Wir leben in einer Zeit gescheiterter Befreiungen. Denn bei Lichte besehen haben alle Befreiungsversuche früher oder später neue Formen der Herrschaft und damit der Knechtschaft hervorgebracht. Für Christoph Menke verlangt die Erklärung dieser Situation nach einer Umkehrung des Blicks. Anstatt uns einfach dem nächsten Befreiungsprojekt zuzuwenden, müssen wir analysieren, wie die bisherigen Befreiungsversuche verlaufen sind. Vor allem ihr Anfang ist dabei entscheidend – die gewöhnliche, aber faszinierende Erfahrung, dass eine Gewohnheit, die uns knechtet, plötzlich bricht. Sie zu bejahen heißt, in die Praxis der Befreiung einzutreten.
در قرائت منکه، برداشت یونانی از آزادی این است: انسان فقدان آزادی را تجربه میکند (بندگی، سلطه، ناتوانی)، سپس آگاه میشود که میتواند کنش کند. آزادی یعنی من میفهمم که میتوانم عمل کنم. اما مشکل از نظر منکه اینجاست: آزادی هنوز در چارچوب همان نظم قبلی تعریف میشود. در این مدل، آزادی یعنی من در همان جهان، همان قواعد، همان ساختارها، توانایی کنش پیدا میکنم. اما اگر خودِ آن ساختارها تولیدکنندهی ناآزادی باشند چه؟ در این صورت آگاهی من از تواناییام، صرفاً مرا به «عامل کارآمدتر همان نظم» تبدیل میکند. من فکر میکنم آزاد شدهام اما در واقع فقط نقش خودم را بهتر بازی میکنم. برداشت یونانی آزادی را در سطح سوژه نگه میدارد، اما منکه میگوید همین سوژهای که آگاه شده محصول همان ساختار است. پس آزادی در سطح خودآگاهی، نمیتواند از بنیاد نظم عبور کند.
این همان جایی است که منکه از «تجربهی یهودی» کمک میگیرد. سنت یهودی آزادی را اینطور میفهمد: آزادی از درون سوژه و آگاهی او تولید نمیشود، بلکه یک «تجربه» است که از بیرونِ سوژه به او خطاب میشود. قوم بنیاسرائیل خودشان با آگاهی از توانایی کنششان آزاد نمیشوند. آزادی از طریق یک «ندا»، یک «فرمان»، یک گسست تاریخی رخ میدهد. اما چرا منکه میگوید این هم کافی نیست؟ قوم پس از خروج، در بیابان با سختی روبهرو میشود و میگوید: برگردیم مصر، آنجا حداقل نان داشتیم. یعنی حتی پس از رخداد آزادی، سوژه هنوز در میلِ بازگشت به بندگی است. چون آزادی فقط شکستن بند نیست، بلکه توان زیستن در گسست و فراتر رفتن از تجربهی رهایی است.
منکه دنبال یک رهایی سوبژکتیوِ پایدار نیست. او رهایی را بیشتر شبیه یک رخداد ناپایدار میفهمد. آزادی چیزی نیست که به مالکیت درآید، به هویت تبدیل و تثبیت شود. اگر تثبیت شود، تبدیل به نظم جدید میشود و هر نظم جدیدی امکان سلطه دارد. منکه میکوشد شکلی از آزادی را بفهمد که نه صرفاً خودآگاهی باشد (نقد یونانی)، نه صرفاً تجربهی الهی یا تاریخی (نقد یهودی)، که این دقیقاً همان جایی است که «رهایی استتیکی» را وارد میکند.
« ما در زمانه رهاییهای شکست خورده به سر میبریم. تمامی رهاییهایی که عصر مدرن از همان آغازش رقم زده است به ضد آنها تبدیل شدهاند». از همان ابتدا باید بگم، مطالعه این کتاب پیچیده و فلسفی، نهتنها دشوار است، بلکه معرفی آن نیز چالشی بزرگ بهشمار میآید. درک عمیق این اثر مستلزم مطالعهی کتابهای دیگر و حتی تماشای سریال برکینگ بد است تا بتوان به لایههای پنهان و مفاهیم آن پی برد. کتابها را چندماه پیش خواندم ولی واقعا درک و معرفی آن اینقدر سخت بود که تا الان معرفی آن را به تاخیر انداختم. کتابی سخت و پیچیده و اثری پیشگامانه از یکی از برجستهترین نمایندگان نظریه انتقادی کنونی، کریستوف منکه. منکه در اثر نظریهای را علیه روشنفکری و مفهوم غربی آزادی ارائه میدهد که به یونان باستان باز میگردد: از آنجایی که رهایی را به عنوان رهایی از سلطه تعریف میکند، تنها به اشکال جدیدی از سلطه منجر میشود. او تجربهای کاملا متفاوت از بندگی را به تصویر میکشد که بر اساس درک کاملا متفاوتی از رهایی منجر میشود. او این تجربه متفاوت را در یهودیت، یعنی روایت کتاب مقدس درباره خروج مییابد. روایتی از ملاقات موسی با خداوند.