گفت: «اینجا خوب گرمه.» احمقانهترین شکلی که میتوان حرفزدن را شروع کرد، با این عنوان که من بهخاطر تو یا هر چیز دیگر اینجا نیامدهام، بلکه برای گرمشدن آمدهام و اگر تو هم اینجا نبودی من باز هم میآمدم، پس این تو نبودی ... و هر تفسیر دیگری که میتوان داشت. ولی همیشه حرفهای احمقانه تلخ نیستند، یعنی حتی همیشه حرفهای تلخ حرفهای ناجوری نیستند، درست مثل شکلات که تلخترینشان واقعیترینشان است. گفتم: «آره، دیگه کمکم داره سرد میشه.»
پلات که شیرازهی داستان باشد، ازهمگسسته است؛ داستانهای متفاوتی که در حال روایت حال روز و یک شخص در ابعاد مختلف هستند؛ گویی که توکا را در جهانهای موازی گیر آورده باشند و از هرکدام، یک داستان درآورده باشند. اما نثرش بسیار عالی و دلربا بود. حتی بعضا داستانها نیز عالی بودند. فصل اول خیلی خوب و جمعوجور پیش رفت. شخصیتها و خیالِ کاراکتر توکا برای دیدن پدر مردهاش و دیالوگها و طنز بسیار ریز و گیرا. اما از فصلی که بهیک نویسندهی مشهور تبدیل میشود، تمام رشتههای فصل اول را پنبه میکند. کاش همان ادامه پیدا میکرد. اما عنوان کتاب برازندهست و شدیداً هم سرگرمکننده. اما ارزش وقتگذاشتن و اینها را ندارد.
ما آدمها وقتی به دنیا نگاه میکنیم در لایه ای از ذهنمان مشغول بحث و جدل با خود درباره ی آنچه که در حال وقوع هست میشویم. لایه ای که به زبان آوردنش همراه با مشقت فراوان است و نیاز به تمرین دارد. کتاب مردم عادی زندگی معمولی، آن لایه را به زبان آورده و در طول تمام داستانهایش مدام به نشانه ی تایید سر تکان میدادم که آری چنین است.