آمیتیس پس از پیدا کردن صندوقچهی کوچکی داخل کمد خانهشان به قدرتی باورنکردنی دست پیدا میکند. این قدرت به آمیتیس شهامت میدهد تا با ترسهایش روبهرو شود و هر چیزی را ببیند، حتی بال زدن یک پشه را در هوا. مادر آمیتیس به سفر کاری رفته، آمیتیس بعد از رفتن مادرش مدام کابوس میبیند. قدرت جادویی به او کمک میکند تا هیولاهای زشت و ترسناکِ توی خوابهایش را ببیند و بتواند آنها را کنترل کند. هیولاها با اسمهای خندهدار، لحن خاص و آوازخوانیهایشان شخصیتهایی تخیلیاند که ماموریتشان ترساندن آمیتیس است، ولی آمیتیس دیگر از آنها نمیترسد.
محمدرضا شمس نویسنده و مترجم حوزه کودک و نوجوان در سال ۱۳۳۶ در محله شاهپور تهران به دنیا آمد. از آثار ایشان میتوان به کتابهای، یک سبد سیب، خواب و پسرک، افسانه روباه حیلهگر، اگر این چوب مال من بود، روباه و خروس و… درزمینه کودک و نوجوانان، اشاره کرد. وی بعد از انقلاب با مجلات «کیهان بچهها» «رشد نوآموز»، «کودک و دانش آموز» «سروش کودک و نوجوان»، «باران» «سلام بچهها» «پوپک» و «گلک» همکاری کرد.
درباره دختری به نام آمیتیس که پدر و مادرش پزشکاند و اغلب تنهاست. هیولاها به خانهشان حمله میکنند اما آمیتیس بیکله از آنها نمیترسد و این اعصاب هیولاها را خرد میکند. کمی حرفهای بیتربیتی دارد و ترسناک هم هست. سرشار از خلاقیت زیانی نویسنده است. در کتاب قصههای بترس برای بچههای نترس نویسنده باز هم در زمینه داستانهای ترسناک تلاش کرده. اینجا هم همین طور است و البته با چاشنی طنز که به نظرم موفق هم بوده