«اما این مردها همیشه کودک باقی میمانند. همیشه هم چیزی میخواهند. یکوقت از مادرشان، یک وقت از زنشان. این که چه باشد فرقی نمیکند، فقط میخواهند. صاحب همه چیز هم هستند. پا به خشت نگذاشته صاحباند. گاهی صاحب یک پوک، گاهی صاحب ما زنها. همیشه هم بهانههایی دارند برای کودکیهایشان.»
زیبا بود. ممنون از قلم ایشون. ۲۴ صفحه نمایشنامهی خالص اندوه زنانه تو یه باغ بارونی با زیستهای مختلف.
«چرا خانه را بیرونی و اَندرونی کردهاند این مردها؟ برای حفظ ناموس ما زن ها؟ باید ساده باشی که باور کنی. ما زنها مینشینیم در اَندرونی به هزار بند و ناچار تا مردها، زندگی کنند به آسودگی در آنجا که نامش بیرونیست. میبینی-نام خوشی هم دارد. بیرونی.
بیچاره ما زنها.»
در آینده بیشتر سعی خواهم کرد با آثار چرمشیر ارتباط برقرار کنم فعلا اولین تجربهم بود، اما ابن حد از زن رو فهمیدن-درست مثل موپاسان- شاهکاره. حس و حال غریبی داشت و دیالوگها، تکگویی ها درخشان بود.
«همهی معنای زنانگی همین است؟ باری بر دل بگیری و تمام؟»
[بنظر من] اگر همین رو یک زن مینوشت، واکنش جامعه بهش ۱۸۰ ددجه برمیگشت و تمام این چهارپنج ستارههایی که میبینید یکی دو تا میشد. قول میدم بهتون، متاسفانه.