مونالیزای منتشر بازگو کنندهٔ عشقی موروثی در میان خاندانی اصیل است که از دوران گذشته شروع میشود و به زمان حال میرسد. قیونلوها خانوادهای اشرافزاده و منتسب به دربار و حکومت قاجار هستند. افسانهای در میان اعضای این خانواده وجود دارد که بر اساس آن هر یک از آنها اگر عاشق بشوند، سرانجام این عشق به جنون و مرگ منتهی خواهد شد. داستان مونالیزای منتشر روایت این دلدادگیهای جنونآمیز است. ماجراهایی که از اوایل دوره قاجار آغاز میشود و با گذر از آن به دوران پهلوی و در نهایت به سالهای اخیر میرسد و از آن گذر میکند. این کتاب در نه فصل به صورت مستقیم و یا در حاشیه، روایتگر این عشقهای جنونآمیز است که غالب آنها در پیش زمینه یک اتفاق مهم سیاسی و یا اجتماعی نقل میشود و بازتابدهنده و طعنهای به وقایع زمانه خود نیز است. شاهرخ گیوا متولد ۱۳۵۵ از نویسندگان جوانی است که پیش از این کتاب «مسیح، سین، فنجان قهوه و سیگار نیمسوخته» را منتشر کرده است.
مثل اکثر کارهای ایرانی نقطه قوت این کار زبانش است. زبان و نثر جاندار است اما همین نقطه قوت هم به مرور، و هر چه زمان داستان به زمان حال نزدیک میشود نیروی خود را از دست میدهد. و باز هم مثل اکثر کارهای ایرانی کمبود ماجرا در این کار حوصله سر بر میشود. هر فصل رمان مربوط به یک بازه ی زمانی است که قدیمی ترینش حدس میزنم حدود 150 سال پیش باشد. زبان قجری را شاهرخ گیوا خیلی خوب در آورده. بعلاوه گنجاندن حوادث تاریخی در دل رمان عشقی وقتی جذاب است که ما یک رمان جاندار از نظر زبان و ماجرا (توامان) را داشته باشیم که این رمان از این نظر لنگ میزد. دیگر اینکه قرار بوده ماجراها در فصول مختلف دارای ارتباطی باشند. مثل مهره های تسبیح که این ارتباط نقش نخ را باید میداشته. اما نخ این تسبیح پاره پاره است و مهره ها پراکنده. و مثل همیشه حس مالیخولیایی که مشتری دائمی رمان های ایرانی است.
در ضمن این آقای شاهرخ گیوا فامیل واقعیش مرزوقیه. گفتم یه وقت اشتباه نشه.
روایت عشقی دیوانه وار که نسل به نسل امتداد می یابد و عشاق را به مرز جنون می برد. شورانگیز بودن عشق تک تک این عشاق ، بود که خواندن کتاب را دلپذیر میکرد اما شیوه ی روایت گاهگاهی آزاردهنده میشد! در شروع هر فصل هم زمانه عوض میشد هم راوی! و این کمی گیج کننده و نچسب بود! و پایان داستان هم با توجه به شروع هيجان انگیزش ، چندان راضی کننده نبود. **** عطشی در تخمه این تبار هست که وقتی با عشق درمی امیزد ، وجود مرد و زنش را تباه میکند. *** پشت و تیره همگی ما به عشاقی میرسد که حاصل دلدادگیشان به دیوانگی و بیابانگردی ختم میشده است. **** حلاوت زنگی صدایش ، به تنهایی حجت تمام شوریدگی های جد کبیر را با خود داشت. *** زمرا! آی مردن چقدر به عشق تو می ماند که می کُشد و نمی کُشد... *** همه ی این سالها، خیالت مار شد پیچید به تنم... *** مگر همه اهالی دنیا حواس فهم همه ی رنجهای عالم رادارند ؟نه! اگر اینطور بود چقدر شبیه به هم گریه میکردیم، شبیه هم میخندیدیم و ترس هایمان شبیه به هم بود.. *** عشق اول، آدم را پابند خودش میکند. همیشه دنبال یک کسی هستی که بشود همان اولی! خیالش مینشیند توی فکر و بیرون کردنی هم نیست... *** بدترین کار ممکن این است که بخواهيم ، حال گذشته ها را به خودمان تلقین کنیم و یقین دارم اینطوری هیچ کس به چیزی که خیال میکند، نمی رسد...
باید بگم سوژهی جالبی داشت؛ برام جالبه که چطوری نویسنده گریزی به اون روزها زده و تونسته از دلشون داستانی بنویسه و ایدهای بپرورونه اما صرفاً داشتن یه ایدهی خوب، کافی نیس طبیعتاً.
در درجهی اول این نثر کتاب بود که خیلی منو جذب کرد. شروع خوبی هم داشت؛ یه جورایی همه چی داشت به موازات هم پیش میرف اما از اواسط داستان، این نظم از هم گسیخت و من صرفاً به خاطر این اخلاقم که باید همه چی رو تا ته برم، تمومش کردم. وگرنه چشمام هی دنبال کلمهها میدوید و میدوید و فکر میکردم شاید این منم که نمیتونم با داستان ارتباط برقرار کنم یا تمرکزمو ی جا از دست دادم اما انگار زیبایی نثر هم دیگه منو جذب نمیکرد و تنها عاملی شده بود که داستان رو سرپا نگه داشته بود و البته پی ریزی که با توجه بهش نمیشد به راحتی بیخیال داستان شد. هر چی به صفحههای آخر نزدیکتر میشدم، بیشتر منتظر یه اتفاق یا جرقه یا به هر حال چیزی بودم که داستان رو به جنبش واداره. هر چند که داستان یه سری فراز و نشیبها و افت و خیزهایی داشت اما من ِ خواننده رو نتونست مجاب کنه که با هیجان و عطش اثر رو دنبال کنم.
وقتی تموم شد، به قدری احساس بدی پیدا کردم که واقعاً ب خودم شک کردم:)) یکم به صفحههای قبل رفتم و دیدم نه، واقعاً تموم شد؛ در حالیکه یه پایان ِ زیاده از حد باز رو داشت. به حدّی که من گیج شدم و شاید اگه یه بار دیگه بخونم، بتونم نظر خیلی خیلی بهتری بدم و داستانو درک کنم اما به نظرم اگه قرار بود این داستان چیزی برای گفتن داشته باشه، نباید از همون اواسط نظام گسیحته میشد یا دست کم، باید این آخراش خودشو جمع و جور میکرد. نمدونم، شاید مشکل از من بود. به هر حال، نمیشه هم گفت اثر بدیه! فقط انگار نویسنده خیلی بداهه و عجلهای اجزاشو به هم وصل کرده و پیچ و مهره انداخته و... کلاً اینک پرداخت مضمون و درونمایه و حتّی شخصیت پردازیها ضعیف بود. وگرنه با توجه به شروع خوب و ایدهی جالبی که داشت، میتونست یه داستان قوی و غنی بشه.
_ کتاب روایتی از خاندان قیونلو، خاندانی که انگار وقتی عشق به جانشان می افتد به نیستی و تباهی کشیده می شود، به جنون و بیماری می افتند و در نهایت زندگی را تاب نمی آورند. کتاب در هر فصل راوی متفاوتی که هر کدام یکی از نسل قیونلو هاست که برهه زمانی متفاوت. کتاب دو بعد دارد، یکی روایت زوال خاندان قیونلو، دیگری سیر تحول تاریخی. از فتحعلی شاه قاجار تا ناصرالدین شاه، از مشروطه تا پهلوی، از انقلاب تا جنگ، از پساجنگ و تحول های فرهنگی تا حال. لحن و نثر کتاب نسبت به هر دوران متفاوت است و هنر نویسنده را می توان در نیمه ابتدایی کتاب که تا زمان پهلوی را روایت می کند بخوانید، اعجاز لغات و بلاغت نثری که شما را ناخوداگاه می کشاند به کوچه خیابنهای آن زمان. شاید این روایت خاندان قیونلو نباشد، شاید کتاب روایتگر همه ماست، مایی که تمامی این تغییرات و تحولات را از سر گذراندیم و هر کدام به نحوی به زوال کشانده شدیم، شاید این تغییرات سرنوشتمان را عوض کرده باشد یا شاید هم ما سرنوشت تاریخ را عوض کرده باشیم، هرچه که بود این تغییرات جز زوال تدریجی چیزی در پی نداشت، جایی که خاندان قیونلو که از درباریان قاجاری بودند در نهایت نه مالی برایشان ماند و نه مقامی و نه باقی مانده نسلی. در فصول مختلف کتاب به این جمله اشاره می شود که " مردها که عاشق می شوند، انگار جنون را هم به جانشان راه می دهند." مگر جنون چیزی جز این است؟ مگر همیشه نگفتند که عشق و عقل ضدیت دارند؟ مگر می شود عاقلانه عاشق بود؟ در کتاب عاشق و معشوق هیچ وقت به هم نمی رسند، یا از عشق به بکدیگر بی خبرند، یا بنا به موقعیت از هم دور افتاده اند و یا عشق دیگری را باور ندارد و همین دلایل باعث نوعی جنون و در نهایت تباهی شان می شود. کناب همیشه در اوج نیست، اگر ابتدای کتاب را قله کوه بدانیم، انتهای آن دره ای ایست که همگی در آن سقوط خواهیم کرد، نویسنده نگارش کتاب را پائیز هفتاد و نه شروع کرد، کاش همیشه در کتاب همان پائیز هفتاد و نه بود.
داستان پخته ای داشت که در بستری تاریخی چند نسل را روایت می کرد. از قاجار تا جنگ تحمیلی و فصل هایی که نامگذاری زیبایی داشتند و آدم رو کنجکاو می کردند که علت این نامگذاری رو بفهمه که در بخشی از روایت این کلید کشف می شد و لذت را دو چندان می کرد.
کتاب مجموعه ای از روایت هایی است از یک خاندان که به شکل داستان های کوتاه متوالی در چند نسل روایت شده. این کتاب علیرغم جایزه هایی که گرفت و گمان می رفت که رونقی به فضای ادبی بدهد ، خودش چندان جانی ندارد. بخش ها یا قسمت هایی از روایت هست که واقعا می درخشد و خودش را از متن خسته کننده و یکنواخت بیرون میکشد ، همان طور که خواننده را دنبال خود میکشاند اما کلیت کتاب نوعی بازی با داستان به نظر میرسد. انگار که نویسنده ای را در کلاس داستان نویسی محصور کرده باشند و از او بخواهند بر طبق تعاریف آن کلاس، داستان بنویسد، چیزی که باعث شده روح کتاب را خفه کند و جاندار بودن آن را سلب کند. این همه در بخش پایانی با ورود شخصیت هایی به شدت ناشناخته به داستان آسیبی جدی وارد می اورد و داستان را تبدیل به نقطه ضعفی بزرگ می کند. اما خواندن این کتاب از این نظر جالب توجه است که روح ادبیات خود را در زمانه ای که سانسور و بی موضوعی بیداد میکند بشناسیم و در ضمن از آن کتاب هایی نیست که ادم از خواندنش پشیمان شود چون لحظه های خوبی را با شخصیت های ان می گذراند. شخصیت هایی فرو رفته در عمق روان خود.
مونالیزی منتشر از اسم بی اندازه خلاقانه تا فرم داستان و زبان جان دار و بستر تاریخی اش، یک حیرت و کشف بزرگ بود. مدت هاست که می خواهم از این کتاب بنویسم اما بعد از تمام کردنش انقدر سر شوق امده بودم که نمی دانستم چقدر باید زمان ببرد تا در من ته نشین شود این وجد. داستان عشق است با هزار زبان. زبان قاجار و زبان دوره ی پهلوی و امروزه و ... من این کتاب را بدون هیچ ایده ایف بدون هیچ خوانش و نقد و بررسی ای شروع کردم و دیگر نتوانستم زمین بگذارمش تا تمام شد و سر بالا کردم دیدم پشت پنجره سفید شده و برف می بارد. . "خرمالوهای ته باغ خنج شده اند." "دندان های نکبتی" " هر بنی بشری را یاد مردار می اندازد." "بی التفات" "تلالو" "تهینت و نحوست" "فائق شدن" "واقعه ای بر من حادث شود." "لابنقطع" "خشت به خشت دیوارهای عمارت تقریر کرده است." "چشم هایش طوق بیندازد." "تا روی هم کوت شود و ان وقت ببرد میان حوض بی آب باغ به انضمام برگ های خشکیده اش بسوزاند." . "عریضه ی استعفا" "دارالخلافه" "کون و مکان روگردان است." " خو گرفت به تنهایی و مشعله اش نگارگری." "برئد به سرای پنج دری و آنجا گوشه ی عزلت اختبار کند." "تکه های استهزاآمیز مالیخولیای پنهان" "راز عتیق تبارش." "پیش از آنکه کرک های پشت لبم قوت بگیرد." "پشت و تیره ی همه ما به عشاقی می رسد که حاصل دلدادگی شان به دیوانگی و بیابانگردی ختم می شده." . " در یک زمان به عشق رامشگر گرفتار شده و نطفه ی همان امیرزاده ی مجنون است که بلاانقطاع مایه ی تکثیر نیاکان ما شده است." . "افواه جاری" . "در خرافه های اسلاف من، طنینی از اصوات بیستون باقی مانده است." . "از قبل نگاه زنی ابخازی ست که ذائقه ی آنات بی تکلف من دگرگون گشته است و حالی بر من مستولی شده است." . " من از فتانگی چشم هایت می ترسم. حوای اولین یا لیلای سامی که اینک بر اهواء من طالع شده ای. من از هجمه ی این اصوات می هراسم." . "شرارت عشق بر جان جد کبیر رسوخ کرده و صحت عقل او را زایل کرده بود." . "پدرم در تو در توی خیالش به او شلیک کرد." . "حالا این عشق می خواهد به ذرعی خاک باشد یا خال زنی هر جایی." . "چرا که حلاوت زنگی صدایش به تنهایی حجت تمام شوریگی های جد کبیر را با خود داشت." . "انگشت بوریایی. ساقه های ترد مرجان.." .
"کلمات عین تو شدند و جلو چشم هایم جان گرفتی." . "ظرافت مجموع در چهره و لب ورچیدن های مدامش." . رجعت به دهلیزهای ماضی. اسم بخش اول بود "انگشتان بوریایی." . "یوم القیامه." "شلتاق و غائله" "تناوتب. صعوبت" "عشق موزوثی" "نوای مزقانچی" "نمثال همایونی" "جعبه ی مهمور بالای رف" "دامن های شلیته ی البسه ی زنان" " الوان لاجورد و نیل و شنجرف." . "غمازی ها." . "بع رغم عادت معهود." . "جنبده ای در حریم و بیرون حرمسرا می بیند." . "جز با نئشه ی تریاک و مخدرها که شاهد بودی ساعتی هم شده تسکینش دهیم. اما این ها افاقه نمی کرد و باز می دیدیم که مشت بر دیوار و توفال می کوبد و دنبال منفذ ناچیزی می گردد." . قسمت بعدی زمرا . " مطعبه و تحریریه" سال طبابت" "مشروطه چی ها و رفنگی ها." "مرقومه ی تقاضا" "محله ی عودلاجان" "قالی های نارنج و ترنج" " دکتر شکرالله هر شفق تیکده تر از شفق پیشین می شد." . "همین. هیمنجوری ست که بکباره دنیا و ارزوهای ادم از دست می رود." . "او رشحه رشحه شد و جای خود را به پیچش های تاک محقری داد که در کنج دیوار حیاط مریضخانه رسته بود." . "فلان ضماد را بمال ئ بگذار به جای آن نیش و بر رگ نیلی که انحنای گردن و شانه هایت را طی می کند." . "آسمان ایستاده بود از باریدن. واماندم. خواستم رو به آسمان فریاد بکشم." . " تریشه های فروهشته ی سقف." "رخم چقدر عطش دارد." . "بنویسی تا گم نشود همه ی هستی. مثل من که گم می شوم. مثل زندگی که خواب است. که خواب می شود." . بخش چهارم پنگوئن های سرگردان. "من کتابدار کتابخانه ای خلوت در حاشیه ی محله ای قدیمی هستم. کتابدار هستم و هر روز شما را می بینم." . "شاهد هبوط کابوس های دیگران در خواب های خود باشید. . "من کتابدار کتابخانه ام. می خواهم چیز تازه ای بدانم از تو که هراس هایت را بر حاشیه ی کتاب های اینجا می نویسی." . "این هراس های جاری در کتابخانه" . "وحشتی که سال ها پیش ار فراق معشوقی چموش نصیبم شد و سپیدی را بر بن موهایم نشاند تا حالا که چهل و دو سال دارم و زال شده ام." . "تو میراثدار نطفه ی منی. نمی توانی راهایش کنی. نمی توانی این نطفه را که در تو بسته شده رها کنی." "شاید تپش جنینی را که در کابوس هایم زیر پوست تکیده ام می زند در بیداری هم لمس کنم." . "می خواهم بگویم اینقدر حریص نباش. حریص دانستن. بالاخره این حرص یک جایی می سوزاندت و به زمین می زندت." . "خوب من چلیده شدم از زهر این همه تنهایی. من هم سر بی کس می گذارم روی بالشت." . قسمت پنجم. غبار ثانیه ها. . "این ها بدمستی زنی ست که بعد از چندهزار سال هنوز نتوانسته زهر کینه اش را بریزد به این تمدن نامیرا. همان فاحشه ای که اسکندر را تحریک کرد به آتش زدن تخت جمشید." . بخش خطاب به تاریکی دارم خیال می کنم که سایه ای ناغافل می آید و چیزی را که توی خاک پنهان کرده بودم توی تنم فرو می کند و بعد بالای سرم می ایستد تا به صدای غرش زیر دندان هایم گوش بدهد." . بخش 7. سایه های سوخته . در این کتاب فعل برگشتنی. برگشتنک. برگستنا. . بخش هشت. بکشم که اینقدر عذاب نکشی . خیال کن جل و پلاست را چپانده باشی توی چمدان و تا فرودگاه هم رفته باشی. رو به روی گیشه مدارکت را خواسته باشند و دست توی جیب کتت کرده باشی. حتی پاسپورت و بلیت را نشان داده باشی و مامور گیشه گفته باشد به سلامت. اما وابمانی و پاهایت از گیشه رد نشود." . "به اینکه پنهانی با جلو نگاه آشنا و غریبه شهر ساقه ی گلایلی بر گورش بگذارم خو گرفته بودم." . "ادم باید خیلی کناره گیر و عزلتی باشد تا طبع شعر به جانش رخنه کند و دوام بیاورد." . "هوا را بو می کشم. می خواهم بگویم این برف بوی برف و زمستان تهران را ندارد." . بخش 9. آخر. موخره "پدرم هیچ وقت آدم معقولی نبوده. بعضی ها یک جور بی قراری توی وجودشان هست که تا اخر عمر آن را بر دوش می کشند. تردید ندارم پدر من هم یکی از این بعضی هاست."
«شاه عباس آمد گفت: ریشتان را بتراشید و سبیل بگذارید؛ گذاشتیم! آن هم تا بناگوشش را. آن یکی روبند و شلیته و کلاه نمدی برمان کرد. گفتیم: مبارک است! دیگری آمد گفت: زنها چادرها را بردارند؛ برداشتند. مردها سبیل کوتاه کنند، کلاه شاپو و پهلوی بگذارند؛ ما هم گذاشتیم! حالا هم که این شکلی شدهایم. همیشه دنبال شکل خودمان، شکل حقیقیمان میگردیم، اما نمیدانیم آن شکل چه شکلی است!»
این رمان، دومین کتاب شاهرخ گیوا (مرزوقی) و شاید شروع شناخته شدن او در عرصهٔ ادبیات داستانی فارسی است. گیوا داستانهایش را در مضمون تاریخی بههمپیوسته مینویسد که معمولاً این تاریخ از زمان مشروطه آغاز میشود و به زمان اکنون میرسد. او برای فضاسازی دست به دامن زبان میشود و از حق نگذریم خیلی خوب میتواند با تغییر لحن متن، تداعی زمان خاص را به مخاطب القا کند. در این داستان قصهٔ تکهتکهای از خاندان قیونلو میخوانیم که مردانشان عشقی جنونوار پیدا میکنند و دست به رفتارهای عجیب میزنند. حالا فرق نمیکند اگر این عشق جنونوار در یک لحظه دیدن سوگلی حرمسرای ناصری باشد یا روابط آزادانهٔ چند جوان در دانشگاه.
این کتاب دقیقاً همان نقاط قوت آثار جدی ادبیات داستانی امروز ایران را دارد و همان نقاط ضعف را. توسل به زبان و کلمات فاخر برای لعاب دادن روایت و استفاده از جریان سیال خیال و دخالت راوی در داستان از نقاط قوت است اما اصلیترین نقطهٔ ضعف خلأ قصه است. پنداری نویسندگان ایران برای آن که از طراحی قصه و شخصیت بگریزند دست به دامن کلمات و ادبیات کهن میشوند. این کار شاید یک بار و دو بار جواب بدهد ولی بالأخره حنایش رنگ میبازد. همین که نویسنده سعی بکند تنها در ۲۰۸ صفحه این همه خردهروایت را ردیف کند، تقریباً معلوم است نتیجه چه میشود: روایتهای تکهپاره با نخ تسبیحی بسیار نازک که هر آن ممکن است از دست مخاطب دربرود و پاره شود.
«اندوه مونالیزا» کار آخر گیواست که به نظرم زیباتر و خواندنیتر است و از حیث قصهگویی تا حدی موفق از آب درآمده است.
خوشم نيامد ونتوانستم تمامش كنم ابتداي داستان خوب پيش رفت ولي درادامه نتونستم ارتباطات را خوب برقرر كنم. كتاب در دوران مختلفي مي گذره ولي يك موضوع را دنبال مي كنه. برنده جايزه مهرگان ادب سال 1388 شده
مونالیزای منتشر ( و همچنین اندوه مونالیزا) رو به خاطراسمشون خوندم. مخصوصا اسم مونالیزای منتشر که در هماهنگی کامل با موضوع داستانه. این کتاب رو گوش دادم و خیلی جاها رشته داستان از دستم رها میشد که مطئنم اگر متن رو میدیدم اینطور نمیشد. بعضی بخش ها رو خیلی زیاد دوست داشتم و شاید برای همون بخش ها و شاید برای بازکردن کلاف سردرگمی که توی ذهنم از بعضی شخصیت ها ایجاد شده، یه دور دیگه (اینبار از روی متن) بخونم.
میدانی؟ عشق افیون است، درد بی درمان است. به جان کسی بیفتد نه اینکه او را از پا بیندازد بلکه او را از ریشه میسوزاند.... رمان مونالیزای منتشر مجموعهای از داستانهای بهم پیوسته و دنباله دار است که در طی نزدیک به یک قرن و نیم اتفاق میافتد. داستان از دوران قاجار با این قضیه که عشق در خاندان قیونلوها بیماری ارثی و میرایی است شروع میشود و یک به یک از هر نسل از این خاندان قربانی میگیرد؛ ابتدا عشق بسیار اساطیری و دست نیافتنی است؛ بعد عشق تبدیل به وطن میشود، ابتدا فقط مردها عاشق میشدند و هریک به گوشهای و کنجی سرگشته میشدند.وقتی به دوران معاصر میرسد عشق سهم زنها هم میشود. زنها هم میتوانند سرگشته و پریشان شوند. در دوران معاصر عشق خیلی ملموستر عریان میشود و با پوچی عصر مدرن میآمیزد و همچنان در خود سرگشتگیاش را دارد. این کتاب را نیز همسرم به من هدیه داد و من خلاصهی آن را وقتی کنار دریا بودیم برایش تعریف کردم.
بخشهای ابتدایی کتاب رو خیلی دوست داشتم، هر چه به زمان حال نزدیکتر شدیم از نگارش کتاب حوصلهم سر رفت. ادبیات راویهای مختلف اونطور که باید با زمان پیش نمیرفت و یه سری لغت تکرار میشد که حواسم رو پرت میکرد. میتونست کتاب بسیار جذابی باشه
جالب بود، این ژانر کتاب فارسی ندیده بودم تا حالا .یک سریا اعتقاد دارن یک نفرین در فامیل هست که عشاق رو به جنون میکشونه. سیر اتفاقات تاریخی روهم از قاجار دنبال میکنه چند نسل از خانواده که با موضوع بالا روبرو میشن.
This entire review has been hidden because of spoilers.
گونه ای متفاوت از روایت تاریخ از قاجار تا حال حاضر به صورت شرح گوشه ای از زندگی و دغدغه های نسلهای متوالی یک خانواده. فصل مربوط به کتابدار را دوست دارم..