این مجموعه ۳۴ غزل و یک مثنوی را شامل میشود که همگی بدون ذکر عنوان مشخص و تاریخ سرایش در این کتاب آمدهاند. مسایل و موضوعات متنوع و بهویژه مضامین عاطفی دستمایه سرایش غزلهای این مجموعه بوده و تنها مثنوی این کتاب درباره شهر بم است که به توصیف فضا و ویژگیهای این شهر و مردم آن میپردازد.
بسم الله ۱۴۰۰/۰۲/۲۴ به نظرم در مضمون جز چند جا حرف جدیدی برای گفتن نداشت و اکثر مضامین معمولی بود و البته(به نظرم) بیشتر به مرز (فقط) نظم نزدیک بودند تا مرز شعر. در لفظ بسیار از اسامی خاص مانند هرات، سمرقند، سیاوش، رستم، گلشن راز، شبستری و... استفاده کرده بود در واقع کمتر شعری از این کتاب را پیدا میکنید که دو سه تا از این اسامی داخلش نباشد که البته بنده این ویژگی را چه در ترانه و شعر دوست دارم اما در این کتاب به نظرم بیش از حد بود.
به گمانم این کتاب بازی بازیهای ابتدایی حامد عسکریست و تلاش برای امتحان کردن و کثرت واژگان و قدم نهادن در وادی شاعری. گویی از این شاخه به آن شاخه پریدنِ ایام جوانی را دارد. نکته دیگر اینکه حامد عسگری در شعرش از نمادها و وقایع بومی شهرش استفاده میکند مانند بم، زلزله بم، خشت، نخل و... و این موضوع شاید هویتی برای شعرش به وجود آورده است. اما چند تا از ابیاتی که من خوشم آمد:
برای شانههای شهر متروکی شبیه من تکانهای گسل یکدفعه و ناگاهتر بهتر _______________________________________________ ز نخلهای کویری بپرس حال دلم را «تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی» _______________________________________________ بوی آویشن کوهیست که میآید یا... باد از خرمن موهای رها میگذرد؟ _______________________________________________ این طرف کوچه بن بست نگاه آبیها آن طرف کوچه پیوند کمان ابروهاست _______________________________________________ الغرض از غم دنیا گلهای نیست عزیز گلهای هست اگر حوصلهای نیست عزیز
کاش طرح جلد کتاب را عوض کنند به واقع یاد کسانی میافتم که پول میدهند و کتابشان را چاپ میکنند واقعا کمتر کسی در کتابفروشی و بینیت قبلی رغبت میکند سراغ همچین کتابی با این طراحی رود.
شانه ات را دیر آوردی ســرم را بــــاد برد خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد آه ای گنجشکهای مضطرب شرمنده ام لانه ی بر شاخه هــــای لاغرم را باد برد من بلوطی پیــر بـودم پای یک کـــوه بلند نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد از غزلهایم فقط خاکستری مانده بـه جا بیت های روشن و شعله ورم را باد برد با همین نیمه همین معمولی ساده بساز دیــــر کردی نیمـه ی عاشق ترم را باد برد بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت وا نشد بدتر از آن بـــال و پـرم را بـــاد بـرد
در شعری که در قالب مثنوی سروده شده است شاعر به شهر بم میپردازد و از آن سخن به میان میآورد. وی در این شعر به توصیف شهر بم و ویژگیهای مردم آن شهر میپردازد. اما در شعرهای دیگر کتاب که در قالب غزل سروده شده است و به مفاهیم عاطفی و تغزلی میپردازد نویسنده سعی کرده است به تجربههای جدید در این قالب دست بزند و به سمت مفهومگرایی در شعر حرکت کرده است.
اگر دنبال کتابی هستید که پر از غلطهای فاحش تایپی، صفحهآرایی در حد روزنامهدیواری دبیرستانی، و یک تیم تخصصی در شناسنامهٔ کتاب باشد، احتمالاً این کتاب گزینهٔ خوبی است. مضامین نخنمای شعر، جهان کوچک شاعر (لب شکلاتی، روسری گلدار، چشم آبی و نامزد نامرد و از این جور چیزها)، نوآوریهایی از جنس غزل دههٔ هفتاد و گاه و بیگاه ذوقهای پراکنده خلاصهای از این کتاب است.
چوپان شده تا شاعر ذاتی شده باشد آواره ی آن ماه دهاتی شده باشد چوپان شده در جنگل بادام بچرخد تا مست چهل چشم هراتی شده باشد شاید اثر جنگل بادام و کمی بغض منجر به غزل واره ی آتی شده باشد سخت است ولی می گذرم از نفسی که... جز با نفس گرم تو قاطی شده باشد از بین ده انگشت یکی قسمتش این نیست در لیقه ی موهات دواتی شده باشد تو چایی...بی قند ...و یک عالمه زنبور شاید لب فنجان شکلاتی شده باشد....