Jump to ratings and reviews
Rate this book

به افق تهران

Rate this book
به افق تهران» عنوان نخستین رمان «مریم طاهری مجد» درباره‌ی دختری است که در فضای سنتی یک محله‌ قدیمی در تهران بزرگ می‌شود. او در عین رشد در چنین محله‌ای، برخی از سنت‌های خاص مردم تهران را بیان می‌کند و داستان هم زمانی تمام می‌شود که او هم از این سنت‌ها گذشته و هم سنی از او گذشته است ولی همچنان به بخش درست سنت‌ها معتقد است.

103 pages, Paperback

Published January 1, 2011

1 person is currently reading
27 people want to read

About the author

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
3 (8%)
4 stars
3 (8%)
3 stars
10 (27%)
2 stars
14 (37%)
1 star
7 (18%)
Displaying 1 - 7 of 7 reviews
Profile Image for Amene.
816 reviews84 followers
August 7, 2021
خوب بود.ساده و روان البته پایان‌بندیش خیلی شتاب‌زده بود.ضمنا بعضی فاکتورهای تاریخی هم غلط بود مثل نوار صوت عبالباسط وسط جنگ.
Profile Image for Fateme Moradi fard.
35 reviews7 followers
September 29, 2015
كتاب مسخره اي است. فكر مي كنم تعداد كمي از نويسندگان هستند كه با بي اندازه پرداختن به توصيف زمان و مكان مي توانند داستان خوبي بنويسند. اصلا براي تازه نويسنده ها چنين مسيري را پيشنهاد نمي كنم.
چون باعث مي شود مثل همين كتاب انقدر در توصيف شرايط زماني و مكاني غرق شود كه اصلا كاري به خود داستان و شخصيت هايش نداشته باشد.
داستان مثلا داستان دختري بود حدود 8 ساله؛ در محله ي قديمي و بسيار سنتي تهران در زمان بمباران عراق. مادر بزرگ هي از مصيبت هاي زن ها تعريف ميكرد كه شوهر را نديده عروس مي شوند و دختر حق زندگي ندارد و ... شخصيت اول ماجرا هم قاعدتا بايد درگير عقايد سنتي و مردسالارانه ميشد اما نشد. هي توضيح داد مادرش به جاي فاطمه ؛ مجتبي صدايش مي زند تا كسي در محله اسمش را نداند،در مدرسه با محدوديت پوشش معلم ها مواجه مي شود و اينكه معلم تربيتي مدرسه كوتاه كردن موهاي دختر ها عمل كردن به دستور شيطان مي داند؛ تعريف مي كند كه مادرش وقتي به سن تكليف رسيده بود برايش روضه خوان دعوت كرده و مادربزرگ و مادرش بي خودي گريه مي كردند. يك برادر بزرگتر و يك برادر كوچكتر داردو مادرش بازهم حامله است. از محدودديت هاي دختري اش مي گويد اما بزرگ كه مي شود به جاي چادر ، روسري ابريشمي زيبا سر مي كند و موهايش را چتري بيرون مي اندازد و حتي رژ لب هم مي زند. خيلي مسخره است. بعد يكهو داستان مي پرد و اصلا معلوم نمي شود او با چه كسي و كي و چطوري ازدواج كرده است فقط در يك جمله مي گويد : "هر دوي ما در دانشگاه تدريس مي كنيم. اول او به اروپا رفت و بعد من." همين در همين حد درباره همسرش توضيح مي دهد. و حالا از اروپا (كه معلوم نيست كجاي اروپا؟ چه خوانده كه رفته اروپا؟ اصلا مگر با اين سطح زندگي داغوني كه داشت تصور كرد كه رفته باشه اروپا؟؟)برگشته و يك پسربچه دارد. به محله قديمي كه ميرود ميبيند همه چيز عوض شده. همين. ياد مادر بزرگش ميفتد كه وقت اذان را بدون مسجد و تلويزون تشخيص مي داد و مي گفت الان اذان رو گفتند؛ به افق تهران!
Profile Image for Shaghayegh.
109 reviews24 followers
March 15, 2020
داستان از زبون دختری به اسم فاطمه است که بچگیش توی زمان های تهران قدیم و جنگ اتفاق میوفته. توش بازگویی سنت های قدیمی زیاده (که خیلی هاش سنت های ناجالبی بودن به نظرم) داستان ها اصلا انسجام نداره. دلیل خیلی از اتفاقات رو نمیفهمید. آخرش هم یهو از نود صفحه زندگی قدیمی میرسه به چهل سال بعد. در کل چیزی نیست که بخواید به عنوان داستان درنظر بگیرید. بیشتر یک سری فریم هایی از گذشته هستند.
Profile Image for Laya A.
59 reviews28 followers
September 4, 2012
کتاب بدی بود. خیلی ناشیانه.
Profile Image for Hani.
21 reviews1 follower
May 14, 2020
کتاب قشنگ و خودمونی ای بود..
میشد با شخصیت همراه شد و کامل درکش کرد
دوست داشتنی از نظرِ من.. :)
Displaying 1 - 7 of 7 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.