این رمان، پارهی نخست از سهگانهایست به نام «فراموشی». «کامران محمدی» در این رمان رویکردی روانکاونه دارد. روایتی پیچیده و ریتمی تند، سه روز از زندگی آدمهایی را نشان میدهد که تنهایی، عشق، فراموشی و مرگ وجوه مشترک زندگیشان را میسازد. نویسنده، فضایی میسازد مملو از تعلیق و کنش ارتباطی.
اواسط کتاب جمله ای است که می گوید "تنها مرگ، زیبایی عشق را آشکار میکند". به نظرم تمام داستان تلاش نویسنده برای نشان دادن تجلی این جمله است. بخشهای مرگ، بخش های جنگ و شیمیایی و رنج جان کندن است و بخشهای عشق، روابط آدمی و احساسات فروخورده و ممنوعه. برای نشان دادن در هم تنیدگی عشق و مرگ هم چه چیز بهتر از مرور خاطرات و نوستالژی های غم انگیز
یعنی به لحاظ ساختاری نویسنده ذهن منظمی دارد و به لحاظ خیال پردازی هم نگاهش را می پسندم. ترکیب این دو در فضاسازی، بخصوص در صحنه های مرگ و شیمیایی کاملا اثرگذار است و خواننده را با خود همراه می کند. اما به همین اندازه به نظرم در دیالوگ نویسی ضعف دارد و شاید اگر همین مهارت را در نوشتن دیالوگها و انتخاب کلمات داشت، شعارگونگی پاره ای از بخش ها کمتر میشد و اثرگذاری داستان چند برابر. در کل، نسبت به داستانهای معاصر ایرانی فراوانی که در یکی دو سال گذشته خوانده ام کیفیت بالاتری داشت، گرچه هنوز انتظار آثار بهتر و پخته تری را میکشم
ابراهیم همیشه می گفت انسان اسیر خاطراتشه. و خاطره چیه جز بافته های ذهن آدم از چیزایی که به هیچ وجه اونی که ما به خاطر میاریم نیستن. می گفت خیلی از رفتارای آدم تحت تاثیر خاطراتشه. اونم خاطراتی که اصلا اونی نیستن که واقعا بودن...
خلق چندین شخصیت جذاب در دوران پس از جنگ و روانکاوی هوشمندانه تک تک این شخصیت ها. به قول دوستی انگار دوربین را سر دست گرفته اند و یک فیلم سینمایی میخکوب کننده را به نمایش می گذارند. با این تفاوت که سخت می توان در سینما به گذشته برگشت و دوباره حال آمد. اما این کار برای رمان به سادگی هرچه تمام تر است. یا نه درست ترش آنکه کامران محمدی بسیار ساده این کار را انجام داده. فکر میکنم او باید خودش یکی از همین شخصیت هایی که خلق کرده باشد. ریبوار و روژیار نام دو تا از شخصیت های اصلی قصه است که نام هایی کُردی اند و به دل من یکی که بسیار نشستند. آن جا که برف ها آب نمی شوند باید تمام سال زمستان باشد و تمام روزها سرد سرد سرد. بسیار رمان زیبایی بود. دوست دارم بارها و بارها بخوانمش...
یه سه گانه ست ظاهرا که هنوز دو کتاب بعدیش رو نخونده م متاسفانه این یکی رو خیلی دوست داشتم. یادمه توی نور خیلی کمی مشتاقانه همه ش رو خوندم * پیشنهادش میکنم
"آنجا که برف ها آب نمی شوند"نخسین رمان از سه گانه فراموشی کامران محمدی نویسنده معاصر است. محمدی در این کتاب سه روز از زندگی شخصیت های مختلف کتابش را در سه فصل "تنهایی" ، "فراموشی" و "مرگ"به تصویر می کشد; شخصیت هایی که در عین تفاوت ، بسیار به هم شبیه و مرتبط اند. رمان در ابتدا قدری گیج کننده بنظر میرسه و پلی بک های بسیار کتاب ممکنه نخست خواننده رو اذیت کنه اما رفته رفته ارتباط بین شخصیت های کتاب نمایان تر شده و به جایی میرسه که دلتون نمیخواد کتاب رو زمین بگذارید... اگر بخوام در چند کلمه مفاهیم مختلف کتاب رو خلاصه کنم باید بگم : ❤(عشق، مرگ ، فراموشی ، جنگ ، خاطرات ، خیانت ، عشق)❤ پ.ن: پیشنهاد میشود!
وسط یه عالمه کار و دوندگی واسه پایان نامه، دلم لک زده بود واسه یه کتاب سبک اما تاثیرگذار. این کتابو از قفسه نشر چشمه بی هوا برداشتم! و الان کامران محمدی به جمع نویسنده های دوست داشتنی ام اضافه شده. یه بخش از کتاب: لمس خیلی وقتا از بو هم مهمتره. حداقل برای ما که مثل بیشتر حیوانات بویایی مون اونقدر قوی نیست. اما واقعا چقدر از بو و به خصوص لمس استفاده می کنیم؟ چقدر به دست هامون توجه داریم؟ یا اصلا موقع لمس چیزی به این حس عجیب آگاهیم؟ .
پایان خوبی داشت و روایت رو موازی میبرد جلو که فکر کنم سبک و سیاق محمدی باشه. روایت موازی یکی از سبک های مورد علاقه ام و خوشحالم فرصتی شد بخونمش. برم ببینم اون دو کتاب دیگه چه برای گفتن داره!
ایده اتصال گذشته و حال، ادامه پیدا کردن آدمهای گذشته در حال و در هم آمیختن گذشته و حال جذاب همیشه جذاب و گیراست اما به شرطی که از پسِ پرداختش بر بیایی. متاسفانه نویسنده همه کتاب را برای پریدن دورخیز می کند اما غیر از یک متر نمی پرد!
قصه همراهکنندهست و کوتاه. من یه ساعته کتاب رو خوندم و برام مثل یه طرح اولیه جالب بود از داستان اصلی. شخصیتا زیادن و تو دوس داری ازشون بیشتر بدونی. میکاییل فقط یه خائته و گذشته و آیندهای نداره. ابراهیم نصفهس. و دیالوگای فصل اول بین حورا و رسول خام و لوسن. البته اینجا گفته شده کتاب سهگانهس و من اطلاعی از دو کتاب دیگه ندارم.