اگه توی شرایطی نبودم که حتما باید مجموعه داستان کوتاه بخونم و امکان رفتن به کتابفروشی هم ندارم، احتمالا هیچوقت این کتاب رو نمیخوندم. خوندنش چندان تجربه جالبی نبود. معانی که نویسنده میخواست از طریق داستان منتقل کنه، بیش از حد کلیشهای بود و توی چشم میزد. یه جاهایی کاملا اینو حس میکردی که نویسنده داستانو واسه انتقال یه مفهوم خاص نوشته و اون مفهوم همه چیز داستان رو تحتالشعاع قرار داده. نکته دیگه هم اینکه اسم "ابراهیم نبوی" ممکنه این ذهنیت رو براتون بوجود بیاره که با یه مجموعه داستان طنز مواجه هستین، در حالیکه اینطور نیست.
مجموعۀ داستانکوتاه از سیّد ابراهیم نبوي. تا اینجا که سه داستان ابتدایی آن را خواندهام، نثر عجیب و یا سبک منحصربهفردی ندارد. البتّه آنچه که باعث استقبالِ از آن شده، احتمالاً این است که بالاخره این نثر براي حدودِ بیست سال پیش است و شاید هنوز آن موقع ها دررو داشته است.
تبِ عشق داستان خیلی روحِ آدم را به کار نمیگیرد، اطلاقِ صفتهای مختلفِ «جانی دالر» و «موشی جان» و نامگذاریِ کاراکترِ اصلی به تناوب در طولِ داستان با این اسامی، خیلی حسابشده و منطقی نیست. بلکه حتّی انتخابِ نامِ اصلیِ کاراکتر و معشوقش هم با این پسوندها خیلی طبیعی بهنظر نمیآید. حال یا این عناوین و القاب حکایت از خاطراتِ شخصیِ نویسنده دارند و یا ... درهرصورت اگر هم تعمّداً انتخاب شدهاند، کارکردی در داستان و پیشبردِ آن حتّی در زمینۀ طنز ندارد.
لیلی و مجنون این داستان از داستانِ قبلی ضعیفتر بود. کنشها و واکنشها خوب توصیف نشده بودند و داستان هم خیلی جذّاب نمینمود.
هدیه این داستان تا بدینجایِ کار بهترین داستانِ مجموعه بوده است. البتّه قطعاً بهمعنایِ قوی بودنش نیست؛ بلکه تاحدودیِ اصولِ کلاسیکِ داستاننویسی را میتوان در آن دید و دنبال کرد. طنزِ داستان نسبتاً کار میکند. خیلی لوده نیست و از طرفی محو هم نمیشود. نامگذاریِ کاراکترها قابلقبول است. خطّ داستانیِ خوبی وجود دارد و به نظرم پایانِ داستان، نقطۀ قوَّتِ آن بهحساب میآید.
خُل بهترین داستانِ مجموعه تا بدینجای کار، بدونِ شک همین داستان است. این که خانواده راوی را خل بنامند، در ابتدا کمی مضحک بهنظر میرسد؛ ولی در پایانِ داستان خواننده واقعاً خل بودنِ وی را تصدیق میکند؛ البتّه نه از همان دیدی که خانواده وی را خل مینامیدند، بلکه بهخاطرِ اینکه وی آنقدر خل است که از مبانیِ اعتقادیِ خود نیز با روندِ بهاصطلاح دور و تسلسلیِ مدیرِ تلویزیون کوتاه آمده و بلکه خلافِ آن را میپذیرد.
آقایِ شایستهخصلت داستان نسبت به دو داستانِ قبلی که قویتر بودند، وضعیّتِ متوسّطی دارد. انتخابِ نامِ کاراکتر با فکر همراه بوده، ولی خیلی تویِ چشم میزند (شاید بهخاطرِ طولانی بودنِ آن است.). داستان کمی دارایِ نقدِ اجتماعی نیز هست و از طرفی شخصیّتِ آقایِ شایستهخصلت، آدم را بهیادِ شخصیتِ خلِ داستانِ قبل میاندازد.
دو سنگرِ انفرادی نقطۀ قوَّتِ داستان زنده نگه داشتنِ احساسِ کنجکاوی برایِ کشفِ پایانِ آن است. بقیّۀ داستان نقطۀ طلاییِ خاصّی ندارد، مگر شاید شاخوبرگهایی که در بیانِ روابطِ بینِ دو سرباز بیان پرداخت شده بود. گاهی جالب بود.
شنبهها داستان بهکلّی با داستانهایِ قبلی تفاوت دارد. هم شیوۀ نگارش و هم اینکه به نظرم دیگر این داستان را نمیتوان طنز نامید. داستان به موضوعاتِ جدّیِ اجتماعی که ممکن است شاملِ حالِ خیلیها (ازجمله خودِ نویسنده) شده باشد، پرداخته است. اضمحلالِ همهجهتۀ راوی (اجتماعی، اخلاقی، اقتصادی و ...) پس از حوادثِ بسیاری که در انقلاب و پس از آن بر او گذشته، حاکی از یک فکرِ دغدغهمند برایِ نگارشِ داستان است. یادداشتِ یکشنبۀ آخرِ داستان حاکی از جهانبینیِ جدیدی برای روای است که تصمیمِ جدّی بر تغییراتِ بنیادین در زندگیِ خود گرفته است. در سبکِ خاطرهنویسیِ داستان ردِّپایِ جلال بهوضوح روشن است. شاید این داستان بهنوعی ادایِ دینی به او نیز باشد.
مردی برایِ فروش مجدَّداً با داستانی نهتنها غیرطنز، بلکه بهشدّت تلخ روبهرو هستیم. نمیدانم این عنوانِ «مجموعهداستانِ طنز» برروی جلدِ کتاب، تعمّدِ نویسنده بوده و یا برداشتِ ناشر و ... داستان متین و قوی نوشته شده است. رگههایی از آن را میتوان در داستانهایِ قبلی نیز مشاهده کرد؛ امّا به نظرم بهتر از بقیّه نوشته شده است.
زنی شوهرش را کشت و به خانۀ مادرش گریخت داستان حالتِ هذیانگونهای دارد و به نظر نوعی بیانِ کنایهآمیز به بیتوجّهیِ انسانها به اتّفاقاتِ گاه بسیار مهمّ اطرافِ خود به بهانههای مختلف به حساب میآید.
تهرانجلس سرانجام مشخّص شد که چرا نامِ کتاب را «تهرانجلس» انتخاب کردهاند. بهخاطرِ قوَّتِ همین داستان بوده است. داستان هم روحیّۀ طنزِ خود را نگه داشته و افراط و تفریط نکرده و هم مسائلِ مهمّ اجتماعی از ازخودبیگانگی گرفته تا طرزِ برخوردهای اجتماعی و ... را بهخوبی به تصویر کشیده است.
ابراهیم نبوی از بهترین های طنز فارسیه. اما من بجز چند بار خنده ای نکردم حین خوندن این کتاب. شاید اگر تو حال و هوای ایون سال هایی که منتشر شده میخوندمش قضیه فرق میکرد.
خیلی وقت بود که این کتاب رو شروع کرده بودم و نمی تونستم تمومش کنم، واقعیتش اولای داستان هفتم - شنبه ها - گیر کرده بودم و از اون جایی هم که دوست ندارم کتاب رو بریده بریده بخونم یا از بعضی قسمتاش رد شم، یه جورایی انگیزم رو برای تموم کردن این کتاب از دست داده بودم.
تا امروز، که رفتم سراغ کتابایی که نصفه نیمه ولشون کرده بودم و تصمیم گرفتم که این کتاب رو تموم کنم و قال قضیه رو بکنم!! اولاش که دوباره شروع کرده بودم زیاد تمایلی به ادامه ش نداشتم، تا اینکه داستان فوق الذکر بالاخره تموم شد (جالب این که از همشونم طولانی تر بود. :)) ) و حالم سرجاش اومد و انگیزمم برا ادامه بیشتر شد که پشیمونم نشدم و مخصوصا از دو تا داستان آخر خیلی... خوشم اومد.
در کل کتاب خوبی بودو طنزش خیلی جالب و قوی و گاهیم تلخ بود و استعداد نبوی رو تو طنزپردازی در مورد مسائلی که جامعه مون باهاش دست و پنجه نرم می کنه به رخ میکشید.
در ضمن داستان مورد علاقه م هم " آقای شایسته خصلت" بود که دقیقا نشون دهتده شرایط امروز جامعه مونه!
این کتابیه که از چنتا داستان کوتاه تشکیل شده ، خواندنش حس خوندن داستان های صمد بهرنگی برام زنده کرد حتی طنزی که نویسنده به کار برده هم مثل طنز های صمد بهرنگی . در رابطه با داستان هم داستان تهرانجلس اصلا بهم نچسبید مخصوصا لحن شخصیت اصلی داستان ، اما داستان آقای شایسته خصلت برام خیلی جذاب بود یجورایی دنیارو از دید یک مامور مذهبی دیده بود، کسی که میتونه چیزی بخواد که با ارمانهای سازمانش یکی نباشه ایده جالبی بود برام.