رمان خون خرگوش قصهی گودال است؛ گودالی در حاشیهی شهر که در سوراخهایش وازدگان و بیچیزها زندگی میکنند. قهرمان دختر نوجوانی است که پدر خشن و همسایگان طردشدهاش به همراه چند خرگوش و چند خردهریز دیگر کنارش هستند. پدر زغال چوب درست میکند و برای پول درآوردن حاضر به هر کاری است. در ابتدای کتاب آمده است: " خشک سالی مثل آتش از باغی به باغی دیگر سرایت کرده بود از درختان اسکلتهای یک پایی بر جا مانده بود با دستهای پرپیچ وخم بی شمار رو به آسمان کلاغ ها از شاخه ای به شاخهای میپری ارقارشان نسیم صبحگاهی را خراش میداد از زیر چرخ های وانت ابری از خاک بیرون میخزید، لحظه ای در هوا معلق میماند و بعد آرام آرام میرفت و بر تن - درختان مینشست.
● یه وقتی دنبال این بودم قتل کم بشه، مرگ کم بشه، قاتل کم بشه، خون کم ریخته بشه، فکر میکردم یه روزی همهی اینها تموم میشه. ولی شر خیلی گندهتر از ماست. زورش خیلی زیاده، خیلی. هیشکی زورش نمیرسه جلوِ خونِ بگیره. خوشخیال بودم.
آخرین کتاب سال ۴۰۱ بهقول استاد جوان نمونه کامل یک داستان از خاک بر خاک بود. داستانی پر از بدختی و فلاکت و ناامیدی. کاش یک نفر امروز من را از برق میکشید که نخوانمش؛ بس که حالم بد شد بعد از تمامشدنش. ماجرای دختری بهنام فریبا است که با پدر معتادش زندگی میکند. پدری که دختر دیگرش فرخنده را کشته و همسرش را دق داده است. داستان با بدبختیهای دختر شروع شده و با فلاکت اون پایان مییابد. این طور وقتها دلم میخواهد نویسنده را از نزدیک ببینم تا متوجه شوم در مغزش چه میگذرد که توانسته اینقدر تلخ بنویسد. کتاب از لحاظ فرمی بهنسبت قوی است و پشت همین فرم قوی بسیاری از عقایدش را زیر پوستی به مخاطب القا میکند.
۳.۵⭐ داستان دختری از گودال با آرزو ها و خیال های روشن و مرد و زن هایی معتاد، زباله فروش، دزد، قاچاقچی، چاقو کش و خلاصه از همه جور قماش. اما این دختر دنبال روزنه ای برای نجات بین ترس و شجاعت دست و پا میزنه . تو ذهن دختر یاد و خاطره های خواهرش ،سرخوشی و زنده دلی اون همیشه حضور داره و مداوم با اون در حال گفتگوی ذهنیه. داستانی قوی از رضا زنگی آبادی با بازگشت های متوالی به گذشته و حال.
من از این کتاب خیلی خوشم اومد و بیشتر از کتاب دیگه نویسنده، شکار کبک دوست داشتم. کتاب ماجرای دختری نوجوون به اسم فریباس. دختری که پدری معتاد و ظالم داره ولی نمیتونه از شر پدرش خلاص شه. فریبا خواهرش فرخنده رو از دست داده و مادرش هم مرده، خودش لکنت زبون داره و با پدر معتادش تو جایی به اسم گودال زندگی میکنه . آشغال جمع میکنه و زندگیش رو میگذرونه . داستان رفت و برگشتهایی به گذشته داره که طی اون دلیل مرگخواهر و مادر فریبا رو میفهمیم که تو هردوشون پدرش نقش داشه. فریبا پدرش رو دوست نداره ولی از سر ترس و اجبار باهاش مونده . فریبا به مرور یاد میگیره کار کنه و شجاع باشه پایان بندی داستان و سیلی که همه چیز رو با خودش میبره، به نظرم بهترین پایانبندی برای چنین داستانی بود. داستان تلخ و غمانگیزه اما در عینحال نور امیدی داره و من رو با خودش کشوند تا یک نفس داستان رو بخونم. و نشون داد دیکتاتور همیشه یک راه رو پیش میگیره حتی اگر در جامه پدری معتاد و زبالهگرد باشه.
دیگه بدبختی و فلاکتی نبود که سر این طفلک بیاری جناب نویسنده؟ در این حد آخه؟؟! هرشب خواب دیدم که دارم به فریبا کمک میکنم یا خودم فریبام. خیلی بدبختی و تلخیش زیاد بود. ولی تصور یکی از بدبختیاش هم کافی بود واسه متاثر شدن. فریبا نماد آدمایی که خودشونو هرطور که هست از لجنزار بیرون نگه میدارن و سیرتشون در طول زمان و اتفاقات بد عوض نمیشه. که انتقام سختیایی که که کشیدنو از هیچکس حتی مسوب اون سختیا نمیگیرن.
. از "رضا زنگی آبادی" تاکنون شش کتاب منتشر شده است. از مجموعهٔ داستان و رمان تا یک کتاب علمی تخیلی کودک و نوجوان. او دوبار، یکی در سال هشتاد و یک برای داستان کوتاهی به نام "قبل از تحویل سال" و یکی هم در سال نود و یک برای ناول "شکار کبک" برندهی جایزهی هوشنگ گلشیری شده است.
"شکار کبک" مهمترین اثر او و درخشانترینشان است. با این حال نمیتوان "خون خرگوش" را بهعنوان دستآوردی تازه از او نادیده گرفت. "خون خرگوش" اگر کم و کسری دارد در ادامهی شکوه "شکار کبک" است نه در مقایسه با ادبیات روز، که یک سر و گردن از بسیاری نوشتههای معاصر بالاتر است.
"خون خرگوش" بیش از هرچیز کتاب توصیف است و کلمه. توصیفاتی درخشان که نمیشود و نمیتوان فراموششان کرد. رضا زنگی آبادی آنچنان دست به توصیف بدیع جهان و آدمهای داستاناش میزند که آدم یاد "شرق بهشت" اشتاینبک میافتد. توصیفات بدیع با دایرهی واژگانی وسیع مهمترین خصوصیت کار تازهی زنگیآبادی است.
رفت و آمدهای تکنیکال راوی از سوم شخص به دوم شخص و اول شخص به شکلی دقیق اجرا شده و از چهارچوب روایت بیرون نمیزند و یک راوی چندبعدی منسجم میسازد. ریسک بزرگ و سختی که زنگی آبادی از پساش برآمده و خوب هم برآمده. همان طور که با استفاده از زبان محلی مردم کرمان به شخصیتها و حتا راوی سوم شخصاش به شکلی معجزهآسا جسمیت بخشیده است.
مهمترین مشکل "خون خرگوش" در مقایسه با کتابی مثل "شکار کبک" یکی روایت نه چندان پرجان (و گاها حتا بیمنطق) داستان است که هی ذهن مخاطب را به سمت سوالهای چرا و چطور میبرد و اگر چه کم و معدودند با این حال جان نوشته را ضعیف میکنند و دیگر بی جواب ماندن سوالاتیست که از منطق خارجند و نمیشود هیچجوره درکشان کرد. مشکل دیگر کتاب برای من تماشایی شدن -به چشم آمدن- قدرت نویسندگی زنگی آبادی در کتاب بود. شکلی از به رخ کشیدن توان خود در خلق لحظههایی تماشایی و شگفتانگیز از نظر تصویرسازی در توصیف و کلمه. اتفاقی که در شکار کبک هم افتاده بود اما هرگز به چشم نمیآمد و توی چشم نمیزد و چه خوب بود.
اسم کتاب مانند طرح جلدش -بر حسب سلیقه- اصلا به کتاب نمیآیند کاش کتاب اسم بهتری داشت و ناشر تصویر بهتری را برای جلد انتخاب میکرد.
پایان بندی کتاب اما یکی از درخششانترین پایانبندیهای سالهای اخیر ادبیات داستانی ایران است کتابی که باید خواند و از آن یاد گرفت. شخصیت اصلی کتاب ب ای من مدام یادآور "مرگان" در "جای خالی سلوچ" بود. شخصیتی آنطور که در جملات آخر کتاب دیگر نمیتوانی فراموش یا که به حال خود رهایش کنی. هرگز..
یک قصه خوب. روایت هنوز یکدست نیست و به بازنویسیهای بیشتری نیاز دارد. چند تا ایراد جزئی در داستان هست. چند جایی چفت و بست داستان محکم نیست. لق میزند. سوای اینها خوب چیزی بود. ایده گودال فوقالعاده بود و احتمالا مابهازایی هم در دنیای واقعی نویسنده داشته... داستان رو خوب بسته بود و خوب تمام کرده بود. دمش گرم...
درباره لهجه ها و گویش ها و واژه هایی که همه خوانندگان ممکنه معنیش رو ندونن توی داستانها حرف میزدیم که دوستی کتاب خون خرگوش رو مثال زد و گفت یک راه حل هم اینه برای اون واژه ها واژه تامه اخر کتاب بیاریم ،همین باعث شد بخو نمش ،معتقدم که عالی بود اولش برام نامفهوم بود غار و سوراخ و اینها که واقعا این ادمها کجان و چه میکنند تا کم کم قبل از نیمه کتاب با جا افتادن شخصیت فریبا درگیر داستان شدم ،جزییات ظریفی داشت ،تفنگ چخوف بخوبی رعایت شده بود،جمله اول کتاب خشکسالی مثل آتش از باغی به باغی .......عالی بود فریبا در ذهن و چه بسا در قلب خواننده مدتها و شاید همیشه زنده خواهند موند ،تکه ای که فریبا وارد خانه و خانواده خانواده افغانی میشه از نظر احساسی فوق العادست ، ارتباط عاطفی و ذهنی فریبا با خواهر (کشته شده اش )در تمام طول داستان بسیار جالبه . در بخشهایی از داستان واقعا متاثر شدم واقعا.
نمرهم در واقع دو و نیمه اما رو به پایین راحتتر گردش میکنم تا رو به بالا. نمیدونم احساسم به این کتاب چیه. حال متناقضی در موردش دارم چون شخصیت اصلی داستان دختریه که با پدر ظالمی زندگی میکنه که به خاطر اعتیاد خونه و زندگیش رو از دست داده و بیشتر داستان در گودالی میگذره که فریبا با پدرش و بقیهی مطرودان شهری اونجا جمع شدن و با جمع کردن زباله و فروش زبالهها زندگی رو میگذرونن. از این لحاظ که فضای مطرودان شهری رو بیان میکرد برای من جالب بود اما سیاهی داستان خیلی بیش از اندازه بود و گاهی به نظرم میرسید نویسنده داره تلاش میکنه همهی زورگوییها و بدبیاریها رو بهزور جا بده تو داستان. و نوع روایت رو هم دوست نداشتم و پرشهاش بین اول شخص و سوم شخص رو نمیفهمیدم.