What do you think?


مرگ رنگ
Iran'in cagdas sairlerinden Sohrb Sepehri, 7 Ekim 1928 tarihinde Ksn'da dogdu. Egitim Enstitusunu tamamladiktan sonra bir sure ogretmenlik yapti. Resim yapmayi hattat ve ressam olan babasindan ogrenen Sohrab, daha sonra Guzel Sanatlar Fakultesi Resim Bolumunde egitim gordu. Donemindeki bircok yenilikci sair gibi kendisi de Nima ve Tevellelî'den etkilenerek dortluk ve Nima tarzi kaliplarla siir soylemeye basladi. Ancak bir yandan Dogu sanati, mitolojisi, dinler ve irfan; ote yandan ise Bati sanati ve siirine olan ilgisi ve derin bilgisi, onu yeni ufuklara surukledi. Ozellikle Iran'da surrealist siirin kurucusu sayilan Hûseng Iranî (1925-1973)'nin siirlerinden etkilenerek dil ve dusunce bagimsizligi yonunden cagdaslarindan ayrildi. Siirleri bircok dile cevrilen Sepehri, 21 Nisan 1980 tarihinde kan kanseri nedeniyle vefat etti. Elinizdeki kitap, sairin Hest Kitb [Sekiz Kitap]'inin birincisi olan Merg-i Reng [Rengin Olumu] adli eseri olup ozgunlugunun bozulmamasina ozen gosterilerek Tur
- GenresPoetry
First published April 1, 1952
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 19 of 19 reviews
September 10, 2017
خوانش سوم.
---------------------
یادگاری از کتاب:
گرچه میسوزم از این آتش به جان،
لیک بر این سوختن دل بستهام.
...
خیره چشمانش با من گوید:
کو چراغی که فروزد دل ما؟
هر که افسرد به جان با من گفت:
آتشی کو که بسوزد دل ما؟
...
تا مرزهای دور خیالم دویده است.
...
اما از آنچه در پی آن بودم
رنگی نیافتم.
•••••••••••••••••••••
مجدد این مجموعه رو از سهراب رو خوندم چون بهش نیاز دارم و خواهم داشت.
این بار بیشتر از همیشه دفتر شعر مرگ رنگ رو فهمیدم و عاشقش شدم.
----------
یادگاریها از مجددا خواندن سهراب:
نیست همآهنگ او صدایی، رنگی.
چون من در این دیار، تنها، تنهاست.
گرچه درونش همیشه پر ز هیاهوست،
مانده بر این پرده لیک صورت خاموش.
روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف
بام و در این سرای می رود از هوش.
...
دارد با شهرهای گمشده پیوند:
مرغ معما در این دیار غریب است.
...
اندکی راه چو میپیماید
میکند فکر که میبیند خواب.
...
جلوهگر آمده در چشمانش
نقش اندوه پی یک لبخند
...
قصهی رنگی روز
میرود رو به تمام.
...
راه دوریست، و پایی خسته.
...
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من، لیک، غمی غمناک است.
...
فرسود پای خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذیرد آخر که: زندگی
رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود.
...
خوب زمانه رنگ دوامی به خود ندید.
...
سرگذشت من به زهر لحظههای تلخ آلوده است.
...
بیحرف باید از خم این ره عبور کرد:
رنگی کنار این شب بیمرز مرده است.
----------------------------------------------------
نظر اول:
من سهراب رو عاشقم... شاعر محبوبمه.
وقتایی که دیگه هیچی جواب نمیداد برای اینکه سریع حال خودمو خوب کنم، میدونستم که دیگه وقتشه برم سراغ سهراب! بارها و بارها خوندمش و هرگز تکراری نمیشه.
اولین کتابش رو یه کم کمتر از بقیه دوست دارم ولی همچنان برام خیلی زیاد دوستداشتنیه.
----------
بخشهای ماندگار کتاب جا نمیشه اینجا یا خیلی طولانی میشه، سعی کردم بخشهای خیلی خیلی لذتبخش رو بنویسم فقط:
دست جادویی شب
در به روی من و غم میبندد.
میکنم هر چه تلاش،
او به من میخندد.
نقشهایی که کشیدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرحهایی که فکندم در شب،
روز پیدا شد و با پنبه زدود.
...
میکنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدمها.
...
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ برآرم از دل:
وای، این شب چهقدر تاریک است.
...
دنگ... دنگ...
لحظهها میگذرد.
آنچه بگذشت، نمیآید باز.
قصهای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز.
---------------------
یادگاری از کتاب:
گرچه میسوزم از این آتش به جان،
لیک بر این سوختن دل بستهام.
...
خیره چشمانش با من گوید:
کو چراغی که فروزد دل ما؟
هر که افسرد به جان با من گفت:
آتشی کو که بسوزد دل ما؟
...
تا مرزهای دور خیالم دویده است.
...
اما از آنچه در پی آن بودم
رنگی نیافتم.
•••••••••••••••••••••
مجدد این مجموعه رو از سهراب رو خوندم چون بهش نیاز دارم و خواهم داشت.
این بار بیشتر از همیشه دفتر شعر مرگ رنگ رو فهمیدم و عاشقش شدم.
----------
یادگاریها از مجددا خواندن سهراب:
نیست همآهنگ او صدایی، رنگی.
چون من در این دیار، تنها، تنهاست.
گرچه درونش همیشه پر ز هیاهوست،
مانده بر این پرده لیک صورت خاموش.
روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف
بام و در این سرای می رود از هوش.
...
دارد با شهرهای گمشده پیوند:
مرغ معما در این دیار غریب است.
...
اندکی راه چو میپیماید
میکند فکر که میبیند خواب.
...
جلوهگر آمده در چشمانش
نقش اندوه پی یک لبخند
...
قصهی رنگی روز
میرود رو به تمام.
...
راه دوریست، و پایی خسته.
...
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من، لیک، غمی غمناک است.
...
فرسود پای خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذیرد آخر که: زندگی
رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود.
...
خوب زمانه رنگ دوامی به خود ندید.
...
سرگذشت من به زهر لحظههای تلخ آلوده است.
...
بیحرف باید از خم این ره عبور کرد:
رنگی کنار این شب بیمرز مرده است.
----------------------------------------------------
نظر اول:
من سهراب رو عاشقم... شاعر محبوبمه.
وقتایی که دیگه هیچی جواب نمیداد برای اینکه سریع حال خودمو خوب کنم، میدونستم که دیگه وقتشه برم سراغ سهراب! بارها و بارها خوندمش و هرگز تکراری نمیشه.
اولین کتابش رو یه کم کمتر از بقیه دوست دارم ولی همچنان برام خیلی زیاد دوستداشتنیه.
----------
بخشهای ماندگار کتاب جا نمیشه اینجا یا خیلی طولانی میشه، سعی کردم بخشهای خیلی خیلی لذتبخش رو بنویسم فقط:
دست جادویی شب
در به روی من و غم میبندد.
میکنم هر چه تلاش،
او به من میخندد.
نقشهایی که کشیدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرحهایی که فکندم در شب،
روز پیدا شد و با پنبه زدود.
...
میکنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدمها.
...
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ برآرم از دل:
وای، این شب چهقدر تاریک است.
...
دنگ... دنگ...
لحظهها میگذرد.
آنچه بگذشت، نمیآید باز.
قصهای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز.
July 16, 2019
فوق العاده بود,از اشعار سپهری بیش از دیگر شعرا لذت میبرم...
"می کنم تنها,از جاده عبور:
دور ماندند ز من ادم ها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها..."
"دنگ..دنگ..
لحظه های می گذرد
آنچه بگذشت,نمی اید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد اغاز
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده است
تند برمیخیزم.."
"نبض من هر لحظه می خندد به پندارش
او نمیداند که روییده است
هستی پربار من در منجلاب زهر
و نمی داند که من در زهر می شویم
پیکر هر گریه,هر خنده
در نم زهر است کرم فکر من زنده
در زمین زهر می روید گیاه تلخ شعر من"
"می کنم تنها,از جاده عبور:
دور ماندند ز من ادم ها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها..."
"دنگ..دنگ..
لحظه های می گذرد
آنچه بگذشت,نمی اید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد اغاز
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده است
تند برمیخیزم.."
"نبض من هر لحظه می خندد به پندارش
او نمیداند که روییده است
هستی پربار من در منجلاب زهر
و نمی داند که من در زهر می شویم
پیکر هر گریه,هر خنده
در نم زهر است کرم فکر من زنده
در زمین زهر می روید گیاه تلخ شعر من"
February 21, 2017
بیحرف باید از خم این ره عبور کرد
رنگی کنار این شب بیمرز مرده است
رنگی کنار این شب بیمرز مرده است
January 28, 2020
دیرگاهی است که در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است.
بانگی از دور مرا میخواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنهای نیست در این تاریکی:
در و دیوار به هم پیوسته.
سایهای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته.
نفس آدمها
سر بسر افسرده است
روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است.
دست جادویی شب
در به روی من و غم میبندد
میکنم هر چه تلاش،
او به من میخندد.
نقشهایی که کشیدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرحهایی که فکندم در شب،
روز پیدا شد و با پنبه زدود.
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است.
جنبشی نیست در این خاموشی
دستها پاها در قیر شب است.
____________________________________________________________
شب سردی است ، و من افسرده.
راه دوری است ، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
میکنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدمها.
سایهای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غمها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصهها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است:
هردم این بانگ برآرم از دل:
وای، این شب چقدر تاریک است!
خندهای کو که به دل انگیزم؟
قطرهای کو که به دریا ریزم؟
صخرهای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من ، لیک، غمی غمناک است.
____________________________________________________________
بندی گسسته است
خوابی شکسته است
رویای سرزمین
افسانهی شکفتن گلهای رنگ را
از یاد برده است
بیحرف باید از خم این ره عبور کرد:
رنگی کنار این شب بیمرز مرده است
رنگ خاموشی در طرح لب است.
بانگی از دور مرا میخواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنهای نیست در این تاریکی:
در و دیوار به هم پیوسته.
سایهای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته.
نفس آدمها
سر بسر افسرده است
روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است.
دست جادویی شب
در به روی من و غم میبندد
میکنم هر چه تلاش،
او به من میخندد.
نقشهایی که کشیدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرحهایی که فکندم در شب،
روز پیدا شد و با پنبه زدود.
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است.
جنبشی نیست در این خاموشی
دستها پاها در قیر شب است.
____________________________________________________________
شب سردی است ، و من افسرده.
راه دوری است ، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
میکنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدمها.
سایهای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غمها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصهها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است:
هردم این بانگ برآرم از دل:
وای، این شب چقدر تاریک است!
خندهای کو که به دل انگیزم؟
قطرهای کو که به دریا ریزم؟
صخرهای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من ، لیک، غمی غمناک است.
____________________________________________________________
بندی گسسته است
خوابی شکسته است
رویای سرزمین
افسانهی شکفتن گلهای رنگ را
از یاد برده است
بیحرف باید از خم این ره عبور کرد:
رنگی کنار این شب بیمرز مرده است
April 20, 2021
زهر این فکر که این دم گذراست
می شود نقش به دیوار رنگ هستی من!
لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است
لیک چون باید این دم گذرد،
پس اگر می گریم
گریه ام بی ثمر است!
و اگر می خندم
خنده ام بیهوده است...
می شود نقش به دیوار رنگ هستی من!
لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است
لیک چون باید این دم گذرد،
پس اگر می گریم
گریه ام بی ثمر است!
و اگر می خندم
خنده ام بیهوده است...
May 23, 2017
8 kitaplık bir şiir coğrafyasının ilk kitabı Rengin Ölümü. Ali Güzelyüz çevirisiydi kitap. Şiirlerdeki metaforlar, anlam derinliği güzeldi lakin çevirinin kabalığı, kuruluğu yüzünden tüm estetik silinip süpürülmüştü. Çok beğendiğim hayaller vardı cümleler arasında. Ama işte çeviri... Önemli bir husus bu. Keşke Behçet Necatigil yaşasa ve bu kitaba bir el atsaydı, onu çevirirken şiir-şair ilişkisini yansıtıp bizi kendimizden geçirseydi diye uzun uzun hayıflandım. Şiir çevirisi şairane bir ruh gerektiriyor vesselam.
September 17, 2025
«مرگ رنگ» اولین مجموعه شعر سهراب سپهری، نه تنها آغاز مسیر شاعری او، بلکه نقطه عطفی در تجربه من از شعر معاصر فارسی است. در این کتاب، سپهری با زبانی ساده و روان، دریچهای به دنیای درونی خود باز میکند؛ دنیایی که مملو از تنهایی، گذر زمان، پوچی و پرسشهای فلسفی است.
نمادگرایی در «مرگ رنگ» بسیار برجسته است. رنگها، آتش، دود، رود، شب، و اجزای طبیعت هر کدام به نحوی با احساسات و تفکرات شاعر پیوند خوردهاند. این نمادها نه صرفاً تصویر، بلکه واسطهای برای انتقال تجربه انسانی و ذهنی شاعر هستند. برای من، مواجهه با این نمادها مثل قدم گذاشتن در فضایی است که هم ملموس و هم خیالی است؛ جایی که واقعیت و احساس در هم میآمیزند.
از نظر فلسفی، «مرگ رنگ» اثر منحصربهفردی است. سپهری با بیانی ظریف و در عین حال صریح، به مواجهه با مرگ، گذر زمان و معنای زندگی میپردازد. این مواجهه هیچگاه سنگین یا دشوار نیست؛ بلکه با حس کنجکاوی و آرامشی درونی همراه است که مرا وادار میکند خودم را در مقابل پرسشهای او قرار دهم.
نمادگرایی در «مرگ رنگ» بسیار برجسته است. رنگها، آتش، دود، رود، شب، و اجزای طبیعت هر کدام به نحوی با احساسات و تفکرات شاعر پیوند خوردهاند. این نمادها نه صرفاً تصویر، بلکه واسطهای برای انتقال تجربه انسانی و ذهنی شاعر هستند. برای من، مواجهه با این نمادها مثل قدم گذاشتن در فضایی است که هم ملموس و هم خیالی است؛ جایی که واقعیت و احساس در هم میآمیزند.
از نظر فلسفی، «مرگ رنگ» اثر منحصربهفردی است. سپهری با بیانی ظریف و در عین حال صریح، به مواجهه با مرگ، گذر زمان و معنای زندگی میپردازد. این مواجهه هیچگاه سنگین یا دشوار نیست؛ بلکه با حس کنجکاوی و آرامشی درونی همراه است که مرا وادار میکند خودم را در مقابل پرسشهای او قرار دهم.
February 1, 2023
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
میکنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایهای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصهها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هردم این بانگ برآرم از دل
وای، این شب چقدر تاریک است
خندهای کو که به دل انگیزم؟
قطرهای کو که به دریا ریزم؟
صخرهای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است
______________
یک نفر کز صخرههای کوه بالا رفت
در شبی تاریک...
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
میکنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایهای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصهها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هردم این بانگ برآرم از دل
وای، این شب چقدر تاریک است
خندهای کو که به دل انگیزم؟
قطرهای کو که به دریا ریزم؟
صخرهای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است
______________
یک نفر کز صخرههای کوه بالا رفت
در شبی تاریک...
January 25, 2026
دفتر آغازین سهراب است؛ شعری تصویری و احساسی
که هنوز در چارچوب نیمایی حرکت میکند.
فضای آن اندوهبار و دروننگر است و
طبیعت بیشتر نقش پسزمینه دارد تا معنا.
هرچند زبان هنوز ساده و پخته نیست،
اما نشانههای نگاه شهودی و جهانِ آرامِ سپهری در آن پیداست.
این کتاب بیش از آنکه اوج باشد،
آغازِ شکلگیری صدای خاص سهراب است.
که هنوز در چارچوب نیمایی حرکت میکند.
فضای آن اندوهبار و دروننگر است و
طبیعت بیشتر نقش پسزمینه دارد تا معنا.
هرچند زبان هنوز ساده و پخته نیست،
اما نشانههای نگاه شهودی و جهانِ آرامِ سپهری در آن پیداست.
این کتاب بیش از آنکه اوج باشد،
آغازِ شکلگیری صدای خاص سهراب است.
November 20, 2017
معجزه شعر در تایم ناهار:)
July 1, 2020
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است.
هردم این بانگ برارم از دل:
وای، این شب چقدر تاریک است!
اندکی صبر، سحر نزدیک است.
هردم این بانگ برارم از دل:
وای، این شب چقدر تاریک است!
October 27, 2013
در قیر شب
دیرگاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیك پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست در این تاریكی
در و دیوار بهم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر بسر افسرده است
روزگاری است در این گوشة پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می كنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقش هایی كه كشیدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی كه فكندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی است كه چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست در این خاموشی
دست ها، پاها در قیر شب است
-----
غمی غمناک
شب سرد است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک ، غمی غمناک است
دیرگاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیك پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست در این تاریكی
در و دیوار بهم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر بسر افسرده است
روزگاری است در این گوشة پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می كنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقش هایی كه كشیدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی كه فكندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی است كه چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست در این خاموشی
دست ها، پاها در قیر شب است
-----
غمی غمناک
شب سرد است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک ، غمی غمناک است
January 28, 2017
رنگی كنار شب
بی حرف مرده است.
مرغی سیاه آمد از راههای دور
میخواند از بلندی بام شب شكست.
سرمست فتح آمده از راه
این مرغ غم پرست.
در این شكست رنگ
از هم گسسته رشته ی هر آهنگ.
تنها صدای مرغك بی باك
گوش سكوت ساده میآراید
با گوشوار پژواك.
مرغ سیاه آمد از راههای دور
بنشسته روی بام بلند شب شكست
چون سنگ، بی تكان.
لغزانده چشم را
بر شكلهای درهم پندارش.
خوابی شگفت میدهد آزارش:
گلهای رنگ سرزده از خاك شب.
در جادههای عطر
پای نسیم مانده ز رفتار.
هر دم پی فریبی، این مرغ غم پرست
نقشی كشد به یاری منقار.
بندی گسسته است.
خوابی شكسته است.
رؤیای سرزمین
افسانه شكفتن گلهای رنگ را
از یاد برده است.
بی حرف باید از خم این ره عبور كرد:
رنگی كنار این شب بی مرز مرده است.
بی حرف مرده است.
مرغی سیاه آمد از راههای دور
میخواند از بلندی بام شب شكست.
سرمست فتح آمده از راه
این مرغ غم پرست.
در این شكست رنگ
از هم گسسته رشته ی هر آهنگ.
تنها صدای مرغك بی باك
گوش سكوت ساده میآراید
با گوشوار پژواك.
مرغ سیاه آمد از راههای دور
بنشسته روی بام بلند شب شكست
چون سنگ، بی تكان.
لغزانده چشم را
بر شكلهای درهم پندارش.
خوابی شگفت میدهد آزارش:
گلهای رنگ سرزده از خاك شب.
در جادههای عطر
پای نسیم مانده ز رفتار.
هر دم پی فریبی، این مرغ غم پرست
نقشی كشد به یاری منقار.
بندی گسسته است.
خوابی شكسته است.
رؤیای سرزمین
افسانه شكفتن گلهای رنگ را
از یاد برده است.
بی حرف باید از خم این ره عبور كرد:
رنگی كنار این شب بی مرز مرده است.
October 27, 2015
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پايي خسته
تيرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدمها
سايه ای از سر ديوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها
فکر تاريکی و اين ويرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نيست رنگی که بگويد با من
اندکی صبر سحر نزديک است
هر دم اين بانگ بر آرم از دل
وای اين شب چقدر تاريک است
خنده ای کو که به دل انگيزم
قطره ای کو که به دريا ريزم
صخره ای کو که بدان آويزم
مثل اينست که شب نمناک است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليک غمی غمناک است
هر دم اين بانگ بر آرم از دل
وای اين شب چقدر تاريك است
اندکی صبر سحر نزديک است
راه دوری است و پايي خسته
تيرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدمها
سايه ای از سر ديوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها
فکر تاريکی و اين ويرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نيست رنگی که بگويد با من
اندکی صبر سحر نزديک است
هر دم اين بانگ بر آرم از دل
وای اين شب چقدر تاريک است
خنده ای کو که به دل انگيزم
قطره ای کو که به دريا ريزم
صخره ای کو که بدان آويزم
مثل اينست که شب نمناک است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليک غمی غمناک است
هر دم اين بانگ بر آرم از دل
وای اين شب چقدر تاريك است
اندکی صبر سحر نزديک است
June 4, 2012
دنگ...، دنگ ....
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ
زهر این فکر که این دم گذر است
... می شود نقش به دیوار رگ هستی من
لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است.
لیک چون باید این دم گذرد،
پس اگر می گریم
گریه ام بی ثمر است
و اگر می خندم
خنده ام بیهوده است ....
دنگ...، دنگ ....
لحظه ها می گذرد.
آنچه بگذشت ، نمی آید باز.
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز.
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده است.
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ
زهر این فکر که این دم گذر است
... می شود نقش به دیوار رگ هستی من
لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است.
لیک چون باید این دم گذرد،
پس اگر می گریم
گریه ام بی ثمر است
و اگر می خندم
خنده ام بیهوده است ....
دنگ...، دنگ ....
لحظه ها می گذرد.
آنچه بگذشت ، نمی آید باز.
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز.
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده است.
April 16, 2013
عنوان نخستین مجموعه اشعار سهراب سپهری است که چاپ اول آن در سال ۱۳۳۰ منتشر شد
بندی گسسته است
خوابی شکسته است
رویای سرزمین
افسانه ی شکفتن گل های رنگ را
از یاد برده است
بی حرف باید از خم این ره عبور کرد
رنگی کنار این شب بی مرز مرده است
بندی گسسته است
خوابی شکسته است
رویای سرزمین
افسانه ی شکفتن گل های رنگ را
از یاد برده است
بی حرف باید از خم این ره عبور کرد
رنگی کنار این شب بی مرز مرده است
November 12, 2016
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من، لیک، غمی غمناک است
غم من، لیک، غمی غمناک است
November 20, 2016
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب ....
خواهم انداخت به آب ....
Read
May 22, 2019فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است
هردم این بانگ برآرم از دل:
وای،این شب چقدر تاریک است
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است
هردم این بانگ برآرم از دل:
وای،این شب چقدر تاریک است
Displaying 1 - 19 of 19 reviews


















