خواندن در مورد عرفان و صوفیه برایم جالب است و ابوسعید ابوالخیر از ترانه “هرچند زکار خود خبردار نیم” به دام من افتاد و باعث شد این کتاب را بخرم و لذت ببرم. این کتاب به نقل از شفیعی کدکنی شاید قدیمی ترین زندگی نامه مستقل بازمانده از مشایخ تصوف باشد که زندگی نامه شیخ ابوسعید ابوالخیر را به قلم و نثر قدیمی فارسی نوهاش نوشته شده است. این کتاب غیر از این، بخشی از تاریخ تصوف، ادب و زندگی اجتماعی ایرانیان است. شفیعی کدکنی اهمیت کتاب را در چهار عنوان به لحاظ زبان فارسی، به لحاظ تاریخ تصوف، به لحاظ تاریخی و به لحاظ بعضی ویژگیهای زبانی و سبکی دسته بندی میکند. کتاب در مرتبه اول توسط ژوکوفسکی خاورشناس روسی چاپ شده و سپس توسط ایرج افشار. اما به دلیل توضیحات و اشارات فراوان شفیعی کدکنی بار دیگر به تصحیح این کتاب از روی تصاویر نسخه اصلی میپردازد. نسخه اصلی در کتابخانه بریتانیا نگهداری میشود. خواندن کتاب ممکن است به خاطر لغات قدیمی و منسوخ فارسیاش سخت باشد اما با کمک لغت نامهها و توضیحات فراوان مصحح کار آسانتری شده است. ابوسعید کارهای عجیبی انجام میدهد. از غیب میداند، با حضرت خضر در بیابان دیدار میکند، خود را به چوب و طنابی میبندد و در میان چاهی معلق ختم قرآن میکند. حتی هنگامی که ابوعلی سینا او را دیدار میکند هم در کارها و عجایبی که پیرامون او اتفاق میافتد در میماند. حکایات ساده و فراوانی پیرامون ابوسعید نقل میشود که زیبایی آن را دوچندان میکند.
ابوسعید فضلالله بن احمد، معروف به ابوالخیر (۳۵۷-۴۴۰)، در میهنه از نواحی خراسانِ گذشته و ترکمنستانِ امروز متولّد شد و در همان شهر وفات نمود (ابنمنور، ۱۳۸۱: ذیل «مقدمۀ مصحح»، ۱/ ۲۷-۶۵-۱۳۹). ابوسعید، که ابوالخیر کنیۀ پدر اوست (همان: ۲۷)، با ارباب همۀ ادیان با دوستی و تساهل میزیست و به همۀ انسانها به دیدۀ برادری و برابری مینگریست (همان: ۵۶).
وحدتِ وجود سبب پلورالیستاندیشی او و شطحیاتی از این جنس بود که حلاج را آواز أناالحق برآمد، بایزید را کشفی افتاده بود که سبحانی ما اعظم شأنی و ابوسعید ابوالخیر را بانگی که لیس فی الجُبَّة سِوَیالله (ابورَوح لطفالله، ۱۳۸۶: ذیل «متن کتاب»، ۵۷). کتاب «اسرارالتوحید فی مقامات الشیخ ابیسعید» و «حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر»، زندگینامۀ ابوسعید و یکی از عالیترین نمونههای ادبی و تصوّف ایرانی است. کتاب حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر، قدیمیترین زندگینامۀ مستقل دربارۀ ابوسعید است و بهعنوان نمونۀ نثر فصیح فارسی در نیمۀ اول قرن ششم، از لحاظ اعتبار تاریخی به مراتب قابل اعتمادتر از اسرارالتوحید است. بهعنوان مثال کتاب حالات و سخنان برخلاف کتاب اسرارالتوحید، که محل دیدار ابوسعید ابوالخیر و ابوعلی سینا را شهر نیشابور ذکر کرده است، دیدار بوسعید و بوعلی را در میهنه میداند و بنابر قراین تاریخی هم ابنسینا هرگز به نیشابور وارد نشده است (ابنمنور، ۱۳۸۱: ذیل «مقدمۀ مصحح»، ۱/ ۵؛ ابورَوح لطفالله، ۱۳۸۶: ذیل «مقدمۀ مصحح»، ۳۶ الی۳۸).
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در مقدمۀ خود بر اسرارالتوحید مینویسد:
بیگمان بسیاری مرا به سبب وقتی که بر این اثر صرف نمودم - تقریباً بیست سال - ملامت میکنند، اما باید دانست که در کل زبان فارسی یکی دو کتاب مانند تاریخ بیهقی و تذکرةالاولیا را میتوان سراغ گرفت که بتواند بلحاظ ارزش نثر ادبی با اسرارالتوحید رقابت کند (ابنمنور، ۱۳۸۱: ذیل «مقدمۀ مصحح»، ۷-۱۶۳).
دکتر شفیعی کدکنی معتقد است بهترین و درستترین چاپ کتاب اسرارالتوحید، همان چاپ اول کتاب، یعنی چاپ ژوکوفسکی است. هرچند در ادامه متذکر میشود که بیهیچ فروتنی خودخواهانهای باید بگویم که تصحیح من از اسرارالتوحید، بهترین چاپ موجود است (همان: ۲۱۱-۲۲۱).
ابوسعید ابوالخیر در میان چهرههای تاریخ تصوّف یک نمونۀ استثنایی است (همان: ۲۳) و در فرهنگ ایران شبیه سقراط است که از خود هیچ تألیف و دیوانی ندارد. با اینهمه در همهجا نام و سخن اوست (همان: ۱۱۵). ابوسعید بنابر آنچه در اسرارالتوحید و حالات و سخنان آمده است، جز سه بیتِ زیر شعری نسرود و سرودههای منتسب به او از اشعار اساتید وی و بیشتر از آن استادش، ابوالقاسم بِشر یاسین، است (ابنمنور، ۱۳۸۱: ذیل «متن کتاب»، ۱/ ۲۰۲-۲۰۳؛ ابورَوح لطفالله، ۱۳۸۶: ذیل «متن کتاب»، ۱۲۲).
چون خاک شدی خاک تو را خاک شدم چـون خاک تـو را خاک شـدم پاک شدم جانا به زمـین خابران خاری نـیـست کش با من و روزگار من کاری نیست بـا لــطـف و نــوازش جـمـال تـو مـرا در دادن صدهزار جان عاری نیست
محمدرضا شفیعی کدکنی نیز اذعان کرده است که ابوسعید ابوالخیر جز دو رباعی شعر دیگری نسرود، اما تردیدی ندارم که هیچکدام از بزرگان شعر فارسی اینگونه به مانند ابوسعید با شعر نزیستهاند. او قرآن را با شعر تفسیر میکرد، هر پرسش را با شعر پاسخ میداد، آخرین کلمات وی در بستر مرگ شعر بود، دستور داد پیشاپیش جنازهاش بجای آیات قرآن شعر بخوانند، بر لوح گورش نیز بجای آیات قرآن شعر بنویسد و کلاً در درس و بحث و موعظه، ورد زبانش شعر بود (ابنمنور، ۱۳۸۱: ذیل «مقدمۀ مصحح»، ۱/ ۱۰۶ الی۱۰۸).
باتوجه به آنچه گذشت، اشعاری که سعید نفیسی در کتابی با عنوان «سخنان منظوم ابوسعید ابوالخیر» آورده است، صرفاً اشعاری منسوب به اوست که از مشهورترین آن اشعار میتوان به دو رباعی زیر اشاره نمود (نفیسی، ۱۳۳۴: ۴-۹۶): بازآ بازآ هر آنـچـه هـسـتی بازآ گر کـافـر و گـبـر و بتپرستی بازآ این درگه ما درگه نـومیدی نیست صـدبـار اگر تـوبـه شـکـسـتی بازآ گر در یمنی چو با منی پیش منی گر پـیش مـنی چو بیمنی در یمنی من با تو چـنـانـم ای نـگار یمنی خود در غلطم که من تواَم یا تو منی
از دیگر مسائل مطرح شده در این دو کتاب میتوان به ریاضتهای بوسعید و دیدار او با بوعلی اشاره کرد. ریاضتهای کشنده و هفت سال سرگردانی در بیابانهای دشت خاوران و خوردن سَر خار و بوتۀ گز. هرچند بعدها ابوسعید دانست که نفی لذتهای طبیعی زندگی چیزی به معنویت نمیافزاید بلکه میتوان با زندگی طبیعی در میان مردم از یاد خدا غافل نبود (ابنمنور، ۱۳۸۱: ذیل «مقدمۀ مصحح»، ۱/ ۹۴). چنانکه خود گفته است: هرکه به اول مرا دید صدیقی گشت و هرکه به آخر دید زندیقی گشت (همان: ذیل «متن کتاب»، ۳۶).
و اما دیدار ابوسعید ابوالخیر با ابوعلی سینا بنابر گفتۀ محمدرضا شفیعی کدکنی کمتر جای تردید است. هرچند کیفیت این آشنایی و سخنان و نامههای رد و بدل شده در میان آنها به اسناد بیشتری نیاز دارد و شک در آنها به حق است (همان: ذیل «مقدمۀ مصحح»، ۵۵). ابوعلی سینا پس از جلسهای سه یا هفت روزه با ابوسعید ابوالخیر گفت: هرچه من می دانم او میبیند و ابوسعید نیز گفت: هرچه ما میبینیم او میداند (همان: ذیل «متن کتاب»، ۱۹۴؛ ابورَوح لطفالله، ۱۳۸۶: ذیل «متن کتاب»، ۱۴۴-۱۴۵).
مذهب فقهی ابوسعید را شافعی (ابنمنور، ۱۳۸۱: ذیل «مقدمۀ مصحح»، ۱/ ۸۴) و او را از مخالفان سفر حج معرفی کردهاند؛ چراکه بوسعید هیچگاه به حج نرفت و غالب مریدان را نیز از رفتن به حج باز میداشت و حال آنکه غالب صوفیان عصر او شصتبار و هفتادبار حج گزارده بودند (همان: ۱۰۰).
نویسندۀ اسرارالتوحید پس از نقل حکایات و داستانهای افسانهآمیزی مانند آگاهی ابوسعید نسبت به اذهان و غیب، معلّق نگهداشتن افراد سقوط کرده از پشتبام و نجات آنان، سخن گفتن با شیر و مار و دوستی و فرمانبرداری آن حیوانات از او، میآورد:
بدانک شیخ ما قدّسالله روحهالعزیز، هرگز خویشتن را «من» و «ما» نگفته است. هر کجا ذکر خویش کرده است گفته است: ایشان چنین گفتهاند و چنین کردهاند... پس این دعاگوی به حکم این اعذار هر کجا که شیخ لفظِ ایشان فرموده است دعاگوی به لفظِ ما یاد کرده است. چه این لفظ در میان خلق معهود و متداول گشته است و به فهم خوانندگان نزدیکتر است (همان: ذیل «متن کتاب»، ۱۵).
و شیخ ما گفت: قدسالله روحهالعزیز، که در کودکی در آن وقت که قرآن میآموختم پدرم، بابو ابوالخیر، مرا به نماز آدینه میبرد. ما را در راه مسجد، پیر بلقسم بِشر یاسین میآمد به نماز. و او از مشاهیر علمای عصر و کبّار مشایخ دهر بوده است... چون در صومعۀ او شدیم و پیش وی بنشستیم، طاقی بود در آن صومعه. بلقسم بِشر یاسین پدرم را گفت: بوسعید را بر سُفت گیر تا قرصی بر آن طاق است فرو گیرد. ما دست بریازیدیم و آن قرص را فرو گرفتیم. قرصی بود جوین، گرم، چنانک گرمی آن به دست ما رسید. بلقسم بِشر یاسین آن قرص از ما بستد و به دونیمه کرد. یک نیمه به ما داد؛ گفت: بخور و یک نیمه او بخورد. پدرم را هیچ نصیب نکرد. پدرم گفت: یا شیخ! چه سبب بود که ما را از این تبرّک هیچ نصیب نکردی؟ بلقسم بِشر گفت: یا اباالخیر! سیسال است تا ما قرصی برین طاق نهادهایم و ما را وعده کردهاند که این قرص در دست آنکس گرم خواهد گشت که جهانی به وی زنده خواهد شد و ختم این حدیث بر وی خواهد بود. اکنون ترا این بشارت تمام باشد که این کس پسر تو خواهد بود (همان: ۱۷-۱۸).
منابع: _ ابنمنور، محمد، ۱۳۸۱، اسرارالتوحید فی مقامات الشیخ ابیسعید، به تصحیح و مقدمه محمدرضا شفیعی کدکنی، تهران، آگاه.
_ ابورَوح لطفالله، جمالالدین، ۱۳۸۶، حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر، به تصحیح و مقدمه محمدرضا شفیعی کدکنی، تهران، سخن.
class e 5 ebtedayi boodam ke in ketabo az pedaram khahesh karadm bekhare va hamasho khoondam,sale avale jang,cheghadarm keif dad.in 3 setareh ro ahm be yade oon moghe' dadam.alan be joz daneshjoohaye adabiat(tazeh age bekhoonan)kesi az in ketaba mikhoone?
توجه: حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر کتابی از شفیعی در مورد ابوسعید ابوالخیر نیست؛ تصحیح یک متن کهنه که بعادت مالوف یکی از نوادگان ابوسعید ابوالخیر در موردش نوشته. این کتاب در پنج بابه و با اینکه ذیل ادبیات تصوف میگنجه خستهکننده نیست. مولف کمتر توی اون کثافتکاری ادبیات تصوف افتاده؛ جایی که درون متاسفانه لغات هرز میرن و سه چهار تا کلمه با هم یک ترکیب گنگ رو میسازند و بحوالی یک چیز مشکوک اشاره میکنند. بنظر میاد این آفت نوشتن صوفیه در مورد خدا باشه که نمیتونن یا نمیخوان یا ابا دارن که مستقیم و مشخص ازش حرف بزنن و تو این بازی میفتند. خوبیش اینه که این کتاب مشحون از حکایات و یک سری روایات در مورد شیخه و کمتر وارد مسائل نظری تصوف میشه و کمتر مجبوره با بازیبازی از وحدت وجود و متعلقات طریقات و امثالهم حرف بزنه. ددیگر اینکه من طرفدار شفیعی نیستم. رفتارش تو دانشکده رو نمیپسندم و بنظرم با چراغ و آینهش یک آبروریزی بزرگه ولی مقدمه، تصحیح و تعلیقاتش خیلی خوبه. تصحیحش همونطوریست که باید باشه و مقدمه و تعلیقاتش همه درسه. تنها ایرادی که وارده بهش یه سری کاراست که تو حوزهٔ رسمالخط انجام داده و در مقدمه هم در موردش توضیح داده. بنظرم یکم موجب آشفتگی تو متن شده و کمی هم نالازم بنظر میرسه. علی ای حال، خدا حفظش کنه و امیدست که بمونه و بیشتر ازین جور کارها انجام بده تا کارهایی از مقولهٔ ادوار شعر و اون فضاحتی که حرفشو زدم.