من نمیتوانم باور کنم. فکر میکنم همهاش خواب میبینم. آخر چهطور ممکن است؟ مگر میشود از دیوارها عبور کرد، یا از آب گذشت و خیس نشد؟! ما تمام این کارها را کردیم، حتی از کوه پرت شدیم و خراشی برنداشتیم.
رسول یونان (زاده ۱۳۴۸) شاعر، نویسنده و مترجم ایرانی است. او در دهکدهای در کنار دریاچه ارومیه به دنیا آمد. هماکنون ساکن تهران است. او تاکنون چند دفتر شعر به چاپ رسانده است. گزیدهای از دو دفتر شعر رسول یونان با عنوان «رودی که از تابلوهای نقاشی می گذشت» توسط واهه آرمن به زبان ارمنی ترجمه شده و در تهران به چاپ رسیده است. آثاری از او نیز توسط مریوان حلبچهای به کردی سورانی ترجمه شدهاست. او از داوران جایزه ادبی والس بوده است.
مجموعهی داستانهای خیلی خیلی کوتاه و یک پاراگرافی که میتونم به یه کلاف سردرگم تشبیهش کنم. چندان باهاشون ارتباط برقرار نکردم. ---------- یادگاری از کتاب: پس از آنکه آخرین ترورش را انجام داد، تصمیم گرفت بقیهی عمرش را با شرافت زندگی کند، اما وقتی خواست ماسکش را درآورد با مشکل روبهرو شد. ماسک برای همیشه به صورتش چسبیده بود.
مرد زندگی من! مواظب خودت باش، زمستان سختی در پیش است. اگر طاقت نیاوردی خودت را به دیوانگی بزن تا تو را هم به تیمارستان بیاورند. مطمئنم اینجا به تو خوش میگذرد. دوست تو دختر چشم آبی.
اغلب داستان ها آخرش به خودم می گفتم همین!؟ اما چند تا معدود داستان جالب هم داشت
سرجمع: 27 داستانه
------------------------------------------
داستان های جالب: نقطه ی سربی و ناممکن داستان هایی که گرچه جذابیت خاصی نداشتن اما بد هم نبودن: باران، نوبت، تانیل، سفر، کابوس، زندانی، آخرین ترور، عشق، آنها نباید عاشق شوند و بدشانس
-----------------------------------------
حاشیه: مخم داغ می کنه وقتی مثلا می بینم سه یا چهار ستاره هم به این کتاب داده شده! نه به خاطر اینکه چرا اون خواننده های چنین کاری رو کردن، بلکه به خاطر تعجب از اینکه چقدر آدم ها لذت هاشون متفاوته
در يك مزايده استثنايي برنده شده بود. خوشحال بود. ترجيح داد سيگاري بگيراند و كمي قدم بزند. وقتي سيگارش را برلب گذاشت دستي جلو آمد و آن را روشن كرد. مرد تشكر كرد و به را ه خود ادامه داد. كمي جلوتر، ترمز ماشيني بريد. به پياده رو آمد و او را زير گرفت. مرگ فندكش را توي جيب گذاشت و سوت زنان از آنجا دور شد.
بعضى وقت ها، نويسندگان فقط خودشان از عمق متنى كه نوشته اند سر درمى آورند. در مورد بعضى از داستانك ها اين نظر را داشتم. امّا دقيق، لطيف و جذّاب را مى توان براى اكثر داستانك ها به كار برد. هرچند تازگىِ كمى داشت.
وقتى كه انتخاب كردم و خريدم ش اين حس رو داشتم كه محتواش به قشنگى و جذّابى اسم ش نيست و حالا كه تموم ش كردم مطمئن شدم.
لیبو شاعر افسانه ای چین وقتی از روی پل به داخل آب پرید تا ماه را بغل کند،غرق شد.زیرا آب وارد شش های اش شده و راه نفس اش را بسته بود. خیلی از مردم چین این افسانه را باور ندارند و آن را دروغ میدانند.با این همه،همان مردم ناباور وقتی از روی پل،چشم شان به ماه وسط رودخانه می افتد،تعادل خود را از دست میدهند و به این ترتیب افسانه های دیگری رقم می زنند!
من نمیتوانم باور کنم . فکر میکنم همه اش خواب میبینم. آخر چه طور ممکن است ؟ مگر میشود از دیوار ها عبور کرد، یا از آب گذشت و خیس نشد ؟! ما تمام این کارها را کردیم، حتی از کوه پرت شدیم و خراشی برنداشتیم. احمق! ما مرده ایم
وقتی مشمول عفو عمومی شد دیگر پیر شده بود. آزادی به دردش نمیخورد. شهر ها و آدم ها را دیگر نمیشناخت حتی نمیدانست كجا باید برود و با چه كسی ارتباط برقرار كند. هنگامی كه خواست از در اصلی زندان بیرون برود، ناگهان دست هایش را دور گردن نگهبان انداخت و آن را فشرد. كمی بعد دوباره به زندان برگشت، با زخم هایی بر صورت و لبخندی بر لب
من نمیتوانم باور کنم. فکر میکنم همه اش خواب میبینم. آخر چه طور ممکن است؟ مگر میشود از دیوار ها عبور کرد، یا از آب گذشت و خیس نشد؟! ما تمام این کارها را کردیم، حتی از کوه پرت شدیم و خراشی برنداشتیم. - احمق! ما مرده ایم
این نوشته از داخل یک کلاه پشمی بر سر مجسمه ای برنزی پیدا شد
مرد زندگی من! مواظب خودت باش، زمستان سختی در پیش است. اگر طاقت نیاوردی خودت را به دیوانگی بزن تا تو را هم به تیمارستان بیاورند. مطمئن ام این جا به تو خوش می گذرد. دوست تو دختر چشم آبی.
سفر
مرد ترجیح می داد رود باشد تا سنگ. یک روز طاقت از دست داد و فریاد زد: - من از این جا می روم! کسی نگفت نرو! راه افتاد و به موازات رود حرکت کرد. می خواست به دریا برسد؛ به آبی بی کران. اما وقتی به دشت رسید هراسی وجودش را فرا گرفت. رود در زمین فرو می رفت.
آخرین ترور
پس از آنکه آخرین ترورش را انجام داد، تصمیم گرفت بقیه عمرش را با شرافت زندگی کند، اما وقتی خواست ماسک اش را درآورد با مشکل روبه رو شد. ماسک برای همیشه به صورت اش چسبیده بود.
آن ها نباید عاشق شوند
مردم به همکارش گفت: من تو را دوست دارم! دخترک پرسید: از چی حرف می زنی؟ مرد جواب داد: از عشق! در درون دخترک، قطعه ای با صدای خفیف آژیر کشید. احساس خطر کرد و بی درنگ گفت: این برنامه برای من تعریف نشده! سپس، روی اش را برگرداند و رفت. مرد که به اشتباه خود پی برده بود، سعی کرد موضوع را با هیچ کس در میان نگذارد. بی چاره نمی دانست صدایش در اتاق کنترل ضبط شده است. چند روز بعد او را به کارخانه سازنده اش برگرداندند و آنتی ویروسی قوی در قلب اش نصب کردند.
هیچ
آنها در یک روز برفی از هم جدا شدند. یکی به سمت شمال رفت. دیگری به سمت جنوب. برف رد پای آنها را پوشاند، طوری که انگار هرگز نبوده اند.