"فصلنامهی ناداستان" در این شماره به موضوع زن پرداخته است. ضمن این که در هر روایتی از قدرت زنان سخن گفته میشود در کنارش از موانع موجود در جوامع جهت تحقق اهدافشان نیز سخن میرود. این شماره شامل بخشهای زیر میباشد: ۱. روایتهای مستند ۲. روایتهای زندگی ۳.روایتهای کهن ۴. مشق ناداستان در قسمت روایتهای مستند داستان " بیبی خانم استرآبادی" و تلاشهای این فرد در جهت ایجاد اولین مدرسهی دخترانه در ایران و واکنش منفی و بدون تامل رجال وقت نسبت به این قضیه جالب بود. در قسمت روایتهای کهن نیز مطلبی که دربارهی" انجمن نسوان" نوشته شده جذاب است. این قسمت در واقع گزارشی از اصول مربوط به زنان در تدوین قانون اساسی زمان مشروطه است.
نمیدونم از این شماره ناداستان چه توقعی داشتم، با پیش فرض خاصی سراغش نرفتم. طبق سخن سردبیر قرار بوده به وجهه قهرمانی زنها بپردازن. به نظرم به هدفشون رسیدن. کنار هر روایتی که از قوی بودن زنها گفته میشد، از سنگهای جلو پای هر زنم گفته شده بود. به طور کلی از مطالب تالیفی بیشتر از مطالب ترجمه شده خوشم اومد و بهتر تونستم باهاشون ارتباط برقرار کنم. انگار زنهای دیگه دنیا، تفکراتشون از جنس من نبود. "روایت های کهن" خیلی کم حجم بود. این نشون میده چقدر نقش زن توی گذشته کمرنگ بوده و الان چقدر پیشرفت کردیم 🥲
روایت هایی که دوست داشتم: - هزار دل به یکی تار مو؛ سحر سخایی - فیل پیری که دنبال آب بود؛ مکرمه شوشتری - تبعیدی کوچهمردها؛ سید احسان عمادی - کوچکترین زن دنیا؛ لیا پرپرا
آدمها مدام به من یادآوری میکردند: بپوشان، تا تأییدت کنیم؛ سکوت کن، تا محبوب بمانی؛ شکلِ ما باش، تا دوستت داشته باشیم. منِ محبوب و عاقل و مطیع دیگر حتی نزدیک به منِ واقعی هم نبود. ———————————————————————— چگونه است که در جامعهی ما انتظار میرود تا مردان برای خاطرخواهی هجرت کشند و سختی و بلا را متحمل شوند اما زنان که نیمِ دیگر همان خاطرخواهی و عشقاند پا پیش نگذاشته، صم بکم بنشینند؟ … زن باید از ذاتِ هستیبخشِ عشق بچشد تا آن را دریابد … نمیتوان مهجور ماند و عشق را دریافت که عاشقانهترینِ داستانها بیپرواترین عشاق را میطلبد. فلذا رفتارِ من نه مردانه، که رفتاری زنانه بود. که عشق اول بار برای هر بشر در آغوشِ مادر اتفاق افتد که به وقتِ خطر همه کار تواند کرد. ———————————————————————— بیبی اما دستبردار نبود. او نامهای به نمایندگانِ مجلس نوشت و همراهِ آن لچکِ خود را هم فرستاد: «یا در راهِ مشروطه پایداری کنید یا لچکِ مرا سر کنید.» ———————————————————————— اما کِی آدم برای جنگیدن آماده است؟ هرگز. مثلِ دنیا برای تولدِ کودک به قولِ شیمبورسکا. دنیا هرگز برای آمدنِ یک کودک به اندازهی کافی آماده نیست. برای جنگ همیشه زود است. برای مردن هم. ———————————————————————— مو نبردِ تنبهتنِ مرگ با زندگی است. مو قرار نیست در دستِ کسی باشد. مو قرار نیست پرچم شود. مو نیزارِ جنوب است در دستِ باد. مو پیچوخمِ چالوس است در شبهای ساکتِ زمستان. مو شکوفههای گیلاس است وقتی هنوز سرمای بیخبر همهچیز را نابود نکرده است. مو شیشهی عمر است. نازک، شکننده اما زیبا. مثلِ زندگی … مو شخصِ مهمی است و من میفهمم وقتی صدایی میگوید :«دوست دارم بادِ وطن بپیچد توی موهایم.» استخوانهایم موقعِ شنیدنِ این جمله جمع میشوند. در خودم فرو میروم. کوچک میشوم. چهارساله. پیش از ورود به دنیای آدمبزرگها. ———————————————————————— در شرق مرگ را دوست دارند چون هر چیزِ مقدس را دوست دارند. اینجا همهچیز مقدسسازی میشود: فرد، خانواده، قبیله، تبار، سرزمین، پول، زن … آیا چون زیستن نمیدانیم، مرگ را دوست داریم؟ … آیا باور به جهانِ پس از مرگ آنقدر در ما قدرتمند است که مردممان از سرِ حواسپرتی، بیدقتی یا زیادیِ ایمان به راحتی سر بر زمین میگذارند و میمیرند؟