعر و داستان‌خوانی به مخالفت برخاستند…اینها را تضعیف مبارزه ضد امپریالیستی و همراهی با جناح راست و آمریکا و سلطنت خواهان میدانستند ۲۸

شکست ۱۳۶۰
بعد مهمی از انقلاب برای روحانیون انقلاب فرهنگی بود. اصطلاح را از مائوئیست‌های وطنی آموخته بودند. شیوه ها را از چین و شوروی سابق. آرزوی آن را اما قرنی در دل پرورانده بودند. ۳۳

نقد جوانه می‌زند.
از کجا است که در اعدام حلاج‌ها و عین‌القضات‌ها و ثقه‌الاسلام‌ها و کربلایی علی مسیوها و سید محمدعلی‌ باب‌ها دست افشانی کرده‌ایم و هنوز می‌توانیم در میدان و خیابان‌های شهرهای بزرگ‌ امان نظاره‌گان خاموش شلاق خوردن و سنگ‌سار زنان باشیم؟ از کجا است که چنین نژادپرست و بی‌گانه ستیزایم در برخورد با عرب و افعان و ترک و چنین خاضع و افتاده‌ایم در برابر اروپائیان و آمریکائیان؟ از کجا است که حافظه تاریخی ما از چند روز تجاوز نمی‌کند؟ از کجا است که قهرمان ملی ما رستمِ پسرکش است که پسر را، اندیشه نو و صلح را، در پای نظم کهنه و جنگ، به نامردی و خدعه پهلو می‌درد؟ از کجا است که تاریخ ما خون است و درد و آتش و ویرانی و تجاوز به زنان و استبداد؟ ۴۰

محسن مخملباف در حوزه اندیشه و هنر اسلامی «بایکوت» می‌ساخت و «حصار در حصار» تا نشان دهد که بجز خط امام هر چه در جهان سراب است و دروغ و باطل و کور. هنوز تا آن تراژدی بزرگ «عروسی خوبان»، نوحه‌ایی درخشان بر شکست آرمانی که به دلارهای نفتی و قدرت فروخته شده بود، چند سالی مانده بود. «نوبت عاشقی» حتی در خیال نمی‌گنجید. تا ۶۳ فیلم «تار عنکبوت» آقای مسعود بهنود را علاوه بر سینماها از تلویزیون هم نشان می‌دادند. ۴۲

بعدازظهرهای جمعه شاهد بودیم که آقای مسعود بهنود در این فیلم که نام آن از آیه‌ایی از قرآن الهام می‌گرفت به زبان و تن و قلم خود می‌گفت که همه روزنامه‌نویسان و روشن‌فکران منتقد نظام بنده‌ گان فراماسونری و دستگاه‌ های جاسوسی خارجی بوده‌اند. تنها نشریات مستقل مورد توجه مردم دانستنیها بود (علمی) و فیلم و حمل و نقل. باقی هر چه بود مجله‌ها و روزنامه‌های دولتی و نیمه‌دولتی بود. ۴۳

آقای یوسف علی میرشکاک که او را ما میرهتاکان می‌نامیدیم با نوشتن فحش‌نامه «پیر سلطنت‌آباد» علیه شاملو در کیهان به شهرت رسیده بود. ۴۳

تا انتشار روزنامه سلام، لیبرال شدن آقایان خوئینی‌ها و عبدی و دست دادن آقای عباس عبدی با گروگان آمریکایی سابق خود تجربه‌های تلخی در راه بود که بهای سنگین آن را ملت ایران با فقر، تورم، افلاس و نابودی اقتصاد خود می‌پرداخت. ۴۵

حافظ معاصر
به فرموده، تئاتر ایران باید یک شبه از تخته حوضی و تعزیه به تئاتر تجربی سوپر مدرن پرتاب می‌شد. پس «کارگاه نمایش» را در مقابل «تئاتر سنگلج» تقویت می‌کردند و آقای عباس نعلبندیان را در برابر ساعدی. نمایش‌نامه‌نویسی مدرن فارسی با «بلبل سرگشته» علی نصیریان، آثار اکبر رادی («روزنه آب» و «ارثیه ایرانی»)، غلام حسین ساعدی («چوب به‌دست‌های ورزیل» و «آی با کلاه و آی بی کلاه») و بهرام بیضایی («غروب در دیاری غریب» و «پهلوان اکبر می‌میرد») و بعدتر اسماعیل خلج («گلدونه خانم» و «حالت چطوره مش رحیم؟») به فرازهای در خورد اعتنایی رسیده بود. اما دستور داده بودند که تئاتر از اعتراض و بن مایه‌های اجتماعی روز جدا شود…برای دربار مهم جدا کردن هنر از اعتراض و مسائل جامعه بود. ۴۹

آدینه
آقای مسعود بهنود روزنامه‌نویسی چیره دست و باهوش بود. به دوران شاه کوتاه زمانی با روشن فکران معترض پریده بود اما با موقع‌ شناسی که در او است به سرعت دریافته بود که باد از کدام سو می‌وزد. خود در باند نخست وزیر وقت آقای عباس هویدا جا کرده‌بود و در آیندگان آقای داریوش همایون نیز مدتی سردبیر بود. از معدود گویندگان رادیو بود که بدون نوشته و بازبینی حق داشت برنامه را اداره کند. در تلویزیون دولتی نیز برنامه‌ساز و مفسر سیاسی مورد اعتماد بود. شامه‌ای قوی داشت در تشخیص قدرت. سازش با قدرت را استلزام حضور مدام خود در رسانه‌ها می‌دید. با روشن‌فکران مستقل نیز کنار آمدن و هم‌کاری می‌دانست و هر جا که سردبیر بود یا نفوذی داشت حضور محدود آنان را مشوق بود. پس از انقلاب سردبیر تهران‌مصور بود. شیوه دیگر کرده بود و به پسند روز نان از دشنام دادن به خاندان پهلوی و آقای عباس هویدا می خورد که به نظام پهلوی حامی او بود…در آدینه هیچ کس جز او حق نداشت که درباره مسائل حاد ایران بنویسد و هیچ مقاله‌ای در نقد نوشته‌های او - حتی در نشان دادن بافته‌ها و اشتباهات فاحشی که در مقالات او بود - چاپ نمی‌شد. تا من سردبیر بودم این روال یکی از شرایط اصلی آقای غلام حسین ذاکری بود به بهانه حفظ تعادل. من نیز این پذیرفته بودم که در ان سالها چاره جز این نبود و آن خدمت‌ها که آدینه کرد به سارشی چنین سر بود.. ۵۵

ترفند نهادهای موازی
تهمیدها در کار میکردند تا کانونی وابسته، بی‌خطر یا در ارتباط با خود پدید آورند. تلاش‌شان برای تاسیس «کانون نویسندگان مسلمان» به جایی نرسیده بود پس بر آن شدند تا کانون نویسندگان ایران را مصادره کنند. رفتند به دنبال سیاستی که ساواک شاه در زمینه فرهنگ، البته دیرهنگام، پیشه کرده بود. جعل و ابداع نهادهای مشابه و موازی. پدیدآوردن نهادهایی که به غیرخودی‌ها نیز راه می‌دهد اما کلیدها را در انحصار خودی‌ها نگه می‌دارد… به دوران پهلوی دوم، ساواک، در مبارزه با گروه‌های مخفی اپوزیسیون، گاه سازمان‌های موازی و مشابه جعل می‌کرد برای خط دادن و به دام انداختن مخالفان. موفق هم بودند اغلب. به مثل «تشکیلات تهران حزب توده» به رهبری آقای عباس شهریاری (معروف به اسلامی و مرد هزار چهره) که بسیاری را به دام ساواک کشاند.
(از چند صفحه قبلتر کتاب شماره صفحه ندارد. دستکم نسخه پی‌دف‌اف دانلودی من که اینطور است)

متن ۱۳۴
منظور متنی است که بعد از قتل سعیدی سیرجانی در زندان نوشته شده و ۸ نفری مسئول جمع‌آوری امضا از ۳۵۰ کاندیدا که در نهایت ۱۳۴ نفر امضا کردند. متنی که تنها مجله تکاپو به سردبیری منصور کوشان جرات چاپش را داشت که البته تعطیلش کردند

از راه‌های گوناگون کوشیدند کسانی را به پس گرفتن امضای خود و متهم کردن جمع ۸ نفره وادار کنند. یکی دو تن بدون آن که به ما اتهام بزنند امضای خود پس گرفتند. یکی دو تن پس گرفتن امضای خود با اتهام‌هایی با جمع ۸ نفری هم راه کردند. آقای دکتر امیرحسین آریان‌پور هم راه با پس گرفتن امضای خود حتی پن اینترنشنال را به هم کاری با موساد و سی‌آی‌ا متهم کرد. آقای شمس لنگرودی هم امضا خود پس گرفت و هم نیشی جانانه به ما زد. علامه زریاب خوئی در مصاحبه‌ای در روزنامه اطلاعات از متن جانانه دفاع کرد و تنها بهره‌گیری رسانه‌های خارجی را از متن محکم کرد

اواسط جلسه آقای عباس معروفی آمد به خانه ما و دید که امضا�� آقای جمشیدی (اسماعیل جمشیدی، دبیر تحریریه گردون) نیست. اعتراض کرد. استدلال کرد که از آقای جمشیدی خواسته شده است که متن را امضا کند. ما نیز کوشیدیم دلایل خود بگوییم. آقای عباس معروفی تند شد. ما نیز. آقای عباس معروفی تهدید کرد که اگر به خواست او تمکین نکنیم کاری می‌کند که بسیاری امضاهای‌شان پس بگیرند. ما هم تندتر شدیم. این برخوردها بود که کار به جای باریک کشاند. آقای معروفی می‌توانست چنان که روال ما بود مساله را در جمع مشورتی مطرح کند اما تهدید‌های او واکنش‌های منفی برانگیخت. مساله از آقای جمشیدی به نزاع با آقای معروفی بدل شد. ما نیز اشتباه کردیم. می‌توانستیم تهدید ناشنیده بگیریم و فضا منطقی نگه داریم. نشد. کار به حمله‌های شخصی رسید

براهنی متن را به انگلیسی ترجمه کرد. پروین (اردلان) بعد از ظهرها در شرکتی کار می‌کرد. براهنی ترجمه انگلیسی متن و شماره‌ فاکسی در آمریکا به من داد. به پروین دادم و پروین متن را به شماره‌ای که براهنی داده بود به آمریکا فاکس کرد. براهنی خود با دوستانش در میان نویسندگان آمریکایی تماس گرفته بود و بدین سال متن به پِن رسید و به آرتور میلر. متن در اجلاسیه سالانه پِن اینترنشنال در پراگ خوانده شد و در مطبوعات جهان بازتابی گسترده یافت. پس از سالها سکوت صدایی متفاوت از ایران برمی‌خاست. صدایی جمعی. صدای فرهنگی که سایه سانسور و خودسانسوری بر سر داشت اما از خلاقیت و اعتراض نمانده بود.

قتل احمد میرعلایی
به تاثیر میرعلایی بر نایپول* (اسلام‌شناس) اشاره میکند و مینویسد: آنچه نایپول پس از سفر خود می‌نوشت، به ویژه با توجه به نفوذ کلام او بر مردم هند و پاکستان و بندگلادش و بخشی از آفریقا و نیز غرب، برای‌شان بسیار مهم بود. تا چشم او ببندند سفرش مخفی نگه داشتند…از حضور او در ایران مطلع شدیم که خبر جلسه‌ای در نشر فرزان، میزبان انحصاری نایپول، به گوش ما رسید. کسانی را برای حضور در آن جلسه دست‌چین و دعوت کرده بودند که سخن تنها به مباحث فلسفی محدود شود. شنیدیم که برنامه نشست را آقایان بهاالدین خرمشاهی و داریوش شایگان و جهانبگلو کارگردانی می‌کنند. هیچ یک از اعضای کانون و امضاکنندگان نامه ۱۳۴ دعوت نشده بود… اکنون که این می‌نویسم نایپول برنامه جایزه ادبی نوبل و احمد در خاک خفته است. جهان پیر است و بی‌بنیاد. از این فرهادکش فریاد.
*V. S. Naipaul

تهاجم فرهنگی و برنامه هویت
نظریه تهاجم فرهنگی بستر اصلی برخورد نظام اسلامی با روشنفکران و جمع مشورتی بود. گمانم به سال ۱۳۶۴ و پس از انتشار شماره ۵ آدینه بود که کیهان هوایی مقاله‌ای نوشت به قلم آقای عبدالله شهبازی. همان که بر کتاب‌هایی که زندانیان به اجبار در زندان می‌نوشتند مقدمه می‌نوشت. پسر آقای حبیب‌الله خان شهبازی بود که در غائله‌ خان های قشقایی علیه اصلاحات ارضی شاه اعدام شده بود…همکاری او با اطلاعات در کتاب‌سازی آشکار بود. از موثران نشر دیدگاه بود که وزارت اطلاعات راه انداخته بود. همان ناشری که کتاب‌های «حزب توده از تشکیل تا فروپاشی» و «خاطرات کیانوری» را چاپ کرد….او از نخستین کسانی بود که در سال ۱۳۶۴ در مقاله‌های خود تهاجم فرهنگی را مطرح کرد و آدینه را از مصداق‌های بارز آن برشمرد

برخورد سعید امامی و اینکه خودش را اصلاح‌طلب جا میزده و میگفته از روشنفکران در برابر تندروها حمایت میکند و آنچه بعدها رخ داد معیاری است برای سنجش و شبیه است به اصلاح‌طلبان بعدی که به قدرت رسیدند و ۲۰ سالی است که کارنامه‌ای از خود به جای گذاشته‌اند.

فصل اتوبوس مرگ ارمنستان هم خواندنی است

دستگیری شهریور
تو را بدنام می‌کنیم و بعد می‌کشیم. نمی‌گذاریم کسی خوش نام بمیرد

از تلفن عمومی به یکی دو تا از دوستان زنگ زدم. درباره تلفن فقط به دو نفر گفتم که می‌دانستم جایی نقل نمی‌کنند. به براهنی که زنگ زدم گفت به خانم سیمین دانشور زنگ بزن و تشکر کن. زنگ زدم و سپاس به جای آوردم. بعدها دانستم براهنی و هوشنگ درباره دستگیری من با خانم دانشور حرف زده‌اند و او اقدام کرده است. هوشنگ با فراست و هوش و درایتی که در او بود بیکار ننشسته بود. به بچه‌ها زنگ زده بود که فرج زندانی است. به فکر نجات من هم بود. همیشه میگفت که دوست‌ام را زنده می‌خواهم. در آن روز وحشت و هراس که خود در خطر بود برای نجات من به هر دری زده بود. زنگ زده بود به آقای مسعود بهنود که میدانست سر و سری دارد با قدرت و گفته که کاری بکن. پیام داده بود که اگر جسد فرج را بیندازند توی خیابان آرام نخواهد نشست. بعد زنگ زده بود به خانم سیمین دانشور که همیشه در سختی‌ها پناه‌ امان بود و یاور امان (از جمله رسم‌الخط نوشتاری کتاب). ماجرا گفته بود. براهنی هم زنگ زده بود به خانم دانشور و گفته که موضوع جدی است و از او خواسته بود که مرا برهاند. خانم دانشور زنگ زده بود به مشاور رئیس جمهور وقت آقای عطاالله مهاجراتی که بعدها وزیر شد….خانم دانشور به اصرار از اعتبار خود مایه گذاشته بود و قول آزادی مرا از آقای مهاجرانی گرفته بود. به او گفته بودند که پنجشنبه آزادش می‌کنیم. ۳ بعدازظهر پنجشنبه آزاد شدم.

آدم‌ربایی در مهرآباد
(سعید امامی) میگفت: نظام قوی است اما با دامنه فعالیت‌های معاندان را در فرهنگ محدود کنیم. کاری کنیم که احساس امنیت نکنید و بترسید و محدوده‌ها رعایت کنید. میگفت در گذار به فضای بازتر باید که با حذف و سرکوب حاشیه‌ای امنیتی نظام را حفظ را کنیم

قربانی را مجبور می‌کنند که در تمامی این دروغ‌پردازی‌ها آنان را همراهی کند که شلاق برترین حقیقت است. (الاهیات شکنجه نیکفر)


نامه ۱۴ دی ماه
پیروز دوانی با شجاعتی که در ان سالها تحسین‌برانگیز است نامه مرا تکثیر و تا دور افتاده‌ترین شهرهای ایران پخش کرد. نوشته بود «رنج‌نامه فرج سرکوهی. تکثیر از پیروز فقهای دوانی». یک سال بعد او را ربودند و کشتند

بر اساس همین نامه بود که قاضی ربیحاوی در لندن نمایش‌نامه‌ای نوشت به نام نگاه کن اروپا. هارولد پینتر این نمایش را در لندن و نیویورک به صحنه برد و خو در آن بازی کرد. اکبر سردوزامی در دانمارک کتابی نوشت به نام «سرکوهی منم، عزیز منم». کامران بزرگ‌نیا بر اساس این کتاب نمایشی را در برخی شهرهای اروپا به صحنه برد…

یک سال در توحید و اوین
اوین چهره دیگر کرده بود. آقای اسدالله لاجوردی، که رئیس اداره زندان‌ها بود، انحصار بازار سیاه مواد غذایی زندان‌ها در دست داشت و از کارگران ماهر زندانی به نفع شرکت مشکات (مجتمع شعید کجویی اوین تهران) و شرکت صادراتی خود بیگاری میکشید. ملاقات شرعی (اجازه خلوت کردن با همسر شرعی در اتاقهای زندان اولین برای زندانیان غیرسیاسی به شرط حفظ بخشی از قرآن) شاید تنها یادگار برنامه‌های گذشته دادستانی انقلاب لاجوردی بود. اکنون اوین و دیگر زندانها برای آقای لاجوردی منبع درامد بود.
زندان توحید ار از سال ۱۳۴۷ می‌شناختم. آلمانی‌ها آن را به دوران پهلوی اول ساخته بودند. در ۱۳۴۷ فلکه نام داشت و زندان موقت شهربانی و قرنطینه بود. محکومان را از هر دست از بازداشتگاه‌های گوناگون چند روزی در فلکه نگه می‌داشتند و بعد به زندان‌های گوناگون می‌فرستاند. در آن زمان در فلکه چشم‌های زندانی نمی‌بستند. سالهای ۵۰ بود که زندان فلکه را وسیعتر کردند و شد کمیته مشترک ضدخرابکاری و مخصوص زندانیان سیاسی در مرحله بازجویی و شکنجه. قصاب‌خانه‌ایی بود. قضای روزگار کار من نیز به کمیته مشترک ضدخرابکاری انداخت. این بار شکنجه‌گاه اشقیای ساواک شاه بود و چشم‌های زندانیان می‌بستند. پس از انقلاب بند ۳۰۰۰ نام گرفت و در اختیار اطلاعات سپاه بود که در سالهای ۶۰ به بعد در سرکوب بیرحمانه مخالفان با دادستانی انقلاب آقای لاجوردی رقابت میکرد. با تشکیل وزارت اطلاعات به توحید تغییر نام داد و در اختیار این وزارت‌خانه بود.













5 reviews2 followers
July 17, 2016
دوباره خوندمش . به یه چیزی برخوردم که دفعه اول توجه نکرده بودم . سرکوهی میگه یه اقتصاد دان چپ معروف _حدس من اینه که این شخص فریبرز رییس دانا است _ رفته بود آلمان و به همه میگفت سرکوهی زندان نیست آلمانه تا آنها از فعالیتشون برای آزادی سرکوهی دست بردارن
چند جا در کتاب ، سرکوهی خاطراتی رو گفته و بدون اسم بعضی آدم ها رو افشا کرده ، که با نشانی هایی که میده بعضی ها متوجه میشن کیو میگه بعضی ها نه . مثلا از صحبت های خاص یکی دو نفر در جلسات کانون میگه . کاش واضح میگفت که هم ما بفهمیم کیو میگه
Profile Image for Nazanin K. Abadi.
19 reviews2 followers
January 16, 2022
جامعه‌ی استبداد زده‌ی ایرانی از تخریب انسان‌ها لذت می‌برد.
Profile Image for Bookworm.
181 reviews1 follower
June 3, 2022
سرگذشتی غم انگیز از فعالیت برای رسیدن به ابتدایی ترین حقوق انسانی!
Profile Image for میثم موسوی نسیم‌آبادی.
508 reviews1 follower
February 3, 2025


کتاب «یاس و داس»، خاطرات یکی از بازماندگان کانون نویسندگان ایران از تاریخ بیست سالۀ اخیر ایران (حدود ۵۷ الی ۷۷) و قتل‌های زنجیره‌ای دهۀ هفتاد است.

فرج سرکوهی، نویسندۀ کتاب مذکور، معتقد است که چندین‌بار از قتل‌های برنامه ریزی شده نجات یافته است تاآن‌که مرتبۀ آخر، با شنیدن خبر گم شدنش در آلمان از زبان رفسنجانی و ولایتی، تصوّر کرده است که این‌بار توسط نیروهای امنیتی ایران به‌مانند پروانه فروهر، داریوش فروهر، علی‌اکبرسعیدی سیرجانی و محمد مختاری کشته خواهد شد که البته به لطف اقدامات اقوام و آشنایان خود در ایران و خارج از کشور، این‌بار نیز از مرگ زودرس رهایی پیدا می‌کند و پس از چندی از زندان آزاد می‌شود (سرکوهی، بی‌تا: ۱۷۱-۱۸۸).

سرکوهی از کشتار زندانیان در سال ۶۷ و سکوت بزرگان جناح چپ چون عباس عبدی، موسوی اردبیلی، موسوی خوئینی‌ها، سعید حجاریان، بهزاد نبوی و محمد خاتمی سخن گفته است. افرادی که در دستگاه‌های قضایی، امنیتی و وزارتی سمت‌های مهمی داشتند. چنان‌که ضمن اشاره به چشم‌پوشی روشن‌فکران مستقل بر حقایق، آیت‌الله منتظری را از این موضوع مستثنی کرده و می‌نویسد:

تنها آقای منتظری بود که آشکارا و بی‌پرده به انتقاد از کشتار زندانیان برخاست و مقام خود در راه عقاید خود فدا کرد (همان: ۸۲).
فرج سرکوهی در ادامۀ این کتاب به ماجرای سفر خود و جمعی از نویسندگان کشور به ارمنستان و اقدام وزارت اطلاعات در پایین انداختن اتوبوس آن‌ها به درّه اشاره کرده است (همان: ۱۵۱). او از زندانی شدن و شکنجه‌هایی همچون بی‌خوابی، کابل خوردن، آویزان شدن، دست‌بندِ قپانی و شوک الکتریکی به خایه‌ها (همان: ۱۸۴)، از اعترافات واهیِ به زور گرفته شده از نویسندگان (همان: ۱۸۱) و حذف یا تخریب آنان با جرم‌هایی ازجمله اعتیاد، ارتباطات غیراخلاقی و جاسوسی می‌گوید (همان: ۹۵-۹۶).

آقای هاشمی و حاج آقا حسینی (آقای سعید امامی) را افرادی مؤمن به اسلام و نظام و با معیارهای اسلامی باتقوا یافتم و چون همۀ باورمندان به ایدئولوژی‌های مطلق‌نگر، جلاد و بی‌رحم... آقای هاشمی به کار خود مؤمن بود. نماز خواندن او در زندان توحید دیدم که در میان کابل زدن به من، نماز ظهر را قامت بست و هنگامی که فریضه می‌گذاشت می‌لرزید و می‌گریست (همان: ۱۴۶).

منبع:

_ سرکوهی، فرج، بی‌تا، یاس و داس، بی‌جا، بی‌نا.
1 review
February 15, 2023
I want read to this book thank you.
This entire review has been hidden because of spoilers.
Displaying 1 - 11 of 11 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.