اواسط کتاب جمله ای است که می گوید "تنها مرگ، زیبایی عشق را آشکار میکند". به نظرم تمام داستان تلاش نویسنده برای نشان دادن تجلی این جمله است. بخشهای مرگ، بخش های جنگ و شیمیایی و رنج جان کندن است و بخشهای عشق، روابط آدمی و احساسات فروخورده و ممنوعه. برای نشان دادن در هم تنیدگی عشق و مرگ هم چه چیز بهتر از مرور خاطرات و نوستالژی های غم انگیز
یعنی به لحاظ ساختاری نویسنده ذهن منظمی دارد و به لحاظ خیال پردازی هم نگاهش را می پسندم. ترکیب این دو در فضاسازی، بخصوص در صحنه های مرگ و شیمیایی کاملا اثرگذار است و خواننده را با خود همراه می کند. اما به همین اندازه به نظرم در دیالوگ نویسی ضعف دارد و شاید اگر همین مهارت را در نوشتن دیالوگها و انتخاب کلمات داشت، شعارگونگی پاره ای از بخش ها کمتر میشد و اثرگذاری داستان چند برابر. در کل، نسبت به داستانهای معاصر ایرانی فراوانی که در یکی دو سال گذشته خوانده ام کیفیت بالاتری داشت، گرچه هنوز انتظار آثار بهتر و پخته تری را میکشم