A new take on the murder of Yazdgerd III, the last emperor of Sasanian Persia. According to tradition Yazdgerd III, while being hard pressed by the Arabs on his western flank, fled to Marv where he was slain in a mill, in which he had been taking refuge. The story begins with the Zoroastrian high priest (magus) of the Persian Empire, accompanied by the imperial army commander entering the mill to try the miller accused of murdering the emperor. The miller, his wife and his daughter, while trying to exculpate themselves, all express a different version of the same incident. As the story shifts, more questions come up than are answered.
در میان اشباحی که باهم از جهان زنده ها می گویند، شبح یزدگرد در آسیا به آسیا می گوید: با من از مرگ مگو ای سنگ، دوست تر داشتم برای آردهای تو خدمت کاری باشم، زحمت کش حقیری باشم با مزد کم، تا شاه مردگانی که نیستند دیگر یدالله رویایی
نمایشنامه ای پر معنا از تاریخ سرزمینت مهارت نویسنده در تکنیک هایی که برای بیان حرفایش داشته بسیار ستودنی است
سرزمینی ویران با پادشاهی نالایق، از آن شکوه و زرق و برق ساسانی باز مانده موبدان دنیا را پر از خرافات مذهبی خود ساخته اند و پادشاه را تا مقام خدایی بالا برده اند ...تا زیر سایه قدرت او راحتتر بتوانند مردم را استثمار کنند
در هنگامه ی انحطاط حکومتی چند صدساله، عربستان به ایران حمله می کند ...شاه می گریزد؛ و جسدش را در آسیابی می یابند این نمایشنامه از اینجا تازه آغاز می گردد. با گفتگوی جالب بین سه نفر که هربار نقشی بازی می کنند و با سرکرده های حکومت بر سر جان خویش سروکله می زنند. در چنین خرابه ای که فقط نامی از آسیاب دارد، دادگاهی نظامی برپا می شود و از زبان آنان کم کم به وضع گذشته و حال مردم پی می بریم مهمترین چیز اینکه، دیگر برای مردم، حکومت ساسانی مشروعیتش را از دست داده و برایشان فرقی نمی کند که لشکر رُم حمله کند یا عرب؛ چون تسلیم خواهند شد. اما با این حال، چه کسی باور می کرد ایران با آن پیشرفت هایی علمی و جنگی از عربستان شکست بخورد
همانطور که عبدالحسین زرینکوب در کتاب دو قرن سکوت به آن اشاره می کند این لشکر ویرانی های زیادی به بار آوردند :ایرانیان عربی را اسیر می کنند و سردار ایرانی می پرسد بپرسش ویرانه چرا می سازند؟ آتش چرا می زنند؟ سیاه چرا می پوشند؛ و این خدای که می گویند چرا چنین خشمگین است؟
شاهکار ! شاهکار ! شاهکار! فکر میکنم این نمایشنامه شکوه کار آقای بیضایی باشه. اصلا نمیتونم بگم چقدر این کتاب فوق العاده و حیرت انگیزه. باید بخونیدش و حتما فیلمش رو هم با بازی درخشان سوسن تسلیمی ببینید. خدایا قلبم.
شاهکااااااااارررررررررر چرا تا امروز این نمایشنامه رو نخونده بودم به قدری جذاب و فوقالعاده بود که ارزش چندین بار خواندن رو هم داره.
به گفته تاریخ، یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی هنگام فرار از دست تازیان در راه مرو به آسیایی پناه آورد و آسیابان به طمع مال و زر او را کشت اما به گفته بهرام بیضایی یزدگرد به خواست خود طلب مرگ کرده است و در اندیشه خودکشی به دست آسیابان بوده است.
بهرام بیضایی در نوشتن این نمایشنامه از سره نویسی (پارسی نویسی) بهره گرفته و با اینکه از لغات غیر فارسی خبری نبود اصلا نثر پیچیده و سخت خوانی نداشت و حتی لحن و بیان با توجه به زمان و مکان داستان به خوبی ادا میشد. از لحاظ شیوه و فرم داستان با یکی از جذاب ترین روایتگری ها مواجه شدم، اینکه کارکتر یزدگرد به جز جسم بی جان او در نمایشنامه وجود نداشت و دیالوگ های یزدگرد از طریق آسیابان و خانواده ش بیان میشد خیلی جالب و جذاب بود
نبوغ و خلاقیت استاد بیضایی در این نمایشنامه بیهمتاست دیالوگ های جذاب، نوع روایت، تعلیق داستانی و اوج تمام این ها در صفحات آخر باعث شد با یکی از بهترین آثار نوشته شده در ادبیات ایران مواجه بشم. با اختلاف بهترین اثر بهرام بیضایی تا اینجا که خواندم.
میرفتم و میرفتم و میرفتم تا بدانم تا بدانم تا بدانم از صفحه ای به صفحه ای از چهره ای به چهره ای از روزی به روزی از شهری به شهری زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم میکردند حسین پناهی
این یه نمایشنامهٔ چند لایه ای در مورد مرگ یزدگرد، آخرین شاه ساسانیست به دست یک آسیابان. نمایشنامه از اونجایی شروع می شه که سرداران یزدگرد می خوان آسیابان و زن و دخترش رو به جرم قتل به مجازات برسونن. ولی روزی که یزدگرد به خانه آسیابان پناه برد، دقیقاً چه اتفاقی افتاد؟ آیا آسیابان واقعاً گناهکاره؟ چه چیزی حقیقته و چه چیزی دروغ؟
Truth changes its face depending on who is speaking.
This play is about the death of Yazdegerd, the last king of the Sasanian dynasty. History says that Yazdegerd was murdered by the miller in whose house the king took refuge. History says that the miller killed him to steal his gold and jewelry. But what if there is another reason for the murder? What really happened that night at the mill?
امروز بعد تموم کردن جنایت و مکافات گفتم بذار یهنمایشنامه بخونم، اومدم تو کتابخونه دیدم مرگ یزدگرد داره بهم نگاه میکنه. برداشتمش و یهنفس خوندمش... چهنمایشنامه شاهکاری آقای بیضایی، دستمریزاد... بهحدی جذاب و خواندنی بود که نتونستم بذارمش زمین و حتی با اینکه تشنه بودم، گفتم بذار اول تمومش کنم بعد آب بخورم. داستان هم از این قراره که یزدگرد سوم که از دست لشکر تازیان فراری شده بهخانه آسیابان میآید و آنجا بهقتل میرسد. سرکرده، سردار، سرباز و موبد میرسند و قصد دادگری دارند. آسیابان و زن و دخترش شروع میکنند بهتوضیح وقایع و هر بار یکی از آنها نقش پادشاه رو ایفا میکنند که جذابیت نمایشنامه را دوچندان کرده بود بهنظرم. تا آخر یهسری دیالوگهای متناقض و بهشدت چشمنواز جلو میره و در پایان بهزیباترین شکل تموم میشه...❤️🔥 باید بشینم فیلمش رو هم فردا حتما ببینم.
" زن: دشمن تو سپاه نیست پادشاه. دشمن را تو خود پروردهای. دشمن تو پریشانی مردم است، ورنه از یک مشت ایشان (تازیان) چه میآمد؟! موبد: بسیار آتشکده ها که هنوز پابرجاست. مردم را باید به گفتار گرم آئین ستیز آموخت. زن: پر نگو موبد؛ در مردمان به تو باور نیست، از بس که ستم دیده اند! . . . موبد: آه اینان چه میگویند- سخن از پلیدی چندان است که جای اهورامزدا نیست. گاه آنست که ماه از رنگ بگردد و خورشید نشانه های سهمناک بنماید. دانش و دینم میستیزند و خرد با مهر، گویی پایان هزارۀ اهورائیست. باید به سراسر ایران زمین پندنامه بفرستیم. زن: پندنامه بفرست ای موبد، اما اندکی نان نیز بر آن بیفزای. ما مردمان از پند سیر آمدهایم و بر نان گرسنهایم!"
🔖تضاد منافع اتفاقی رخ داده است. یزدگرد پادشاه کشته شده و دو گروه در بالای جسدش ایستادهاند. گروه اول : سرکرده ، سردار ، موبد ، ... گروه دوم : آسیابان و زن و دخترش از همان ابتدا تضاد منافعی رخ داده است. خدمهی پادشاه برای متهم کردن آسیابان و گروه آسیابان برای نجات جان خویش.
🔖درگیری بین قدرت و حقیقت خدمهی پادشاهی که دارای قدرت و زور و شمشیر هستند در مقابل آسیابان و همسر و دخترش که حقیقت را در چنگ دارند. بنظر توازنی رعایت شده ؛ از این بابت که سردار بعد از دیدن جسد پادشاه آسیابان را با اولین حرکت شمشیر نمیکشد. آیا میل به فهمیدن حقیقت از مرگ زودرس آسیابان جلوگیری کرد؟ هر دو طرف دعوا قدرت خودشونو دارند (زور ، حقیقت) ولی این قدرت رو کم کم و آرام آرام به نمایش میگذارند.کارتهای قدرت خود رو یکی یکی بازی میکنند.آسیابان و خانوادهاش که در ابتدا موضع ضعف قرار داشتند ، کم کم قدرت رو بدست میگیرند. کارتها رو جوری بازی میکنند که خدمه رو در موضع ضعف قرار میدهند یا قدرت خودشون رو همپای آنان میرسانند. برای مثال یکی از کارتها داستان خوابی است که پادشاه دیده و بنظر حقیقت رو خونوادهی آسیابان میدانند ولی آنرا بازگو نمیکنند تا جایی که خدمهی کنجکاو رو مجبور درخواست میکنند «سرکرده : بگو ای زن ؛ موبدان موبد از تو درخواست میکند. آیا باید از تو درخواست کرد؟ زن : پس چه باید کرد؟»
🔖شک و تردید بنظر یک حرکت هملتی هم در داستان اجرا شده . هملتی که در کشتن کلادیوس شک کرد. آیا سردار نیز برای کشتن شک و تردید داشت؟
🔖صحبت کردن آیرونی irony به صحبت کردن کنایهآمیز میگویند.به گونهایست که فرد دوپهلو سخن میگوید.این نوع صحبت رو در داستان مشاهده میکنیم(جملهی دقیقش خاطرم نیست) در جایی آسیابان میگه: آنچه داریم از آن پادشاه است. زن :ما که چیزی نداریم. آسیابان : آن هم از آن پادشاه است. بنظر آسیابان دوست داشت هم کنایهای زده باشد به وضعیت اسفناک خود و درعین حال جان خود را به خطر نینداخته باشد.
🔖پیشوند «سر» ملازمان �� خدمهی پادشاه دارهی پیشوند «سر» هستند مثل سردار ، سرکرده ، سرباز ،... (بجز موبد) حتی درجایی از متن سردار اینگونه توضیح میدهد که پادشاه سر است و مردم تن. «اینک که دشمن گلوگاه ما را میفشرد چه دستیاری بهتر از این با دشمن که سر از تن جدا کنند؟ همهی میدانند که مردم تن است و پادشاه سر!» بنظر میرسه که بیضایی خدمهی پادشاه را با دادن این پیشوند برتری آنها را نسبت مردم نشان داده و یا خواسته که اینگونه جلوه دهد که آنها محافظ و نگهدارندهی ملت هستند.
🔖اساطیر ایرانی بنظر بهرام بیضایی از اساطیر ایرانی استفاده کرده که شاید نشان از نوعی علاقه به آنها باشه (بهرام:خدای جنگ وپیروزی , ناهید :الههی آب , و احتمالا سروش: خدای نظم وفرمانبرداری)
بیضایی با بازیابی حقایق گذشته در زمان حال یک اثر قدرتمند دراماتیک بوجود آورده
از متن
«آسیابان : . . پاسخ این رنجهای سالیان من با کیست؟ من هر روزِ زندگیم به شما باژ دادهام.من سواران ترا سیر کردهام.اکنون که دشمنان میرسند تو باید بگریزی؛ و مرا که سالها دست بستی دستبسته بگذاری؟ مرا که دیگر نه دانش جنگ دارم ونه تاب نبرد؟ . .»
« . . آیا دشنام و ناسزا هم سرمایهی بزرگان است که هرگاه که بخواهند خرج میکنند؟ نه، این سنگ وکلوخی است بر زمین ریخته که من نیز میتوانم چندتایی از آن را بهسوی شما پرتاب کنم.»
«. . .بپرسش ویرانه چرا می سازند ؛ آتش چرا میزنند ؛سیاه چرا میپوشند؛ وخدای که میگویند چرا چنین خشمگین است؟»
« . . کجا شد آن پندار وگفتار وکردار نیک ؟کجا شد آن سوگند سلحشوری ؟کجا شد آن درفش آهنگران ؟ هر دمگویی به سنگ منجنیقم میکوبند.»
« زن: . . کدام چارهسازی،کدام دلسوزی؟ بَزَکشان را ببین .بلند تبارانی چون شما از گُردهی ما تسمهها کشیدهاید. شما و همهی آن نوجامگانِ نوکیسه. شما دمار از روزگار ما درآوردهاید. فرق من و تو یک شمشیر است که تو بر کمر بستهای .
سردار: زبانت ببُرد!
زن : و تو شمشیر را برای همین بستهای!»
«. . این شوخی نامردان است که امید میدهند و سپس بازپس میگیرند و بر نومیدشدگان از ته دل میخندند.»
«موبد: آه اینان چه میگویند؛ سخن از پلیدی چندانست که جای مزدااهورا نیست . . . باید به سراسر ایران زمین پندنامه بفرستیم.
زن : پندنامه بفرست ای موبد، اما اندکی نان بر آن بیفزای.ما مردمان از پند سیر آمدهایم و بر نان گرسنه ایم.»
واقعن نمایشنامه ی بی همتایی بود.زبان استفاده شده که ترکیبی از ادبیات کهن و امروزیست،بسیار یکدست و جذاب در اومده طوری که انگار خواننده رو جادو میکنه. موضوع داستان هم فوق العاده جذابه و با توجه به زمان وقوع داستان-پایان حکومت ساسانی با حمله اعراب به ایران و آغاز حکومتی جدید- و مطابقتش با زمان نگارش نمایشنامه-انقلاب ایران که بعدها در سال 58 هم اجرا شد- میشه رگه های سیاسی داستان یعنی بررسی سلسله قدرت در نظام شاه و مردم رو به خوبی در این نمایش یافت داستان پر از گره های داستانیه که تا باز میشن گره دیگری پیدا میشه.در واقع نمایش مدام به نقطه اوج میرسه فرود پیدا میکنه و دوباره اوج میگیره و این روند تا پایان ادامه پیدا میکنه.حتی با وضعیتی نه کاملن مشخص به اتمام میرسه. بدون شک بیضایی،ادبیات نمایشی این مملکت رو یه تغییر و تحول اساسی داده خوندن این نمایشنامه رو نباید از دست داد گیرایی،استحکام متن،یگانگی زبان و تلفیق اسطوره ها و تاریخ در این نمایشنامه چیزیست که به راحتی نمیشه ازش گذشت
موبد: مردمان همه سپاهیان مرگند! ای زن، کوتاه کن و بگو که آیا پسر اندک سال تو با پادشاه ما هم ارز بود؟ زن: زبانم لال اگر چنین بگویم. نه، پسر من با پادشاه شما همسنگ نبود؛ برای من بسی گرانمایه تر بود! سردار: هاه، شنیدید؟ اینگونه است که ایرانزمین از پای در می آید! بگو ای آسیابان پسرمرده؛ پس تو از پادشاه کینه پسرت را جستی! آسیابان: آری، انبار سینه ام از کینه پر بود؛ با این همه من او را نکشتم؛ نه از نیکدلی، از بیم!
با کدام اسب؟ و من کجا را دارم؟ درهای دنیا به روی من بسته است!
یزدگرد سوم از دست لشگر اعراب فرار میکنه و به خانه یک آسیابان پناه میبره و اونجا کشته میشه. موبد و سردار و سرباز و سرکرده به اونجا میرسند و دادگاهی تشکیل میدند.خانواده آسیابان، متشکل از خودش، زن و دخترش شروع میکنند به تعریف کردن ماجرای کشته شدن یزدگرد سوم و هر دفعه یکی نقش پادشاه رو بر عهده میگیره و روایات متناقضی رو میگند و این روایات گوناگون تا پایان قصه ادامه پیدا میکنه.
به معنی واقعی کلمه « لذت» بردم..هم از خواندن نمایشنامه و کیف کردن از دیالوگهایی چنین محکم و استوار و خواندنی و هم از تماشای فیلمش که با بازی درخشان و فوق العاده سوسن تسلیمی همراه بود.از این شکل نمایش در نمایشی که داشت.از این نقاط اوجی که داشت و گره هایی که هی باز میشد و ما خیال میکردیم باز شده و در واقع گره دیگری افزوده میشد و این روند تا پایان ادامه داشت.از این متن با صلابت و زبانی که سخت خوان نبود و حتی برای من خواننده عادی ادبیات هم جذابیت زیادی داشت.باید بگذره، باید بازم بخونمش، باید بازم ازش و در موردش بخونم.بیضایی رو باید بخونم، عمیق و درست و زیاد هم باید بخونم.
دهان از شگفتی باز میماند ... . . . زن: دشمن تو سپاه نیست پادشاه. دشمن را تو خود پرورده ای. دشمن تو پریشانی مردم است، ورنه از یک مشت ایشان (تازیان) چه می آمد؟! موبد: بسیار آتشکده ها که هنوز پابرجاست. مردم را باید به گفتار گرم آئین ستیز آموخت. زن: پر نگو موبد؛ در مردمان به تو باور نیست، از بس که ستم دیده اند! . . . موبد: آه اینان چه می گویند- سخن از پلیدی چندان است که جای اهورامزدا نیست. گاه آنست که ماه از رنگ بگردد و خورشید نشانه های سهمناک بنماید . دانش و دینم می ستیزند و خرد با مهر، گویی پایان هزارۀ اهورائیست. باید به سراسر ایران زمین پندنامه بفرستیم. زن: پندنامه بفرست ای موبد، اما اندکی نان نیز بر آن بیفزای . ما مردمان از پند سیر آمده ایم و بر نان گرسنه ایم!
در طول خوندن این نمایشنامه دائماً از سادگیِ نبوغ بیضایی در نثر و پیچیدگی روایتش بُهتزده میشدم. نمیخوام با "ism"آوری، چیزی که هدف نویسنده نبوده رُ به این نمایشنامه الصاق کنم ولی بدون هیچ شکی این نمایشنامه علاوه بر اینکه یک نقد سیاسی-اجتماعی هست بر وقایع شورش ۵۷ که هیچ کدوم از شخصیتهاش قابل رستگاری نیستن، یک نمونهی درخشان از متافیکشن هم هست. اونَم کاملاً عامدانه و هوشمندانه. کافیه به سرود پایان نمایشنامه و اشارهی بیضایی به "نویسنده"، "گردآورنده" و "بیننده" دقت کنیم که به خودآگاهی داستان از داستان بودن اشاره واضح داده. و البته نمایش در نمایش.
باشد که هرکه این افسانه میخواند، از هزار نیرنگ جهان برهد. در پهنه آزمایش گیتی سربلند برآید. دست مهر که دراز کند، دشنهای در برابر نشود. روزی نرسد که نداند دوستش که، و دشمنش کیست. آمرزش بخواهید برای گوینده و شنونده؛ برای گردآورنده و نویسنده، که روزگار بر سر این کار گذاشت. بگویید چنین باد و چنینتر باد!
بپرسَش شمارهی تازیان چند است؛ کدام سویَند؛ چه در سر دارند؛ سوارهاند یا پیاده؛ دور میشوند یا نزدیک؛ در کارِ گذشتناند یا ماندن؟ بپرسَش ویرانه چرا میسازند؛ آتش چرا میزنند؛ سیاه چرا میپوشند؛ و این خدایْ که میگویند، چرا چنین خشمگین است؟
عجب شاهکاری! از خوندن هر صفحهی این نمایشنامه لذت بردم. آسیابانی بینوا همراه همسر و دخترش باید پاسخگوی مرگ پادشاه باشند. شخصیت زن بسیار جسور و بیباک بود. به گونهای که بارها حین خواندن تحسینش کردم. همیشه بخشی از متن اثر رو اینجا مینویسم، اما اینبار نمیدونم کدوم بخش رو انتخاب کنم. :)
که در نهایت چنین شد:
زن: دشمن تو این سپاه نیست پادشاه. دشمن را تو خود پروردهای. دشمن تو پریشانی مردمان است؛ ورنه از یک مشت ایشان چه میآمد؟
موبد: بسیار آتشکدهها که هنوز پابرجاست. مردمان را باید به گفتار نرم، آیین ستیز آموخت.
زن: پر نگو موبد؛ در مردمان به تو باور نیست از بس که ستم دیدهاند.
سردار: نفرین بر سپهر؛ از این پیشتر زبان آن را که چنین میگفت از حلقوم بهدر میآوردیم.
چقدر شخصیت دختر هملت طور رو دوست داشتم، و همین طور شخصیت چندین و چندلایه ی زن چقدر دلم می خواد نمایشش رو زنده روی صحنه ببینم، عجب چیزی میشه - با موسیقی گاه حماسی، گاه تراژیک، و با یه نورپردازی عالی چرا این قدر دیر بهرام بیضایی رو شناختم؟ چرا چرا چرا؟
پ.ن: و راستی سوال عمیقی که پس از خواندن این کتاب ذهن مرا به خود مشغول داشته این است که چرا "پاداش" در زبان ما مانده ولی "پادافره" به کل ناپدید شده است؟
«بِپرسَش شمارهی تازیان چند است؛ کدام سویاند؛ چه در سر دارند؛ سوارهاند یا پیاده؛ دور میشوند یا نزدیک؛ در کار گذشتناند یا ماندن؟ او چرا ماندهاست؟ پیک است یا خبرچین یا پشاهنگ؟ بپرسش ویرانه چرا میسازند؟ آتش چرا میزنند؛ سیاه چرا میپوشند؛ و این خدایی که میگویند چرا چنین خشمگین است؟» « آنها یک دریا سپاهند. نه درود میگویند و نه بدرود؛ نه میپرسند و نه گوششان به پاسخ است. آنها به زبان شمشیر سخن میگویند»
شاهکار بود، سر فرود میآورم به این همه هوش! گرچه در نمایشنامهخوانی تازهکار و ناآگاهم ولی به گمانم چنین نمایشنامهای دستکم در ایران، بیمانند است و بیهوده سر زبانها نیافتادهاست. باید به نوشتههای دیگر استاد هم سری بزنم.
از «بازی در بازی» و پیچوتابهای پیوستهی داستان و واجآراییهای گوناگون آن که بگذریم، زبان سرهنویسی جناب استاد، نه نارسا بود و نه نابهجا و نه حتا به شعاریبودن نزدیک!... همیشه شیفتهی چنین زبانی بودم و هستم. گاهگداری در تلگرام و اینستاگرام برای سرگرمی و یادآوری ارزش زبان فارسی و واژههای کمکاربرد، با دوستان به همین زبان گپ میزنم و آنها نیز!
با نگاهی به سال 57 و سال نگارش کتاب، میتوان به هوش و آگاهی نویسنده در پیوند زدن دو رخداد مهم تاریخ ایران پیبرد. دربارهی تاریخ ساسانی: یزدگرد سوم پسر شهریار پسر خسروپرویز و شیرین را از زمانی که به یاد میآورم یک قربانی میدانستم، هنوز هم! کسی که پس از خسروپرویز و آن همه شاه و شازدهکُشی یافتند و سکان کشتی شکستهی دستگاهی مذهبی و سراپافاسد را به دستانش سپردند. (برای افزایش آگاهی از آن دوره، میتوانید سرانجام فرزندانش، بهرام و پیروز را جستجو کنید.)
کسانی که گویی نوادگان ساسانیان هستند بر بُعد تاریخی این نمایشنامه انگشت گذاشته و آن را تحریف و بیاحترامی میدانند... این کتاب، کتابِ تاریخ نیست، و تاریخ برای یک نویسنده و هنرمند تنها مادهی خامی ست که بتواند با آن به خوبی دردها و دغدغههایش را بازگوید بهگونهای که مردم آن را بفهمند، نویسنده از دل تاریخ، ادبیات بیرون میکشد. تاریخ را باید در جای دیگری یافت.
"دشمن تو این سپاه نیست پادشاه. دشمن را تو خود پرورده ای. دشمن تو پریشانی مردمان است؛ ورنه از یک مشت ایشان چه می آمد؟" ... "این جنگی ناامید است. او برای ما جهانی ساخت که دفاع کردنی نیست."
و شمايان ایمان آورید و پرهيزگار باشید که باشد رستگاری برایتان.
متشکرم
♤♧♤♧♤♧♤♧ ♤♧♤♧♤♧♤♧
زبان از صورت یک مکانیسم منفک از هستی جدا می شود و با معنا ارگانیک می شود .از آن بالاتر ، زبان درخور معنای مهیب انقراض یک دوره از تاریخ ، یا دوره های انقراضی است ؛ و فخامت زبان از عهده ی مهابت مرگ تاریخی بر می آید . آهنگ چنین زبانی از صلب تاریخ چکیده و از رحم مرگ زاییده است . وقتی که با مرگ روبرو هستیم ، زبان زنده تر از همیشه است . 《مرگ یزدگرد》مرگ یزدگردهاست . دوره های تاریخی در هم ادغام و با هم همزمان می شوند . در چنین اثری ما از آسمان اسطوره زاده می شویم.
🖋 مقاله پرسشی بنام مرگ یزگرد _ کتاب گزارش به نسل بی سن فردا _ رضا براهنی
مرگ یزدگرد نمایشنامهی درخشان بهرام بیضایی در مورد یزدگرد آخرین پادشاه ساسانی ست که از دست تازیان فرار کرده و به آسیابی میگریزد. در آسیاب، آسیابان، همسر و دخترش هستند. سردار و موبد و دیگران از پی پادشاه به آسیاب میرسند و با جسد مردی روبرو میشوند و داستان از اینجا شروع میشود. موبد و سردار دست به بازجویی و برپایی دادگاه برای خانوادهی آسیابان میکنند و در طول نمایشنامه چند روایت از مرگ جسد از زبان خانواده آسیابان بیان میشود و در آخر حقیقت مشخص خواهد شد. دیالوگ های بی نظری توی این نمایشنامه هست که چند تاشو اینجا می نویسم « زن: چنین کاری هرگز راهزنان با ما نکردهاند پادشاه (دختر): تو پادشاهان را با راهزنان یکی میکنی؟ زن: راهزنان بر تنگدستان میبخشایند و پادشاهان نه »
« آسیابان: هرچه ما داریم از پادشاه است. زن: چه میگویی مرد! ما که چیزی نداریم. آسیابان: آن نیز از پادشاه است. »
« زن: پندنامه بفرست ای موبد، اما اندکی نان نیز بر آن بیفزای، ما مردمان از پند سیر آمدهایم و بر نان گرسنهایم. »
« این شوخی نامردان است که امید میدهند و سپس باز پس میگیرند و بر نومیدشدگان از ته دل میخندند »
بعد از سال ها تصمیم گرفتم نمایشنامه بخونم و چه شروع خوب و بی نظیری برای بازگشت به نمایشنامه خوانی. اولین بار بود که یه کتاب رو بلافاصله بعد از تموم شدن دوباره خوندم چون ارزشش رو داشت چون حس میکردم اونطور که سزاوار بود نخونده بودم پس نشستم و دوباره با جان و دل خوندم. پیشنهاد میکنم ریویوهای خوبی که دوستان قبلا در مورد این اثر نوشتند رو بخونید تا بیشتر با آن آشنا بشوید و از خواندنش لذت ببرید. ***************** اشاره به لشکر تازیان: شما را که درفش سپید بود این بود داوری،تا رای درفش سیاه آنان چه باشد. خاموشی. به تاریخ ۹۹/۶/۳. ******************* افغانستان امروز من رو به یاد این کتاب انداخت و این بخش ازش ---------- بپرساش ويرانه چرا ميسازند؟!آتش چرا میزنند؟!سياه چرا میپوشند؟! و اين خدای که میگويند چرا چنين خشمگين است؟! 1400/05/24
"دختر : تو شوربخت شور چشم هر چه داری از آن کیست؟ آسیابان : هر چه ما داریم از پادشاه است. زن : چه می گویی مرد، ما که چیزی نداریم. آسیابان : آن نیز از پادشاه است."
واقعا چه نمایشنامه ی فوق العاده ای بود.. حتما بعدا بازم میخونمش.
«پندنامه بفرست ای موبد، اما اندکی نان نیز بر آن بیفزای. ما مردمان از پند سیر آمدهایم و بر نان گرسنهایم.» . . . «آری، اینک داوران اصلی از راه میرسند. شما را که درفش سپید بود این بود داوری، تا رای درفش سیاه آنان چه باشد.» . . . عجب روایتگریِ نابی! من ابتدا فیلمش رو دیدم و بعد نمایشنامه رو خوندم. اگر به عقب برمیگشتم، ترجیح میدادم اول متن رو بخونم، چون الان موقع خوندنش همه چیز با لحن و چهرهی بازیگرها جلوی چشمم بود. البته که فیلمش هم برام پنج ستارهست و بهغایت ازش لذت بردم. اما در کل ترجیحم اینه که اول متن رو بخونم و بعد فیلم رو ببینم که فضای بیشتری برای تخیل و تفسیر داشته باشم.