کتاب را خواندم و الان هم در سکوت و تاریکی و خلوت بی معنی روز تعطیل یکشنبه که همان جمعه های ماست . همان عصرهای مزخرف و دو ساعت به اسکار مانده می خوام منویس که کتاب معمولی بود و من دو داستان ش را دوست داشتم.
دو ساعت به اسکار مانده و من دوست دارم فیلم نت فیلیکس را نگاه کنم که جنگ و صلح است و سه ساعت و نیم است.
وسه های همیشه..
.
داستان اول را خیلی خیل دوست داشتم. دیوانه ای که در نقش ریموند کارور نویسنده رفته است و و بیرون هم نمی آید.. خیلی خوب در نقش فرو رفته است.
" چشم هایم را که می بستم خیال می کردم برای همیشه می بندم. اما امروز صبح دوباره چشم هیام باز شدند."
.
آهان یادم اومد نویسنده ش رو.. او مای گاد.. من همین الان اسمش رو سرچ کردم و عکس هاش رو دیدم. بعد هی می گفتم خدایا چقدر این قیافه برای من آشناست.. بعد همین الان یادم اومد که از دوست های ایستاگرام من هستند.. تو کانادا زندگی می کنه و.
داستان چهارشنبه سوری را اصلا دوست نداشتم. دیالوگ های لوس و فضاسازی ناتورالیستی و توضیحان حاشیه ای که کمکی نمی کند به ساخت داستان و فضایش. متوجه شدم از داستان های دیالوگ محور ش خیلی بدم میاد.
غره شدن نه قره شدن ؟:0 غلط املایی تا این حد؟
.
استفاده ی واژه ی " سریع الاشتعال" ؟؟؟ در فارسی سلیس و محاوره ای؟ داریم واقعا؟
تا به حال نشنیده ام در حالت شوخی و خنده یکی به دیگری بگوید واای چقدر سریع الاشتعال شدی تو؟"
.
داستان سبزه ی زرد را دوست داشتم. من را یاد داستان نقشبندان گلشیری انداخت که زن سرطان سینه گرفته بود و در آپارتمانی کوچکی در نیویورک زندگی می کرد.
.
و در سه شنبه های اول هر ماه که رفتن و دیدار با با پدر یکی از دوستان است و حرف زدن راجع به " مرگ عزیز" همه می میرند سمیون دوبوار که من ر بیست سالگی خوندم و عاشق ش شدم.. اما فرای نوشته های دوبورا و خاطره بازی واقعا چیز دیگری ن داشت.
.