پشت میز که نشست، هر سه جا خوردیم. رسم نیست دختری بیاید و آن طور بیاعتنا به همه چیز صندلی را عقب بکشد، شالش را از روی روسری کوتاه زیر گردنش بردارد و بیندازد روی پشتی صندلی، بعد تر و فرز فقط با انگشت شست دست چپ دو دکمه ی بالایی مانتویش را باز کند و بنشیند پشت میزی که سه پسر غریبه دورش نشستهاند و لابد حرفهای پسرانه میزنند.
خواندان اين كتاب را نتوانستم بيشتر از همان داستان اول و نيمي از داستان دوم جلو ببرم. داستان اول نامه ي شخصي ست به خواهرش كه گويا بعد از جنبش سبز مجبور به فرار از كشور شده و نصيحت كردن او به اينكه برگردد! اگر شما اسم اين را داستان مي گذاريد، بخوانيدش!!! از متن داستان اول:" برگرد سيما. حرف هاي تو كار را خراب تر مي كند. نه كه آزاري ببينم، اما كار بيهوده ميكني كه چه؟ همه ش توطئه است. چطور از حقوق زنان عربستان نمي گويند يا بچه هاي آواره ي فلسطين؟"
در کل خیلی عجیب غریب بود و درکل خیلی غیرضروری بود غیر یکی دو جمله کتاب که خیلی دوس داشتم این خیلی قشنگ بود: اونجا که مشتری ها نقاشی میکشن و میذارن به دیوار کافه میگه: در دنیایی که همه چیزش میخواهد نبودن توراثابت کند کافی است جایی چیزی از تورا به نمایش گذاشته باشد تا باز کشیده شوی آنجا.