خاطرات شازده حمام را من پنج سال پیش خواندم. جوانک سربازی بودم که مدرک لیسانسش را گرفته و نگرفته خودش را برای اعزام معرفی کرده بود و از اقبال بلندش در ناکجاآبادی وسط بیابانهای اردکان یزد دوره آموزشی را میگذراند. جایی که تا نزدیکترین آبادی که همان اردکان باشد حداقل یک ساعتی- آن هم سواره- راه بود. در بیابان بی آب و علفی که تقریبا از تمامی مظاهر فرهنگ و هنر بیبهره بود و جز آوای مارش نظامی و صدای پای سربازها چیز دیگری نبود. برای مثل منی که به اقتضای کارم –خبرنگاری- خواندن و نوشتن از نان شب واجبتر بود حتی کتابخانه کوچکی هم وجود نداشت که بشود در اوقات فراغت از رژه و کلاس پدافند و سلاحشناسی و شین میم ر و... این نیاز اساسی را برطرف کرد و عجیب مخدری بود خاطرات شازده حمام که بعد از یک دوره 20 روزه ترک اجباری حال و هوایم را عوض کرد. بیست روزی از آغاز دوره آموزشی گذشته بود که به ضرب و زور به هر طرفه الحیلی که میشد، یکی دو روز مرخصی جور کردیم و برای دیدار از شهر تاریخی یزد با چند نفر از هم دورهایها که آنها هم البته دکتر و مهندس و وکیل بودند راهی شدیم و اتاق کوچکی در یکی از هتلهای نسبتا خوب یزد گرفتیم. این را میگذارم به حساب شانس خوبم که در همان ساعت اول وارد شدن به شه یزد، توی لابی هتلی که اقامت داشتیم یک بساط کتاب فروشی پیدا کردیم. از این کتابفروشیها که کتابهای نفیس عکس و کتابهای مصور آشنایی با ایران و ... را چند برابر قیمت به توریستهای خارجی میفروشند. توی قفسه کتابهای فروشگاه البته یک کتاب بود که تحمل ادامه آن روزها را برای من آسانتر کرد. «خاطرات شازده حمام» راستش از اول فکر نمیکردم کتابی را که از توی قفسه برداشتهام کتاب خوبی باشد. اصلا با توجه به اسمش خیال میکردم یک کتاب طنز آبگوشتی است که یکی از همین ناشرهای آبکی شبه روشنفکری یک دورهاش را برای اینکه مجوز نشر خاک خوردهاش باطل نشود چاپ کرده و احتمالا هیچ کسی هم تا حالا آن را نخوانده است. مثل بقیه کتابهایی که این جماعت چاپ میکنند و به خیال خودشان دارند مخاطب را جهت میدهند و... اما خواندن یکی دو صفحه از مقدمه کتاب کاری با من کرد که بیخیال فرصت به دست آمده تمام آن دو روز مرخصی میاندورهای را که گرفته بودیم، توی اتاق ماندم و کتاب را تمام کردم. شازده حمام دست تو را میگیرد و یکراست میبرد به شصت- هفتاد سال پیش جایی در محله پشت باغ یزد بین بچههای کوچک یتیم و عمدتا فقیری که با زندگی دست و پنجه نرم میکنند. دست تو را میگیرد و میبرد توی مکتبخانه ملا تا با چشم خودت فاصله طبقاتی حاکم بر آن روزها را ببینی و بفهمی که برای آنکه ملا تو را کنار بچههای «شپشو» جا ندهد باید پول داشته باشی و پول داشتن توی آن زمان چقدر مشکل بوده. شازده حمام دستت را میگیرد و میبرد به حمام محله قدیمی پشت باغ تا یاد بگیری که همان پول بوده و - البته هنوز هم هست- که میتوانسته یکی را شازده حمام کند و یکی را نه! شازده حمام با آن لحن ساده و صمیمیاش میتواند کاری کند که تو حال و هوای فقر و عزتمندی را با هم حس کنی! در یک کلام خاطرات شازده حمام میتواند دست تو را بگیرد و از مسیر پر پیچ و خم تاریخی که در دورهای نه چندان دور بر کشورمان گذشته عبور دهد و به تو درس زندگی بدهد. درسی که هیچ وقت نمیشود فراموشش کرد.
برای بار دوم خواندم، برای شناخت بهتر دوره گذار خواندن این قسم کتب بدلیل وجه اجتماعیشان پیشنهاد میشود. داستان زری، عباس و بادکنک فروش، رشد و پیشرفت همشهریانی که ایستا نبودند و به موقعیتی که برایشان به ارث رسیده بود اکتفا نکردند، آنجا که کتاب امیرارسلان نامدار تنها پناه نویسنده بود (تداعی خاطرات کودکی خودم) همگی در کنار بیان سلیس نویسنده خواندن را لذت بهش مینمود.