...
با ما چه رفته است که خورشید مهربان
در زیر ابرهای کدورت نهان شدهاست؟
با ما چه رفته است که ناگاه از دو سو
گلگفتن و شنیدنمان، بیزبان شدهاست؟
بر ما چه آمده که دل مهربان تو
ناگاه با من اینهمه نامهربان شدهاست
بر ما چه آمدهاست که ناگاه جاممان
جای شکر - دوباره - پر از شوکران شدهاست؟
چیزی که دوست خواست ندانم چرا نشد
دائم همان که دشمنمان خواست، آن شدهاست
××
در چلهی شکفتگی خویش، باغمان
پژمردهی طلسم کدامین خزان شدهاست؟
زخمی زدی عمیقتر از انزوا به من×
بیهوده نیست «منزوی»ات ناتوان شدهاست
׫زخمی بزن، عمیقتر از انزوا» یا چیزی شبیه به این را سالها پیش خواندم و گویا از «پل الوار». ضمناً این اولین و آخرین غزلی است که من تخلص کردهام!