Khodam699 reviews29 followersFollowFollowApril 18, 2021تویی که از همۀ دختران شهر سریبه قول حضرت حافظ ستارۀ سحریبه قول سعدی شیراز: شاخۀ شمشادبه قول مولوی اصلاً پریِ شیشه گریفداییِ تو فراوان...کدام را بکشی؟دلِ شکستۀ ارزان...کدام را بخری؟قدیمی است...ولی بابِ هر دلی خانم!جدید نیست...دقیقاً مطابق نظریدلیلِ قافلۀ خستگانِ دلشده ایدوامِ سلسلۀ عاشقانِ خون جگریبه ذهن ساعت میدان شهر بی تردیدزمان نمی گذرد، این تویی که می گذری...فروشگاه نرو هر لباس می گوید به التماس، که: «باید فقط مرا بخری!»نگو چه رنگ؟ خودت رنگِ سالِ دنیاییخودت به ذهن جهان می رسی که دل ببریتو عاشقانه ترین اتفاق هر روزیهمیشه تازه ترین شعری آخرین خبریتویی که حافظۀ رنگهای آرامیتو رودخانۀ پاییزهای در سفریتو را تمامی گلها به خواب می دیدندتو روحِ دخترکِ گلفروش رهگذریهمیشه حسرت نقاشها تجسمِ توستتویی که صاحبِ امضای پای هر اثریپریِ مولوی! از شعر حافظ آمده ایدرون مثنوی از نی هنوز شعله وریبه یک روایت: آغازِ آخرین عشقیبه یک حکایت: فرجامِ اولین نظریتمام خوبی و ناز زنان دنیا رااگر حساب کنی روی هم، تو بیشتری!خلاصه هر چه بگویم کم است از خوبیتخلاصه من چه بگویم خودت که باخبری...( برای خودم )((((:_______________بخند خانم شاعر! نبینمت غمگینبخند ای به فدایت هزار فروردین!بخند تا شود از غصه خاطرت خالیبخند تا شود این قصه با لبت شیرینمرا ببخش که سیارۀ خودم را زودوداع کردم و سمت تو آمدم به زمینمرا ببخش... به این شاهزادۀ کوچککسی نگفت گل سرخ، بی اجازه نچینمرا ببخش عزیزم اگر کمی بوده ستبرایتان چمدان خیال من سنگینبه نردبان غرور خودت نگاه نکنبگیر دست مرا ماه من! بیا پایین!بهار خاطره های همیشه سبز! بخندبه خاطر همۀ روزهای بعد از اینبخند تا که بخندد همه جهان با توبه خاطر دل این مردِ تا ابد غمگینبه حال خود بگذار ای همیشه خوب! مرا-که هیچ قرص مسکن نمی دهد تسکینبخند عشق من! اصلاً به خاطر من نه...برای باورِ رؤیای عاشقان زمینتو ای قشنگترین قصه تا همیشه بمانبمان که عشق بماند- فقط برای همین..._________________من در کدام خواب بمیرم؟"دو چشم سبز،چون دو گُلِ گوشتخوار،بازواشد،چنان که پنجره های بهار، بازمن ماهیی شدم، کلماتم حباب بوداو هم بلند شد زدهانش بخار،بازدو چشم، واشد ومژه هایش دراز شدسمت من وکشید مرا در کنار، بازشاید غروب بود، صدا زد مرا به نامنشنیدم اش که خواند مرا چندبار، بازبیدارشو که وقت نداریم، دیر شدصبح است، جایمان نگذارد قطار، باز!از خواب می پرم، نه...کسی نیست، رفته استاین بار هم نخواست مرا روزگار، بازآن مژه های تلخ، از آیینه می وزندچون ریشه های مضطرب وبی قرار، باز...من در کدام خواب بمیرم که وا شونددرهای خواب من به دو چشم خمار، باز؟