سقراط عصر زندگی : قرن پنجم قبل میلاد یکی از درخشان ترین اعصار تمدن یونانی؛ هم عصر با : فیدیاس، سوفوکل، اورپید، آریستوفان پیش از سقراط در یونان دو دسته فلاسفه وجود داشتند: 1. معقولین جزمی : هم آنها مصروف مسئله وجود: فرضیه های آسمان و زمین و بشر. شامل الف) فلاسفه مکتب ایونی: {طالس، انکسیماندر، اناکسیمن، دیوژن داپولونی، هراکلیت} ادعا بر شناخت جوهر اشیاء. بعقیده تالس آب، اناکسیمن و دیوژن هوا، انکسیماندر یک لایتناهی نامعین و یک قسم معجون، هراکلیت آتش —> شرح زائیده شدن چیزی از عنصر اولیه. ب) فیثاغورث و شاگردانش: جوهر اصلی یک عنصر مادی نیست: حقیقت عالیه ای که عدد نامیده می شود. ج) فلاسفه مکتب اله: {گزنوفان، پارمنید، زنون دله} فلسفه ی خود را بر اساس معرفت وجود استوار کردند : تعدد و حرکت وجود ندارد و اینها ظواهر فریبنده ای بیش نیستند : وجود نه میتواند از وجود زائیده شود و نه از عدم. د) سایر موارد پیچیده تر [آمپدوکل : عشق و کینه باعث اتصال و انفصال عناصر جهان] [لوسیپ و ذیمقراطیس : هر چیزی بسته به ذرات خلاء و سقوط و آویختگی آنها] 2. دسته ای که از حیث داشتن روح انتقادی ممتاز بودند : مخالف علمای معقول: روح بشر قادر به حل این همه مسائل مهمه ای که طرح می کند نیست. سوفسطائیان ما حقیقتی را نمی شناسیم پس یگانه تحصیل مهم آنست که ما را قادر سازد دیگران را به آنچه میل داریم معتقد نماید. فصاحت تنها علمی است که به زحمت یاد گرفتنش می ارزد
سقراط با علمای معقول که توجه خود را تنها معطوف به طبیعت و آسمان نمودند مخالف بود یه سه دلیل : ۱) حصول نتیجه غیرممکن است ۲) خالی از فایده است ۳) برخلاف مذهب و هتک حرمتی نسبت به خدایان است. مخالفت با سوفسطائیان : خطابه و نطق ارزش دیگری ندارد مگر هنگامیکه در خدمت حقیقت و زیبایی و نیکی گذاشته شود. تاسیس علم الاخلاق : به عقیده سقراط دست اندازی به ماوراء الطبیعه غیر مقدور است. اما عملی که ممکن و ضروری است تاسیس یک علم الاخلاق معقول و برهانی است. اختراع فن «زایاندن نفوس» : تمام ما بالقوه در وجود خود دارای اطلاعات مورد بحث هستیم فقط باید به وجود آنها معرفت حاصل کنیم. روح ما از حقایق اصلی اخلاقی آبستن است فقط زایاننده ای لازم دارد. [زیربنای نظریهٔ تذکار افلاطون] نخستین شرط زایاندن یک روح : معترف ساختن به جهالت بزرگترین اشتغال بشر : نیل به سعادت و بهروزی : شناخت خوشبختی از طریق شناخت خود حاصل می شود «خوشبختی از مادیات زائیده نمی شود بلکه از چیز دیگری بوجود می آید یعنی از یک نوع رابطه و یک نوع تناسب میان امیالی که ما داریم» آدمی هر چه به درجهٔ کمال نزدیک تر گردد نیازمندی های او کمتر خواهد شد. دو رشته عقاید فرعی به این عقاید اصلی سقراط بستگی دارد: 1. هیچکس بالاختیار شرور و فاسد نیست : هیچکس از روی اراده و اختیار بد عمل نمی کند. بدی جز ثمره خطا و حماقت نیست. 2. تقوا علم است : داشتن تقوا منوط به علم است؛ سقراط دانایی را از کردار نیک جدا نمی دانست.
پس ریشه و اساس فضایل خرد است . مظاهر خرد : اعتدال : مهمترین، عبارت از فن پسندیدهٔ معتدل ساختن خواهش ها. مرد معتدل حاکم بر امیال خود است و آنها را مطیع و آرام میسازد. اعتدال کامل ما را از همهٔ نیازمندیها میرهاند. اما اعتدال یک نوع ریاضت و تجرد نیست بلکه خود موجد خوشیها و لذات است. شجاعت : فضیلتی که بدان نیازمندیم تا با امیال خود بجنگیم و خود را به درجه اعتدال رسانیم. شجاعت حقیقی مستلزم علم و اطلاع است.
دو فرضیهٔ مهم سقراط در مورد عدالت و مذهب : عدالت = رعایت قانون؛ دو دسته قوانین «مدون» یا قوانین انسانی و قوانین «غیر مدون» که اصل آن از خدایان است. عقیدهٔ سقراط با اعتقاد به وجود خدایان و احترام نهادن آنان تکمیل می گردد. استدلال وجود خدایان با برقرار بودن قانون علیت در جهان. با پیروی از قوانین کشور می توان دینداری خود را نسبت به خدایان به اثبات رسانید. . سقراط به بقای روح پس از مرگ عقیده مند بود. در مورد مرگ دو حالت میتواند وجود داشته باشد: یا اینکه زوال شعور و وجدان و آرامش مطلق است که دل این صورت نعمتی بی نظیر است. یا اینکه روح به مکان دیگری رفته و با ارواح بزرگان محشور می شود. پس جای آن دارد که از مرگ نهراسیم و به بقای روح پس از مرگ ایمان داشته باشیم. . با توجه به این که سقراط از خود کتابی ننوشته و شناخت او بیشتر از طریق نوشته های افلاطون و گزنفون است، دقیق مشخص نیست که افلاطون از کجا دست از «سقراطی بودن» خود بر میدارد و شروع به «افلاطون شدن» می کند : افلاطون از “زایاندن نفوس” سقراط این نتایج را به دست می آورد : «علم به جز تذکر چیز دیگر نیست» و ممکن نیست تذکر باشد مگر اینکه اولا : هر کس آنرا در یک زندگانی مقدم بر زندگانی این جهانی کسب کرده باشد. و ثانیا هرکس آنرا به هنگام تولد فراموش کرده باشد. اگرچه به عقیدهٔ سقراط “تقوا علم است” اما افلاطون در این مورد از او جدا می شود و به عقیدهٔ او تقوا بر چیز دیگری استوار است و بر وجدانی پاک و غریزه ای تابناک متکی است. [هر چند سقراط اظهار کرده که تقوا علم است ولی همیشه ادعا کرده که فرشته ای دارد که او را از انجام کارهای ناپسند بر حذر می دارد. این فرشته می تواند مظهر همان وجدان پاک که افلاطون مطرح میکند باشد]