What do you think?


احمق! ما مردهایم
من نمیتوانم باور کنم. فکر میکنم همهاش خواب میبینم. آخر چهطور ممکن است؟ مگر میشود از دیوارها عبور کرد، یا از آب گذشت و خیس نشد؟! ما تمام این کارها را کردیم، حتی از کوه پرت شدیم و خراشی برنداشتیم.
– احمق! ما مردهایم.
– احمق! ما مردهایم.
32 pages, Paperback
First published January 1, 2008
About the author
رسول یونان
45 books205 followersرسول یونان (زاده ۱۳۴۸) شاعر، نویسنده و مترجم ایرانی است.
او در دهکدهای در کنار دریاچه ارومیه به دنیا آمد. هماکنون ساکن تهران است. او تاکنون چند دفتر شعر به چاپ رسانده است. گزیدهای از دو دفتر شعر رسول یونان با عنوان «رودی که از تابلوهای نقاشی می گذشت» توسط واهه آرمن به زبان ارمنی ترجمه شده و در تهران به چاپ رسیده
است.
آثاری از او نیز توسط مریوان حلبچهای به کردی سورانی ترجمه شدهاست.
او از داوران جایزه ادبی والس بوده است.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 27 of 27 reviews
March 14, 2020
مجموعهی داستانهای خیلی خیلی کوتاه و یک پاراگرافی که میتونم به یه کلاف سردرگم تشبیهش کنم. چندان باهاشون ارتباط برقرار نکردم.
----------
یادگاری از کتاب:
پس از آنکه آخرین ترورش را انجام داد، تصمیم گرفت بقیهی عمرش را با شرافت زندگی کند، اما وقتی خواست ماسکش را درآورد با مشکل روبهرو شد. ماسک برای همیشه به صورتش چسبیده بود.
----------
یادگاری از کتاب:
پس از آنکه آخرین ترورش را انجام داد، تصمیم گرفت بقیهی عمرش را با شرافت زندگی کند، اما وقتی خواست ماسکش را درآورد با مشکل روبهرو شد. ماسک برای همیشه به صورتش چسبیده بود.
July 2, 2020
کتاب با داستان کوتاه های خیلی خوب
شاید دوباره هم خوندم با وقت کم میشه تمومش کرد خوبه
شاید دوباره هم خوندم با وقت کم میشه تمومش کرد خوبه
July 23, 2024
مرد زندگی من!
مواظب خودت باش، زمستان سختی در پیش است. اگر طاقت نیاوردی خودت را به دیوانگی بزن تا تو را هم به تیمارستان بیاورند. مطمئنم اینجا به تو خوش میگذرد.
دوست تو دختر چشم آبی.
مواظب خودت باش، زمستان سختی در پیش است. اگر طاقت نیاوردی خودت را به دیوانگی بزن تا تو را هم به تیمارستان بیاورند. مطمئنم اینجا به تو خوش میگذرد.
دوست تو دختر چشم آبی.
September 24, 2012
عاشق همون داستان احمق ما مرده ایم ام یعنی اوج ضربه نهایی
August 2, 2016
داستانهای یک صفحه ای؛ گاهی دوست داشتنی، گاهی مبهم، گاهی عجیب.
یازده/مرداد/نود و پنج
.پ.ن: دومین کتابی که در کتابفروشی ورق زدم
سپاس فراوان از رسول یونان و انتشارات کتاب و همه ی دستاندرکاران! :دی
یازده/مرداد/نود و پنج
.پ.ن: دومین کتابی که در کتابفروشی ورق زدم
سپاس فراوان از رسول یونان و انتشارات کتاب و همه ی دستاندرکاران! :دی
May 4, 2025
هنوز از شدت بد بودنش تو شوکم😐😂
September 15, 2015
نمره ی واقعی: یک و نیم
اغلب داستان ها آخرش به خودم می گفتم همین!؟ اما چند تا معدود داستان جالب هم داشت
سرجمع: 27 داستانه
------------------------------------------
داستان های جالب: نقطه ی سربی و ناممکن
داستان هایی که گرچه جذابیت خاصی نداشتن اما بد هم نبودن: باران، نوبت، تانیل، سفر، کابوس، زندانی، آخرین ترور، عشق، آنها نباید عاشق شوند و بدشانس
-----------------------------------------
حاشیه: مخم داغ می کنه وقتی مثلا می بینم سه یا چهار ستاره هم به این کتاب داده شده! نه به خاطر اینکه چرا اون خواننده های چنین کاری رو کردن، بلکه به خاطر تعجب از اینکه چقدر آدم ها لذت هاشون متفاوته
July 4, 2017
به جز تعداد معدودی از داستاناش، غالبن خوشم نیومد.
پ.ن: حقیقتن کاش بفهمم دیگه از این نویسنده کتاب نخرم.
پ.ن: حقیقتن کاش بفهمم دیگه از این نویسنده کتاب نخرم.
Read
April 9, 2016در يك مزايده استثنايي برنده شده بود. خوشحال بود. ترجيح داد سيگاري بگيراند و كمي قدم بزند. وقتي سيگارش را برلب گذاشت دستي جلو آمد و آن را روشن كرد. مرد تشكر كرد و به را ه خود ادامه داد. كمي جلوتر، ترمز ماشيني بريد. به پياده رو آمد و او را زير گرفت. مرگ فندكش را توي جيب گذاشت و سوت زنان از آنجا دور شد.
November 21, 2015
بعضى وقت ها، نويسندگان فقط خودشان از عمق متنى كه نوشته اند سر درمى آورند. در مورد بعضى از داستانك ها اين نظر را داشتم.
امّا دقيق، لطيف و جذّاب را مى توان براى اكثر داستانك ها به كار برد. هرچند تازگىِ كمى داشت.
وقتى كه انتخاب كردم و خريدم ش اين حس رو داشتم كه محتواش به قشنگى و جذّابى اسم ش نيست و حالا كه تموم ش كردم مطمئن شدم.
امّا دقيق، لطيف و جذّاب را مى توان براى اكثر داستانك ها به كار برد. هرچند تازگىِ كمى داشت.
وقتى كه انتخاب كردم و خريدم ش اين حس رو داشتم كه محتواش به قشنگى و جذّابى اسم ش نيست و حالا كه تموم ش كردم مطمئن شدم.
April 18, 2015
لیبو شاعر افسانه ای چین وقتی از روی پل به داخل آب پرید تا ماه را بغل کند،غرق شد.زیرا آب وارد شش های اش شده و راه نفس اش را بسته بود.
خیلی از مردم چین این افسانه را باور ندارند و آن را دروغ میدانند.با این همه،همان مردم ناباور وقتی از روی پل،چشم شان به ماه وسط رودخانه می افتد،تعادل خود را از دست میدهند و به این ترتیب افسانه های دیگری رقم می زنند!
احمق،ما مرده ایم/ص 8
خیلی از مردم چین این افسانه را باور ندارند و آن را دروغ میدانند.با این همه،همان مردم ناباور وقتی از روی پل،چشم شان به ماه وسط رودخانه می افتد،تعادل خود را از دست میدهند و به این ترتیب افسانه های دیگری رقم می زنند!
احمق،ما مرده ایم/ص 8
December 3, 2020
عکسش رو که ببینی نمیفهمی چهقدر کوچولوئه، شیش دقیقه هم طول نکشید خوندنش.
شاید جالبترین داستانش همین "احمق! ما مردهایم" بود.
شاید جالبترین داستانش همین "احمق! ما مردهایم" بود.
July 23, 2024
آنها در یک روز برفی از هم جدا شدند.
یکی به سمت شمال رفت
دیگری به سمت جنوب.
برف ردپای آنها را پوشاند، طوری که انگار هرگز نبودهاند.
یکی به سمت شمال رفت
دیگری به سمت جنوب.
برف ردپای آنها را پوشاند، طوری که انگار هرگز نبودهاند.
July 10, 2013
من نمیتوانم باور کنم . فکر میکنم همه اش خواب میبینم.
آخر چه طور ممکن است ؟ مگر میشود از دیوار ها عبور کرد،
یا از آب گذشت و خیس نشد ؟! ما تمام این کارها را کردیم،
حتی از کوه پرت شدیم و خراشی برنداشتیم.
احمق! ما مرده ایم
آخر چه طور ممکن است ؟ مگر میشود از دیوار ها عبور کرد،
یا از آب گذشت و خیس نشد ؟! ما تمام این کارها را کردیم،
حتی از کوه پرت شدیم و خراشی برنداشتیم.
احمق! ما مرده ایم
August 30, 2015
وقتی مشمول عفو عمومی شد دیگر پیر شده بود. آزادی به دردش نمیخورد. شهر ها و آدم ها را دیگر نمیشناخت حتی نمیدانست كجا باید برود و با چه كسی ارتباط برقرار كند. هنگامی كه خواست از در اصلی زندان بیرون برود، ناگهان دست هایش را دور گردن نگهبان انداخت و آن را فشرد. كمی بعد دوباره به زندان برگشت، با زخم هایی بر صورت و لبخندی بر لب
April 10, 2013
من نمیتوانم باور کنم. فکر میکنم همه اش خواب میبینم.
آخر چه طور ممکن است؟ مگر میشود از دیوار ها عبور کرد، یا از آب گذشت و خیس نشد؟! ما تمام این کارها را کردیم، حتی از کوه پرت شدیم و خراشی برنداشتیم.
- احمق! ما مرده ایم
آخر چه طور ممکن است؟ مگر میشود از دیوار ها عبور کرد، یا از آب گذشت و خیس نشد؟! ما تمام این کارها را کردیم، حتی از کوه پرت شدیم و خراشی برنداشتیم.
- احمق! ما مرده ایم
July 2, 2018
داستانکهای شعرگونهی شیرین، خیلی شیرین با غافلگیریهای خوب و شاعرانه.
February 4, 2021
داستان های فوق العاده آبکی و بدون عمق .
September 3, 2010
بعضی مینی مال ها واقعا میچسبند! مخصوصا آخری، مینیمال ِ پشت ِ جلد، و چند تایی آن وسط!
January 27, 2020
کتابی جیبی با داستان های کوتاه و پر مفهوم نیم تا یک صفحه ای که میشه راجب بعضی داستان هاش ساعت ها فکر کرد.
April 20, 2020
همشون به خیال انگیزی داستانک پشت جلد نبودن.
اما رسول یونانه، همیشه دوسش دارم.
اما رسول یونانه، همیشه دوسش دارم.
August 1, 2024
یسری از داستانک ها خیلی پر مفهوم و قشنگ بودن.
June 8, 2010
این نوشته از داخل یک کلاه پشمی بر سر مجسمه ای برنزی پیدا شد
مرد زندگی من!
مواظب خودت باش، زمستان سختی در پیش است. اگر طاقت نیاوردی خودت را به دیوانگی بزن تا تو را هم به تیمارستان بیاورند. مطمئن ام این جا به تو خوش می گذرد.
دوست تو دختر چشم آبی.
سفر
مرد ترجیح می داد رود باشد تا سنگ. یک روز طاقت از دست داد و فریاد زد:
- من از این جا می روم!
کسی نگفت نرو! راه افتاد و به موازات رود حرکت کرد.
می خواست به دریا برسد؛ به آبی بی کران. اما وقتی به دشت رسید هراسی وجودش را فرا گرفت. رود در زمین فرو می رفت.
آخرین ترور
پس از آنکه آخرین ترورش را انجام داد، تصمیم گرفت بقیه عمرش را با شرافت زندگی کند، اما وقتی خواست ماسک اش را درآورد با مشکل روبه رو شد. ماسک برای همیشه به صورت اش چسبیده بود.
آن ها نباید عاشق شوند
مردم به همکارش گفت:
من تو را دوست دارم!
دخترک پرسید:
از چی حرف می زنی؟
مرد جواب داد:
از عشق!
در درون دخترک، قطعه ای با صدای خفیف آژیر کشید. احساس خطر کرد و بی درنگ گفت:
این برنامه برای من تعریف نشده!
سپس، روی اش را برگرداند و رفت. مرد که به اشتباه خود پی برده بود، سعی کرد موضوع را با هیچ کس در میان نگذارد. بی چاره نمی دانست صدایش در اتاق کنترل ضبط شده است. چند روز بعد او را به کارخانه سازنده اش برگرداندند و آنتی ویروسی قوی در قلب اش نصب کردند.
هیچ
آنها در یک روز برفی از هم جدا شدند.
یکی به سمت شمال رفت.
دیگری به سمت جنوب.
برف رد پای آنها را پوشاند، طوری که انگار هرگز نبوده اند.
مرد زندگی من!
مواظب خودت باش، زمستان سختی در پیش است. اگر طاقت نیاوردی خودت را به دیوانگی بزن تا تو را هم به تیمارستان بیاورند. مطمئن ام این جا به تو خوش می گذرد.
دوست تو دختر چشم آبی.
سفر
مرد ترجیح می داد رود باشد تا سنگ. یک روز طاقت از دست داد و فریاد زد:
- من از این جا می روم!
کسی نگفت نرو! راه افتاد و به موازات رود حرکت کرد.
می خواست به دریا برسد؛ به آبی بی کران. اما وقتی به دشت رسید هراسی وجودش را فرا گرفت. رود در زمین فرو می رفت.
آخرین ترور
پس از آنکه آخرین ترورش را انجام داد، تصمیم گرفت بقیه عمرش را با شرافت زندگی کند، اما وقتی خواست ماسک اش را درآورد با مشکل روبه رو شد. ماسک برای همیشه به صورت اش چسبیده بود.
آن ها نباید عاشق شوند
مردم به همکارش گفت:
من تو را دوست دارم!
دخترک پرسید:
از چی حرف می زنی؟
مرد جواب داد:
از عشق!
در درون دخترک، قطعه ای با صدای خفیف آژیر کشید. احساس خطر کرد و بی درنگ گفت:
این برنامه برای من تعریف نشده!
سپس، روی اش را برگرداند و رفت. مرد که به اشتباه خود پی برده بود، سعی کرد موضوع را با هیچ کس در میان نگذارد. بی چاره نمی دانست صدایش در اتاق کنترل ضبط شده است. چند روز بعد او را به کارخانه سازنده اش برگرداندند و آنتی ویروسی قوی در قلب اش نصب کردند.
هیچ
آنها در یک روز برفی از هم جدا شدند.
یکی به سمت شمال رفت.
دیگری به سمت جنوب.
برف رد پای آنها را پوشاند، طوری که انگار هرگز نبوده اند.
April 4, 2024
ضعیف بود. حتا یه بخش از کتابم جذبم نکرد.
مراقب هم باشیم.
مراقب هم باشیم.
September 14, 2013
داستانك دوست داشتني
October 19, 2017
میخواهم بخوونم این نتاب رو
Displaying 1 - 27 of 27 reviews


























