سوم دبستان بودم و از طرف اداره مسابقۀ داستاننویسی گذاشتن. منم که اون ایام شرورترین پسر مدرسه بودم دیگه کی وقت اضافه میآوردم که به مسابقه و داستان فکر کنم. روزی که قرار بود داستانها به مدرسه تحویل داده بشه شیفت ظهر بودم (با تمام تمام تمام وجودم از شیفت ظهر متنفر بوده و هستم) و از صبح که بیدار شدم تصمیم گرفتم تا ظهر داستان پسر هلو قلعهی لولو رو دقیقا روی کاغذ بیارم و به مدرسه تحویل بدم. طبیعتا اون زمان نمیدونستم که پیکاسو گفته" هنرمندانِ بد کپی می کنند، اما هنرمندانِ خوب می دزدند". خلاصه داستان رو تحویل دادم و نفر اول شدم و از طرف کانون پرورشی فکری برام دعوت نامه اومد. یادم نیست جایزه چی بهم دادن اما یادمه که توی خانواده و مدرسه به عنوان یک داستاننویس خوشآتیه و با استعداد شناخته شدم و همین برای منی که عاشق به دست آوردن هر چیزی از راه غیر صحیحش بودم کافی بود. الان از همه بازیهای کثیف به اندازۀ شیفت ظهر متنفرم. شانس آوردم؛ چون اغلب بازیهای کثیف از جر زنی سر یه قل دو قل شروع میشن. یا نه، شاید هم هنوز بازیهای کثیفم مونده. نمیدونم
Momotarô es un niño al que encuentra una pareja de ancianos dentro de un durazno gigante, flotando en un río.
Esta pareja lo cría y cuida, y Momotarô crece grande y fuerte, siendo la esperanza del pueblo en el que vive.
Cierto día se ofrece a emprender una misión para luchar contra los Demonios, Genios y monstruos, para proteger a sus vecinos, para lo cual cuenta con la ayuda de un Perro, un Mono y un Faisán.
Crítica
Es una linda (y corta) fábula para niños, donde se realzan varios valores, como es la bondad demostrada por la pareja de ancianos al recoger a Momotarô, el valor, la entereza y la generosidad del protagonista en su misión, y el trabajo en equipo que realiza con los animales. A su vez, ellos demuestran fidelidad hacia Momotarô, al igual que él hacia las personas que quiere.
Es entretenida y recomendable para todas las edades, no tiene desperdicio, además de ser muy corta.