"Taciturne, secret, toujours obscur, j'ai guetté la trace en apparence la plus insignifiante de ta vie. Le détail le plus fugace devenait pour moi lueur dans les ténèbres de ton existence. Tu as connu la maladie, les humeurs froides (...) : j'ai séjourné plusieurs années en sanatorium où j'ai failli mourir. Tu es devenu soignant, je suis devenue médecin. Là s'arrête ce qui nous unit."
حنجرهای نه برای فریاد که زمزمهی صدای فراموششدگان
این روایتِ تاریخیِ کوچکِ ۱۶۷ صفحهای خیلی بیشتر از ظاهر افتادهاش حرف برای گفتن داره و جالب اینکه در این میان آنچه مورد تأکید نویسنده است، برای من اهمیتش کمتره.
بذارید اول خلاصهای از اسکلت ماجرا رو تصویر کنم: سی سالِ پایانیِ قرن ۱۸ میلادیه و پاریسِ آبستن انقلاب. قهرمان روایت (ژان بابتیست پوسن) در وضعیتی تلخ و دردناک، به زور ساکن بیمارستان عمومی بیسِتر میشه (البته نباید گول عنوان "بیمارستان" رو خورد. اینجا هیچگونه امید یا تلاشی برای درمان نیست). اینجا محلیه برای نگهداری تمام راندهشدگانِ از اجتماع که این شامل طیف بزرگی از دیوانگان و بیماران مقاربتی گرفته تا مالباختگان و نوجوانان سرکش میشه. شرایط زندگی بسیار طاقتفرساست. از نظر بهداشت و امنیت و آرامش و غذا و سایر نیازها، پایینترین درجههای قابل قبول فراهم نیستن. در این شرایط، قهرمان بیسواد و بیمار اما روشنطبع و مستعد ما گلی است که به گنداب میروید و نه تنها زندگی خودش که آیندهی این ضعیفترین و بیدفاعترینها رو هم به شیوهای بنیادین بهبود میبخشه. روایت جالبیه که در بِینِش نویسنده گاهوبیگاه در زندگی روزمرهی خودش سرک میشه و از رابطهای میگه که با شخصیت تاریخی روایت برقرار کرده. این کلیت ماجراست که در قسمتی رنگوبوی انقلاب فرانسه رو هم به خودش میگیره.
اما این روایت رو میشه از چند زاویه دید یا در چند سطح بررسی کرد:
یک) نقطهی تأکید آگاهانهی ماری دیدیه
نویسنده بارها به ظلمی اشاره میکنه که در حق قهرمان شده و البته خمیرمایهی روایتش رو فراموششدگان تشکیل میدن چنانکه در عنوان کتاب هم اومده. من با سنگینی درد و فشار غمی که بر این مظلومان رفته ارتباط برقرار میکنم ولی گمشدن نام یک نفر غمخوار فراموششدگان در تاریخ و گمنام موندنش رو فاجعهی بزرگی نمیدونم. شاید در زمان زندگی ژان بابتیست این موضوع اهمیتی داشت ولی فارغ از این، مگر نه اینست که ما نهایتا غبار کیهانی هستیم؟ ما را از نام و ننگ پس از مرگ چه سود؟
دو) معیار سلامت اجتماع
این ایده از من نیست ولی به یاد ندارم کجا با اون آشنا شدم. به هر روش، باور دارم که برای سنجیدن سلامت یک جامعه آسانترین روش مشاهدهی نوع برخورد اون با ضعیفترین و بیدفاعترین اعضاشه. برخورد با دیوانگان، سالخوردگان، کودکان، زندانیان، آوارگان، حیوانات و ... این کتاب به ما درکی از نوع نگاه به و برخورد با این لگدخوردگان روحی و جسمی در اون بازهی خاص زمانی فرانسه میده. به نظرم این باعث میشه دقیقتر به زمانه و روحیات جمعی خودمون نگاه کنیم.
سه) آغاز مسیر علم روانشناسی
از نظر تاریخی جالب خواهد بود که ببینیم وقتی در بادی امر تصميم به دستهبندی بیماران روانی گرفته شد، مردم و مسئولان چه نگاهی به ارتباط روان و جسم داشتند و ریشهی عدم تعادل روان رو در چه میدیدند.
چهار ) پا در کشف دیگران
نویسنده معتقده که نوعی ارتباط بین خودش و ژان بابتیست برقرار شده و بنابراین فقط راوی داستان نیست. اون در تلاشه تا از چشمان قهرمان به جهان پیرامونش نگاه کنه و بر روی عقل و احساسش نور بتابه. در طی این مسیر، دائما با ضمیر تو خطاب به پوسن برمیخوریم که این نوع روایت برای من خوشایند بود.
پنج) محیط و وراثت
نهایتا اینجا خواننده با دوگانهی تکراری اما همچنان تازهی محیط و وراثت روبرو میشه. کدام تعیینکننده است؟ چطور یک نفر برخلاف تمام احتمالات عمل میکنه؟
________________________________________________ __ بریدههایی از کتاب
"کسانی میآیند در حیاط دیوانگان با تو صحبت کنند، یا با خودشان حرف بزنند. تو نیز چون بیمار هستی، خوب بلدی بگذاری حرف بزنند، شاید هم همزمان با حرف زدن گریه کنند تا از درددلشان آگاه شوی. طی چند لحظهی زودگذر، چند لحظهی معجزهآسا، جوشوخروششان فروکش میکند و دستهایی که چند لحظه پیش فریادزنان به آسمان بلند شده بودند و کمک میطلبیدند، به آرامی کنار بدنشان قرار میگیرند."
"متوجه اشتباهشان در املای نامت شدم. آخرین باری نیست که این اتفاق روی میدهد؛ میشل فوکو دویست سال بعد مرتکب همین اشتباه میشود و تو را پییرسن مینامد. کانتی امروز یادآور میشود:《بدا به حال مردی که نامش بزرگتر از کاری است که انجام داده》، عکس این موضوع هم دربارهی تو صدق میکند."
کتابی خوب ، که در اون میشه روند رشد شخصی یک فرد رو به خوبی لمس کرد و اثرات اجتماع بر اون و اون بر اجتماع رو لمس کرد و بسیار برام جالب بود که ماری دیدیه برای کشف این آدم گمنام تا کجاها پیش می ره و نگرش جالب شخصیت داستان درباره ی دیوانگان
از متن کتاب: نتیجه به دست آمده این است که پس از مدتی همه خدمتکاران و ماموران نظافت از میان دیوانه ها انتخاب شده اند، وانگهی اینها برای انجام این کارهای دشوار مناسب ترند، چون به طور معمول آدم هایی ملایم تر، درستکارتر و انسان تر هستند.
روایت سرگذشت شاگرد دباغی ست با زخمی بر روی گردن، جوانی عامی، معمولی و گمنام که در فرانسه راهی تیمارستان می شود اما با اراده ای آهنین و انسانیتی مثال زدنی تبدیل به فریادرس بیماران مشاعر از دست داده میگردد
این کتاب، بازآفرینی و جستجوی شخصیتیست به نام ژان باپتیست پوسن. او که شاهد انقلاب فرانسه بوده، شاهد تولد گیوتین بوده و سرپرستی بخش دیوانگان بیستر را به عهده داشته؛ اولین کسی است که غل و زنجیر از دیوانگان گشوده، همگام با بعضی از نامهای عصر خود مخالف خشونتورزی با مجانین بوده و از بازیگرانی است که در دگرگونی تفسیر دیوانه به عنوان یک حیوان به بیمار، نقشی «به اراده و تعبیر نویسنده حیاتی و بنیادین» ایفا کرده است. لباسی که امروزه به عنوان لباس دیوانگان میشناسیم نیز، طبق ادعای نویسنده ابتکار اوست. نویسنده، که پزشک است و به روانشناسی علاقه نشان میدهد، از پاورقیها و اشارات و یادداشتها و گزارشها، تکههای مختلف این شخصیت را که از چشم تاریخ رسمی پنهان مانده گرد هم میآورد. نوعی ایزیس که پارههای تن ازیریس را در متن جهان بیابد و به هم بدوزد. حین خواندن متن، که در سالهای 1770 تا 1811 فرانسه سیر میکند، بارها در حرکاتی که ماهیتی شبیه فاصلهگذاری دارند، به اکنونِ نویسنده پرتاب میشویم«یا برمیگردیم» که احوال و تجربه شخصی خود در فضای قرن بیستویکمی را از نظر میگذراند، خود را از نظر میگذراند و برای دقیقتر دیدن پوسن، با خودش نیز اندک مواجههای دارد « شاید ما هم به پیروی از نویسنده سر از متن بلند کنیم و به خود و تاریخ خود نگاه کنیم» و بعد باز به داستان پوسن و تاریخ فرانسه و تاریخ پزشکی و سلامت در قرن 18 فرو میرویم. من که به تاریخ جنون فوکو علاقه فراوان دارم، این کتاب را پرتو افکندنی زیبا و گاه عمیقتر به تاریخی خاص میدانم که از برابر چشمان فوکو نیز گذشته بود. اگر به گذشته برگردم اول این کتاب را میخوانم، تا روایت و عشقورزیدن و همدلی نویسنده، مرا در بستری مناسبتر قرار دهد. 🌀