Excellent condition on the paperback book ; pages are clean and bright; the binding is tight; the spine is intact without creases; very light wear on the cover; 90 pages; ”x8”; 1992 printing; published by Dramatists Play Service Press(j6)
Works of American playwright Arthur Asher Miller include Death of a Salesman (1949), for which he won a Pulitzer Prize, and The Crucible (1953).
This essayist, a prominent figure in literature and cinema for over 61 years, composed a wide variety, such as celebrated A View from the Bridge and All My Sons, still studied and performed worldwide. Miller often in the public eye most famously refused to give evidence to the un-American activities committee of the House of Representatives, received award for drama, and married Marilyn Monroe. People at the time considered the greatest Miller.
«ساعت آمریکایی» آرتور میلر یه قصه تلخه از روزای سیاه رکود بزرگ دهه ۳۰ آمریکا، که ساعت رؤیای آمریکایی رو شکسته و رو صحنه گذاشته. با دیالوگای واقعی و آدمایی که توی بدبختی هنوز میجنگن، انگار یه آینه جلوی جامعه گرفت و هم غم داره، هم امید. یه تئاتر جمعوجور ولی پرزور که تا مدتها تو ذهن میمونه.
اولین نمایشنامه چالش همخوانی هفتروزهفتنمایشنامه
تاریخنگار یا درامپرداز؛ شأن نویسندۀ ادبی کدام است؟
0- مختصر خواهد بود.
1- شروع کردیم و به پیشنهاد رویا میخوایم تو هفت روز، هفت تا نمایشنامۀ کمتر خوانده شده رو بخونیم. خودم واقعا بعید بود بخوام چندتا از آثار این لیست رو بخونم (البته با محاکات قراره میلر رو شخم بزنیم، ولی خب). این متن رو هم میخوام مختصر بنویسم و ازش رد بشم.
2- این شأنِ وجودِ وجوهِ تاریخی در متنِ ادبی و اندکی التفاتِ آگاهانه داشتنِ نویسنده به این مورد همواره برای من به عنوان خواننده مهم است؛ دوست دارم از آینۀ کجومعوجِ متونِ ادبی، نگاهکی به زمانۀ نگارش اثر داشته باشم. اما قبول دارید که هرچه حدی دارد و کارِ متنِ ادبی، تاریخنگاری نیست؟ به نظرم میلر در ساعت آمریکایی (1980) که جزو آثار دورۀ متاخرش است، از این مرز عدول کرده است و آمده حدود 50یا40 سال پس از بحرانِ اقتصادیِ دهۀ 30 قرن بیستمِ آمریکا، این رخدادِ تاریخی را با «یادآوریِ غیرخطیِ خاطرات» که بازنماییای جدی در «روایت غیرخطی» اثر دارد، بازنمایی کند. این شأنِ روایی و روایت غیرخطیِ اثر برای جذاب است (اندکی ازش خواهم گفت)، ولی بیش از اینکه من به عنوانِ خواننده، غرق در این جریانِ روایی خلاقانه شوم، صرفا این تمهیدِ ادبی را به عنوان یک «تکنیک» و نه چیزی بیشتر فهم خواهم کرد و به بیانی، فرمِ اثر از حیثِ روایی، بلقوه پذیرای این تمهید و تکنیک نیست و تکنیک از اثر بیرون خواهد زد. اینجا دونکته ضروری است: اول اینکه من که باشم که میلر رو بخوام نقد کنم. دوم اینکه نویسنده رو باید با خودش مقایسه کرد. شاید کسری از این توانِ روایی رو یک نویسندۀ متوسطالقلم مینوشت، ازش تعریف میکردم. ولی میلرِ درامپرداز، محکِ نقدِ میلر تکنیکباز است.
3- اسمِ اثر «ساعت آمریکایی» است که از وجوه مختلفی معنایی استعاری دارد. ساعت را شاید بتوان نمادِ جامعۀ صنعتیِ سرمایهدارانه دانست که با نظمِ خطتولیدیِ «فوردی» در بهینهترینِ حالاتِ ممکنِ صنعتی، با منابع موجود، و در یک نظمِ زمانیِ دقیق به تولید میپردازد (اهمیت زمان در نظمِ صنعتی، از موضوعات جذابِ تامل است). در کنارِ این اهمیتِ لحظات در بازار سرمایه، ارجاعی دیگر به اهمیتِ ساعت در این اثر میتواند باشد. در کنارِ این، وجودِ اثر در توضیحات صحنه و میزانسنِ نمایشنامه، نشان میدهد میلر اصرار داشته است که ساعت را به مثابۀ استعارۀ نمادین، به بینندۀ تئاتر نشان بدهد (که باز این نیز ، استعارۀ بیش از حد روست و ماهیتِ پوشیدگیِ استعاره که به نظر ضروریِ یک استعارۀ به سامان است را ندارد). در کنارِ این دیالوگهایی در اثر بود که مشخصا به ساعت و المانها و عناصر مربوط به آن اشاره داشت، مانند این دیالوگ در میانۀ نمایش که ارتباط دیالوگ با عنصرِ نمادین و صحنهای ساعت را نشان میدهد: {آغاز دیالوگ} لی: فکر میکنم، همین موقع بود که فهمیدم همۀ این اوضاع مربوط به سیستمه. [صدای کوکوی یک ساعت به گوش میرسد. نور به روشناییِ صحر تبدیل میشود] {پایان دیالوگ} با اینکه این دیالوگ خوب نوشته شده است اما اینکه دقیقا بعد از حواله کردن مشکل به «سیستم» صدای «ساعت» شنیده میشود، آنچنان نمادپردازیِ پوشیده و جذابی نیست. زیاده از حد روست.
4- رد بسیاری از خاطرات و تجربههای میلر را در نمایشنامههایش میتوان دید. دیگر مرلین مونرو و «پس از سقوط» که مشهورترینِ این از «نویسنده در اثر بودن»های میلر است. در این نمایشنامه هم، علاوهبر خاطراتی که مشخصا میلر از بحران بزرگ داشته است، تجربۀ دانشگاه و خاطرات دانشجویی، احتمالا مباحثات در جریانِ فکری در دوران جنگ سرد و... به انحا مختلف رد خود را در این نمایشنامه گذاشته است.
5- تو متن یکی دوتا جوجه کمونیست هم بودن که «سرمایۀ» مارکس و «منشاء خانواده و مالکیت» انگلس رو میخوندن و فکر کن وسط صحبت کردن با یه بانوی جوان، آقای کمونیستِ داغ، از اهمیتِ آثار مارکس و انگلس و این کتابهای بالا، ترهات تفت میداد؛ واقعا یک مشت خاک باید برداشت ریخت رو سرِ چنین انسانی. فرزندم، هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد، مارکس رو با رفیقات بخون، مغزِ مردم رو باهاشون نخور لطفا!
6- یه جای این نمایش که میلر میخواست نشان بدهد هرکی به هر نحوی که شده است میخواسته کار بکند در شرایط رکود و بیکاریِ حاصل از بحران اقتصادی دهه30 (مانند تجربۀ خودِ خانوادۀ میلر در دورانِ بحران)، شخصیت از کلیولند آمده بود. این دفعه این شهرِ آمریکا نوعی دیگر برایم پدیدار شد. کلاس هشتم بودم و به بهانۀ خوندن برای آزمون نهاییها، از گرگومیشِ صبح بیدار میشدم و NBA نگاه میکردم. بسکتبال به غایت زیباست (اگر مسی و فوتبال را فاکتور بگیریم، دیدنِ NBA حرفی برای گفتن دارد). خلاصه، تقریبا از نیمهنهاییهای دو کنفرانسِ غرب و شرق، همۀ بازیها تا فینال را دیدم. فینالِ دو کنفرانس بینِ گلدن استیت واریرز (تیمِ کوین دورانت و استفن کری) با کلیولندِ کاوالیرزِ لبرون جیمز بود. اون سال، لبرون جیمز یه تنه کلیولند رو فینالی کرده بود و برای منی که دنبال قهرمان در جهان ورزش میگردم، لبرون قهرمانِ بلافصلِ آن دوران بود. البته کمرِ پهلوان تو فینال به زمین خورد و لبرون قهرمانِ NBA سال 2017 نشد. خلاصه، الان بجز بستکتبال، تو این نمایشنامه هم یه چیزی از اون شهر شنیدم :))
ولی جالبه اسمِ یه عالمه شهر و ایالتِ آمریکا رو ما ایرانیجماعت مثلِ استانهای ایران بلدیم!
زیاده حرفی نیست. امیدوارم بتونم بقیه نمایشنامهها رو هم بخونم...
"ساعت امریکایی" این اولین باره که من ریویوی بلند مینویسم، به لطف گروه همخوانی. وقتی دوستان پرسیدن میتونم با مرگ فروشنده مقایسه کنم دیدم نمیتونم، چون هیچی یادم نیست. بعد فکر کردم اگر همچین چیزی برای اون نوشته بودم با خوندنش یادم میومد. بنابرین ممکنه من هم دیگه یه چیزایی بنویسم بر کتابها!
۱- این نمایشنامه درمورد ادمهای مختلفه در خلال در رکود بزرگ امریکا، اتفاقی که در سهشنبهی سیاه، ۲۹ اکتبر ۱۹۲۹ با سقوط بورس شروع شد و به شکل یک دومینو کل اقتصاد امریکا رو برای دهه ۱۹۳۰ به بحرانی عمیق کشوند. فکر میکنم نمایشنامه ۵۳ تا کاراکتر داره، و قراره طی نمایش رنج و کشمکش های اون دوران رو از دید این شخصیتها بهمون نشون بده. درواقع یکی از کارکردهای این نمایشنامه گفتن اینه که این آدمها «واقعاً» اینجا بودند، دقیقاً اینطور رنج کشیدند و مردند. اگر درمورد رکود بزرگ بخونیم شاید هرگز درست نفهمیم رنج و مردن در دوران رکود بزرگ یعنی چی. میلر اول با خانوادهی بام شروع میکنه. خانوادهای که کارخانه دار بودن و سهام زیادی هم داشتن، و بعد در سیر سقوط این خونواده ما رو جلو میبره. پدر قدرتمندی که بعد از رکود، از پول کارگری پسرش قرض میگیره تا فقط بتونه یه سفر درونشهری داشته باشه. این اتفاق شایعی بوده ظاهرا در اون دوره، اینکه ارزشها و مدل سنتی جامعه امریکا عوض بشن. زنهایی که مجبور نبودن کار کنن به فکر کار بیفتن، بچه ها به پدرهاشون کمک کنن، و اینکه خانواده ها برای صرفه جویی در هزینه توی یک خونه جمع بشن. میلر به سراغ میلیونرهای شاخص هم میره. میگن که روزنامه ها بعد از سقوط وال استریت مینوشتن: اگر بخواید تو خیابون های نیویورک راه برید باید حتما با چتر باز برید، چون هرلحظه ممکنه یه میلیونر (سابق) از پنجره خونهش خودش رو پرت کنه بیرون. این سرخوردگی و یک شبه از عرش به فرش رسیدن تو نمایشنامه به خوبی تصویر میشه و دو تا مثال هم از خودکشی میلیونرها میزنه، که قضیه خودکشی لیورمور واقعیه و درمورد مورگان من چیزی پیدا نکردم. میلر درمورد کشاورزی صحبت میکنه که قراره اموالش توسط بانک به حراج گذاشته بشه ولی به وسیله اندکی خشونت، موقتاً اموالش رو پس میگیره و به وسیله قاضی دزد خطاب میشه. کشاورز میگه مال خودمه ولی انگار دزدیدمش. بعداً کشاورز رو دوباره میبینیم که از گرسنگی به چیزی نزدیک گدایی رسیده، و بعد گرسنگان دیگه ای رو میبینیم، آوارهها، زاغه نشینها، کارتن خواب ها. درواقع کشاورزها پول لازم برای برداشت محصولشون رو نداشتند دیگه، و درحالیکه زمینها برداشت نشده بودن و مثلا ذرتشون رو دیگه داشت آفت میزد، مردم گرسنه بودن. جدال مردم برای پیدا کردن کار هم به خوبی توی این کار منعکس شده. قبل از اصلاحات روزولت تعداد بیکاران ۱۶ میلیون نفر شده بوده. اولین بار در تاریخ امریکا بوده که افراد بیشتری از امریکا خارج میشدن تا اینکه واردش بشن. لی (فرزند آقای بام) و دوستانش، جوونیشون دقیقاً میفته تو دهه ۱۹۳۰. آرزوی دانشگاه رفتنشون به خطر میفته. وقتی هم میرن دانشگاه ترجیح میدن ازش در نیان، تا حداقل سقفی بالای سرشون باشه و نونی برای خوردن داشته باشن، و طبیعتاً چیز بیشتری نمیتونستن آرزو کنن. جرج، دوست لی، دندانپزشک میشه ولی ترجیح میده تحصیل رو کش بده تا از دانشگاه بیرون نیاد. وقتی هم بیرون میاد طبیعیه که نمیتونه لوازم اولیه کارش رو تهیه کنه. گل میفروشه و با ناامیدی مارکس و انگلس میخونه و به فاحشهای پیشنهادشون میکنه.
نمایشنامه با حضور لی و رابرتسون -میلیونری که تشخیص داده بود بورس و بانک ها سقوط میکنن و پولهاش رو نقد کرده و نجات داده بود- و پیانو زدن مادر لی شروع و تمام میشه. کل نمایشنامه روایت این دو نفره. ۲- ظاهراً این کتاب جهتگیری سوسیالیستی داره. اما به نظر من زیاده رو نیست، تبلیغات دروغ نداره و به دام شعار دادن نمیفته. شاید خود کتاب مصداق بارز آخرین جملاتش باشه که درمورد مادر لیه. مادری که اعتقادی داره ولی خلافش رو هم میگه، و به نظر لی این کارش شبیه چیزیه ��ه امریکا هست. هضم دو قطب مخالف در هم. همونطور که میلر از اشتباه بودن اعتقاد به سیستم در سرتاسر کتاب حرف میزنه، انگار یه جورایی طرفدار این اعتقاد داشتن هم هست. مادر لی اول نمایشنامه میگه ولی کسانی هم بودن که خودشون رو کنار نکشیدن. کسانی که اعتقاد داشتن. برای اونها هیچوقت نیمهشب از راه نمیرسه تا موسیقی و رقص متوقف بشه. ۳- مادر لی حمل کنندهی زیبایی و هنر در طول نمایشنامه ست. در ابتدا و وقتی که در رفاهه درحال رفتن به یک تئاتر تصویر میشه، و بعداً در دوران رکود از اینکه خیلی وقته هیچ نمایشی اجرا نشده ناراحته. دلبستگی عمیقی به پیانوش داره و تا مدتی دربرابر فروش (یا به گرو گذاشتن) پیانو مقاومت میکنه، هرچند در آخر مجبور میشه تسلیم شه. مادر لی نماد زیباییه که در فقر معمولاً اولین قربانیه. شکم گرسنه به هنر احتیاجی نداره. بسیار یادآور ساختمانهای سرهمبندی شدهی یک شکل کمونیستی که فقط جایی هستن برای خوردن و خوابیدن. یا چیزی که خود ما داریم. هنر و زیبایی یک luxury هستن و به سادگی به حاشیه رونده میشن. و درد از اینکه در فقر باشی و میلت به زیبایی باشه. ۴- فردیت هم یه luxuryه و در فقر از اولین قربانی هاست. این رو ما به شدت تجربه کردیم به نظرم. لی وقتی میبینه شهریه دانشگاه ها قابل پرداخت نیستن، فکر میکنه بره هرجایی که ارزون یا رایگانه. انگار به طور جدی به رشته باکتریشناسی فکر میکنه. بعد میخواد بره سرکار، سر هر کاری. سالها علاقه و فردیت لی (روزنامهنگاری) سرکوب میشه. چون باید فعلاً زنده بمونه تا ببینه چی پیش میاد. سیدنی، شخصیت دیگهی نمایش که آهنگسازه، توسط مادرش به یه گفتوگوی منطقی (!) درمورد این کشونده میشه که میتونه با یه دختر ۱۴ ساله نامزد بشه و چرا که نه؟ اگر با عشق زندگیش ازدواج بکنه هم واقعاً فرقی نخواهد کرد! و اینکه این شانس رو خواهد داشت که نونوا بشه، یه آهنگساز، نونوا بشه! این احتمالاً برای ما ایرانیها دردناک و قابل درکه. که شاید ۹۵ درصدمون به خاطر اینکه نمیتونستیم آینده ای رو در برخی مشاغل ببینیم سراغ کارهایی رفتیم که قرار بود حداقل پول دربیارن. با این تفاوت که رکود بزرگ بعد از ده سال تموم شد، ولی جایی که ما هستیم تا بوده همین بوده، و معلوم نیست تا کی اینطور خواهد بود. ۵- درآخر دیالوگهایی درمورد "امید داشتن به آینده کشور" و موندن در مملکت و باور به اینکه درست میشه شدت میگیرن و پایان رو تلخ-نویدبخش میکنن. خیلیها آزار دیدند، خیلی ها مردند، امید هنوز باقیه. که درمورد این داستان البته واقعیه.
How have I never heard of this amazing masterpiece before???? I'm going to see a college production of this tonight and I'm super pumped. This play is clearly an argument for socialism and anti-capitalism. But everything in here is 100% true. So poignant, so true. It's like Miller took this material and it seems as almost a prequel to his classic "Death of a Salesman" just blown away. Conservatives may not like this and for good reasons. The anti-capitalism message runs strong through this play. But it needs to be heard. I'm glad this play is making a comeback.
im starting to get tired of millers writing style. i really liked the crucible and death of a salesman, but it just feels so… unnatural. it read like it would work much better as a biopic than a stage production. i thought the story was interesting, but this guy needs to stop talking about communism. also why was it a jukebox musical with no lyrics??
نمایشنامه از جهاتی من رو یاد "باغ وحش شیشهای" انداخت جفتشون نشون دادن که جامعه آمریکایی برخلاف رویای آمریکایی عه، اینجا ساختار جامعه رو نشون داد و باغ وحش شیشهای ساختمان خانواده
Important, because as a nation, we've forgotten just how horrible and terrifying the Great Depression was. That said, even though I enjoyed (is that the right word?) the story, I was a little distracted by some of the storytelling devices. And it wasn't really clear to me what happened to Move and Rose, at the end. Something regrettable, so I assume they divorced, but there are other possibilities.
This entire review has been hidden because of spoilers.
I’m not sure there could've been a better time to read this (very short) play. I can’t say it was just because of the current state of the economy, but I loved it. Compared to Death of a Salesman, I actually enjoyed this more. Given the context, Great Depression, I was looking for more natural, less performative dialogue. I know, I know it’s a play! But still…
Most of Arthur miller’s plays such as “A View from the Bridge”, “The Crucible”, “All My Sons”, “Death of a Salesman” etc. are categorized as modern tragedies; the struggles of the everyday man; social American tragedies, focusing on the dark side of the American dream. “All my Sons” is a classic play, about guilt, responsibility, and the relationship between fathers and sons in the aftermath of a World War II corruption case, when two brothers come together to dispose of their parents' estate, their divergent attitudes and dispositions become increasingly accentuated: “Price”. Exploring the intersection between one man's self-delusion and the brutal trajectory of fate: (A View from the Bridge). Revealing the Salem witch trials of the late seventeenth century and the problem of guilt by association, but placed the outrage of McCarthyism in historical perspective: (The crucible). An anguished consideration of mortality and the gulf between men and women: (Elegy for a lady). Re-creating Dante's hell inside the gaping pit that is our history and populates it with sinners whose crimes are all the more fearful because they are so recognizable: (Incident at Vichy). A darkly comic satirical allegory that poses the question; What would happen if Christ were to appear in the world today: (Resurrection blues). A casual, warm-spirited and innocuous musical chalk talk whose future is likely to reside with amateur church and synagogue theater groups: (Up from Paradise). So simple in style and so inevitable in theme, where Miller has looked with compassion into the hearts of some ordinary Americans and quietly transferred their hope and anguish to the theatre: (Death of Salesman). A superb drama though Miller says; "…a love story between a man and his son, and... between both of them and America"! Though Miller’s works have always some social-political back ground in one or another way, but plays such as; “The archbishop’s ceiling” are referring directly to political issues (political situation in East Block in 1950’s and 60’s.) He has also plays which are less interesting; “A Memory of Two Mondays”, “Danger: Memory”; “I can’t remember anything”, “Clara”, “After the fall”, “Some kind of love story”, “The Last Yankee”, “Broken Glass”, “The Creation of the World and Other Business”, “The Ride Down Mount Morgan”, “American Clock”, etc.
الساعة الامريكية / ارثر ميلر – ترجمة شوقي فهيم - اعادتي احداث هذة المسرحية بطريقة او بأخري الي رواية عناقيد الغضب لجون شتاينك بك .. ليس هناك تشابه كبير سوى فكرة احداث الازمة الاقتصادية ... و لكن ما جعلني اربط العملين ببعض هو تأكد المفكرين الامريكان من فشل النظام الاقتصادي الرأسمالي "ليس فشل بالمعني الحرفي و لكن عدم استقراره و استمراره و انعدام رحمته" و نجد ارثر ميلر هنا علي لسان احدي شخصيات المسرحية يذكر بنشوب حرب اخري فيستنكر اخر فيرد علية بانه "سوف تقوم حروب اخري طالما هناك نظام رأسمالي" بالطبع الجملة ذات ابعاد كثيرة .. و يؤكد ميلر في نهاية المسرحية ان حل الازمة كان في غير الرأسمالية فيقول عن روزفلت "انه كان رجل تقليديا محافظا دفعته الضرورة نحو اليسار مرة اخري" اي انه وجد الحلول لدي الفكر الماركسي الامر الذي حاول اظهاره بين سطور المسرحية .. ايضا نجد في نهاية المسرحية و هو يتنبأ بحدوث و تكرار مثل هذة الازمة الاقتصادية "و بالفعل كما مر علينا منذ وقت ليس ببعيد ازمة الاقتصاد العالمي و انهيار مجموعة من اكبر بنوك امريكا" فيقول ميلر علي لسان احدي الشخصيات الذي سئل في نهاية المسرحية هل من الممكن تكرار مثل هذا الانهيار مرة اخري فيرد "بطبيعة الحال ليس هناك حدود للغباء البشري" المسرحي�� جميلة و عميقة و انسانية وواقعة كدأب ارثر ميلر دائما في كل اعماله و لكن اعتقد كانت تحتاج الي تقليص عدد الشخصيات الي حد ما -- http://reviewslibrary.blogspot.com/20...
Denial, like most of Miller’s plays, is the focus. The capitalists in the play are magicians who start to believe their own tricks. While writing this play, ostensibly describing the psyche of great depression, Miller must have noticed the growing disconnect between the capitalists in the 80’s affluence and reality. Again the theme of interconnectedness is there. Robertson belongs to the class that caused the mess. But he is saved from the depression (even thrives in it) because he chose the right time to come out of denial. But even in their denial, Miller sees beauty…..a hope!
“With all her defeats she believed to the end that the world was meant to be better . . . . I don't know; all I know for sure is that whenever I think of her, I always end up-with this headful of life!”
I’d never heard of this Arthur Miller play written in the 1980’s about the Great Depression from the POV of 53 characters played by an ensemble who sit onstage, with a small pit band playing the music of the 1920’s and ‘30s. I would like very much to see a production of this, but don’t feel the need to produce it myself, at this time.
I have not read this, but last night I saw a superb performance of this fascinating play about the Great Depression in the 1930s in USA at the Finborough Theatre in west London.