Jump to ratings and reviews
Rate this book

مرد تشویش همیشه

Rate this book
زن می‌رود. نخست می‌پرسد به چیزی احتیاج ندارم؟ وقتی می‌گویم خیر، دقیق سفره را نگاه می‌کند. چون کم و کسری نمی‌بیند، می‌رود. بلند می‌شوم و قدم در شب می‌گذارم و آرام آرام می‌روم توی باغ، حالا بالای سرم منجوق‌‌های درخشان ستاره‌ها است و نفس نسیم که بر لاله‌ی گوش‌های من می‌نشیند...

152 pages, Paperback

6 people want to read

About the author

محمد ایوبی

8 books4 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
0 (0%)
3 stars
0 (0%)
2 stars
1 (100%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 of 1 review
Profile Image for Bahman Bahman.
Author 3 books243 followers
November 21, 2018
. زن می‌رود. نخست می‌پرسد به چیزی احتیاج ندارم؟ وقتی می‌گویم خیر، دقیق سفره را نگاه می‌کند. چون کم و کسری نمی‌بیند، می‌رود. بلند می‌شوم و قدم در شب می‌گذارم و آرام‌آرام می‌روم توی باغ، حالا بالای سرم منجوق‌های درخشان ستاره‌ها است و نفس نسیم که بر لاله‌ی گوش‌های من می‌نشیند. هوای خنک و تازه‌ی باغ را به سینه می‌کشم و لحظه‌ای پلک می‌بندم. صدای محکم پایی، به خودم می‌آورد. سر بر می‌گردانم به طرف صدا. سیاهی مردی بلندبالا، ستبر و بزرگ، انگار با نسیم می‌آید. محو او می‌شوم. صداش آهسته است، اما شبِ باغ را موج می‌اندازد...
Displaying 1 of 1 review

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.