What do you think?
Rate this book


138 pages, Paperback
First published March 21, 1980
آسیابان: و باد اینک خود در راه است. اینک در میان این توفان آنان طناب دار مرا میبافند. و نفرین بر لب چوبهی دار مرا بر سرپای میکنند. شمشیرهای آنان تشنه است و بهخون من سیراب خواهد شد. آنان از خشم خود در برابر من سپری ساختهاند که گفتههای مرا چون نیزههای شکسته بهسوی من باز میگرداند، آه، پس چاره کجاست؟ شما ای سروران که جامه از خشم پوشیدهاید، بدانید که من کیفر بینوائی را پس میدهم، نه گناه دیگر را.
زن: [خود را جدا میکند] بیکس دختر جان؟ نترس، تو هم بیدرنگ میمیری، و من با تو. اینک دشمنان از همه سو میتازند، چون هشت گونه بادی که از کوه و دامنه، و از جنگل و دشت و از دریا و رود، و از ریگزار و بیابان میرسد. در میان این توفان ایستاده منم. [فریاد میکند] کشندهی پادشاه را نه اینجا، بیرون از اینجا بیابید. پادشاه پیش از این بهدست پادشاه کشته شده بود. آن که اینجا آمد مردکی بود ناتوان.
آسیابان: من گفتم ای پادشاه، ای سردار، پایت شکسته باد که بهپای خود آمدی. پاسخ این رنجهای سالیان من با کیست؟ من هر روز زندگیم بهشما باژ دادهام. من سواران ترا سیر کردهام. اکنون که دشمنان میرسند تو باید بگریزی، و مرا که سالها دست بستی دست بسته بگذاری؟ مرا که دیگر نه دانش جنگ دارم و نه تاب نبرد؟ آری، من بهاو گفتم. من او را زدم.
زن: تکاوری تک، جنگی خدای تیزسنان، آن بهرام پشتیبان، آن دل دهنده بهمن، آن جگردار، آنکه دیدارش زهره بر دشمن میترکاند، بر بارهی کهر میرفت، و با گردش درفش راه را نشانم می داد. تا آن باد تیره پیدا شد، آن دیو بادخیزنده. آن لجام گسسته، بی مهار، و خاک در چشم من شد. چون مالیدم و گشودم، آن جنگی خدای تیزسنان، آن بهرام پشتیبان، آن دل دهنده بهمن، آن جگردار، آن که دیدارش زهره بردشمن میترکاند، آن او، در غبار گم شده بود. آری، من او را در باد گم کردم.
دختر: او دیوانه است. زن: دیوانه؟ هاه، آهای - آری دیوانه. سپاه من، آن انبوه پیمان شکنان، هنگام که بهپشتگرمی ایشان بهانبوه دشمن تاختم بهمن پشت کرد و گریخت، موی من سپید نبود ای مرد تا آن هنگام که بیکسی ناگاه چنین تنگ مرا در خود بفشرده بود. ترس من چنان بزرگ بود که سپاه تازیان از هول آن شکافت و راه بر من گشود. آسیابان: میشنوی، او از دوستان میگریزد، نه دشمنان. زن: کجا شد آن پندار و گفتار و کردار نیک. کجا شد آن سوگند سلحشوری. کجا شد آن درفش آهنگران؟ هر دم گوئی بهسنگ منجنیقم میکوبند.