موضوع این رمان دغدغههای دختر جوانی به نام ترلان است. او در آستانه ازدواجش که خیلی سنتی شکل گرفته، دچار ترس و تردید میشود، به کلاس داستاننویسی که مورد علاقهاش است میرود و در آنجا اتفاقاتی برایش میافتد که زندگی و ذهن او را به گذشته پیوند میزند؛ به پدرش، هم کلاسیهایش، کودکی سختش و ترسها و کابوسهایش. او دختری است که به نظر سنتی میآید، با تمام ویژگیهای یک زن سنتی اما نه سنتی به آن معنایی که تصور میکنیم. او میخواهد همانگونه که هست پذیرفته شود. رمان چهارفصل دارد که همنام فصلهای طبیعتاند. فصل اول با روایتی متفاوت از زندگی ترلان آغاز میشود. او در دنیای دیگر است همراه سه نفر دیگر که قرار است متولد شوند. نفر اول بیدرنگ به دنیا میآید، دومی منصرف میشود و نفر سوم که ترلان است نمیخواهد از آغوش امن خدا جداشود. اما خدا به او میگوید در تو رازی پنهان کردهام که هیچگاه فاش نمیشود. همین بخش آغازین به مخاطب دیدی از نگاه ظریف و ایدهالیسم بکر زنانه نویسنده میدهد. جورابچیان در «به وقت بهشت» یک داستان زنانه را روایت میکند، بیاینکه بر انگارههای فمینیستی تاکیدی داشته باشد. او در جواب برخی منتقدان که رمانش را «عامهپسند» خواندهاند گفته است: «من ترجیح میدهم همهی اقشار جامعه از رمانم سر دربیاورند و لذت ببرند. به قول شما میشوم عامه پسند، اما این طوری بهتر است. من مینویسم تا خوانده شوم. نمینویسم تا عدهای خاص مرا بخوانند و از تکنیک نوشتارم تعریف کنند.»
خیلی وقت بود رمان ایرانی از نویسنده ای که نام آشنا نباشه نخونده بودم، و کتاب رو به علت مطرح شدن اسمش در فضای مجازی و دوستان گرفتم با توجه به اینکه اولین کتاب نویسنده بود باید گفت کتاب در خوانش روون بود و مشکلی از نظر خوندن نبود توش نوع روایت داستان با توجه که راوی یک زن بود و فضای کتاب هم نتیجتا زنانه بود تا حدی قابل قبول بود ایرادهایی که در کتاب و داستان دیده شداز نظرمن : مشخص نبودن فضای داستان، که مشخص نبود با یک داستان معمولی و عامیانه روبرو هستی یا با یک داستان خاص و فکر شده، که البته رمان بیشتر فضای عامیانه نزدیک بود
بعضی شخصیت های داستان روشون خوب پرداخت نشده بود، مثلا شخصیت رضا که به نوعی کلید اصلی داستان بود و بخش اصلی داستان در مورد اتفاق بعد اشنایی ترلان با رضا بودش، خوب به خواننده شناسونده نشده بود و فقط می دونستیم که شبیه شهاب هست در صورتی که خود شهاب هم یکی از شخصیت های کلیدی بود که اونطور که باید و شاید در موردش پرداخت نشد
به شخصه با داستان هایی که با مثلث عشقی و عاطفی جلو میرن میونه خوبی ندارم ولی با این که از میونه های کتاب دیگه علاقه ای به خوندش نداشتم به خاطر داستانش ولی بخاطر اینکه کتاب نیمه تموم نمونه و همچنین بخاطر لحن روونش کتاب رو تا اخر خوندم و باید گفت که برای یک نویسنده که اولین تجربه اش در حوزه داستان هست، شروع بدی نیست به امید اینکه شاهد داستان ها و کتاب هایی با فضایی بهتر از خانم جورابچیان باشیم چرا که این استعداد در قلم ایشون هست و دیده میشه
تنها انگیزم که راضی ام کرد بعد سالها سراغ کتاب رمان برم این بود که دیدم نویسنده اش یکی هست با ظاهری مشابه من. و اینکه این اولین کارش هست و حتما نیاز به حمایت داره..
توی سه روز تمومش کردم.ابتدای کتاب رو بیشتر از انتهاش دوست داشتم.از نیمه که گذشت فقط برای اینکه ناتمام رهاش نکرده باشم خوندنش رو ادامه دادم.اما به نیمه نرسیده بود تا ته داستان رو خونده بودم.همه ی رمان های ایرانی یه شکل هستند.
به هیچ کدوم از شخصیت های داستانش درست و کامل نپرداخته بود.جز ترلان.به نظرم باید بیشتر به خصوصیات باران میپرداخت که خواننده بتونه ارتباط باهاش برقرار کنه و به حس خود ترلان نزدیک بشه.خیلی راحت از بی سباطی و بی نظمی که توی بعضی فصلهاش به چشم میخورد میشه فهمید که به وقت بهشت اولین اثرش هست.ولی قلمش زمینه ی خوب شدن رو داره..
تلفن چندبار زنگ می خورد، دوشاخه را ازپریز می کشم و به سفره ی روبه رویم نگاه می کنم. سیب و ساعت و آیینه و قرآن، سرکه و سماق هم داشتم اما بو میداد، به حافظ توی کتابخانه نگاه می کنم و از یوسف گمگشته و بازآمدنش حرصم می گیرد، زل میزنم به تلویزیون که شمارش معکوس میدهد و ازجایم جم نمیخورم، توپ می ترکانند و سال جدید آغاز می شود. روی گونه هایم دو جاده گرم باز میشود، سال گذشته مثل فیلم جلوی چشمانم میاید، آمدنت، خندیدنت، نگاه کردنت، اولین بوسه، اولین گل، روزنامزدی و می روی.. به دورو برم نگاه می کنم، انگار می خواهند روی سرم خراب شوند. زانوهایم را بغل میکنم و درخودم مچاله میشوم.