این کتاب داستان هشداردهندهی افول اجتماع در ایران و بازتاب صدایی است که از جامعه به گوش میرسد. درد دلی دربارهی وضعیتی که در آن اعتماد عمومی از دست رفته، بنیانهای اخلاقی سست شده و ارتباطات رو به سردی گذاشتهاند. در چنین جامعهای نهادها و انجمنها پا نمیگیرند و پیوندهای میان افراد و گروهها و حکومت گسستهاند.
سه ماه خواندن این کتاب طول کشید و رسما به مراسمی تبدیل شده بود که هر یکشنبه به جا میآوردیم، دور هم جمع میشدیم، محسن گودرزی هم در عین بختیاری ما در تمام این جلسات همراه ما بود. مو به مو بحث کردیم و جلو رفتیم، از مذهب و اخلاق از اینکه سرمایهی اجتماعی چیست و برای من بارزترین بحث اعتمادی بود که این روزها رو به انحطاط شدید است. اعتمادی که ما مردم دیگر به خودمان هم نداریم، آنقدر سرخورده شدهایم و امید ازمان گرفته شده که ضلع سوم مثلث اقتصاد، دولت، جامعه را نادیده میگیریم. خیلی وقتها شاید در دل این بلبشوی بیاعتمادی دلمان بخواهد کاری کنیم، اما سریعا این سوال سراغمان میآید که «حالا من کردم، یه نفر چه فایدهای داره؟ اصلا که چی؟ مشکل جای دیگهایه» و همین ما را به سمت تن دادن به شرایط و انگشت اتهام برداشتن به سمت دیگران میبرد. چه شد را خواندیم و یاد گرفتم که اعتماد کنم و اجازه بدهم آدمها گزارهی همیشگی «ایرانیها همیشه همین بودهاند» را کمی به چالش بکشند و ببیند میشود در این موقعیت سختی که فشار اقتصاد و شرایط سیاسی روی خرخرهمان است گامهایی بسیار کوچک برای خودمان برداشت. از کل جلساتی که این کتاب را خواندیم یک صحبت از دکتر گودرزی در ذهنم نقش بست، اینکه ما وضعیت میانه را هیچوقت درنظر نمیآوریم، یا شب است یا روز، و نمیدانیم برای گذار از هرکدام این موقعیتها به دیگری به موقعیتی گذاری نیاز داریم؛ بعد تاریکی برای اینکه به طلوع برسیم باید از گرگومیش بگذریم. این وضعیتهای میانه را نباید نادیده گرفت، مسیر تغییرات و رسیدن به روشنی سخت و سنگلاخ است.
همیشه از ایده های جدید بخصوص پژوهشی استقبال میکنم. داستان افول اجتماع در ایران یا سرمایه اجتماعی نیز معاصریت ویژهای دارد و به همین دلیل حائز اهمیت است و جای تقدیر دارد. شالوده کتاب بر این پرسش ها بنا شده است: چه شد؟ چرا شد؟ کی شد؟ چه خواهد شد؟ و چه باید بشود؟ که پرسشهای بجا و مناسبی هستند. بطور واضحی کتاب از لحاظ آماری غنی است و همبستگی مولفههای گوناگونی که میتوانند در حد فرضیه باشند یا تا ساحت نظریه بالا بروند بررسی شده است هرچند همه چیز داده آماری نیست. از لحاظ بحث نظری هم کتاب روی نقاط بسیار خوبی بخصوص از نظریات دورکیم و پاتنام انگشت گذاشته است و مخاطب را با بررسیهای جامعهشناختی اجتماع چه به لحاظ جهانی و چه محلی آشنا میسازد. اینکه کتاب اجتماع را به مثابه یک نوع سرمایه مطرح میسازد مفهومی است که بسیار در دغدغه مندی کنشگران موثر است. وجه مثبت دیگری که در خاطرم مانده است عنوان کردن ضرورت گفتگو و پل ارتباطی میان گروههای سراسر متفاوت و دارای تضاد کنونی در جامعه است که به نظر مهمترین بن بست کنونی هم به حساب میآید و اما وجوه منفی که در کتاب دیدم: کتاب داعیه بررسی موضوعی را دارد که شاید مهمترین موضوع مورد بررسی در جهان و بخصوص ایران است بنابراین به تناسب موضوع انتظارات بسیار بالا میرود. مهمترین مشکل کتاب که بسیار پاشنه آشیل وار عمل میکرد غیاب یک بررسی تاریخی از اجتماع در ایران بود. تاریخ ایران جنبش های عظیم اجتماعی را پشت سر گذاشته است و هزینههای زیادی را هم متقبل شده حاضر بودم کتاب صد الی دویست صفحه بیشتر میشد اما این روال تاریخی به شیوه ای حتی جدیدتر مورد بررسی قرار میگرفت. بطورقطع بررسی هر موردی بدون پیش زمینه تاریخی آن و پروسهای که طی نموده است ناقص خواهد بود. ایراد بعدی در ارتباط با سوگیری هایی بود که کتاب میگرفت. چیزی که من برداشت کردم ارزیابی نسبت به سرمایه کنونی ایران بسیار منفی گرایانه بود. درست است که در معیارهای گوناگون روند نزولی برقرار بود و روایت افول برای اجتماع صحیح میباشد اما نباید چشم خود را نسبت به حرکت هایی که جامعه ایران در همین زمان های مختلف کنونی انجام داده است، بست. ضمن اینکه به غیر از نهادهای رسمی نهادهای مردم نهاد غیررسمی هرچند به تعداد کمتر شکل گرفتهاند و همچنان بعد از جنبش ها هم شکل میگیرند و میشود دید که این تکاپو وجود دارد بطور خلاصه شعله هایی وجود دارند که برخلاف نگرش نویسندگان که متمایل به خاموش شدن آن نوشتند بیشتر نیاز به انرژی فعال سازی کمی دارند تا شکوفا شوند به همین دلیل بررسی موضوع به این دید که روند نزولی از دهه ۶۰ شروع شده قبلا جمع گرا بوده الان فردگرا شده قبلا دگرخواهی بوده الان حرص و طمع و خلاصه همه چیز خراب شده است ما را به دوگانه سازی بیهودهای هدایت میکند. نمیخواهم بگویم که دوره مدرن کنونی در حال شکلگیری در ایران گل و بلبل است بلکه فقط میخواهم پیچیدگی موضوع بسیار بیشتر فهم شود و به همان صورت پرداخته شود که به نظر بنده از این جهت کمی سطحی ارزیابی شده بود. اینکه فردگرایی در برابر جمع گرایی بازار و دولت در برابر اجتماع خیرخواهی در برابر حرص و طمع همه را در یک دیگ بریزیم مشکل را حل نمیکند. برای مثال سرمایهای که وجود داشته است انقلابها و جنبش های زیادی را از سر گذرانده است آیا در تمام آن مقاطع تصمیمات درستی گرفته شده است که بخواهیم لزوما به سرمایه اجتماعی مربوطه بیش از حد بها بدهیم آیا در همه جنبش ها توده بصورت اخلاقی جمع میشوند آیا اگر برای منافع خودشان یا گروه شان همبسته شوند حتی بصورت موقتی الزاما بد است آیا اصلا در جنبش های گذشته مگر ائتلاف هایی میان رهبرهای با اختلافات شکل نگرفته و بعد از هم پاشیده است آیا در همان مواقع اعتماد، شکاف بسیار عظیمی در میان گروههای مختلف نداشته است البته همچنان این مشکل برقرار است آیا پیامدهای چنین جنبش هایی از جنبش نسبتا یکدستی مثل انقلاب ۵۷ بدتر بوده است آیا اصلا فقط نتیجه عینی پیروزی یا شکست یک جنبش مطرح است آیا با افول نقش مذهب، جامعه سکولار امکان های جانشینی چه بسا بهتر را نخواهد داشت آیا مذهب و سکولاریزاسیون در تقابلند و آیا های دیگری که به نظر من میشود مطرح ساخت و با دادههای خوبی که نویسندگان جمع کردهاند پیچیدهتر مسئله را بررسی نمود.
کتاب از چیستی، چرایی و چگونگی سرمایه اجتماعی و کارکردهای آن در جوامع شروع میکند. سپس آن را از بعد بینالمللی برانداز میکند. تحول سرمایه اجتماعی را در ایران معاصر بررسی و انواع اعتماد، از جمله اعتماد عمومی و سیاسی را تعریف و تشریح میکند. در ادامه به علل افول سرمایه اجتماعی در ایران با تکیه بر دادههای کمی و کیفی میپردازد. نقش جنگ و ارزشهای مذهبی را در تحکیم این اعتماد، پر رنگ میداند و از طرفی هم ضعف حاکمیت قانون، نابرابریهای اقتصادی و ناامنی اقتصادی، جابهجایی جمعیتی و مهاجرت خارجی را از عوامل افول سرمایهی اجتماعی برمیشمارد. البته شاید جای عوامل دیگری هم بوده که به علت نبود منابع در دسترس یا محدودیت دسترسی، به آن اشارهای نشده است. در پایان هم راهحلهایی در سطح کلان، میانه و خرد ارائه شده که جامعهشناسان و اهل فن بهتر به درستی آن آگاهاند و من بیشتر در حد آشنایی و مواجهه با یک سوال سادهی «چه شد؟» به آن نگاه کردم. سخت بود ولی انجام شد.
کتاب نمونه یک پژوهش کلاسیک جامعه شناسی تماما مبتنی بر داده های کمی است. تفسیرهای ارائه شده غالبا پشتوانه لازم و کافی از سوی داده ها را دارا نیستند و صرفا تصورات مولفان از وضعیت جامعه را بازتاب میکنند. روش شناسی تحقیق انجام شده هم پر از سوال های بی جواب و حفره های مهیب است که نتایج ارائه داده شده را بی ارزش میکند.