جیران گاهان متولد 1364 درتهران است. فارغ التحصیل کارشناسی علوم کامپیوتر و در حال حاضر،دانشجوی کارشناسی ارشد مطالعات فرهنگی در هند. زیر آفتاب خوش خیال عصر اولین رمان اوست. او که این رمان را حاصل شرکت در کارگاه رمان نویسی محمد حسن شهسواری می داند طی گفتگویش در شهر کتاب عنوان می کند که به داستانهایی با بستر قوی تاریخی علاقه مند است.
بيخود،خسته كننده،سخت خوان. بعيد ميدانم هرگز ميل و علاقه اى به اين سبك جريان سيال ذهن پيدا كنم.معلوم نيست چه ميخوانى،راوى كيست،كجاى زمان و مكان داستان ايستاده اى و خلاصه كه مدام بايد ورق بزنى. برگردى به صفحات قبل. داستان دخترى يهودى كه از روى لجبازى با خانواده و سنن دينش "مثلا" دلباخته يك آدم عوضى و اشتباهى ميشود كه "مثلا" مسلمان است و درواقع از روى كنجكاوى درباره يهوديت و نه علاقه با دختر ازدواج ميكند(چرا كه برايش دردسر تغيير آيين را ندارد!) و به تبع ان اتفاقاتى برايشان رخ ميدهد كه در سير داستان ميخوانيد. خود من خلاصه اين داستان را ديدم كه بسيار مشتاق به خواندنش شدم ولى بدجور توى ذوقم خورد؛ ميخواهم بگويم موضوعش ظرفيت زيادى براى روايت و اتفاقات فوق العاده و به ياد ماندنى داشت و ميشد فرهنگ و اداب و رسوم يهودى ها را در خلال اينها نشان دهد،ولى با نحوه مزخرف روايتى كه نويسنده انتخاب كرده بود و افسانه نارنج و ترنج كه بطرز خيلى ناشيانه اى با داستان تركيب كرده بود(بخش عمده كتاب درباره اين افسانه و مقايسه اش با زندگى مونا بود)منِ خواننده را براى دنبال كردن همين ١٤٠صفحه هم به تقلا انداخت.انگار كه پارچه بسيار خوش اب و رنگى داشته باشيد و خياطى بلد نباشيد و دست به كار شويد و گند بزنيد بهش!
از این کتاب بسیار شنیده بودم که یکی از رمان های تاثیرگذار ادبیات است. از زبان جناب شهسواری شنیده بودم و اینکه جایزه ی گلشیری نیز به این سخن صحه می گذاشت. چرا این کتاب مهم است؟ به این دلیل که کتاب هایی که از زبان یهودی ها و کلیمی ها نوشته باشد و به نوعی شخصیت اول کتاب این دین را داشته باشند ودر ایران زندگی کنند بسیار کم و نادر است. و تا حید توانسته رفتار تلخ و شیرین ایرانی ها با اقلیت هایی که در پناه شان زندگی می کنند را نشان بدهد. اما در نهایت با خواندن کتاب چیزی که به دست آوردم در زمینه ی کلیمی ها و یهودی ها صرفا در حد تفاوت کلمات بود و باید تحقیق عمیق تر و جاندارتری انجام می شد تا دل داستان می نشست. مثل کاری که خانوم عبدی در رمان ناتمامی کرده اند. پژوهش ژرف به همراه زبانی غنی و متنی گرم. ایده ی کتاب درخشان بود اما در ادامه بسیار کند و با اضافه ها و حشوهای فراوان پیش می رفت. می توان یک داستان کوتاه قوی از این داستان بلند بیرون اورد. روایت ادنا و ایلیا ومونا و جواهرجان و پدر و مادری سرد و موسی و شهریار... شخصیت ها تا اندازه ای برای داستان زیاد هستند و به غیر از شخصیت اول که با او هم نمی شود زیاد احساس نزدیکی داشت سایر کاراکترها اصلا پرداخت نشده اند. نوعی عجله نویسی... فضاهای شهری که توضیح داده می شود انگار روی داستان سوار نمی شوند و می شود در خواندن از رویشان گذر کرد. . حضور داستان ترنج و نارنج که از بچگی با شخصیت همراه می شود انقدر قوی و پخته نیست که داستان کتاب را بتوان همراهش کرد و به نوعی چیزی فرای سانتی مانتالیسم ندارد. . نمونه ی خوب داستان یهود و مسلمان را می توان اسفار کاتبان خواند. با نثری جان دار و داستانی پخته تر. . شروع کتاب اما بسیار دوست داشتنی و فوق العاده است. "نیست." . "تلفن تار شده بود و گل وسط قالی دو تا شده بود. چشم هایش را بسته بود تا اشک از گوشه ی چشم هایش پایین بریزد. گل قالی دوباره یکی شده بود." . "بوته ی نسترن آن سال خودش را تا تراس بالا کشیده بود. فقط یک هفته گل داد و او باید در این یک هفته عطر آن را برای یک سال در ریه هایش ذخیره می کرد." . "شهریار آن وقت که هنوز لباس عروسی دوده نگرفته بود مهربان بود ولی بعد که لباس عروسی دوده گرفت و چرک شد حتی نمی گفت می گی چی کار کنم. حتی نمی گفت خودت خواستی. سوییچ ماشین را برمی داشت و در را پشت سرش طوری می بست که زلزله ی خفیفی به جان خانه می افتاد." . "شهریار اول عاشق غذاهایش بود.پیراهن لعنتی دوده گرفت دیگر آن ها را دوست نداشت. بعد ترشی هایی را که می انداخت دوست نداشت. همه، همه چیز از آن پیراهن لعنتی شروع شد." . " تو به این خونه تعلق داری. هر جا بری سایه اش دنبالته. می خوای بری مسلمون دسته دو بشی." . " یک نفر از مغازه ی بغلی به یک مشتری گفته بود این ها جهودند. کثیف اند. نجس اند. حرام است ازشان خرید کنی." . " می دونی اگر می دونست تو کلیمی ای خونه رو بهمون نمی داد. یعنی اگه ماشینتو تو پارکینگ یکی از همسایه ها پارک کنی نمیان بگن لطفا جاشو عوض کنید. ساختمونو به هم می ریزن. اگه آش نذری بپزن برای ما نمیارن. یعنی هر روز یه بامبولی درمیارن." . " من و جواهرجان می رویم به سرزمین موعود اسراییل." . "عید فطیر. عید پسیح. یایین- شراب. شالم علخم- سلام علیکم. گوییم- مسلمان. بن اوری-یهودی. آاون- حرام. آسور- حرام. ثواب- میصوا. پول-شلمه. " . " ما حلق می خوریم ولی قوم بنی اسراییل یک ماه تمام لجن خوردند." . "تلفن زنگ می خورد. می خواهد خبر مرگ مامان را بدهد شاید یا مامان در حال احتضار یک بار دیگر او را ببنید. تلفن را نمی تواند بردارد."
به عنوان کسی که علم کافی و حتی بیشتر از نویسنده درباره دین یهودیت و اصطلاح ها و کلمات این دین داره میتونم بگم کتاب به شدت ضعیف و بی ارزش بود .
شروع ضعیف و سنگین ِ 20 صفحه ای برای کتاب 140 صفحه ای!
پیشنهاد میکنم اگر اقلیت ها و شرایط ازدواج و ..... براتون جالب هست ، اپیزود ارمنی ها ی پادکست "رادیو مرز" رو گوش بدید ، دید ِ خیلی بهتر و درست تری میده با وجود این که داره در مورد ارمنی ها صحبت میکنه ولی باز هم خیلی دید خوبی نسبت به وضعیت یهودی ها هم در ایران ارائه میده .
شاید دومین کتابی هست که 1 از 5 بهش میدم ولی واقعا کاش نویسنده میفهمید که دونستن یه مشت کلمه به عبری(حتی به اشتباه گاهی ) مجوز نوشتن کتابی رو صادر نمیکنه .
به عنوان مثال صفحه ی 118 یه نمونه فاجعه هست از اشتباهات ِ نویسنده .
موضوع کتاب جالب بود اما درک نمیکنم چرا داستان همش در حال فلاش بک بود و با پایانی خیال گونه تموم شد و باز هم درک نمیکنم ٢ روز از زندگی رو با فلاش بک زیاد تبدیل به کتاب میکنند اولش که موضوع کتاب رو خواندم گارد داشتم که کلیشه ای هست اماآ خراش آرزو کردم ای کاش کلیشه ای بود نه اینجوری
وقتی شروع به خوندن این داستان کردم و کم کم متوجه خط سیر و سوژه ی داستان شدم به شدت انتظارم بالا رفت. سوژه ی خوبی بود. دور از ذهن نبود ولی جا برای پرداخت بیشتر و بهتر داشت. انتظار داشتم کتابی پر از چالش و کشمکش و تعلیق و اتفاق های پشت سر هم بخونم اما به قدری یکنواخت و حوصله سر بر بود این کتاب که میتونم بگم نویسنده سوژه رو حیف کرد و از دست داد. به جز در اندک مواردی که از تعبیرات خوبی استفاده کرده بود اما بیشتر پرداخت ها ضعیف فضاسازی ها ضعیف بود. به نظرم استفاده از یه داستان و کهن الگو همزمان و پابه پای داستان اصلی دیگه خز شده ! انگار نویسنده ها از روی دست هم تقلید میکنن و اینکارو که مد شده بین بعضی ها انجام میدن. ولی من نمیپسندم.
داستانی با پردازش به جزییات که من زیاد نمی پسندم البته این جزییات زیبا توصیف شده داستانی ملموس گاهی سخت میشد تشخیص داد نویسنده چه کسی را دارد تشریح میکند برای نویسنده که در زمان نگارش کتاب ۲۳ ساله بوده اند کتاب خیلی خوبی است
من نحوه روایت کتاب رو دوست داشتم ترکیب جریان سیال ذهن، فلاش بک، استفاده از حکایت و تا زدن حکایت روی موضوع اصلی داستان برام لذت بخش بود. شخصیت پردازی هم -خصوصا در مورد ادنا- خیلی خوب بود. ولی نمیدونم تا چه حد اطلاعاتی که بهمون در طی داستان داده شد واقعی بود و تا چه حد دیدگاهی که ارائه می شد مبتنی بر واقعیت یک خانواده یهودی بود. مساله دوم هم برام این بود که دلیل تغییر رفتار شهریار چی بود؟ درسته که روابط انسانی همیشه هم دارای دلایل و علل روشنی نیستند اما در نوشتن داستان گمونم موظفیم به خواننده دلیلی بدیم برا رفتار کاراکترها. (البته شایدهم مثلا دلزدگی و خستگی و پایان یافتن جذابیت های دختر بود همونطور که گفت از اجرای مناسک خسته شد. اما باز هم به نظر من کافی نبود یا میتونم بگم سردستی بود) در نهایت می تونم بگم از فضایی که ساخته بود و داستانی که تعریف کرد لذت بردم؛ هرچند داستان چیز جدیدی و خارق العاده ای نبود. .
This entire review has been hidden because of spoilers.
سالها این کتاب جا خوش کرده بود توی قفسهام و نخونده بودمش. عنوانش رو خیلی دوست داشتم؛ شروع کتاب خوب بود و حتی تا چند صفحهی آخرم فکر میکردم چه خوشم اومده، که در نهایت خیلی خوب تموم نشد به نظر من و نشد که لذتش رو کامل ببرم؛ یه جوری که سرهم شده بود ان��ار . اما در نهایت خوشحالم که خوندمش و از کتابای نخوندهی کتابخونهام یکی کم شد.
جواهرجان یک چیز دیگر هم دوست نداشت. این که بخواهند ازش عکس بگیرند. برای همین هیچ عکسی از او نداشت که وقتی دلش تنگ میشد نگاهش بکند. میگفت: «میخواین منو بکنین توی یه تیکه کاغذ و بذارین توی کتاب؟» منظورش آلبوم بود. «من بزرگتر از اونیام که تو یک ورق کاغذ جا بشم!» و بعد یکجور خاصی میخندید. چیزی بین نیشخند و خنده./
موسی و ادنا عاشق فوتبال بودند. مامان نمیگذاشت بروند توی کوچه. میگفت: «لازم نکرده با این گوییمها بازی کنین واسهی من.»
موسی توی خانه رژه میرفت و میگفت: «حرفم باهاشون نباید زد. چه برسه به فوتبال بازی کردن.» این کلمه را تازه یاد گرفته بود. تا چند ماه همهچیز و همهکس مزخرف بودند.
از کتاب خواندن دور افتاده ام. سیل سریال ها و اینترنت بازی دیگر جایی برای کتاب خواندن نذاشته لابه لای این همه سرگرمی های سهل الوصول خیلی وقت بود هیچ کتابی انقدر نچسبیده بود. این که داستانی تو را بکند و با خود ببرد، بخواهی بخوانی و بخوانی و تمام نشود افسانهی دخترِ نارنج و ترنج. لابه لای قصه پر است از دستگاه های موسیقیِ ایرانی، از اوج و فرود عشق ممنوعه و تنهایی های زنی که عاشق میشود؛ دل میدهد، هوش و حواسش پیشِ شهریاریست که باید مثلِ شاهزادهی قصّهها او را از خانهای قدیمی بیرون بیاورد و ببرد به قصرِ افسانهها. امّا چه حیف که افسانهها فقط افسانهاند، داستانند و واقعیت ندارند. به زبان میآیند و دود میشوند و به هوا میروند. زنی که عقل را زیر پا می گذارد، اعتنا نمیکند به سنّتِ اجدادی، از خانه طرد میشود، دینش را عوض میکند، وقتی چشم باز میکند، میبیند تنهای تنها، گوشهی خانهای نشسته که خالیتر از هر چیزِ دیگریست. بخوانید "زیر آفتاب خوش خیال عصر" را. " جواهرجان استکان را توی نعلبکی کج کرد جریان گرم چای در حوضجه نعلبکی سرازیر شد. لبش را نخ کرد و چای را فوت کرد، یک حبه قند برداشت و نوکش را توی حوضچه زد. رنگ قهوهای چایی از پایین قند پا گرفت و خود را بالا کشید."
زیر آفتاب خوشخیال عصر رمان خوش ترکیبیست. شجاعانه نیز هست. کتاب در ایران به چاپ رسیده و این خود نشانه شجاعت نویسنده است. در عین حال بررسی مسائلی از این دست همیشه این فرصت را فراهم میکند که جوانههای دوستی میان مردمانی که با یکدیگر تفاوت عقیدتی دارند کاشته شود. مسائل اقلیتهای ایرانی هرگز بهدرستی مورد بررسی قرار نگرفته است. همیشه باید فدر کسانی را که شجاعانه به میدان میآیند تا مشکلات را حل کنند دانست. جیران گاهان نشان میدهد که اگر به کارش ادامه دهد به نتایج درخشانی خواهد رسید و به اکثریت مسلمان ایرانی باید هشدار داد که جمعیت محدودی از یهودیان در کشور باقی مانده است. باید قدر آنها را دانست. باید به این کتاب پاسخ داد. نویسندگان مسلمان باید مسئله اقوام و اقلیتها را مرد بررسی قرار دهند. ممکن است این چند نفری هم که باقی ماندهاند کشور را ترک کنند. کشور بدون اقلیت بسیار در معرض خطر است، چون عملاً به جهان ثابت کرده است که تحمل هیچکس را ندارد. خواندن این رمان را به همه توصیه میکنم. این کاری بسیار صمیمانه است.