Jan de Hartog (1914 – 2002) was a Dutch playwright, novelist and occasional social critic who moved to the United States in the early 1960s and became a Quaker. From then on he wrote in English. At the beginning of his career he wrote five detective novels about the adventures of Commissioner Wiebe Poesiat and inspector Gregor Boyarski at the metropolitan harbor police under the pseudonym F.R. Eckmar
Johannes (Jan) de Hartog was een Nederlandse schrijver van romans, toneelstukken en filmscenario's, vooral gekend om zijn romans over de scheepvaart. In het begin van zijn carrière schreef hij, onder het pseudoniem F.R. Eckmar, ook een vijftal detectieveromans over de avonturen van commissaris Wiebe Poesiat en inspecteur Gregor Boyarski bij de hoofdstedelijke havenpolitie.
دهار توخ در 1914 در امستردام هلند به دنيا امد او عاشق دريا بود وبه همين دليل در ده ساگي به عنوان يك جاشو عازم دريا شد او به حرفه هاي مختلف دريايي مشغول شد تا عاقبت در رشته دريانوردي تحصيل كرد وناخدا شد او بعد از مدتي رو به نوشتن اورد رمانها ونوشته هاي مستند بلندي كه حاصل تجربه هاي او در زمينه هاي مختلف است ...مهمترين وشاخص ترين اثر او ((افتخار هلند ))نام دارد .استلا در قالب جنگ جهاني دوم نوشته شده وبه نوعي تلخ وبه نوعي شيرين است ..از استلا چيز زيادي نميدانيم فقط اينكه او در خانه اي است كه كليدش توسط مرداني كه دريانوردند وبه جنگ دريايي ميروند وسرنوشتشان نامعلوم است دست به دست ميگردد ..او به مرداني كه به خانه اش پا ميگذارند اميد وارامش ميدهد وانها در خانه او استرس وترس از مرگ را فراموش ميكنند اما به ناگاه در نيمه هاي شب به جنگ احضار شده وديگر هرگز برنميكردند ..ودر اين بين استلا مي ماند ودنياي غم واندوه مرگ كساني كه از دست رفته اند..او روزها وشبهایی تلخ تر از مرگ دریانوردان دارد ...خيلي تاثير گذار وتفكر برانگيز است ...از روي اين كتاب يك فيلم هم ساخته شده است
کتاب خوبی بود، خیلی خوب در واقع طرح جلد و اسمش شاید گول زننده باشه اما داستان خیلی خوب بود. داستان درباره فردی ست که بعد از نه سال و در بحبوحه جنگ دوباره اعزامش میکنن اما این بار به درجه کاپیتانی. که يدکش کشتی هایی باشه که به توسط زیردریایی آلمانها منهدم با خراب میشن. این بین با زنی آشنا میشه به اسم استلا که داستان جذابيت پیدا میکنه. پایان داستان به شکل شگفت انگیزی خوب بود. چندی پیش یکی از کتابخوانها نوشت از این نویسنده دیگه کتابی چاپ نشده و هزاران افسوس... من کتابو گرفتم و شروع کردم و پنجاه صفحه اول خیلی روان خونده شد... بعد هم ادامه دادم تا آخر... از این کتاب فیلمی به نام کلید ساخته شده گویا ندیدم و نظری راجع بهش ندارم. اما کاش از کتابای نویسنده بیشتر ترجمه میشه.....
اینقدر خوب بود که من دقیق نمیدونم از چی بنویسم. داستان در زمان جنگ جهانی دوم اتفاق می افته و از زبان یک ناخدای هلندی که به بندری در انگلستان منتقل شده گفته میشه نویسنده معتقده که در سخت ترین لحظه های زندگی هیچ چیز مثل عشق نمیتونه به ما آرامش بده ، میخاد بگه همه ی ما با هر مشکل و سختی تو زندگی با پناه بردن به عشقه که میتونیم احساس امنیت و آرامش داشته باشیم و بهترین انتخاب رو برای رسوندن این مفهوم با کنار هم گذاشتن جنگ و عشق انجام داده
نمیدونم از این نویسنده کتاب دیگه ای ترجمه شده یا نه که اگه باشه حتمن دنبالش میکنم چونکه مجذوب قصه گوییش شدم ، اینقدر که به راحتی مخاطبش رو با خودش همراه میکنه . شدییداا پیشنهاد میکنم این کتاب رو بخونید و از فضای داستانیش لذت ببرین
رمان(استلا)، چه در قالب داستانی از جنگ جهانی دوّم و چه در چارچوب فیلم اقتباس شده از آن به نام (کلید) به کارگردانی (کارول رید) و با بازی (ویلیام هولدن) و (سوفیالورن) رمانیست زیبا و به یاد ماندنی (استلا) روایت زنیست که خود و سرنوشتش وقف مردان بیسرنوشت جنگ شده است. زنی که سرنوشتش را مردانی رقم میزنند که خود سرنوشتی ندارند. این مردان دریانورد که به شوربختی و تلخی سرنوشت خویش معترفند، پیش از آن میدانند که از زندگی و عمر و سرنوشت آنان، زندگی و روزگار (استلا)ست رمان (استلا) با ترجمهی خوب آقای (دوائی) داستانیست بسیار خوشخوان و روان و در عین حال بسیار تلختر از هر کتابی که پیش از این رمان خواندهاید
زاویه ای غریب از جنگ در روایتی ضد جنگ. مردانی که جنگ و ترس و دلاوری و زخم و مرگ آن ها را یکپارچه می کند و زنی که به اندازه تمام خشونت جهان جنگ سرشار از عشق است. زنی که شاید وطن است
استلا اثر یان دهارتوگ داستان دختری اثیری است که رشته اتصال چهار مرد به یکدیگر است؛ یک افسر خلبان و سه کاپیتان یدک کش امدادی؛ و همگی درگیر در جنگ. هر یک از مردها در وقت مقرر از روی کلید آپارتمان محل اقامت دختر، یک کلید اضافی تهیه کرده و آن را به نفر بعدی سپرده است و از او خواسته است که به نوبه خود چنین کند. کلید آپارتمان، در واقع مجوز ورود مردان به دنیای اسرار آمیز زندگی استلا است؛کلیدی که نویسنده در صحنه گفتگوی شخصیت اصلی با کلید ساز، تاکیدا ما را مطلع می نماید که هر بار تنها یک عدد از روی آن ساخته می شود.
وقتی نوبت بازی با کلید، به نفر چهارم ـ که همان شخصیت اصلی و راوی داستان است ـ می رسد؛ او روش متفاوتی در پیش می گیرد. شخصیت اصلی تمام تلاش خود را می کند تا از صف مردان پیش از خود جدا شود. او به هیچ وجه حاضر نیست همانند دیگر مردها، نقش حلقه ای واسط را در زنجیر مردان زندگی استلا بازی کند. مرد چهارم می خواهد آخرین حلقه زنجیر باشد.
استلا بر آمده از تجربه واقعی حضور اجباری آدمی صلح طلب در جنگ است. عقاید کاپیتان «وان دام» که به همراه شخصیت اصلی داستان به طور نوبتی فرماندهی یدک کش امدادی را به عهده دارد، و حتی برای دفاع از جان خود و خدمه تحت فرمانش حاضر به تعمیر مسلسل یدک کش و تیر اندازی به دشمن نیست؛ در واقع بیان کننده دیدگاههای صلح طلبانه نویسنده است. گرایشات صلح طلبانه در داستان به حدی است که حتی کشته شدن دشمن اصلی در نبرد نفس گیر نهایی که نویسنده آن را با قدرتی قابل مقایسه با صحنه ستیز پایانی ناخدا اهب و موبی دیک در شاهکار هرمان ملویل به تصویر کشیده است، نه تنها طرف پیروز را خوشحال نمی کند بلکه موجب خشم دیوانه وار او می شود.
استلا پر از نشانه هایی است که خواننده را پیشتر، از وقوع اتفاقات مطلع می کنند. خراب شدن شام شب کریسمس، خارج شدن استلا از آپارتمان، گشوده شدن دستی در آب و رها شدن جعبه چوبی مینیاتوری با آن اهمیت نمادین، نبرد نهایی با زیردریایی دشمن و... همگی خبر از پایان ماجرایی می دهند که تلاش برای برهم زدن قاعده بازی از طرف شخصیت اصلی، نقطه آغاز آن است.
Histoire intéressante sur un corps peu connu dans les efforts de guerre : les remorqueurs. Et la dureté de leur métier, du coût de leur vie. Émancipation par une femme triste et forte, Stella.