La literatura norteamericana cuenta con una buena nómina de “autores malditos” y Henry Miller ocupa los puestos de cabeza.” José Antonio Gurpegui (El Cultural). “A pesar de ser el gran vagabundo de la literatura, no necesitará buscar lectores entre nuestros nietos, los tiene asegurados.” Lawrence Durrell. Con su clásico afán provocativo, Henry Miller repasa ese hábito extraño, compulsivo y ya ni siquiera inconfesable, que todo lector febril ha practicado: leer en el retrete. En nuestra reverente adoración de la lectura, la llevamos con nosotros a lugares que no parecen muy aptos, precisamente, para la reverencia. Ésa es la contradicción que atrae la mirada de francotirador de Miller. En un texto vitriólico, divertido y punzante, aprovecha para arremeter contra toda noción de la lectura que –ya sea por su exceso de solemnidad o, al contrario, por la búsqueda de mero entretenimiento renuncie a la sagrada experiencia de la intensidad total. Y en páginas de una enorme belleza nos anima a perseverar en la busca del texto que todos anhelamos leer: aquel que un día escribimos en sueños y de inmediato olvidamos. Enrique de Hériz.
Henry Valentine Miller was an American novelist, short story writer and essayist. He broke with existing literary forms and developed a new type of semi-autobiographical novel that blended character study, social criticism, philosophical reflection, stream of consciousness, explicit language, sex, surrealist free association, and mysticism. His most characteristic works of this kind are Tropic of Cancer, Black Spring, Tropic of Capricorn, and the trilogy The Rosy Crucifixion, which are based on his experiences in New York City and Paris (all of which were banned in the United States until 1961). He also wrote travel memoirs and literary criticism, and painted watercolors.
《وقت،وقت...بیشتر اوقات به این فکر کردهام که اگر یکدفعه همهمان این مزیت را به دست میآوردیم تا بیعیب و نقص عمل کنیم،با وقتمان چه میکردیم.لحظهای به کارایی بیعیب و نقص فکر میکنیم دیگر نمیتوانیم تصویر جامعه را به همین شکل امروزی حفظ کنیم.میپرسم:با وقتمان چه میکردیم؟مسئله را تنها به یک جنبهی خواندن محدود کنیم،تصور کنید آن موقع آدم چه کتابهایی،چه جور کتابهایی،را ضروری میداند و یا فکر میکند ارزش وقت صرف کردن دارند؟》
این کتاب شامل دو تا مقالهی کتابی بود که خوندنشون خالی از لطف نبود.تو یه نشست،مثل یه گپ و گفت با یه پدربزرگ باحال بود که از چالشهای کتاب خوندن و نوشتن میگفت و در کل برام لذت بخش و جالب بود مخصوصا اینکه چیزایی رو میگفت که تو کَت من یکی نمیرفت:کمتر کتاب بخونید! تا توالت با خودتون کتاب نبرید! از وقتتون بهتر استفاده کنید! مجبور نیستید هرکتابی که معروفه رو بخونید و یه سری چیزای دیگه.
فقط از اونجایی که این کتاب اولین بار سال ۱۹۵۷ منتشر شده، نویسنده روحشم از تکنولوژی و این مستطیل کوچولوهای دستمون خبر نداشته مگرنه حتی زحمت نوشتن "خواندن در توالت و استفاده از وقت" رو به خودش نمیداده:)
قسمتی دیگه از کتاب:
📚تاجایی که من میدانم الان اصولا به این دلایل مطالعه میکنیم:
یک/برای اینکه از خودمان خلاص شویم
دو/برای اینکه خودمان را در برابر خطرهای واقعی یا خیالی مجهز کنیم،
سه/برای اینکه پا به پای همسایههایمان پیش برویم،یا آنهارا تحت تاثیر قرار دهیم،
چهار/برای اینکه بفهمیم دنیا چه خبر است
پنج/خوش بگذرانیم،یعنی برای فعالیت بیشتر و عالی تر برانگیخته شویم و سعی کنیم موجود فرهیختهتری باشیم.
کتاب خوش خوان و روانی بود هرچند که خوشم نیامد. نیمه ی اول باز حرف برای گفتن داشت و لذت بخش بود و نکات به درد خوری هم متذکر می شد اما ر نیمه ی دوم دیگر از این خبرها نبود یا حرفی برای گفتن نداشت یا اینکه توصیف خلا برای نویسنده جذاب تر شده بود تا مطالعه در هر حال نیمه ی دوم کتاب بیشتر در احوالات روده و دفع و بوی نا و عطرناخوشایند مستراح و حرکت گاز ها در شکم و بیچش روده ها و .... خلاصه اکر جمله ی بالا را دوست دارید اولا بروید سراغ یک روان درمانگر خوب و منصف ثانیا که از نیمه ی دوم کتاب هم لذت می برید.
|\| | |_ @ ® > M0127324: همه میدونند که من عاشق کتاب هایی با موضوع کتاب و خواندن هستم. کتاب بسیار کوتاه و مختصر و تا حدودی شخصیه. نیمه اول ش عالی بود و بارها و بارها من رو به وجد آورد. نیمه دوم رو خیلی دوست نداشتم، هرچند ایده ها و نکات ناب و ظریف توش کم نبود.
به زور می شود گفت که یک کتاب بود. با عقیدهای که میلر در این کتاب به آن پرداخته موافق بودم. اما بد نیست کمی به او در نحوهی انتقال نقد و نصیحت هایش خرده بگیریم. چون با وجود این که در صفحات ابتدایی ذکر کرده که برای ایجاد اشتیاق و حرارت در یک نفر برای شروع کاری” به روش صحیح او را دلسرد کنید یعنی با در نظر داشتن پایانی صحیح. در این صورت او را بسیار سریع تر در مسیر درست قرار می دهید.” اما خود او به عینه با آب و تاب و با سوز و گداز به نصیحت ترک عادات پرداخته. واقعا برای رساندن منظور لزومی به چسباندن این حجم از مطالب جسته گریخته و ساختن یک فرانکنشتاین از آنها نبود.
کتاب از دو تا جستار کوتاه در مورد کتابخوانی تشکیل شده. دومی رو بیشتر دوست داشتم، هرچند میلر تاکید میکنه که بهتره توی توالت فقط به فکر قضای حاجت باشیم و کتابها رو جاهای دیگه بخونیم، ولی حقیقت اینه که زمانی خودم یه توالتخوان قهار بودم (اونم توی دستگاه ایرانی) که برای ذهن وسواسی و پر از پرت و پلای من تسکین خوبی بود... به هر شکل من دازاینِ کوچک غمگینی میشناسم که در مُستراحی مَسکن دارد، دازاینی که در ابتدای جمله متولد و پس از صدای پای آب مُرد خواهد...
یکی از اولین چیزهایی که با خواندن کتابها در نظرم تداعی میشود، تلاشی است که برای به دست آوردنشان میکردم. نه برای داشتنشان، این را یادتان باشد، بلکه برای در دست گرفتنشان. از لحظهای که اشتیاق امانم را میبرید، جلوِ رویم فقط و فقط موانع مختلف میدیدم. همیشه کتابهایی که از کتابخانهٔ عمومی میخواستم بیرون بودند. و البته هیچوقت پولی در بساط نداشتم آنها را بخرم. گرفتن مجوز از کتابخانهٔ محلمان ــ آن موقع هجده نوزده سالم بود ــ برای امانت گرفتن اثر ضالهای چون اعترافات یک ابله نوشتهٔ استریندبرگ واقعاً ناممکن بود. آن روزها کتابهایی که خواندنشان برای جوانترها ممنوع بود، با ستارههایی مشخص شده بودند ــ یک، دو یا سه ستاره ــ طبق درجهٔ بیاخلاقیهایی که به آنها نسبت داده میشد. به نظرم چنین روالی هنوز پابرجاست. امیدوارم همینطور باشد، چون جز این نوع طبقهبندی و ممنوعیت احمقانه، اقدام بهتری نمیشناسم که اشتیاق آدم را برانگیزد.
آنچه که خواندید، چند خط اول کتاب #خواندن_در_توالت بود. موضوع اصلی کتاب، #خواندن و #مطالعه و شامل دو بخش با عنوان "آنها زنده بودند و با من حرف میزدند" و "خواندن در توالت" می شود. بخش اول کتاب خیلی روان و خودمانی است که در آن نویسنده از تجربیات و اندیشه هایش درباره کتاب خواندن صحبت می کند. اما هرچقدر قسمت اول خواندنی است و به نظرم می شود بارها و بارها خواند و به آن فکر کرد، بخش دوم کتاب چنگی به دل نمیزند.
بخش هایی از کتاب
تا جایی که می شود کم بخوانید نه زیاد!
سخت ترین کار در زندگی این است که یاد بگیری فقط کار هایی را انجام بدهی که واقعا به درد آسایشت می خورد.
کتاب بی همتا کمیابند.
کتاب هایی که آدم در بچگی می خواند به آدم تحمیل می شود. خوش به حال بچه ای که پدر و مادر عاقلی دارد!
هرچه بیشتر می خواندم سختگیرتر میشدم. به نظرم هیچ کتابی به اندازه کافی خوب نبود.
کتاب یکی از معدود چیزهایی است که انسانها از ته دل برایش احترام قایلاند. و آن انسان هرچه نیکتر باشد، راحتتر میتواند از محترمترین داراییهای خود دل بکند. کتابی که بیهوده توی قفسه گذاشته شده، مهماتی هدررفته است. کتابها هم مثل پول باید مدام در جریان باشند. تا بالاترین درجه قرض داده و قرض گرفته شوند ــ هم کتابها هم پول! اما بهویژه کتابها، چون بسیار بیشتر از پول بیانگر مسائلاند. کتاب نهتنها دوست آدم است، بلکه برایتان دوست هم پیدا میکند. وقتی با دل و جان کتابی در اختیار داشته باشید، پربارید. اما وقتی آن را دست کسی بدهید پرباریتان سه برابر خواهد شد.
Buen libro proto-punk. Se trata de un extracto de The Books Of My Life de 1952. En su habitual tono irreverente, Henry Miller propone corrosivas reflexiones sobre la experiencia alta de la lectura y la experiencia baja de usar el inodoro. Leer en el inodoro o retrete pone en crisis al canon. En realidad, todo pone en crisis al canon. Lo interesante es que la ocasión sirva para descubrir que no hay canon. Simplemente ocurre que algunas lecturas transforman al lector. Por eso hay arte del escritor, pero también arte del lector. Creo que tiene razón el mítico sátiro de Montparnasse.
کتاب مجموعهٔ دو جستار کوتاه درمورد کتاب بود. اولی: آنها زنده بودند و با من حرف میزدند دومی: خواندن در توالت
توی اولی هنری میلر میاد درمورد کتاب خوندن و نخوندن و همهٔ اینا کلی برامون رودهدرازی میکنه! با خیلی جاهای کتاب خندیدم و خیلی جاهاش بنظرم جای بحث داره. خوراک اینه که جملههاشو بذاری جلوت و با دوستات درموردش حرف بزنی. که نظر تو چیه؟ واقعا باید به بقیه کتاب معرفی کرد؟ نظرت درمورد کتاب قرض دادن چیه؟ بنظرت چندتا اثر اصیل در دنیای ادبیات وجود داره؟ آدما چه حسی دارن که کتاب میخونن اصلا؟ و چیزهایی از این قبیل… و دومی، اینطور شروع میشه: «دربارهٔ کتاب خواندن موضوعی هست که به نظر من ارزش دارد دربارهاش صحبت کنیم، چون با عادتی فراگیر سروکار دارد و تا جایی که من خبر دارم، دربارهاش چیز زیادی نوشته نشده؛ منظورم خواندن در توالت است. بچه که بودم برای پیدا کردن جای دنجی که بتوانم کتابهای کلاسیک ممنوعه را ببلعم، میرفتم توی توالت. بعد از آن دوران، دیگر هیچوقت توی توالت کتاب نخواندم.» و بعد میاد یه رودهدرازی دیگه شروع میکنه و همهٔ اونایی که تو دسشویی کتاب میخونن رو مسخره میکنه و ایده اصلیش اینه که به دفعت همونقدر اهمیت بده که به غذا خوردن و وقتی مشغولشی، خب مشغول همون کار باش و حواس خودتو پرت نکن یا الکی بیشتر اونجا نشین. :)))) و حالا به انواع مختلفی میاد برای این موضوع مسخرهبازی درمیاره و البته سعی میکنه همه این حرفها رو خیلی جدی بزنه. :)) شبیه مطالعات علمی و خیلی خشک. :)) ولی در بطن خودش بامزهس. مخصوصا اونجایی که داره میگه شاید زنتون فرار کنه بره تو دسشویی و کتاب بخونه و شما… بذارید متن خودشو بیارم: «اجازه ندهید عصبانیت بهتان مسلط شود. فقط بکوشید تصور کنید زنی آنجا روی کاسهٔ توالت نشسته که شما زمانی آنقدر دیوانهوار دوستش داشتهاید که جز با او بودن در تمام عمر، هیچ چیز دیگری برایتان ارزش نداشته. به دانته و بالزاک و داستایفسکی حسادت نکنید اگر او آنجا با این ارواح گفتگو میکند. شاید داره انجیل میخونه! اونقدر اون تو مونده که لابد سر تا ته کتاب تثنیه رو خونده. میدانم. میدانم چه احساسی دارید. اما او انجیل نمیخواند و شما هم این را میدانید. احتمالا شیاطین، یا سرافیتا، یا کتاب زندگان مقدس نوشتهٔ جرمی تیلور را هم نمیخواند. ممکن است بربادرفته دستش باشد. اما چه اهمیتی دارد؟»
و خلاصه که اینطور. :)) اگه دوست دارید هفتاد صفحه پای صحبتهای کتابی یک مغز دیوانه و ادبیاتی بشینین، توصیه میکنم. جالب بود.
من به این کتاب سه و نیم ستاره میدم. طرز نوشتنش جوری بود که هم خودمونی بود و هم ادبی. راجع به چیزهایی صحبت کرده بود که احتمالا کتاب خون های حرفه ای درک میکنن یعنی چی.. کوتاه و جیبی بودنش خیلی خوب بود که من تقریبا کلش رو توی مترو خوندم. امیدوارم از این مدل کتاب هایی راجع به کتاب خوندن بیشتر بشه😍
He de reconocer que el título me ha orillado a leer este libro porque cuando piensas que lo has visto todo aparece esta joyita📚🤗.
El autor nos presenta este libro-ensayo que podría considerarse una critica social a un extraño habito que pueden o no pueden tener los lectores y que es leer en el retrete. En este libro el nos cuenta cosas que vivia de muy joven como que le daba pena leer algunos libros clásicos por los cuales consideraba que el mejor lugar para hacerlo de manera privada era el retrete, hasta sueños que encierran posibilidades de porque nadie ha hablado acerca de este tema y como es que puede ser un tema Tabu entre los lectores. Este libro fue publicado en 1969 y el escritor ya tenía esta interrogante, cosa que ha cambiado con el paso del tiempo y ahora no solo son revistas, libros en la actualidad te puedes llevar miles de ellos en tu celular o tú Kindle esto teniendo la facilidad de distraer tu mente y me pone a pensar : desde hace cuánto tiempo el ser humano sintió la necesidad de distraerse en el retrete🧐?
El escritor nos hace reflexionar desde un punto muy particular el respeto y menciona no conozco a ningún autor que le guste ser leído en el retrete 😅( aunque si yo fuera autora no me importaría que me lean en el retrete, que me lean donde quieran pero que me lean🤣, ah no vdd😅?) hasta madres que no tienen un espacio ante las obligaciones del hogar y su respiro es leer en el retrete🥺.
Para mi leer es leer sea en un parque, en tu cama, en la sala ó en el retrete es sólo cuestión de preferencias y si tú estas cómodo leyendo en el retrete pues que viva la lectura en el retrete 🤣, debemos recordar que los tiempos han cambiado y que si te acomoda y no le hace daño a nadie está bien.
Aunque sin duda me ha hecho pensar tú lector ó escritor: verías mal que alguien lea en el retrete? Has leído en el retrete? Y tú escritor te molestaría qué alguien te diga que leyó tú libro en el retrete ? Los leo en los comentarios 😉
سپاس از هنری میلر که حتی خواندن در توالت را به یک تجربهی ادبی بدل کرد.
«ضعف من این است که هر وقت فکر میکنم نکتهی مهمی کشف کردهام، از پشتبام جارش میزنم. مثلاً وقتی خواندن کتاب شگفتانگیزی را به پایان میرسانم، تقریباً همیشه مینشینم و برای رفقایم، بعضی وقتها برای خودِ نویسنده و گهگاه برای ناشر نامه مینویسم. این تجربه به بخشی از گفتوگوی روزمره من تبدیل میشود و وارد خوراک و نوشیدنیای که میخورم. اسمش را گذاشتهام ضعف. شاید اینطور نباشد.»
Derrière ce drôle de titre se cache un petit essai (c’est en fait le chapitre d’un livre cf. plus bas) assez virulent concernant la lecture mais aussi certains travers de la nature humaine. Sans parler du peu de respect accordé aux auteurs partageant bien malgré eux votre intimité, Henry Miller va plus loin et trouve l'origine de cette pratique dans le refus de se retrouver seul avec soi-même. Il invoque les mêmes raisons pour expliquer le nombre, toujours grandissant, de personnes rivées du matin au soir devant leur télé. Pour soigner les membres les plus atteints de cette détestable habitude, il va même jusqu’à prescrire la lecture de certains ouvrages particulièrement rébarbatifs. Dans son livre, il ne critique pas tant l’offense faite aux auteurs- car après tout, chacun est libre de lire où il le souhaite- que l’aliénation de certains se trouvant toujours obligés d’occuper aux mieux leur temps, sans même respecter celui normalement dévolu aux plus essentielles nécessités de la nature. Ce court essai grinçant et sarcastique est un régal. Henry Miller parvient à capter notre attention en partant d’une réflexion apparemment dérisoire, voire grotesque, qui devient prétexte à disserter sur des sujets de société d’une toute autre envergure. Enfin, si vous ne connaissez pas la maison d’édition Allia, je vous conseille vivement de vous intéresser à son catalogue car il contient des petits livres adorables, d’une qualité irréprochable. Lire aux cabinets n'est peut être pas le meilleur exemple car l'on pourra préférer s'intéresser au livre complet : Les livres de ma vie dont il est issu (c'est le treizième chapitre du livre). A lire donc et de préférence ailleurs qu’aux toilettes ! http://www.aubonroman.com/2007/09/lir...
Essaie sur la littérature. Plus sérieux que son titre le laisse présager, il apporte une réflexion censé et bien verbaliser sur la lecture. Rien de bien extraordinaire ici. Bien, mais sans plus. Certainement pas un incontournable!
به نظرم چرت و پرت بود. یه سری حرف رندم زده بود نویسنده و اسم کتاب معرفی کرده بود و نظریات به درد نخوردش رو گفته بود که یه جاهایی شبیه کتاب انگیزشی بود یه جاهایی کتاب دین و زندگی و سعی کرده بود بامزه باشه. خیلی ناراحت شدم که وقت صرف خوندنش کردم
ما الذي يجعل كتابًا حيًّا؟ إنه سؤال يُطرح كثيرًا! ويبدو لي أن الجواب في غاية البساطة. يعيش الكتاب بفضل التوصية المتحمسة التي ينقلها قارئ إلى قارئ آخر. لا شيء يستطيع أن يخنق هذا الغريزة الأساسية لدى الإنسان. ومهما قال الساخرون وكارهو البشر، فأنا مقتنع بأن الناس سيحرصون دائمًا على مشاركة التجارب التي تمسّهم في أعماقهم. الكتب من بين الأشياء النادرة التي يعتزّ بها البشر حقًا. وأسمى العقول هي أيضًا تلك التي تتخلى ب��هولة أكبر عن أعزّ ممتلكاتها. الكتاب الذي يُترك على الرف هو كذخيرة مهدورة. أعيروا واستعيروا ما استطعتم، كتبًا كانت أم مالًا! ولكن الكتب قبل كل شيء، لأنها تمثل ما هو أكثر بما لا يُقاس من المال. فالكتاب ليس مجرد صديق، بل يساعدك على اكتساب أصدقاء جدد. حين تُغذّي عقلك وروحك بكتاب، تكون قد اغتنيت. لكنك تغتني ثلاثة أضعاف حين تنقله بعد ذلك إلى غيرك. تراودني فجأة رغبة لا تُقاوم في تقديم نصيحة. وها هي: اقرأ أقل، لا أكثر ما يمكن! نعم، بالطبع، لقد حسدتُ أولئك الذين يغرقون في القراءة. وأنا أيضًا، في أعماق قلبي، كنت أودّ أن أسبح بين تلك الكتب التي داعبتُ أسماءها طويلًا في أحلامي. لكنني أعلم أن ذلك غير مهم. وأعلم الآن أنني لم أكن بحاجة إلى قراءة حتى عُشر ما قرأت. إن أصعب ما في الحياة هو أن نتعلم ألا نفعل إلا ما هو نافع لنا نفعًا حقيقيًا، ما هو ذو مصلحة حيوية حقًا.
*
في الوقت نفسه مع قراءات الطفولة، هناك عاملٌ آخر نميل إلى نسيانه، وهو الظروف المادية لتلك اللقاءات الأولى مع الأدب. فبعد سنوات طويلة، ما أشدّ وضوح ما نتذكّره من نسيج كتابٍ مفضّل، ومن طباعته، وتجليده، ورسومه التوضيحية! وكم يسهل علينا أن نستحضر تاريخ قراءاتنا الأولى وإطارها! فذكريات بعض الكتب ترتبط بمرض، وأخرى بسوء الطقس، أو بعقاب، أو بمكافأة. في هذه الذكريات يندمج العالم الداخلي بالعالم الخارجي. وتغدو تلك القراءات حقًّا «أحداثًا» من أحداث حياتنا.
*
عندما أنتهي من قراءة كتاب رائع، أجلس في الغالب إلى طاولتي لأكتب رسائل إلى أصدقائي، وأحيانًا إلى المؤلف نفسه، بل وحتى إلى الناشر. تتحول التجربة التي كانت لي مع هذه القراءة إلى عنصر يدخل في حديثي اليومي، ويندمج بما أشربه وبما آكله. وقد وصفتُ هذا الأمر من قبل بأنه ضعف، وربما كنتُ مخطئًا. «انموا وتكاثروا!» هكذا أمر الرب. وقد عبّر إي. غراهام هاو، مؤلف رقصة الحرب (War Dance)، عن ذلك بصيغة أخرى أحبّها أكثر: «اخلقوا وشارِكوا!». ورغم أن القراءة قد لا تبدو، للوهلة الأولى، فعلًا من أفعال الخلق، فإنها كذلك بالفعل، بالمعنى العميق للكلمة. فبدون القارئ المتحمّس، الذي هو في الحقيقة النظير الحقيقي للمؤلف، وغالبًا منافسه السريّ، يموت الكتاب. إن الإنسان الذي ينشر الكلمة الطيبة لا يزيد فقط من حياة الكتاب المعني، بل يزيد من فعل الخلق نفسه. إنه ينفخ الروح في القرّاء الآخرين، ويغدو في كل مكان نصيرًا للروح الخلّاقة. وسواء كان واعيًا بذلك أم لا، فإن ما يفعله هو تمجيد عمل الله. لأن القارئ الجيد، مثل المؤلف الجيد، يعلم أن كل شيء صادر عن المصدر نفسه. ويعلم أنه لا يستطيع أن يشارك التجربة الشخصية للمؤلف ما لم يكن هو نفسه مصنوعًا من الجوهر ذاته. وعندما أقول «مؤلف»، فإنني أعني «المؤلف» بحرف كبير؛ لأن الكاتب، في نهاية المطاف، هو أفضل القرّاء جميعًا، إذ إنه حين يكتب، أو «يبدع» كما نقول، لا يفعل سوى أن يقرأ وينقل الرسالة العظيمة للخلق التي كشفها الخالق، في صلاحه، لعينيه.
*
Quand je viens de finir un livre admirable, je m'installe presque toujours à ma table pour écrire des lettres à mes amis, parfois à l'auteur, voire à l'éditeur. L'expérience qu'a été pour moi cette lecture devient un élément qui prend place dans ma conversation de tous les jours, qui s'intègre à ce que je bois, à ce que je mange. J'ai parlé de faiblesse à ce propos. J'ai peut-être tort.
« Croissez et multipliez! » a commandé le Sei-gneur. E. Graham Howe, l'auteur de War Dance, l'a exprimé sous une autre forme que j'aime encore mieux. « Créez et partagez! » conseillait-il.
Et bien qu'au premier abord la lecture puisse ne pas sembler un acte de création, c'en est un pourtant au sens profond du terme. Sans le lecteur enthousiaste, qui est vraiment la contrepartie de l'auteur et très souvent son plus secret rival, un livre mourrait. L'homme qui répand la bonne parole augmente non seulement la vie du livre en question mais l'acte de création lui-même. Il insuffle l'esprit aux autres lecteurs. Partout il se fait le champion de l'esprit créateur.
Qu'il en ait ou non conscience, ce qu'il fait là c'est louer l'œuvre de Dieu. Car le bon lecteur, comme le bon auteur, sait que tout est issu de la même source. Il sait qu'il ne pourrait partager l'expérience personnelle de l'auteur s'il n'était pas lui-même pétri de la même substance. Et quand je dis auteur j'entends Auteur, avec un A majus-cule. L'écrivain est évidemment le meilleur de tous les lecteurs, car en écrivant, ou en « créant» comme on dit, il ne fait que lire et que transcrire le grand message de la création que dans sa bonté le Créateur a dévoilé à ses yeux.
"Si había conseguido escribirlo en sueños, ¿por qué no podría escribirlo soñando despierto? ¿Acaso un estado difiere tanto del otro? Puesto que me he aventurado a decir tanto, ¿por qué no completar el pensamiento y agregar que la única finalidad que me animó a escribir radicó en esclarecer un misterio?Sí, desde el momento en que comencé a escribir con absoluta dedicación, mi único deseo fue sacarme de encima este libro que llevo dentro, en lo profundo de mi ser, a todas las latitudes y longitudes y en todas las faenas y vicisitudes. Arrancar este libro de mis entrañas, darle calor, vida y existencia física, tal ha sido mi empeño y preocupación…"
" Existe un libro que forma parte de nuestro ser y que está contenido en nuestro ser, y ese libro es el registro de nuestro ser. He dicho nuestro ser y no nuestro devenir. Comenzamos a escribir este libro en el momento de nacer y lo proseguimos después de la muerte. Solamente cuando estamos a punto de renacer lo terminamos y le ponemos la palabra «Fin». En consecuencia, es toda una serie de libros que, desde un nacimiento hasta el siguiente, continúa la historia de la identidad. Todos somos escritores, pero no todos heraldos ni profetas. Lo que sacamos a relucir del registro oculto lo firmamos con nuestro nombre de pila, que jamás es el nombre real. Pero lo único que llega a conocer alguna vez la luz es lo mejor de nosotros, lo más fuerte, lo más valiente, lo mejor dotado. Lo que entorpece nuestro estilo, lo que falsea la narración, son las porciones del registro que ya no podemos descifrar. El arte de escribir no lo perdemos nunca, pero lo que a veces perdemos es el arte de leer. "
The first part definitely contains a few respectable and deserving ideas springing from the author's observations and experiences about reading, and is his story of reading experience. Although I believe that the ideas were not flourished enough, let me assume that such flourishment would have made the book more sophisticated in a way that it would no more be a pep talk (which could decrease the number of readers). The second part, resembled a substandard script for a stand-up comedy, which was trying to imply that either the comedian does not like to read while defecating, or that he is trying to use the gastrointestinal topics just to create uncomfortable laughter in the hall and he found no excuse to mention that topic, but reading! Turning a blind eye on the tasteless and unrefined humour, and the non-existent rationality and lack of logic in the second part of the book, I believe that encountering numerous names of great philosophers and writers and artists in the first part, and then facing the second part, was so irritating that I had to take some anti-histamine. Mentioning some well thought ideas briefly and so many great names at first, will not make a functioning brain accept whatever comes next (here being the author’s personal preferences) as a logical and inferential statement. Maybe he could use an appropriate method to rationalize his disgust about people who read in the toilet, which is unfortunately impossible due to his death.
La tesis del ensayo es una idea atractiva y constante en la obra de Miller, sobre todo en The Air-Conditioned Nightmare, donde se critica aquel "progreso" superficial que se origina a principios del siglo pasado, materializado en diversos productos y servicios que moldearon el estilo de vida actual.
En este sentido, el presente ensayo continúa dicha premisa, centrándose en el hábito, también superficial, de leer en el cuarto de baño, y en la lógica que subyace en nuestro sistema económico de optimizar y aprovechar de la mejor manera el tiempo.
Por excepción, o en sentido contrario, al argumentar por qué no se debe leer en el baño, Miller expone con vehemencia y con su distinguible tono mordaz en qué consiste, o cómo debe ser el acto puro de leer. Sin embargo, en la medida en que avanza el ensayo, la idea principal se pierde un poco con las digresiones, en parte por lo que explica el traductor de esta edición en el epílogo, mencionando que este texto pertenecía a un libro dedicado a las reflexiones sobre el acto de leer. De esta manera se puede entender que la lectura se sienta incompleta, simplemente dejando algunos chispazos de la genialidad que el autor demuestra en otras obras.
کتاب ۷۰ صفحهای «خواندن در توالت» دو جُستار یا مقالهی کوتاه دارد. _اولی؛ «آنها زنده بودند و با من حرف میزدند». این جُستار خیلی جذاب و شوخه. نظراتِ شخصی میلر در مورد کتاب خواندن، کتاب خریدن، و نحوه و هدف های کتاب خواندنهاست. من این کتاب رو در دستهی کتابهای دربارهی کتاب قرار میدم😄. پس برای کسانی که به کتاب علاقه دارند، خواندنش لذتبخشه 📚🤓. .-. _ دومی؛ «خواندن در توالت»😬 که توصیه میکنه وقتی به توالت میروید کتاب یا مجلهای با خودتون نبرید. علاوهبر این که واقعا میگه با خودتون کتاب نبرید توالت این رو هم میگه که؛ چندتا کار رو با هم انجام ندید. وقتی میخورید، فقط بخورید. وقتی میخوانید، فقط بخوانید و وقتی به توالت میروید، فقط..😁🤷🏻